رسول پارسی
در گفتمان رسمی طالبان، «امنیت» بهعنوان مهمترین دستآورد این گروه معرفی میشود؛ روایتی که از زبان گردشگران خارجی و سلبریتیها نیز بازتاب داده میشود. همیشه از کاهش دزدیهای خیابانی تا نبود جنگ مسلحانه در شهرها میشنویم که بهعنوان شواهدی برای تثبیت این تصویر بهکار گرفته میشوند. جامعهای که در آن صداها خاموش، بدنها مهار و روابط اجتماعی منجمد شدهاند، از بیرون ممکن است آرام به نظر برسد، اما از درون، تهی از حیات اجتماعی است. پرسش اصلی اینجا دیگر میزان جرم یا خشونت نیست، بلکه کیفیت زیستن است. آیا امنیتی که بر سکوت، ترس و کنترل مطلق بنا شده، میتواند بستر مناسبی برای زندگی اجتماعی سالم و پویا فراهم کند؟
این نوشتار با تکیه بر تجربهی زیستهی نزدیک به یکونیم سال زندان در ساختار استخباراتی طالبان و چهار سال زیستن در سایه حاکمیت این گروه، نشان میدهد که امنیت مسلط در افغانستان امروز بیش از آنکه «امنیت اجتماعی» باشد، نوعی امنیت زندانگونه و گورستانوار است. این تحلیل براساس دادهها و شواهد عینی و با اتکا بر منطق «نهاد تام» اروینگ گافمن، مفهوم «قدرت انضباطی» میشل فوکو و الگوی «ساختار سراسربین» (پاناپتیکون) جرمی بنتام، توضیح میدهد که چگونه سازوکارهایی که در زندان بدنها را مطیع، خاموش و کنترلپذیر میکنند، از نظارت دائمی و تنبیه نمادین گرفته تا درونیسازی ترس، در سطح جامعه نیز بازتولید شدهاند. حاصل این فرآیند، نه پویایی، مشارکت و اعتماد اجتماعی، بلکه انجماد اجتماعی و مرگ مدنی است؛ وضعیتی که در آن نظم به بهای حذف کنش، تنوع و حیات اجتماعی برقرار میشود. جامعه در چنین شرایطی نه زنده و خلاق، بلکه صرفا منظم، مهارشده و بیحرکت است؛ وضعیتی که بیش از آنکه یادآور یک جامعهی امن باشد، به زندان یا حتا گورستان شباهت دارد.
تجربهی زیستهی زندان؛ امنیت بدون زندگی
برخلاف دیدگاه منتقدان بیرونی که غالبا در پی انکار یا فرافکنی اند، در این نوشتار دیدگاه طالبان دربارهی «امنیت» تأیید میشود، اما تأییدی که همزمان منطق درونی این امنیت را نیز توضیح میدهد.
براساس تجربهی زیسته در بازداشتگاه ریاست ۰۴۰ استخبارات طالبان، در طول مدت حضور، نه مورد سرقتی مشاهده شد و نه هیچ دزدیای رخ داد. این امر تا حد زیادی به این واقعیت بازمیگردد که زندانیان عملا از هرگونه دارایی تهی بودند؛ تمام وسایل شخصی و داروندار آنان در بدو ورود توسط مأموران استخبارات جمعآوری و مورد تفتیش قرار میگرفت. وقتی فرد از همه چیز محروم شود، اساسا چیزی برای دزدیدن باقی نمیماند.
علاوه بر این، بازداشتگاه از امتیازات و تضمینهای قابلتوجهی برخوردار بود که حتا در پایتخت کشور نیز کمنظیر است. قطع برق تقریبا رخ نمیداد و در صورت نیاز تنها به مدت سه تا پنج ثانیه در ۲۴ ساعت، مثلا هنگام تعویض جنراتور، وقفه ایجاد میشد. تأمین غذا بهصورت منظم توسط نهاد حلالاحمر انجام میشد و تمامی زندانیان به آن دسترسی داشتند. حتا خطرناکترین افراد نیز از تهدید یا انتقام دیگران هراس نداشتند، زیرا عبور از درها و دیوارهای آهنین بازداشتگاه امکانپذیر نبود. ترس از تجاوز نیز معنایی نداشت و با وجود دوربینهای مداربسته در اتاقها، دهلیزها، تشنابها و صحن بازداشتگاه، تمامی افراد تحت نظارت دقیق و مستمر قرار داشتند و نظم در محیط بهطور کامل برقرار بود.
اما این امنیت چگونه حاصل میشود؟ پاسخ روشن است، از طریق سلب کامل آزادی، اراده و هویت. آیا یک انسان حاضر است زندگی آزاد خود را (با تمام چالشهایی مانند نبود برق، آب، نان، کرایه، اجاره و…) با این همه امتیازها تبدیل کند؟ طبیعتا پاسخ منفی است. در زندان همه چیز امن است، زیرا درها بستهاند، صداها کنترل میشوند، بدنها شمارش میگردند و سکون به قانون نانوشته بدل میشود. فرد با نظم آهنین مواجه است که در آن زمان از بالا تعیین میشود، حرکت بدن محدود و برنامهریزیشده است، سخن گفتن دردسرآفرین و سکوت تضمین جان و تن محسوب میشود، اطاعت شرط بقا است و هرگونه کنش ارادهمند و مستقل هزینهمند خواهد بود. این امنیت، تهی از آزادی و معنا و استوار بر ترس و تحقیر است. تجربهی زندان نشان میدهد که امنیت میتواند محصول حذف انسانِ کنشگر باشد؛ زندان امن است، چون جامعهای در آن وجود ندارد، بلکه تنها بدنهای قالبگیریشده و منضبط حضور دارند.
نظریهی نهاد تام اروینگ گافمن
اروینگ گافمن در نظریهی خود دربارهی «نهادهای تامی (Total Institutions)» توضیح میدهد که این نهادها مکانهایی هستند که در آنها تمام ابعاد زندگی افراد از زمان و مکان گرفته تا خواب، خوراک، کار، روابط، بدن و هویت و… تحت اقتدار آهنین و یکسان سازماندهی میشود. زندانها، اردوگاههای نظامی، تیمارستانها و صومعهها نمونههای کلاسیک چنین نهادهایی هستند. ویژگیهای اصلی نهاد تام عبارت اند از: جدایی کامل از جامعهی بیرونی، کنترل همهجانبهی زندگی روزمره، یکسانسازی هویتها، تخریب «خودِ پیشین»، و بازسازی فردی مطیع و فرمانبردار.
در نهادهای استخبارات، هدف این کنترل رهاییبخشی انسانها نیست، بلکه انضباطپذیرسازی و ساخت هویتی مطابق با اقتدار حاکم است. فرد به تدریج میآموزد سکوت کند، دیده نشود و به چیزی واکنش نشان ندهد؛ وضعیتی که گافمن آن را «مرگ مدنی» مینامد، یعنی فروکاستن فرد به موجودی مطیع، تحقیرشده، خاموش و تحت کنترل.
نظریهی انضباط و قدرت فوکو
میشل فوکو در کتاب «مراقبت و تنبیه» نشان میدهد که قدرت مدرن دیگر صرفا از طریق خشونت آشکار اعمال نمیشود، بلکه با انضباط، نظارت و درونیسازی ترس، بدنها را مطیع و کنترلپذیر میسازد. در منطق قدرت انضباطی، بدن باید قابل کنترل باشد، فرد باید خود مراقب خود باشد، ترس درونی شود و اطاعت بهگونهی داوطلبانه انجام گیرد.
فوکو برای توضیح این سازوکار از استعارهی پاناپتیکون استفاده میکند. این ساختار دایرهای یا نیمدایره شامل یک برج مرکزی است که سلولها آن را احاطه کردهاند. از برج مرکزی همهی سلولها قابل مشاهدهاند، اما ساکنان سلولها نمیتوانند داخل برج را ببینند و نمیدانند که در هر لحظه تحت نظارت هستند یا خیر. این وضعیت باعث میشود فرد همیشه احساس دیدهشدن کند و به خودسانسوری دائمی وادار شود.
پاناپتیکون بنتام و درونیسازی نظارت
جرمی بنتام در اواخر قرن هجدهم مفهوم پاناپتیکون (Panopticon) یا همان مفهوم ساختار سراسربین را معرفی کرد؛ سازهای که امکان نظارت دائمی را بدون حضور فیزیکی ناظر فراهم میکند. ترکیب این نظریه با تحلیل فوکو نشان میدهد که درونیسازی ترس و احساس دائمی دیدهشدن، ابزار مؤثر کنترل اجتماعی است- افراد بدون اعمال مستقیم خشونت، خود را مطابق قواعد و دستورها تنظیم میکنند و اطاعت داوطلبانه جلوه میکند.
تعمیم نظریهها به وضعیت افغانستان
وضعیت کنونی افغانستان تحت حاکمیت اقتدارگرایانهی طالبان نمونهی بارزی از بازتولید نهاد تام در سطح جامعه است. همانطور که در زندان فرد از تمام ظرفیتهای اجتماعی، هویتی و انتخابی تهی میشود، جامعه نیز به تدریج به یک نهاد تام اجتماعیشده تبدیل میشود. نمونههای آن عبارت اند از:
- کنترل کامل بر بدن و پوشش افراد، بهویژه زنان توسط نهاد امر به معروف یا همان پولیس شریعت؛
- محدودسازی حرکت، سفر و حضور اجتماعی؛
- نظارت دائمی بر گفتار، رسانه و آموزش در مکاتب، مساجد و اماکن عمومی توسط نهاد استخبارات
- حذف تنوع فکری و عقیدتی؛
- و تنبیه نمادین یا واقعی برای «نافرمانی» از طریق اجرای حدود شرعی و تنظیم رفتار اجتماعی توسط پولیس شریعت.
در چنین شرایطی، جامعه دیگر میدان کنش آزاد شهروندان نیست، بلکه به فضایی شبیه زندان اجتماعی تبدیل میشود؛ جایی که رفتارها، گفتارها و حتا اندیشهها تحت کنترل مستمر اقتدار قرار دارند و آزادی و تنوع اجتماعی بهشدت محدود میشود.
همزمان، منطق پاناپتیکون و قدرت انضباطی نیز در جامعه فعال است. شهروندان حتا در غیاب مأموران استخبارات و پولیس شریعت، خود را تحت نظارت میبینند. از گفتار روزمره گرفته تا فعالیتهای مجازی، روابط اجتماعی، پوشش و سبک زندگی. این احساس نظارت دائمی و درونیشدن ترس باعث خودسانسوری و اطاعت داوطلبانه میشود. نظم برقرار است، نه بهدلیل رضایت اجتماعی، بلکه بهدلیل مشاهدهی مکرر تنبیه و هزینههای سنگین نافرمانی.
در نتیجه، امنیت موجود در افغانستان امروز، بیش از آنکه امنیت اجتماعی باشد، امنیت زندانگونه یا گورستانوار است؛ امنیتی که با فروکاستن فرد به موجودی مطیع و کنترلشده، مرگ مدنی و انجماد اجتماعی را بر شهروندان تحمیل میکند و جامعهی زنده را به مجموعهای از بدنها و رفتارهای قابل پیشبینی و کنترلشده کاهش میدهد.
امنیت یا انجماد اجتماعی؟
با کنارهمگذاشتن تجربهی زیستهی زندان، نظریهی نهاد تام گافمن و تحلیل قدرت انضباطی فوکو و چارچوب پاناپتیکون بنتام، میتوان دریافت که امنیتی که طالبان ارائه میدهد، نه امنیت اجتماعی، بلکه انجماد اجتماعی یا همان مرگ مدنی است. این انجماد با ویژگیهایی مشخص همراه است، کاهش کنش جمعی، مرگ فضای عمومی، حذف گفتوگوی انتقادی، توقف خلاقیت و نوآوری، گسترش سکوت و انفعال. جامعه ممکن است از بیرون آرام به نظر برسد، اما این آرامش، آرامش گورستانوار است، نه جامعهای پویا و فعال با شهروندان کنشگر و مسئول.
نتیجهگیری
امنیت واقعی هرگز از طریق سکوت تحمیلی یا نظم بیرونی برقرار نمیشود، بلکه تنها زمانی معنا پیدا میکند که کنش آزادانه، مشارکت عمومی، اعتماد اجتماعی و کرامت انسانی امکان ظهور داشته باشند. تجربهی زیسته در زندان نشان میدهد که نظم و سکوت میتوانند بدون زندگی وجود داشته باشند، اما چیزی که زندان را زندان میکند، همان نبود آزادی است. زندان بدون آزادی معنا پیدا میکند، اما زندگی بدون آزادی ممکن نیست.
افغانستان امروز، بیش از آنکه با بحران ناامنی مواجه باشد، با بحران انجماد اجتماعی و مرگ مدنی روبهرو است؛ زندگی بدون آزادی که حتا همان امتیازهای زندان نیز وجود ندارد. وضعیتی که در آن جامعه زنده نیست، بلکه تنها «کنترلشده» است. سازوکارهای کنترل، نظارت و درونیسازی ترس (چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی) به جای امنیت واقعی، جامعه را به فضایی شبیه زندان یا گورستان تبدیل کردهاند؛ جایی که آرامش ظاهری، پوششی است بر فقدان حیات اجتماعی و آزادی. پرسش بنیادین که همچنان پابرجا است و باید از گردشگران خارجی و سلبریتیهایی که خواسته یا ناخواسته بلندگوی طالبان شدهاند پرسیده شود، این است: آیا جامعهای که نفس نمیکشد و زندگی آزادانه در آن جریان ندارد، واقعا امن است؟