شبی در لوگر

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اشاره‌ی اطلاعات روز: رسانه‌هایی که حجم بزرگی از کارشان را تولید و نشر متن نوشتاری تشکیل می‌دهد، به‌طور سنتی آثار و نوشته‌هایی را منتشر می‌کنند که از فیلتر معیارهای تحریریه گذشته باشند. به عبارت دیگر، روزنامه‌ها و نشریات مشابه آن جای تمرین نوشتن یا نشر آثار تازه‌کاران نیست. این روال معمول کار در رسانه‌ها -از جمله در اطلاعات روز- است. اما وضعیت افغانستان امروز وضعیت نرمال نیست. این وضعیت غیرعادی، همراه با فشاری که خفقان طالبانی بر اندیشه و قلم شهروندان (مخصوصا دختران و زنان) وارد کرده، تعامل متفاوتی نیز می‌طلبد. ما در اطلاعات روز پیوسته مطالبی دریافت می‌کنیم که حاوی روایت‌ها، دردها، آرزوها و مشاهدات ارزشمند شهروندان افغانستان هستند، اما دقیقا در چارچوب سیاست تحریریه‌ی یک روزنامه و الزامات فرمی و محتوایی آن نمی‌گنجند. گاهی آثاری دریافت می‌کنیم که پاره‌های خلاقانه‌ و درخشان روایی دارند یا بر بخشی از زندگی نویسنده روشنی می‌اندازند، اما هنوز در قالب معیارهای معمول تحریریه‌ی ما سازگار نمی‌افتند. با این آثار و نوشته‌ها باید چه کار کرد؟ ما در اطلاعات روز تصمیم گرفتیم که بخشی را برای این آثار اختصاص بدهیم تا در وضعیت دشواری که مخصوصا بر جوانان افغانستان بسیار سخت می‌گذرد، مجالی فراهم کنیم که آنان نیز بتوانند کارهای خود را به نظر دیگران برسانند. البته این بخش به‌صورت انحصاری به کار جوانان اختصاص ندارد.  اختصاص دادن یک بخش یا ستون جدا برای این آثار به هیچ وجه معنایش این نیز نیست که در میان کارهای نشرشده در این بخش نوشته‌های خوب و درخشان نیستند. بر عکس، ممکن است خوانندگان اطلاعات روز بعضی از جذاب‌ترین کارها را در همین بخش بیابند.

نویسنده: رهام شب‌نگار

صدای موتورسایکل‌ها از دور شنیده می‌شد. از تک‌پنجره‎ی اتاق، چراغ‌ها به چشمم خورد که داخل روستای سفیدسنگ گشت می‌زدند.

پایم را با دستمال چهارخانه محکم بستم. کفش چپم تر شده بود و گرم گرم می‌شد. از قلعه که بیرون شدم، مولوی پوپل به جنگ‌جویانش اجازه‎ی شلیک داد. او فرمانده‎ محافظان حلیم فدایی بود. تا موتورسایکل را روشن کردم گلوله‌ای از پشت بام شلیک شد و به بند پای چپم نشست. پس از هشت سال هنوز که پیاده‎روی می‌کنم، درد از مغز استخوان و ستون فقراتم بالا راه می‌کشد و مغزم را منفجر می‌کند.

چراغ‌ موتورسایکل‌ها چشمک می‌زدند و به سرک قیر نزدیک می‌شدند.

بی‌سیمم به مرکز وصل شد.

– «مرکز، مرکز.»

صدا همچنان پارازیت داشت و چیزی شنیده نمی‎شد. آنتن مخابره را بلندتر کردم و در اطراف اتاق‎ چرخیدم.

– «شاهین. شاهین، می‎شنوی؟»

صدای مرکز هماهنگی را به خوبی می‌شنیدم. اما پاسخ ندادم. منتظر کُد بودم. نباید احتیاط را از دست می‌دادم.

– «شاهین، آیا در بلندی‌های هندوکش برف باریده؟»

شفری بود با مرکز. در صورت افشا شدن هویتم، باید خود را بر بلندی تپه‌ی چهارآسیاب می‌رساندم. «آیا در بلندی هندوکش برف باریده؟» یعنی آیا در بلندی تپه به اتاقک رسیدی؟

– «شاهین به مرکز، در بلندی‌های هندوکش برف است و اگر اقدام صورت نگیرد، خرس قطبی از قلعه‌ی سفیدسنگ فرار می‌کند.»

مرکز هماهنگی، قطعه‌ی واکنش امنیت ملی و قوای هوایی منتظر اطلاعات دقیق من بودند. یک هفته قبل که خبر آمدن والی طالبان برای لوگر در مجلسی به میان آمد، خبر را به مرکز اطلاع دادم. یک صبح، قبل از طلوع خورشید و فعال شدن شبکه‌های مخابراتی، همان‌طور که در گوشه‎ی سرک با موتورسایکل آرام گشت می‌زدم، در ایستگاه جاده لوگر-کابل نوجوانی گوشی هوشمند را برایم داد.

تمام اطلاعات فعال‌سازی جی‎پی‎اس در آن موجود بود.

صدای تایر‌ موتورسایکل‌ها شنیده می‌شد.

– «شاهین، آیا جی‌پی‌اس در موقعیت دقیق فعال است؟»

مرکز هماهنگی، ردیابی گوشی را دنبال کرده به قوای هوایی کوردینات حمله‌ی هوایی را مخابره می‌کرد، نمی‌دانستم چقدر وقت دارم.

– «مرکز، من زخمی‎ام و افراد طالبان دنبالم هستند.»

مرکز دنبال حلیم فدایی، والی طالبان برای لوگر بود که پس از دو سال تعقیب بیرون آمده بود. هر باری که او از پناهگاهش بیرون می‌آمد، ولایت‎های کابل، پروان، کاپیسا، به‎خصوص شاهراه نمبر یک میدان وردک به جهنم نیروهای امنیتی مبدل می‌شد.

زمانی که حلیم فدایی فرماندهی جنگ زون مرکز را به عهده گرفت، تازه از رخصتی برگشته بودم. رخصتی‎ای که در آن برادرم را خاک کرده بودم. او با جمع یاران کوماندویش در ولایت هلمند شهید شدند. یک ماه پس از شهادتش، پیکر بی‎جانش را که وارد خانه کردیم، همه‌ی بسته‎گان بر تابوتش گریستند. نمی‌دانم، شاید چون در طول یک ماه گریسته بودم، روز آوردن تابوت، اشک نریختم.

شکسته بودم. قامتم خمیده و پشتم خالی شده بود. پدر، مادر و خواهرانم پرپر شده بودند. از ما شکسته‌تر، عشقش بود، چشم‎به‎راه‎تر. ما کنار خالد زندگی کرده بودیم، اما آنان همدیگر را برای لحظاتی در کافه‌های کارته چهار یا رستورانت‌های شهر نو می‌دیدند. در طول یک ماه، شکوفه بیشتر از ده بار در روز زنگ می‎زد تا بفهمد، شاید خالد زخمی یا اسیر باشد. شاید برگردد.

روزی که جنازه را آوردیم، تصویر را به مسنجرش فرستادم. کاخ آرزوهایش را به باد دادم، از هم‌ پاشید.

چیزی را که برایش نوشتم تا حال به یاد دارم:

«خالد، خالد ما شهید شده. او برای همیشه رفت.»

نمی‌توانستم اشک‌هایش را ببینم یا به بغض ترکیده‎اش گوش دهم. به زنگ‎هایش پاسخ ندادم. تنهایش گذاشتم، در تنهایی چه کشید؟ نمی‌دانم. ما خانواده، با دردی که داشتیم، کنار هم بودیم اما شکوفه دردش را به تنهایی کشید. نمی‌دانم حالا کجا است، چه کرد و چه شد.

پس از آن، نظر به پیشنهاد مدیر بخش عملیاتی، من به عوض لباس پلنگی، پیراهن و تنبان پاچه‎گشاد پوشیدم. کلاه سفید به سر، شش ماه در مزرعه‌ی مامایم در لوگر زمین را شخم زدم.

قاری کبار شب‌ها در مسجد همه را بازجویی می‌کرد، به‎خصوص اگر کسی تازه از شهر می‌آمد. از مامایم در مورد من پرسید. مامایم گفت، هر دو پسرم در مارکت میوه کابل کار می‌کنند. خواهرزاده‎ام را آوردم تا با من و همسرم در خانه و سر زمین‎ها باشد. ریش‌سفید شده‎ایم.

شام‌ها مسجد را جارو می‌کردم و غذای ملا را می‎بردم تا روزی که به چشم قاری کبار آمدم و از طریق او به مولوی پوپل رسیدم. زمان برد تا سلاح طالب را به شانه کردم و لنگی سیاه به دور سر پیچاندم.

شبکه مخابره‎ام، سنگر 2 شد، و خودم، قاری محب.

سه هفته از وارد شدنم به حلقه‌ی محافظان مولوی پوپل گذشته بود که مامایم وفات کرد. او را در سفیدسنگ لوگر به خاک سپردیم. سه روز پیش از آمدن حلیم فدایی، والی/فرمانده زون مرکز طالبان در سفیدسنگ، سلاح‌های اسنایپر توزیع شد و سرانجام سروکله‎ی او پیدا شد. از دو هفته بیشتر نتوانستم از چشم‌های تیزبین فدایی پنهان بمانم.

هنوز در اتاقک تاریک قدم می‌زدم و منتظر بودم که از بی‎سیم صدا آمد:

– «قاری محب می‌شنوی؟»

ابتدا در شک افتادم، نمی‎دانستم چه کنم. پاسخ بدهم یا منتظر باشم.

– «قاری محب می‌شنوی؟»

باز هم سکوت. اما این بار در ادامه‎ی آن صدا، مرکز صدا کرد:

– «شاهین. شاهین استی؟»

ارسی را بستم.

– «بلی، بلی صدای شما را دارم. مرکز.»

– «قطعه‌ی واکنش امنیت ملی، در نزیکی‌های خودت رسید، همراه آن‌ها ساحه را ترک کو.»

لحظه‎ای که صدای مرکز هماهنگی قطع شد، دوباره همان صدا:

– «قاری محب صدایم را داری؟ شاهین، شاهین، قاری محب.»

فهمیدم که واکنش سریع امنیت است و به نزدیکی‎ها رسیده. شاید از دروازه‎ی ولسوالی چهار آسیاب گذشته بودند.

– «بلی می‌شنوم.»

آن‌سوی بی‎سیم پرسید وضعیت چطور است.

– «خودت کیستی؟»

فرمانده‎ واکنش سریع، بدون معرفی، کدی را گفت که از مرکز گرفته بودم.

– «کابل.»

در جواب گفتم:

– «کاپیسا.»

در نظام وقتی اسم شب، یا کد خاصی برای عملیات‌ها تعریف می‌شود، آن کد به‌صورت فوق محرم به دسترس افراد درگیر قضیه قرار می‌گیرد. هر دو واژه قفل و کلید اند. اگر یک واژه با «ک» شروع شود، پاسخ مقابل هم باید با «ک» باشد. مطمئن شدم که آنان رسیده‎اند.

– «وضعیت خراب است قوماندان. پایم زخمی است. موتورسایکل چراغ ندارد.»

– «می‌توانی تا جایی خود را بکشی؟»

– «نخیر قوماندان، در داخل و بیرون روستا موتورسایکل‌سواران دنبالم هستند. در دو طرف جاده هرچه خانه می‎بینی، با سلاح‏های سبک و سنگین مجهز اند و مهم‌تر از همه، در همین ساحه تعدادی اسنایپر نیز فعال اند.»

خنده‌های فرمانده پشت بی‎سیم شاید برای دلداری‌دادنم بود. نمی‎دانم. پس از قهقهه گفت:

– «بیا یکبار دیگر با جانت بازی کو. موتورسایکل را در سمت چپ جاده به طرف کابل بران. ما آن سمت جاده را برایت خلوت نگه می‎داریم. حواس ما به خانه‌های اطرف هست. بسم‎الله کن شیر شمالی.»

همان‌طور که با زحمت موتورسایکل را بلند می‌کردم، قوای هوایی خاک یکه‌قلعه سفیدسنگ را به آسمان بلند کردند و رفتند. من بودم که باید خود را از جهنم بیرون می‎کردم.

صدای فرمانده دوباره بلند شد:

– «شاهین، در بلندی تپه موتورسایکلت را ریز بده تا صدایش بپیچد و موتورسایکل‌سواران به طرف تو بیایند.»

نمی‎دانستم دسته‎ی واکنش برای نجات من آمده بودند یا می‌خواستند گلوله‌ی تک‎تیرانداز به سرم بنشیند.

– «قوماندان…»

– «کاری که گفتم بکن و به طرف ما بیا. فراموش نکنی در سمت چپ جاده، به طرف کابل بیایی. دسته‌ی پشتیبانی، در دروازه‌ی چهار آسیاب منتظرت است. بگذار امشب کمی لوگر را تکان بدهیم.»

موتورسایکل بی‌چراغ را در سمت چپ جاده لوگر کابل می‌راندم. خیلی کم مانده بود. چراغ‌های دروازه دیده می‌شدند. احساس کردم چیزی از مقابل گوشم گذشت. پوست سرم در سمت راست گرم شد. انگار آتش گرفت. موهایم را لمس کردم، انگشت‌هایم خیس شد، خون‎آلود.

در شفاخانه امان‎الله‌خان، شفاخانه‎ی امنیت ملی، وقتی به هوش آمدم، از آخرین لحظات آن شب تنها صدای افتادن موتورسایکل را به‌ خاطر داشتم.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه