رسول پارسی
مقدمه
در افغانستان تحت سلطهی طالبان، نهاد آموزش دیگر بهعنوان نهاد توسعهی انسانی قابل تعریف نیست، بلکه بهمثابهی سازوکار اصلی تثبیت قدرت ایدئولوژیک بازتعریف شده است. گسترش بیسابقهی مدارس دینی، جذب میلیونها کودک و نوجوان در این مدارس و حذف نظاممند آموزش نسبتا مدرن، نشاندهندهی پروژهای آگاهانه برای مهندسی اجتماعی، دینی و سیاسی جامعه است. این نوشته میکوشد نخست علل گسترش مدارس دینی توسط طالبان را بررسی کند و سپس پیآمدهای این نوع آموزش سیستماتیک را بر ساختار سیاسی طالبان و وضعیت دینی و اجتماعی جامعهی افغانستان تحلیل نماید.
چرا طالبان مدارس دینی را گسترش میدهند؟
بنابر ادعای ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، روز سهشنبه، ۱۳ جنوری ۲۰۲۶، گسترش بیش از ۲۰ هزار مدرسهی دینی و جذب بیش از ۲.۵ میلیون دانشآموز، یک سیاست تصادفی یا صرفا خواسته و ضرورت مذهبی جامعهی افغانستان نیست، بلکه بخشی از استراتژی کلان طالبان برای بقا، مشروعیتسازی و بازتولید قدرت است. این سیاست را میتوان در چند سطح تحلیل کرد:
بحران مشروعیت سیاسی: طالبان با گذشت بیش از چهار سال، هنوز هم دچار بحران مشروعیت اند؛ بحران مشروعیت انتخاباتی، قانونی و بینالمللی. در غیاب این مشروعیتها، دین به تنها منبع و کمهزینهترین و در دسترسترین توجیه قدرت بدل شده است. مدارس دینی در قالب نهاد آموزش، به کارخانهی تولید این مشروعیت تبدیل شدهاند. جایی که حاکمیت طالبان نه بهعنوان یک ساختار سیاسی و نظم اجتماعی قابل نقد، بلکه بهمثابهی امری الهی و پدیدهای کاملا قدسی نمایش داده میشود.
کنترل اجتماعی بلندمدت: طالبان در چند سال اخیر، با استفاده از سیستم استخبارات و نهاد امر به معروف و نهی از منکر، دست به سرکوب گسترده و سیستماتیک زدهاند؛ سرکوبی که هزینهی کلان اعتباری بر دوششان گذاشته است. اکنون دریافتهاند که سرکوب صرف با ابزار استخبارات و پولیس شریعت، برای تداوم قدرت کافی نیست. نهاد آموزش و سیستم آموزش ایدئولوژیک کودکان و نوجوانان، امکان درونیسازی را بهتر و با ماندگاری بیشتر میتواند تضمین کند. نسلی که از کودکی با قرائت خاص طالبانی از دین اجتماعی میشود، دیگر نیازی به کنترل امنیتی پرهزینه نخواهد داشت.
فقدان بدیل نهادی: طالبان به خوبی میدانند که توان ادارهی نظام آموزشی مدرن، تولید اشتغال و توسعهی اقتصادی را ندارند. از همینرو، مدارس دینی ارزانترین و سادهترین ابزار مدیریت جمعیت جوان، بیکار و فقیر افغانستان اند. این مدارس، به جای حل مسألهی بیکاری، آن را پنهان میکنند.
مهندسی میدان دینی: طالبان تنها بهدنبال حاکمیت سیاسی و سلطهی اجتماعی نیستند، بلکه در پی انحصار تفسیر دین نیز هستند. گسترش مدارس دینی، بهصورت غیرمستقیم ابزار حذف قرائتهای رقیب اسلام (قرائت صوفیانه، فقه شیعه، فقه متکثر، فرق اهل حدیث، قرائتهای عقلانی و اصلاحطلبانه) و یکدستسازی میدان دینی به نفع جهانبینی و الهیات طالبانی را نیز در پی دارد.
ماهیت آموزش در مدارس دینی طالبان
اگر آموزش را تولید «سرمایهی فرهنگی» در نظر بگیریم، مدارس دینی طالبان تنها یک نوع سرمایه را بازتولید میکنند: سرمایهی ایدئولوژیک فقه طالبانی. این سرمایه، نه برای فهم پیچیدگیهای جهان معاصر، اندیشهی انتقادی و… بلکه برای پایهریزی الهیات اطاعت، بسیج و حمایت پیروان و حذف بدیلها طراحی شده است.
در این نظام، علوم طبیعی، علوم اجتماعی، فلسفه، هنر و حتا بخش بزرگی از سنت فقهی اسلام یا از ذهنیت جمعی حذف یا به حاشیه رانده میشوند، یا بهعنوان علوم و فرقههای ضاله تحقیر میشوند. آنچه باید از نهاد آموزش توقع رود، اندیشهورزی و عقلانیت انتقادی است؛ امری که با گسترش مدارس دینی جای خود را به حفظمحوری، تقلید و تقدیس میدهد. نتیجهی این سیستم چیزی جز انباشت میلیونها طلبهای که ایدئولوژی دینی پررنگ دارند، اما فاقد مهارتهای اجتماعی، دغدغهی اقتصادی و تفکر انتقادی و تحلیلی اند، نخواهد بود.
فروپاشی نهاد اموزش و پیآمدهای اجتماعی-ایدئولوژیک
از منظر جامعهشناسی آموزش، مکاتب بهعنوان نهاد آموزش سه کارکرد اساسی دارند: انتقال دانش، اجتماعیسازی مدنی و ایجاد تحرک اجتماعی. نظام آموزشی طالبان هر سه کارکرد را مختل کرده است.
در بعد انتقال دانش، آموزش به مجموعهای از متون کلاسیک دینی که به قرنها پیش برمیگردد -متونی بهشدت محدود و تکراری- فروکاسته شده است؛ متونی که ارتباط بسیار اندک و ناچیزی با واقعیتهای زندگی امروزی دارند. در بعد اجتماعیسازی، به جای پرورش شهروند، مرید (از نظر اجتماعی) و رعیت (از نگاه سیاسی) پرورش داده میشود؛ فردی که جهان را به دوگانهی حق/باطل یا همان ارباب/رعیت تقلیل میدهد. در بعد تحرک اجتماعی، این نهاد آموزش نهتنها فرصتساز نیست، بلکه به بنبست میانجامد؛ زیرا خروجی این نظام فاقد قابلیت جذب در اقتصاد کشور است.
نتیجه آنکه، با درنظرگیری این روند، در چند سال دیگر دچار شکلگیری نسلی خواهیم بود با آگاهی ایدئولوژیک بسیار بالا (انباشت ایدئولوژی طالبانی) و کارآمدی اجتماعی (توسعه و رفاه اجتماعی) بهشدت پایین؛ نسلی که نه توان مشارکت سازنده دارد و نه امکان تحقق رویاهای خود و دیگران را.
پیآمدهای قدرتساز و بحرانآفرین آموزش ایدئولوژیک طالبان
بخشی از فارغان این مدارس ممکن است جذب نهادهای دولتی شوند، اما انبوهی از طلبههای فارغشده فاقد توانایی و مهارتهای اقتصادی اند و به مصرفکنندگان محض بدل میشوند. انباشت جوانان تحصیلکردهی دینی بیکار، فشار اجتماعی ایجاد میکند. این نیروها یا باید در ساختار قدرت جذب شوند (که ظرفیت آن محدود است) یا به حاشیه رانده میشوند و یا تبدیل به سربازان گروههای تروریستی خواهند شد. در چنین شرایطی، شکلگیری شکافهای درونی در طالبان، تشدید رقابتهای ایدئولوژیک و حتا بروز خشونت درونگروهی بر سر منابع درآمد، امری محتمل خواهد بود.
پیآمدهای یکدستسازی دینی و اجتماعی در افغانستان
در بعد دینی، جامعهی افغانستان با یکدستسازی اجباری ایمان مواجه میشود. تنوع تاریخی اسلام در افغانستان (از تصوف تا فرقههای مختلف فقهی) در حال حذف است. دین از عرصهی تجربهی فردی و اخلاقی، به ابزاری برای کنترل جمعی تبدیل میشود. این یکدستسازی انباشته و حذف تکثر و تفاوت، برای جامعهای کوچک و متکثر مانند افغانستان سنجیده و چالشی جدی دینی و اجتماعی تلقی میشود و تراکم و تشدد همبستگی تحمیلی، بحرانزا خواهد بود.
این ناهنجاری، همراه با روند یکدستسازی دگرگریز، شکاف افغانستان با جهان بیرون را عمیقتر میکند، سرمایهی انسانی را فرسوده میسازد و جامعه را به چرخهی وابستگی، مهاجرت و افراطگرایی میکشاند. این وضعیت در ادامهی حذف زنان از آموزش که نسلهای آینده را از توسعه محروم میکند و با ایجاد انباشت فارغان مدارس مصرفی محض و مردانه، کشور را از هر نگاه به پرتگاه اقتصادی نزدیکتر خواهد ساخت.
هیچ پروژهی سیاسی در تاریخ معاصر موفق نبوده است که آموزش مدرن، عقلانیت انتقادی و نقش زنان را بهطور سیستماتیک حذف کرده باشد. از منظر جامعهشناسی تاریخی، این اقدامها عموما پایدار نمیمانند و به بحرانهای عمیق اجتماعی و سیاسی میانجامند. براساس تجارب تاریخی و تحلیل روندهای جاری، چند سناریوی محتمل برای آیندهی افغانستان قابل تصور است:
1. فروپاشی نظام آموزشی ایدئولوژیک: فشارهای ناشی از بحران اقتصادی و نارضایتی گستردهی اجتماعی میتواند این نظام را بهزودی تضعیف کند یا به فروپاشی برساند.
۲. شورش نسلی ناکارآمد: نسلی که تحت آموزش محدود و ایدئولوژیک پرورش یافته است، ممکن است بهدلیل ناتوانی در پاسخ به نیازهای واقعی زندگی، علیه همان نظم ایدئولوژیک شورش کند.
۳. ابزاری شدن نیروی انسانی: افغانستان میتواند به انبار نیروی انسانی ایدئولوژیک بدل شود که برای تقویت بحرانها و منازعات منطقهای به کار گرفته میشود، بدون آنکه توسعهی داخلی و رفاه عمومی تحقق یابد.
این تحلیل نشان میدهد که سرنوشت آموزش محدود و ایدئولوژیک در طول تاریخ، معمولا به یک چرخهی ناپایدار از بحران و خشونت منتهی میشود و به ندرت منجر به ثبات و توسعهی پایدار جامعه شده است.
جمعبندی
گسترش مدارس دینی تحت هدایت طالبان، بیش از آنکه یک پروژهی آموزشی باشد، یک پروژهی سیاسی و ایدئولوژیک است. آنچه بهنام «آموزش» عرضه میشود، در واقع تعلیق آینده، محدود کردن عقلانیت انتقادی و سرکوب تنوع دینی است. این نظام نه پرورش خلاقیت و توانمندی فردی، بلکه تولید اطاعت و انقیاد را هدف گرفته است. تجربهی تاریخی نشان میدهد که نظامهایی که آموزش را به ابزار سلطه بدل میکنند، دیر یا زود، دین، جامعه و حتا خود قدرت حاکم را فرسوده و تضعیف میکنند. بنابراین، سیاست آموزشی طالبان نهتنها توسعهی انسانی را متوقف میکند، بلکه پایداری اجتماعی و سیاسی افغانستان را نیز با چالشهای عمیق روبهرو میسازد و آیندهی کشور را در معرض بحرانهای ساختاری و ایدئولوژیک قرار میدهد.