نویسنده: اسلامالدین جرأت
صدای آب در آشپزخانه میپیچد. نسیمه چیزی را در ظرفشوی رها میکند؛ صدای برخورد فلز کوتاه و ناگهانی است. مکالمه برای لحظهای قطع میشود. نفسش را میشنوم -نه بلند، نه آرام- معلق. او از مشهد زنگ زده است و من در پاکستان گوش میدهم. فاصلهی ما فقط جغرافیا نیست؛ فاصلهای است ساخته از سالها تعلیق؛ از زیستنِ یک زن مهاجر میان بودن و نبودن.
«آنوقتها دنبال نان و اقامت بودم». میگوید و درنگ میکند؛ «حالا هرچه هست، جعفر نیست.»
جعفر پسر نسیمه بود؛ بیستساله. سال ۲۰۱۵ در سوریه کشته شد. جسدش برنگشت. قبری هم نبود. خبر آمد- بیجزئیات، بیوداع. نسیمه هنوز نمیداند کجا و چگونه. فقط میداند پسرش رفت و دیگر برنگشت؛ مرگی که حتا شکل نداشت، فقط یک غیبت دائمی بود.
از چنداول تا اصفهان: جغرافیای فقر آرام
نسیمه اهل چنداول کابل است؛ محلهای قدیمی با کوچههای باریک که صدا در آن زود میپیچد. زندگیها به هم نزدیک اند و فقر، آرام و پیوسته، روی همه چیز مینشیند. شوهرش بارکش روزمزد بود؛ کار با خریطههای پر از آرد گندم، کاری که بدن را پیش از وقت خم میکرد. دستهایش آبله داشت و کمرش زود درد میگرفت. فقرشان انفجاری نبود؛ هر روز کمی بیشتر از دیروز.
سال ۲۰۱۰ تصمیم گرفتند بروند؛ مقصد اصفهان بود: شهری که قرار بود مقصدی برای نجات باشد. نبود. شوهر نسیمه نه با گلوله مرد و نه با بیماری؛ در یک حادثهی کاری جان باخت، در ته چاهی حدود سیوچند متر که برای کندنش فرستاده شده بود. جسد بیرون آمد؛ اما زندگی نسیمه همانجا، در تاریکی چاه، ماند. زنی بیوه شد در کشوری که هنوز «مهمان» به حساب میآمد.
مشهد: نوجوانی که زود بزرگ شد
چند ماه بعد، به تشویق بستگان، نسیمه با دو فرزندش به مشهد رفت. گفتند کار بیشتر است؛ شاید کمک باشد. جعفر دیگر کودک نبود؛ از شانزدهسالگی کار کرد: ساختمان، بارکشی، هرچه دست میداد. صبحها زود میرفت و شبها خسته برمیگشت. گاهی درس میخواند، اما زمان کم بود و پول کمتر.
«هیچوقت شکایت نمیکرد». نسیمه میگوید. «مواظب خواهرش بود.»
افغانستانیبودن در ایران یعنی زندگی موقتی همراه ترس: مدرک نداشتن، نگرانی از ایست بازرسی و احتمال اخراج. یعنی همیشه آمادهی جمعکردن زندگی در یک شب. این تعلیق -نه اینجا، نه آنجا- زندگی را به انتظار بدل میکند: انتظار کار، انتظار کاغذ، انتظار آیندهای که لمس نمیشود. برای جوانی مثل جعفر، نه درس دائمی بود و نه خانه؛ هیچ چیز ثابت نبود.
«فقط رفت»
سال ۲۰۱۵، جعفر بیستساله شد و رفت. نسیمه نمیداند دقیقا چگونه؛ «چیزی نگفت. فقط رفت.»
شاید کسی با او حرف زده بود. شاید وعدهای داده شده بود؛ حقوق ماهانه، حمایت، یا چیزی کمیابتر: تعلق. برای کسی که سالها با برچسب «موقت» زندگی کرده، تعلق یک پیشنهاد سیاسی است؛ پیشنهادی که زندگی را از تعلیق بیرون میکشد، حتا اگر به بهای جان.
در همان سالها، گروههایی از افغانستانیهای مقیم ایران به جنگ سوریه اعزام میشدند. روایت رسمی «دفاع از اماکن مقدس» بود؛ اما در عمل این جنگ نیابتی بر نیروی انسانیای تکیه داشت که کمهزینهتر، کمصداتر و کمحقوقتر بود: مهاجران فقیر. گزارشها از وعدههایی سخن گفتهاند -چندصد دالر حقوق، تسهیلات اقامتی برای خانوادهها، بیمه- و از تلفات، ارقام متغیر: از هزار تا چند هزار کشته. همین اختلاف اعداد نشانهی نامرئیبودن مرگها است.
طبق گفتهی نزدیکان، جعفر نزدیک به سه هفته آموزش دید: اسلحه، پرتابه، واسکت ضدگلوله و بعد، سوریه. همان سال کشته شد.
سوگواری بیقبر
در مشهد، نسیمه ماند؛ بدون جسد، بدون قبر. سوگواریاش بیمکان شد. خانهی کوچک پر از سکوت شد. دخترش آنقدر بزرگ نبود که بفهمد چرا برادرش دیگر نیست. نسیمه ظرف میشست، لباس جمع میکرد و به دیواری خیره میشد که دیگر صدای قدمهای جعفر را پس نمیداد.
«هر شب فکر میکنم میآید». میگوید: «حتا صدای آب یادش را میآورد.»
در اینروزها ویدیویی در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشد: زنی افغانستانی در حضور رهبر جمهوری اسلامی شعری میخواند دربارهی «شهدای فاطمیون». اشکها، پرچمها و شعارها تصویر رسمی معنادادن به مرگ بود. بیرون از قاب اما مادرانی مانند نسیمه هستند که حتا جایی برای گریه ندارند.
«میخواهم بشریت بفهمد»
چهار بار با نسیمه حرف زدم؛ هر بار سی تا چهل دقیقه، از واتساپ. صدا تغییر میکرد؛ گاهی خشمگین، گاهی خسته، و همیشه مضطرب. میگفت نمیخوابد و احساس میکرد شاید دیگر «نرمال» نباشد. یک جمله را تکرار میکرد: «میخواهم بشریت بفهمد.» نه برای انتقام، نه برای شعار؛ برای اینکه این درد، این فقدان بیقبر، نام داشته باشد.
پرسیدم چرا جعفر رفت؟ درنگ کرد؛ «شاید فکر میکرد داریم غرق میشویم و او باید ما را نجات دهد.»
سیاستهای مهاجرتی ایران در این سالها مدام تغییر کردهاند: گاهی تسهیل، گاهی سختگیری. برای برخی خانوادهها، پس از مرگ فرزند، اقامت فراهم شد؛ برای بسیاری نه یا با تأخیر، یا مشروط. حتا آنانی که اقامت گرفتند، فهمیدند کاغذ جای انسان را نمیگیرد.
چرا در ۲۰۲۶ زنگ زد؟
سال ۲۰۲۶، در میانهی تنشها و تهدیدهای امریکا به حملهی احتمالی علیه ایران، نسیمه خبری شنید که خواب را از او ربود: در مشهد گفته میشد دوباره صحبت از سربازگیری است؛ دوباره همان مسیر، دوباره همان وعدهها. نسیمه زنگ زد و دلش را خالی کرد. میترسید تاریخ تکرار شود. میگفت میخواهد بشریت بفهمد تا دیگر مادری مثل نسیمه نشود و جوانی مثل جعفر.
زندگی بدون جعفر
نسیمه هنوز در مشهد است؛ همان شهری که جعفر در آن قد کشید و از آن رفت. او اکنون اقامت دارد؛ چیزی که جعفر شاید برایش جنگید. اما میگوید که این اقامت دیگر برایش معنایی ندارد؛ «نبود جعفر زندگی را تلخ کرده.» دخترش بزرگ شده و کار میکند. زندگی به شکلی ادامه دارد؛ اما زمان برای نسیمه جایی ایستاده است- در ۲۰۱۵، در لحظهای که جعفر رفت.
در سالنهای مفشن شعر تمام میشود، دوربینها خاموش میشوند و پرچمها تا میشوند؛ اما در یک آشپزخانهی کوچک در مشهد، مادری هنوز گوش میدهد؛ به صدای آب، به سکوت، به چیزی که دیگر برنمیگردد.
این گزارش پایان بستهای ندارد؛ مثل زندگی مهاجر، معلق است.