نویسنده: منیراحمد ضیایی
درآمد
انسانها در جهان اجتماعی همواره تحت تأثیر باورها، ایدئولوژیها و گاهی هم براساس کلیشههای جمعی یا متعارف عمل میکنند. هرچند در ابتدا به نظر میرسد که کلیشههای متعارف نوعی طنز یا جوک تلقی شود، اما واقعیت این است که آنها نشاندهندهی باورهای جاافتاده و متداول در روابط فردی، اجتماعی و سیاسی هستند. این یادداشت در پی آن است که سازوکارهای این پدیده را -که در افغانستان غالبا با سلطه و فریبکاری نیز همراه است- آشکار سازد. به بیان دیگر، تأکید بر این نکته است که در سطوح مختلف زندگی اجتماعی، کلیشههای نهادینهشدهای وجود دارند که حامل معانی نهفتهاند و باید مورد توجه و واکاوی قرار گیرند.
از این منظر، یادداشت حاضر با تکیه بر مدل نظری (سلطهی اجتماعی و کلیشهسازی قومی-نژادی) تس ویلکینسون-رایان، در صدد گشودن ابعاد موضوع خویش است. در این چارچوب، بررسی چگونگی تأثیر کلیشههای فرهنگی بر ساختار روانی ما اهمیت مییابد؛ زیرا این کلیشهها در شکلگیری شخصیت و تصمیمهای ما نقش دارند. به این ترتیب درمییابیم که چه زمانی باید این گزارهها را جدی بگیریم و چه زمانی به آنها اهمیت ندهیم. رایان، بهعنوان استاد حقوق و روانشناسی، در این بحث نشان میدهد که ترس از فریب خوردن چگونه بر شخصیت و نظم اجتماعیمان تأثیر میگذارد.
رفتارهای فردی
در گفتارهای عامیانهی امریکا دربارهی موضوعات اخلاقی، واژههای متعددی برای اشاره به افرادی که مورد سوءاستفاده قرار گرفتهاند به کار میرود؛ کلماتی مثل هالوها (که میگویند هر دقیقه یکی به تعدادشان افزوده میشود)، احمقها (که هیچکس حوصلهیشان را ندارد)، فریبخوردهها و کودنها. دقیقا کجایش بد است که حس کنیم فریب خوردهایم؟ چرا اینقدر آزاردهنده و زهردار است و چرا زهرش گرفته نمیشود و به آسانی التیام نمییابد؟
اکثر افراد به خوبی درک میکنند که هرگز نباید فریب بخورند، گویی این امر یک الزام اخلاقی و اجتماعی است؛ بااینحال، «ترس از حماقت کردن» بهمثابهی تجربهای شهودی و آشنا که در جامعه دربارهاش سخن میگوییم و به لحاظ فرهنگی آن را تقویت میکنیم، بسیار کمتر به شکل یک پدیدهی منسجم و تحلیلی مورد توجه قرار گرفته است.
نویسنده با اشاره به این نکته که (حقه) بنا به تعریف خود را آشکارا نشان نمیدهد، توضیح میدهد که انسانها هر بار که فریب میخورند، ناخواسته امکان تکرار آن را نیز فراهم میکنند. مشکل اساسی در اینجا است که فرد، پس از فریبخوردن، برای حفظ تصویر ذهنی خود یا کاستن از رنج تحقیر، به آنچه از آن آسیب دیده است نوعی رضایت یا توجیه میبخشد. راه جلوگیری از تکرار فریب، نه انکار آن، بلکه در شناخت سازوکار همان فریبی است که گرفتار آن شدهایم. تنها با یادگیری الگوها و روشهای فریب و آگاهی از نقاط آسیبپذیر خود است که میتوان از بازتولید دوبارهی آن جلوگیری کرد.
روابط مبتنی بر استثمار
در اینجا نهتنها بحث دربارهی مفهوم فریبخوردن و علت قدرت روانشناختی آن مطرح است، بلکه ابعاد اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتا فلسفی این پدیده نیز مورد توجه قرار میگیرد. مسأله این است که چگونه حاکمان با شعارهایی که برای بهدستآوردن و کسب کردن قدرت تلاش میکنند، اما نهایتا از تعصب و نژادپرستی نیز برای تثبیت موقعیت خود بهره میبرند و از آن دریغ نمیکنند.
نویسنده با اشاره به قدرتگیری دونالد ترامپ در امریکا مثالی جالب و قابلتوجه میآورد: یکی از جوسازیهای مورد علاقهی ترامپ در کارزار انتخاباتیاش، دکلمهکردن ترانهی «مار» بود؛ شعری از اسکار براون جونیور، خواننده و فعال حقوق بشر. این ترانه در اصل در نقد نژادپرستی نوشته شده بود، اما ترامپ روایت آن را مصادره کرد و معنایی کاملا متفاوت به نفع خود از آن استخراج نمود. در این شعر، زنی مار زخمی و سرمازدهای را مییابد. مار التماس میکند که زن او را با خود به خانهاش ببرد، زن قبول میکند، ولی مار بلافاصله او را نیش میزند. زن در حال جاندادن است که مار اینطور سرزنشش میکند: «تو که خوب میدانستی من مار هستم، نباید مرا به خانهات میآوردی». ترامپ ترانهی مار را از سر عبرتآموزی میخواند: «مواظب مارهای اطرافتان باشید.»
اما مسأله عمیقتر از این تمثیل است. شیادانی که مردم بیش از همه از آنان میترسند، بیش از همه ممکن است بازخواستشان کنند، معمولا آنانی هستند که جایگاه فرد فریبخورده را تهدید میکنند و نظم موجود در اجتماع را به خطر میاندازند. در اینجا، اشاره بر نقش قدرت استثماری (بهرهکشی قدرتمندان از ضعیفان) موضوعیت پیدا میکند. این وضعیت یادآور استخراج طلا در ولایتهای تخار و بدخشان است. اینکه چگونه منابع طبیعی بهدست قدرتمندان تاراج میشود، در حالی که مردم بومی نهتنها از حقوق خود محروم میمانند و نمیتوانند به آن دست یابند، بلکه حتا با شور و علاقه برای همان استثمارگران کار یدی هم انجام میدهند. این همان سازوکار سلطه و تاراجی است که نوعی فریب و خدعه در آن به کار رفته و تکرار رفتاری که برای مردم به تدریج عادی و طبیعی جلوه میکند.
براساس نظریهی رایان، اینگونه رفتار نوعی از حماقت است که نه لزوما از سر ترس، بلکه از سر تکرار عادت و بازتولید وضع موجود شکل گرفته است. «حماقتهراسی» ترس از متجاوز نیست، بلکه ترس از آن چیزی است که تجاوز از ما میسازد. اگر خودمان را بازیچهی دست دولتها یا قدرتمندان ببینیم، شاید چندان تحقیرآمیز تلقی نکنیم؛ اما اگر افراد همتراز یا حتا فرودستان ما را فریب دهند، احساس شرمساری شدیدی را تجربه میکنیم.
از نظر رایان، سلطه شکلهای گوناگونی دارد و در قالب متفاوتی چون پدرسالاری، اشرافسالاری و حتا شایستهسالاری خود را نشان میدهد. اینها، صورتهای متفاوت استثمار ساختاری هستند که دستکم تا حدودی فریبکارانه اند.
در چند دههی گذشته، افغانستان نیز شاهد چنین سازوکارهایی بوده است. در دورهی حاکمیت حامد کرزی و اشرف غنی احمدزی، شخصیتهای غیر افغان (پشتون) را به جنگسالار، زورگیر و… متهم میکردند، در حالی که خودشان با شیوههای ساختاریافته به فساد آغشته بودند. همچنان امروزه هرکسی منتقد نظامداری در کشور باشد، بهنام باغی یا هر آنچه که برای توجیه کردن استثمار و استعمار داخلی بر عامهی مردم مناسب باشد، دریغ نمیکنند.
بهطور مثال: در طول چهار سال اخیر، توسط گروهی بهنام رسانه، با ضبط تصاویر از خانه و دارایی شخصیتها با اذهان مردم بازی میشود. در افغانستان ما بیشتر تلاش میکنیم افراد فریبخورده را سرزنش کنیم تا افراد متقلب، و از این کار هم لذت میبریم. در یک جامعه که قدرت استثماری در آن حاکم است، قرار نیست همهی افراد تحت استثمار را سرزنش کنیم، بلکه افراد و سازمانهایی که از ابزار و سازوکارهای سلطه و استثمار استفاده میکنند، غافل میمانیم و این رابطه دو سویه است؛ یعنی افرادی که آگاهانه و براساس منافع گروهی و قومی خویش در پی بهرهکشی اند و در مقابل افرادی که تحت استثمار قرار میگیرند نیز آگاهانه خود را در موقعیت استثمارشده قرار میدهند.
در نهایت، بهباور رایان، قدرت نظریهی سلطهی اجتماعی در این است که میخواهد طیف گستردهای از رفتارهای انسانی را از جنبهی هدف غایی سلطهی اجتماعی توضیح دهد. بر این اساس، نژادپرستی هدفی دارد و آن قدرت است. کلیشهها و سوگیریها چیزی فراتر از کینهی محض، یا مخالفت و موافقت با کل یک قوم یا نژاد هستند. آنها پیام دارند و پیام این است که توجیه میکنند چهکسی در جامعه چه چیزی بهدست بیاورد. حتا شوخیهای ناپسند یک فرهنگ میتواند به طرز فوقالعادهای کلیشهها و ایدئولوژیها را آشکار کند.