عادله سنگلاخی
در گوشهای از «کافه سنجد» نشستهام. زمستان کویته آرام اما سرد است. بخار نفسها روی شیشههای سنجد مینشیند و بخاری کوچک گوشهی کافه با صدایی یکنواخت کار میکند. شش ماه از روزی میگذرد که تابلوی کوچک «کافه سنجد» در هزارهتاون بالا رفت.
کافهی سنجد هشت میز دارد. بر دیوار کافه عکسها و یادداشتهای زیادی به چشم میخورند؛ عکس از مکانهای تاریخی و محبوب در افغانستان؛ دیار بودا، زیارت سخی و جاهای دیگر. یادداشتها نشان میدهد که فرح در این شهر همباورهایی دارد که برایش آرزوی موفقیت و کامیابی میکنند. متن یکی از یادداشتها: «راه دشوار شهامت پیمودن میخواهد و من این شهامت را در تو دیدهام، مقاوم باش. تو میتوانی.»
فرح قبل از نشستن روی چوکی روبهروی من، پیالهها را جابهجا میکند، بخاری را کمی تنظیم میکند، پردهی کنار دروازه را صاف میکشد. این حرکتهای کوچک، بیشتر از حرفها نشان میدهد که سنجد برای او فقط یک محل کار نیست؛ جایی است که باید از جهاتی دیگر نیز مدام مراقبش بود. مراقبت نه فقط از قهوه و میز، که از نگاهها، حرفها و قضاوتها. فرح دختری قدبلند و لاغراندام است و لباس قهوهای تیره او را لاغرتر نشان میدهد. به چشمهای گرگومیش او خیره میشوم؛ چشمهایی که در آن سایهی رنجها و آرزوها باهم میرقصند. پیالههای قهوه روی میز بخار میکنند و گفتوگو آهسته آغاز میشود. از او میپرسم که دربارهی خود بگوید. او با انگشت اشارهاش بیوقفه روی میز ضربه میزند؛ گویا در جستوجوی خود گمشدهاش در میان انبوهی از خاطرات درهمتنیدهاش است. سرش را آرام بالا میآورد، در چهرهاش ابهام موج میزند.
میگوید که از ولایت غزنی، ولسوالی جاغوری است. شش سال سن داشت که شامل مکتب شد؛ او مسیر سهساعته از خانه به مکتب «سرچاکه» و برگشت را هر روز پیاده میپیمود. پس از ختم سال اول مکتب، خانوادهی او به کابل کوچ کردند. او مکتب را در کابل، در لیسه معرفت، دوباره آغاز کرد. از صنف هفتم به ورزش روی آورد و بهصورت جدی شوتوکان کاراته را دنبال کرد و پیش از سقوط دولت در افغانستان، کمربند سیاه خود را از فدراسیون کاراتهی افغانستان بهدست آورد. از سال ۱۳۹۷ و از صنف دهم، بهعنوان عضو شبکهای موسوم به شبکهی حمایت، در فعالیتهای ورزشی با نهادهای مختلف ورزشی و فرهنگی، از جمله نهادی بهنام جوانان همصدا، همکاری داشت.
فرح در مسابقات ورزشی گل سرخ سال ۱۴۰۰ در ولایت مزار شریف در رشتهی کاراته مقام اول و در یازدهمینبار مسابقات انتخابی تیم ملی بانوان افغانستان در کابل مقام دوم را کسب کرد. او در سال ۲۰۲۱، پس از به قدرت رسیدن مجدد طالبان، به مزار رفت و در رشتهی خبرنگاری وارد دانشگاه بلخ شد؛ اما توانست تنها یک سمستر به تحصیل خود ادامه دهد.
فرح در کابل بهعنوان عکاس و ویراستار با رسانههای موسوم به «بهسود» و «نما رسانه» همکاری داشته است. وقتی از آن دوره حرف میزند، دستهایش دور پیالهی قهوه جمع میشود. از ایستگاههای تلاشی طالبان میگوید؛ از صبحها و بعدازظهرهایی که مجبور بود پشت دیوار در کوچهها بایستد؛ «هم در تایم صبح و هم در تایم بعدازظهر، منتظر میماندم تا نیروهای تلاشی ایستگاه موترها را ترک کنند. بعدش میتوانستم سوار موتر شوم. اگر طالبان دختری را همراه با کمره میدیدند، کمرهاش را میشکستاندند و خودش را بازداشت میکردند.» کمره، ابزار کار فرح بود؛ اما همان کمره میتوانست خطری باشد که پای او را تا زندان طالبان نیز بکشاند.
فرح محدودیتها در محیط کاری خود را نیز به یاد دارد:
«یادم است که در محل کار، از ترس طالبان، نمیتوانستم در دفتر اصلی رسانه کار کنم. دفتر ما یک پسخانهی تاریک و نمناک داشت، من داخل آن پسخانه کار میکردم؛ حتا در آنجا هم احساس آرامش نداشتم، به همین دلیل دروازه را از داخل قفل میکردم.»
او زیر آن همه فشار احساس خفقان میکرد. ناگزیر به پاکستان مهاجرت کرد و آن تجربهی ترس و اضطراب را با خود به کویته نیز آورد. بااینهمه، خانوادهاش همیشه حمایتش کردهاند. فرح میگوید که همین حمایتها باعث شد وقتی ایدهی سنجد در ذهنش رسید، با وجود خاطرات افغانستان، عقب ننشیند.
فکر باز کردن کافه در جریان یک برنامهی آموزشی سازمان ملل متحد در ذهن او شکل گرفت. فرح میدانست که این فقط یک کسبوکار معمولی برای دختران نیست و حاشیهها خواهد داشت. بهگفتهی او، در کویته کافه برای مردم هنوز محل سوءتفاهم است. او قبل از راهاندازی سنجد تحقیقات اولیهی خود را در مورد حضور زنان در بازار کار انجام داده بود:
«در جریان تحقیقم دریافتم که قبلا نیز کافهی دیگری در اینجا آغاز به فعالیت کرده بود، اما بهدلیل مخالفتهای مردم مجبور به توقف فعالیت شده بود.»
عبور از ترس اولیه
«سنجد» دیگر بوی رنگ تازه نمیدهد. دیوارهایش ردِ روزهای پرتنش را در خود نگه داشتهاند و میزها شاهد گفتوگوهایی بودهاند که همیشه با احتیاط شکل گرفتهاند. بیرون، رفتوآمد کم است؛ گاهی صدا شنیده میشود و دوباره سکوت. داخل سنجد اما روایتها هنوز زندهاند؛ روایت دختری که تصمیم گرفت در شهری با نگاههای سنگین، برای خود جا باز کند.
صدای بخاری برای لحظهای بلندتر میشود. فرح درنگ میکند و میگوید که حضور اجتماعی برای یک زن در کویته همیشه با حسابوکتاب همراه است؛ «آدم باید بداند کجا بنشیند، چطور حرف بزند و چهقدر بماند.» این احتیاط، بعد از افتتاح سنجد، چند برابر شده است. او هرچند از ترس اولیهی خود عبور کرده، اما کاملا از دستش رها نشده است؛ «من حتا در مورد طرز لباس پوشیدن خود نیز گاهی احساس ترس میکنم.»

فرح با پول قرض شروع به کار کرده است. در ابتدا او به تنهایی پیگیر کارهای روزمره، برنامهریزی و هماهنگی میشد. پیدا کردن دکان کرایی برای او آسان نبود؛ «مالکان دکانها وقتی میفهمیدند که دکان را برای کار خودم به کرایه میخواهم، با شک و بیتوجهی رد میکردند.»
او پس از یک هفته تلاش، دکانی را با فضای بزرگ در یک مارکت پیدا میکند. صاحب مارکت به فرح دو راه داده بود: یا دکان را با کرایهی بالا بگیرد، یا در وسط آن دیواری ایجاد کند و بخشی از فضا را به یک دکان مستقل تبدیل نماید؛ «من پول نداشتم و مجبور شدم راه دوم را انتخاب کنم.»
گرمای تابستان کویته، ساختوساز را طاقتفرسا کرده بود. دیوار کافه را خودش ساخته است. او میگوید که مردم او را به سخره گرفتند؛ اما او تسلیم نشد. میگوید:
«بهدلیل اینکه دختر بودم، حتا کارگران هم در کارشان با من صادق نبودند. برای ساختن دیوار کارگر استخدام کردم، اما آنان کار خود را درست انجام ندادند؛ مجبور شدم خودم دیوار را دوباره تعمیر کنم. مردم با تمسخر به من میگفتند شنیدهایم قصر ساختی.»
پس از شب افتتاح، اضطراب او بیشتر از خوشحالیاش بود. شب تا صبح نخوابیده و مدام یک سؤال را از خود پرسیده بود: «حالا که افتتاح شد، بعدش چی؟»
پاسخ این سؤال تازه در روزهای بعد شکل گرفت. مشکلات اصلی بعد از افتتاح شروع شد. در کنار محدودیتهای موجود، مزاحمتها آغاز شد. بهگفتهی فرح، مردانی میآمدند، نه برای نوشیدن قهوه، بلکه برای ایجاد مزاحمت.
شبی او در کافه تنها نشسته بود، گروهی از مردان وارد کافه شدند. او مثل همهی مشتریان از آنان سفارش گرفت و به آشپزخانه رفت تا قهوه آماده کند؛ لحظهای بعد مردان شروع کردند به خندیدن؛ «آنان حرفهای بیربط میزدند و میخندیدند و من پی بردم که هدف اصلی آنان ایجاد مزاحمت است، نه نوشیدن قهوه.»
او در آشپزخانه از ترس به خود میلرزید. آن شب با گذاشتن پیام به دکاندار همسایه از او کمک خواسته بود تا بیاید داخل کافه و او را تنها نگذارد. بعد از آن تصمیم گرفت پردههای آویزان در پنجره را ضخیمتر کند و هر وقت احساس ناامنی کرد، در را زودتر ببندد. او میگوید که این تصمیمها هرچند کوچک، اما حیاتی است.
برخی مشتریان هم او را بیپرده قضاوت میکنند؛+ «تو دختر هستی، این کارها کار تو نیست.» این جمله را بارها شنیده است؛ گاهی مستقیم، گاهی در قالب نصیحت. فرح میگوید که سختترین بخش کار، کار کردن نیست، بلکه «ایستادن و توضیح دادن مدام این است که چرا من اینجایم.»
بعضیها اما از او بهعنون الگو برای دختران در کویته نیز یاد میکنند؛ «افرادی که صاحب کسبوکار اند اینجا مراجعه میکنند و همیشه به من میگویند که دوست دارند با دخترانشان آشنا شوم تا آنان با دیدن حضور من در جامعه شجاعت کار در بیرون از خانه را پیدا کنند.»

بخاری هنوز روشن است. بیرون، هوا تاریک میشود. فرح دوباره در را نیمهباز میکند، نگاهی به خیابان میاندازد و برمیگردد. مشتری در کافه حضور ندارد، اما کافه بسته نیست. سنجد شش ماه دوام آورده؛ نه بدون ترس و نه بدون اشکهای پنهان. او میداند آینده روشن و تضمینشده نیست. اما هر روز که درِ سنجد را باز میکند، تصمیم میگیرد بماند.
بهباور او، سنجد فقط یک کافه نیست؛ تمرین روزانهای است برای ماندن، در شهری که ماندنِ زنها را به سادگی نمیخواهد.