نویسنده: میرویس خیراندیش، مدافع آموزش و حقوق کودک
از تاریخ (چهارشنبه، ۱۰ جوزا ۱۴۰۲) تا امروز، متأسفانه بیکار هستم. پس از پایان قرارداد کاریام با یکی از دفترهای بینالمللی غیرانتفاعی در تاریخ یادشده، بهدلیل محدودیتها و سختگیریهای طالبان علیه پروژههای آموزشی سازمانهای ملی و بینالمللی، امکان تمدید قرارداد برایم فراهم نشد و عملا پروژههای مرتبط با آموزش تا مدتی متوقف گردید.
حدود شش ماه پس از پایان قرارداد، تصمیم گرفتم به جای خانهنشینی، مسیر ادامهی تحصیل را انتخاب کنم. در آن مقطع با خود میاندیشیدم که شاید یکی از دلایل بیکاریام پایین بودن سطح تحصیلاتم باشد. در این مدت تلاشهای فراوانی کردم، از ارتباطات شخصی و حرفهای خود استفاده نمودم و به اصطلاح عامیانه «روی انداختم»، اما متأسفانه هیچ نتیجهای حاصل نشد. لازم میدانم صادقانه بگویم که این افراد نه رابطهی قومی خاصی داشتند و نه جایگاهی که بتوانند گرهی از کار من باز کنند. دوستان و آشنایانی بودند که در مسیر تحصیل و کار با آنان آشنا شده بودم؛ انسانهای شریف، صادق و محترم، اما در عمل کمکی از سوی آنان صورت نگرفت. پاسخهای امیدوارکنندهیشان باعث شد ماهها در انتظار بمانم و بیکاری را تحمل کنم. این وضعیت برای کسی که تازه از مقطع لیسانس فارغ شده باشد و آن هم در ولایتی محروم مانند غور با هزینههای سنگین تحصیل کرده باشد، واقعا طاقتفرسا است. یقین دارم اکثر جوانان افغانستان این احساس را با تمام وجود درک میکنند.
در این شش ماه، با پیام و تماس به افراد مختلف و به اصطلاح «پارتیهایم» که به آنان میبالیدم و برای روز مبادا نگهشان داشته بودم، ساعتم تیر شد؛ یا درستتر بگویم، ساعتم را تیر کردند. و باشد همینجا ادای دین کنم: «خیر ببینند».
در نهایت، با هزینهی شخصی وارد دانشگاه تهران شدم و تحصیلاتم را در رشتهی مدیریت آموزشی آغاز کردم؛ با این امید که دیگر گفته نشود سطح تحصیلاتم پایین است و برای لیسانسهها کار نیست. فکر کردم شاید با مدرک بالاتر فرصت شغلی فراهم شود. یکی از بزرگترین دستآوردهای این دوره برای من، درک عمیقتر اهمیت آموزش بود. اگر بپرسند بزرگترین حسرت من چیست، ناچارم بگویم مقایسه نظام آموزشی ایران با افغانستان؛ جایی که آموزگاران با مدارج ماستری و دکترا در مکاتب تدریس میکنند و هرگز ادعای برتری ندارند، اما در افغانستان، متأسفانه آموزگارانی با سطح تحصیلات بسیار پایینتر، با رفتارهای غیرحرفهای اعتمادبهنفس و استعداد دانشآموزان را سرکوب میکنند.
به ایران رفتم تا بیاموزم و رشد کنم؛ هرچند آموختم، اما در کنار آن دریافتم که فاصلهی نظام آموزشی ما با معیارهای جهانی و منطقهای تا چه اندازه عمیق و دور است. همچنین ایرانیان را مردم تحصیلکرده و هوشیار یافتم. از فرهنگ و رفتار مردم ایران هم اثر مثبت گرفتم و هم منفی؛ مطمئنا هر جنگلی خشک و تر خود را دارد.
من در سال ۲۰۱۹ یک سازمان غیرانتفاعی در حوزهی آموزش و حقوق کودکان تأسیس کردم. با وجود مشکلات فراوان، فعالیتهای داوطلبانهای را در ولایت غور (در جریان تحصیل دورهی لیسانس) آغاز نمودیم و پس از مهاجرت جهت ادامهی تحصیل به ایران نیز این مسیر را ادامه دادم. با همکاری استادان دانشگاههای ایران، چندین دورهی آموزشی آنلاین برای آموزگاران افغانستان برگزار کردیم. با وجود استقبال محدود نسبت به حد مورد انتظار، همان تعداد شرکتکننده انسانهای متعهد و وطندوست بودند که به وجودشان افتخار میکنم. نبود اینترنت پایدار، ضعف انگیزهی حرفهای در میان برخی آموزگاران و نبود الزام آموزش ضمن خدمت از سوی وزارت معارف، از موانع اصلی این مسیر بود.
در همین دوران، خبرهایی مبنی بر معادلسازی مدارک دینی با مدارک دانشگاهی توسط طالبان منتشر شد؛ خبری که برای من، بهعنوان دانشجوی مدیریت آموزشی، بسیار نگرانکننده بود. چگونه میتوان با چند آزمون ساده، مدارک دیپلم تا دکترا را به افرادی اعطا کرد که نه نظام آموزشی آکادمیک را طی کردهاند و نه آموزش حرفهای دیدهاند؟ این سیاستها ضربهای جدی به اعتبار آموزش در افغانستان وارد میکنند.
با حمایت مالی پدرم توانستم دورهی ماستری را به پایان برسانم. او با وجود سن بالا، همچنان کار میکرد تا هزینهی تحصیلم را تأمین کند. در این مدت، امید من به آیندهی افغانستان روزبهروز کمتر شد و تلاش کردم برای ادامهی مسیر زندگی به کشور ثالثی مهاجرت کنم. بیش از صدها ایمیل به سفارتها و نهادهای مختلف ارسال کردم، اما هیچ پاسخ مثبتی دریافت نکردم. دوبار برای ویزای تحصیلی ترکیه اقدام نمودم که هر دو بار بهدلیل ناتوانی در اثبات تمکن مالی رد شد.
پس از دفاع پایاننامه، بهدلیل بیماری مادرم ناچار شدم به افغانستان بازگردم و او را برای درمان به پاکستان ببرم. این روند بیش از چندین ماه طول کشید. سپس به ایران بازگشتم تا مدارک تحصیلیام را دریافت کنم و برای جستوجوی کار تلاش نمایم. اما در افغانستان، نرخ بیکاری به حدی بالا است که برای هر فرصت شغلی، صدها نفر درخواست میدهند. از سوی دیگر، فشار طالبان بر نهادهای غیرانتفاعی برای جذب نیروهای وابسته، عملا شانس افراد مستقل و بیواسطه را به صفر رسانده است. من یکی از هزاران جوانی هستم که بدون پشتوانهی سیاسی و قومی، از این چرخه حذف شدهاند.
بااینحال، همواره بر این باور بودهام و هستم که آموزش نبض توسعه است و اگر افغانستان قرار است آیندهای بهتر داشته باشد، بدون شک به یک نظام آموزشی معیاری و استاندارد نیاز دارد. بهعنوان یک جوان، همواره خود را در برابر وطنم متعهد دانستهام و همچنان تلاش میکنم از طریق فعالیتهای داوطلبانه سهم کوچکی در این مسیر ادا کنم. و اینکه افتخار عضویت شبکه SDG۴ Youth & Student Network سازمان بینالمللی یونسکو را برای سالهای ۲۰۲۶ و ۲۰۲۷ بهدست آوردم، تعهد و شوق من را برای آموزش بیشتر کرده است.
اما ظاهرا در وضعیت کنونی، تنها گزینهی پیش رو این است که در سن ۲۸ سالگی، همه چیز را از صفر آغاز کنم؛ از کارگری در سختترین شرایط و تحمل صدها تحقیر، تا حتا فکر مهاجرت غیرقانونی و به خطر انداختن جان خود برای یافتن یک فرصت حداقلی زندگی. دردی که هزاران جوان افغانستان آن را تجربه میکنند؛ جوانانی تحصیلکرده، با انگیزه، اما بیفرصت.
بله، متأسفانه در حال حاضر در ایران با حقوق اندک کارگری میکنم؛ اما با افتخار میگویم که فعالیتهای داوطلبانهام در حوزهی آموزش را نیز ادامه دادهام و همچنان ادامه خواهم داد. هرچند ارزش انسان همچنان با جایگاه اجتماعیاش سنجش میشود، اما بیشتر به تعهدی است که نسبت به آگاهی، رشد و آیندهی جامعهاش دارد.