تبعیض طبقاتی در اسلام طالبانی

نگاهی به نظام کاستی با پشتوانه‌ی شریعت اسلامی

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: فرخنده ماندگار

در سنت نبوی، تعریف «مسلمان» بر پایه‌ نشانه‌های آشکار هم‌زیستی دینی استوار است، نه بر تبار، فرقه یا داوری‌های باطنی. پیامبر اسلام می‌فرماید: «مَنْ صَلَّى صَلَاتَنَا، وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا، وَأَكَلَ ذَبِيحَتَنَا، فَذَلِكَ الْمُسْلِمُ، لَهُ مَا لَنَا، وَعَلَيْهِ مَا عَلَيْنَا» (صحیح بخاری، کتاب الصلاة، باب فضل استقبال القبلة، حدیث ۳۹۱). این حدیث، اسلام را به مجموعه‌ای از اعمال مشترک و قابل مشاهده تعریف می‌کند و به‌ صراحت اعلام می‌کند که هر کس در این افق مشترک قرار گیرد، از حقوق برابر با دیگر مسلمانان برخوردار است. از این نگاه، هرگونه طبقه‌بندی منزلتی درون «امت»، چه براساس مذهب، تبار یا جایگاه اجتماعی، در امتداد سنت نبوی نیست، بلکه گسست از آن است. اگر به سنت نبوی باور داشته باشیم، قوانین تازه‌ی طالبان را نمی‌توان مجموعه‌ای پراکنده از احکام شرعی دانست. این قوانین حامل تصویری مشخص از جامعه ‌اند؛ جامعه‌ای که زیر سلطه‌ی طالبان براساس منزلت سامان داده می‌شود، چیزی که در اسلام پیشینه نداشته است. تقسیم رسمی مردم به «علما»، «اشراف»، «طبقه‌ی متوسط»، «طبقه‌ی پایین» و حتا «غلام و برده»، نشان می‌دهد که انسان‌ها پیشاپیش در سلسله‌مراتبی جای می‌گیرند که نسبت‌شان با قدرت، مجازات و مصونیت متفاوت است.

در کنار این طبقه‌بندی اجتماعی، مرزبندی مذهبی نیز جایگاهی مرکزی دارد. قرار دادن هزاره‌ها و شیعیان ذیل عنوان «اهل بدعت»، صرفا یک نام‌گذاری اعتقادی نیست؛ این واژه در تجربه‌های تاریخی، اغلب نقش ابزار حقوقی-سیاسی را بازی کرده است تا شرعی. گروهی که بدعت‌گذار نامیده می‌شود، به ‌راحتی می‌تواند از دایره‌ی حقوق انسانی بیرون رانده شود. عنصر سوم، مردمی‌کردن مجازات است. وقتی اقدام فردی برای تنبیه «گناه» مجاز شمرده می‌شود، خشونت از انحصار نهاد رسمی بیرون می‌آید و به زندگی روزمره تزریق می‌شود. قانون در این‌جا نه‌تنها نظم می‌سازد، بلکه ترس را اجتماعی و خشونت بی‌لگام را همگانی می‌کند.

پیشینه و کارکرد تاریخی این قوانین

در تاریخ حکومت‌های اقتدارگرا، قانون اغلب ابزاری برای تثبیت نابرابری بوده است. چنین قوانینی معمولا سه کارکرد هم‌زمان دارند:

نخست، ساختن هرم مصونیت و تنبیه؛ دوم، تولید «دیگریِ بی‌حق» با زبان اخلاق یا دین؛ سوم، پخش‌کردن کنترل در سطح جامعه.

این الگو در تاریخ جوامع بشری بسیار تکرار شده است. در نظم‌های تمامیت‌خواه، قانون می‌آید تا پیشاپیش تعیین کند چه‌کسی بیشتر قابل تنبیه است و چه‌کسی کم‌تر. در این فرآیند، زبان دین یا اخلاق به کمک قانون نابرابر می‌آید تا این تمایز را طبیعی و شرعی جلوه دهد و جامعه، به ‌جای مقاومت در برابر آن، به ابزار اجرای آن بدل می‌شود. طالبان با وضع آخرین قانون خود، دقیقا در مسیر همین سنت تاریخی قانون‌گذاری حرکت می‌کنند.

نظام کاست هندو-اسلامی؛ الگوی تاریخی

نظام کاست هندی یکی از منسجم‌ترین و دیرپاترین صورت‌بندی‌های تاریخی نابرابری بشریت است که در آن، طبقه، گذشته از جایگاه اجتماعی آدم‌ها، ماهیت و انسان‌بودن یا نبودن او را نیز تعیین می‌کند. نظام کاست‌محور هندی دارای دو لایه‌ی متمایز است که هرکدام دارای کارکرد ویژه‌ی خودش است.

الف: ورنه یا چوکات کلان منزلتی

در این چارچوب، طبقات خاصی صورت‌بندی می‌شود که همین صورت‌بندی نمایانگر جایگاه و منزلت اجتماعی افراد درون آن نیز هست. برهمن‌ها، کشاتریاها، وایشیاها و شودراها در دسته‌ی نخست طبقاتی هند قرار دارند که هرکدام بار منزلتی خود را حمل می‌کنند.

برهمن‌ها و روحانیان حاملان امر مقدس‌ اند که به نحوی از بیشترین سرمایه‌ی نمادین برخوردار اند و از کلیه‌ مجازات‌های سنگین قانونی در هند مصونیت دارند. کشاتریاها، که جزئی از قسمت نخست نظم کاستی هندو هستند، شامل جنگاوران و حاکمان سیاسی و مذهبی ‌اند. این دسته نیز همانند دسته‌ی برهمن‌ها دارای مشروعیت سیاسی بوده و حق اعمال خشونت مشروع و گاهی هم نامشروع را دارا می‌باشد. بخش وایشیاها دربرگیرنده‌ی بازرگانان، تاجران و پیشه‌وران هندو است که طبق قرارداد اجتماعی هند، دارای حقوق کامل اقتصادی هستند، اما از اقتدار سیاسی و قدسی، چیزی که دسته‌ی برهمن‌ها برخوردار اند، محروم‌ هستند. این دسته در برابر نظم حقوقی و قضایی با تنبیه بدنی و زندان روبه‌رو نیست، اما با مجازات مالی و اقتصادی چرا. شودراها شامل مجموعه‌ای از خدمت‌کاران می‌شوند که هیچ پیوندی با سه بخش قبلی ندارند. این‌ها، برخلاف سه دسته‌ی قبلی، از حقوق کامل در جامعه و نظم اجتماعی محروم ‌اند و در معرض تنبیه بدنی و تحقیر قرار می‌گیرند، اما هنوز در رده‌ی انسان‌ها جای دارند، هرچند در انتهای جدول.

ب: بیرون از ورنه؛ دالیت‌ها

دالیت‌ها یا نجس‌ها، پایین‌ترین طبقه‌ی اجتماعی در هند ‌اند که اساسا بیرون از نظم ورنه یا چرخه‌ی طبقاتی هند قرار دارند. دالیت‌ها محروم‌ترین طبقه‌ی هندی ‌اند که مرگ و زندگی‌شان در سایه‌ی انکار و نادیده‌گرفتن اتفاق می‌افتد. این دسته به‌دلیل صورت‌بندی طبقاتی‌اش از هرگونه تعامل اجتماعی کنار گذاشته شده و به شدیدترین نحو ممکن از جامعه‌ی هندی طرد شده است. در فرهنگ و باور هند، این طبقه انسان کامل تلقی نمی‌شود. نفس تماس با این مردم نجاست‌آور است. این دسته به‌ شکل تاریخی در خیابان‌ها می‌زیند و در همان‌جا می‌میرند. حتا مردم از تشییع جنازه‌ی آنان امتناع می‌ورزند. کار طبقاتی مناسب برای این دسته، تخلیه‌ی فاضلاب‌ها، پاک‌کاری خیابان‌ها و گماشتن به تمام کارهایی است که به شکلی برای عموم مردم زجرآور و نفرت‌انگیز است. دالیت‌ها نمونه‌ای کلاسیک از «زندگی برهنه»‌ی پیشامدرن‌ اند که حضور دارند، اما حقوق ندارند. در نظم کاست هندی، بدن محل اعمال طبقه است و بدیهی است تا در همین بدن باشی، وضعیت طبقاتی هم تغییر نمی‌کند.

نظام کاست اسلامی هند؛ بازتولید منطق هندو در آیین اسلامی

برخلاف تصور رایج که اسلام را ذاتا نفی‌کننده‌ی کاست می‌داند، تجربه‌ی تاریخی برده‌داری مسلمانان در قرون گذشته و مسلمانان شبه‌قاره‌ی هند، و حتا تجربه‌ی امروز ما از قوانین گروه طالبان، نشان می‌دهد که منطق کاستی نه‌تنها مذموم و خلاف شریعت اسلامی نبوده، بلکه در بسیاری مناطق در درون جامعه‌ی مسلمان از نو بازتعریف شده و در پیکره‌ی جامعه پیوند خورده است.

نظم کاستی و برده‌داری در اسلام می‌تواند پیشینه‌ای دراز داشته باشد، اما این نظام در جوامع مسلمانان هند، از دوره‌ی سلطان‌نشین دهلی و سپس امپراتوری مغول، به‌تدریج تثبیت گردید و وارد نظم اجتماعی مسلمانان شد. نظم طبقاتی و کاستی مسلمانان دقیقا کپی از صورت اصلی کاست هندوها است که این‌جا نیز جامعه‌ی مسلمانان را بر چهار دسته تقسیم می‌کند:

اشرف: مسلمانان مدعی تبار خارجی (عرب، ایرانی، ترک، افغان) که خود را حامل اسلام اصیل می‌دانستند. این دسته بر سه بخش قابل شناسایی است:

– سیدها: افراد و گروه‌های عرب‌تبار که خود را منسوب به پیامبر اسلام می‌دانستند و بالاترین جایگاه را در نظم کاست اسلامی دارند.

– شیخ‌ها: افرادی که خود را منسوب به صحابه‌ی پیامبر اسلام یا اشراف عرب می‌دانستند.

– پتان‌ها و مغول‌ها: این دسته معمولا دربرگیرنده‌ی نوادگان فاتحان و حاکمان نظامی در تاریخ مسلمانان هند است. این گروه کنترل نهادهای مذهبی، آموزشی و سیاسی مسلمانان هند را در دست داشته و دارند و همانند برهمن‌های هندو از مجازات بدنی و مالی مصونیت دارند- هرچند این مصونیت ممکن است (آن‌گونه که در نظام کاست هندو ریشه‌ی الهیاتی دارد) مبنای الهیاتی نداشته باشد و بیشتر بازتاب همگون‌سازی با جامعه‌ی هندو باشد.

شریف: شامل گروه‌های اجتماعی می‌شود که تبار خارجی نداشتند، اما از نظر شغلی، مناسکی و اخلاقی پاک تلقی می‌شدند. شریف‌ها غالبا میان اشراف و طبقات پایین‌تر قرار می‌گرفتند و منزلت میانی اما محترم داشتند. یعنی این دسته نه از منزلت برهمنی برخوردار است و نه به محرومیت دالیتی رسیده است.

اجلف: این اصطلاح در فرهنگ هندی بار معنایی فرومایه یا عام را با خود حمل می‌کند و شامل مسلمانانی می‌شود که از کاست‌های میان‌رتبه‌ی هندو به اسلام گرویده‌اند. مشاغل این دسته معمولا شامل بافندگان (جولاها)، قصابان (قریشی)، سلمانی‌ها، کشاورزان و برخی مشاغل متوسطه و پایین‌رتبه مانند دامداری و غیره می‌شد. این دسته در رده‌بندی اجتماعی مسلمان ‌است، اما در معاشرت‌های اجتماعی و ازدواج، از سوی طبقه‌ی اشرف مسلمانان به‌رسمیت شناخته نمی‌شود.

در دوران سلطنت دهلی و امپراتوری مغول، بسیاری از حقوق‌دانان و مؤرخان درباری، مانند ضیاءالدین برنی، معتقد بودند که قوانین دولتی باید تفاوت‌های طبقاتی را به‌رسمیت بشناسد. برنی در کتاب «فتوای جهانداری» می‌گوید که مشاغل پست و رفتارهای فرومایه مختص اجلف‌ها است و آنان نباید با طبقه‌ی اشرف برابر دانسته شوند. این نگاه باعث می‌شد در دادگاه‌های عرفی، شهادت یا دفاع یک فرد اجلف در برابر یک فرد اشرف ناچیز شمرده شود. مشکل اجلف‌ها آن بود که همانند اشرف‌ها از مصونیت‌های قضایی و تنبیهات بدنی هم برخوردار نبودند. آنان به‌دلیل جایگاه طبقاتی‌شان، در صورت لزوم به شدیدترین وجه ممکن تنبیه بدنی، شکنجه و زندانی می‌شدند.

ارذل: آنان همان دالیت‌های اسلامی ‌اند؛ هندوهایی که از نظم کاست هندو به اسلام پناه آوردند و فرودست‌ترین لایه‌ی اجتماعی در درون نظم کاست مسلمانان هند به‌ شمار می‌روند. این دسته شامل گروه‌هایی با پیشینه‌ی نجاست در نظام هندو، مانند دباغان، رفتگران و پاک‌کنندگان فاضلاب می‌شود. آنان عملا به معادل دالیت‌های هندو در جامعه‌ی مسلمان بدل شدند: حاشیه‌نشین، طردشده و محروم از منزلت دینی و اجتماعی؛ بدن آنان محل جریان قدرت و خشونت سرکوب‌شده‌ی مسلمانان در جامعه‌ی هند بوده است.

جدا از آسیب‌های اجتماعی نظم کاست اسلامی در هند، دردناک‌ترین بخش ماجرا جایی است که به‌ سبب این نظم، برابری اسلامی فقط در کسوت تئوری الهیاتی تبلور یافت، اما هیچ‌وقت در متن جامعه عملیاتی نشد. این نظم حتا بدیهی‌ترین پایه‌های اشتراک مسلمین، مانند ازدواج، برادری و مساجد را کاستی ساخت و نیز توانست زبان دین را به ابزار مشروعیت‌بخشی به نابرابری کهن بدل سازد.

منطق کاست در جامعه‌ی مسلمانان هند، جامعه را به لایه‌هایی تبدیل کرد که تفاوت‌شان فقط اقتصادی نبود، بلکه حقوقی و نمادین نیز بود. ارذل‌ها مسلمان بودند، اما منزلت‌شان چنان پایین بود که شهادت‌شان کم‌اعتبار، ازدواج‌شان محدود و بدن‌شان میدان تنبیه تلقی می‌شد. اسلام، در این بستر، به زبانی برای توجیه نابرابری بدل شد.

طالبان و حقوقی‌کردن منطق کاست؛ کارزار دگرسازی هزاره‌ها

وقتی قوانین طالبان را کنار این تجربه می‌گذاریم، پیوندها روشن می‌شوند. طالبان همان منطق کاستی را که در آیین هندو قدسی و در هند اسلامی عرفی بود، به متن رسمی قانون خود منتقل کرده‌اند. طبقه‌بندی اجتماعی طالبان همان کاری را می‌کند که ورنه با تقسیم اشرف و ارذل در هند انجام می‌داد: انسان را از ارزش ذاتی‌اش جدا و به جایگاه طبقاتی‌اش می‌سپارد.

نام‌گذاری مذهبی با عنوان «بدعت» همان کارکردی را دارد که «نجاست» در نظم کاست داشت: انکار انسان‌بودن و نادیده‌انگاری حق. مردمی‌کردن مجازات نیز روح کاست را کامل می‌کند، زیرا کاست نه‌تنها با قانون، بلکه با رفتار روزمره زنده می‌ماند.

جایگاه هزاره‌ها در نظم طالبان را تنها با ارجاع به سیاست روز یا اختلاف فقهی نمی‌توان فهمید. این جایگاه ریشه در منطقی دارد که در تاریخ‌های مختلف، با نام‌ها و زبان‌های متفاوت، اما با کارکردی مشابه عمل کرده است. منطق کاست، پیش از آن‌که به قتل‌عام منتهی شود، با طبقه‌بندی انسان‌ها آغاز می‌شود؛ با این فرض نانوشته که همه‌ی انسان‌ها به یک اندازه سزاوار حق، امنیت و منزلت نیستند.

در نظم کاست هندو، دالیت‌ها نه به‌دلیل کنش سیاسی یا جرم، بلکه به‌ سبب تولد، در موقعیتی قرار می‌گرفتند که حقوق‌شان همواره ناقص بود. آنان زندگی می‌کردند، کار می‌کردند و برای بقای جامعه ضروری بودند، اما بدن‌شان به‌طور ساختاری در دسترس تحقیر و خشونت قرار داشت. در کاست اسلامی هند نیز مردمان متعلق به طبقه‌ی ارذل وضعیتی مشابه داشتند: مسلمان بودند، اما مسلمان «کامل» تلقی نمی‌شدند؛ حضورشان تحمل می‌شد، اما منزلت‌شان پایین و امنیت‌شان شکننده بود.

این انسانیت‌زدایی همان نقطه‌ای است که هزاره‌های افغانستان را نیز در یک چارچوب تاریخی با قوانین تبعیض‌ساز روبه‌رو می‌سازد. هزاره‌ها در فرآیند دولت‌سازی اقتدارگرای افغانستان، به ‌تدریج در موقعیتی قرار گرفتند که می‌توان آن را فرودستی کاستی بدون نام کاست دانست. حذف آنان از مراکز قدرت، بی‌اعتبارسازی نمادین و پیوند دادن هویت قومی‌شان با نشانه‌های مذهبی «مسأله‌دار»، دقیقا همان کاری را کرد که نظام کاست هندو با دالیت و نظم کاست مسلمانان هند با ارذل‌ها انجام می‌داد: سلب منزلت انسانی پیش از اعمال خشونت. این فرآیند، پیش از آن‌که خون بریزد، حق زندگی را تعلیق می‌نماید.

بی‌پناهی تاریخی هزاره‌ها نیز از همین‌جا آغاز می‌شود. آنان در جغرافیای کشور حضور داشتند، اما در نظم حقوقی و سیاسی همواره انکار شدند. این وضعیت شبیه وضعیت دالیت‌ها در هند است که به‌طور رسمی شهروند بودند، اما در عمل، دسترسی‌شان به عدالت، امنیت و احترام اجتماعی ممنوع بود.

در هر دو مورد، قانون یا عرف حاکم به ‌جای حذف صریح، تعلیق دائمی حق زندگی را با پوشش مردمی و شریعت اعمال می‌کرد. تصاحب سرزمین‌های هزاره‌نشین یکی از روشن‌ترین نمودهای این منطق کاستی است. در نظم کاست، زمین ابزار تثبیت منزلت است؛ دالیت‌ها و ارذل‌ها معمولا از مالکیت زمین محروم بودند یا مالکیتی شکننده داشتند.

در افغانستان نیز برای آماده‌سازی بستر عادی‌شدن کاست طالبانی، اقوام غیرپشتون، خصوصا هزاره‌ها، باید سلب مالکیت شوند. این پروژه بیش از صد سال پیش با نام نظام‌نامه‌ی ناقلین به‌ سمت قدغن تصویب شده بود. کاستی‌سازی هزاره‌ها سبب مصادره و انتقال زمین‌های آنان شد و توانست این قوم را از پایه‌های مادی بقا جدا سازد و جایگاه‌شان را از صاحب‌خانه به حاشیه‌نشین و دهقان بی‌پناه فروبکاهد. این یعنی بیرون‌راندن یک گروه از مرکز زیست مشروع و قرار دادن آن در معرض خشونت همگانی. در نظم کاستی، فرودستان ممکن است دیده شوند، اما شنیده نمی‌شوند؛ ممکن است حضور داشته باشند، اما به حساب نیایند. این نادیده‌شدن جامعه را به نقطه‌ای می‌رساند که خشونت علیه آن گروه قابل‌ هضم می‌شود و روند قبح‌زدایی از مرگش را میسر می‌سازد.

کشتارهای جمعی هزاره‌ها، چه در گذشته‌های دور و چه در دهه‌های اخیر، اوج همین منطق کاستی است. در تاریخ کاست هندو نیز خشونت‌های جمعی علیه دالیت‌ها معمولا پس از دوره‌های طولانی تحقیر و طرد رخ داده است. البته قتل‌عام آغاز نظم کاستی نیست؛ نتیجه‌ی نهایی آن است.

در افغانستان نیز پیش از هر قتل‌عام، هزاره‌ها از نظر حقوقی و نمادین خلع شده بودند. جان آنان، مانند جان فرودستان کاست، به چیزی کم‌ارزش برای نظم مسلط بدل شده بود. همان‌گونه که در جوامع کاستی، حافظه‌ی خشونت هرگز به گذشته محدود نمی‌شود، در تجربه‌ی هزاره‌ها نیز (به‌عنوان زخمی که هنوز باز است) تصاحب سرزمین، محرومیت ساختاری و کشتار جمعی خاطره‌ی تاریخی صرف نیست؛ بخشی از زیست اکنون است.

قوانین طالبان این زخم‌ها را درمان نمی‌کنند؛ آن‌ها را به بخشی از نظم حقوقی بدل می‌سازند و به این‌ ترتیب، فرودستی کاستی را از سطح تاریخ به سطح قانون شرعی منتقل می‌کنند. در این معنا، جایگاه هزاره‌ها در نظم طالبان نه یک استثنا و نه یک انحراف موقتی، بلکه ادامه‌ی همان منطق دیرپایی است که در کاست هندو و اسلامی هند دیده‌ایم؛ منطقی که در آن برخی انسان‌ها باید برای حق زنده‌بودن، همواره پاسخ‌گو باشند.

جایگاه زن نیز در نظم طالبان ساختاری و کاستی است. در همه‌ی نظم‌های کاستی، بدن زن نقش محوری دارد. در هند هندو، کنترل زن مرزهای پاکی و ناپاکی را حفظ می‌کند؛ در کاست اسلامی هند، ازدواج و بدن زن ابزار حفظ منزلت طبقاتی بود. طالبان اما همین منطق را با زبان شریعت فعال می‌کنند. زن در این نظم از شهروند به موضوع قیمومت فروکاسته می‌شود. حذف زن از آموزش، کار و حضور عمومی فقط محدودیت فردی نیست، بازتولید سلسله‌مراتب است. زنی که آموزش نمی‌بیند، انتقال‌دهنده‌ی حافظه‌ی انتقادی نیست؛ زنی که دیده نمی‌شود، در نظم اجتماعی هم حضور ندارد.

قوانین طالبان تاریخ طبقه‌بندی ظالمانه و انسانیت‌زدایانه‌ی گذشته‌ی جوامع تاریک را بازتولید می‌کنند، اما این‌بار به‌ شکل رسمی و مکتوب. طبقه‌بندی اجتماعی، نام‌گذاری مذهبی و مردمی‌کردن مجازات همگی هزاره‌ها را در همان جایگاهی قرار می‌دهند که دالیت‌ها و ارذل‌ها در نظم کاست داشتند: زیستن با امنیتی شکننده که هیچ ضمانتی در قانون ندارد و حقی که پیشاپیش با قانون شرعی گرفته شده است. تفاوت در نام‌ها است، نه در کارکرد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه