[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاههای مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعهی افغانستان را بازتاب میدهد. این دیدگاهها لزوما منعکسکنندهی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاهها فراهم میکند و دربارهی دیدگاههای وارده نفیا و اثباتا موضعگیری نمیکند. تمام دیدگاههای بیانشده در مقالات و یادداشتها و صحتوسقم ادعاهای مطرحشده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاههای منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال میکند.]
نویسنده: تمنا عارف، دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه ساپینزا-رم
یکونیم سال پیش از امروز، که یادداشتی از این قلم باهمین عنوان پیرامون جنبش اعتراضی زنان منتشر گردید، هنوز چیزی حدود دوونیم سال از شکلگیری و حرکت نوپای جنبش معترض زنان گذشته بود. در یادداشت مذکور، از جنبش زنان بهعنوان یکی از اتفاقات اثرگذار در جلب توجه جهان به واقعیت زنستیز رژیم طالبان یاد کرده بودم. امروز که این یادداشت شمارهی ۲ را مینویسم، وضعیت جنبش اعتراضی و فعالانش مانند هیچیک از سالهای گذشته نیست. آن جنبشی که امید میرفت بتواند با مسألهی بغرنج زن در افغانستان -متکی بر درسهایی از تاریخ و تجربهی زنانه- مسئولانه برخورد کند، تا کنون نشانههایی از پذیرش این مسئولیت را از خود بروز نداده است.
سنت فکری-فرهنگی غالب در جامعهی ما چنین است که در دوران استقرار یک ناهنجاری بر اجتماع، همهی نیروها، نهادها، جریانها و افراد مخالف وضع مستقر، انرژیشان را بر تقابل شبهاپوزیسیونی علیه جریان عامل متمرکز میکنند و خود را مبرا از نقد و خودانتقادی میدانند. همآغوش با ویژگی «دگرمقصرپنداری»، عملکرد واکنشی و همیشهمنتظر، نوعی انفعال را در بافت درونی جریانها جاافتاده میسازد که سد راه هرگونه ابتکار و کنش خلاق و فعالانه میگردد.
فعالان جنبش، چونان تافتهی سررشتهبرداشته از بافتهی سنت فکری-فرهنگی جامعهی افغانستان، شیوههای متفاوتی برای کنش مبارزاتی برنگزیدهاند و کماکان، جزئی از جمع چندین جریان و نهاد و سازمانی هستند که به انفعال خویش پناه بردهاند. آنان با به پیشگیری شیوهی دگرمقصرپنداری و رویکرد واکنشی، ذیل نام مبارزه برای زن افغانستانی، بهنوبهی خود دستور کار مشخص و برنامهریزیشدهای ارائه ندادهاند.
سرکوب اعتراضات، دستگیری برخی از فعالان، تجربهی خشونت و فرمانهای بیشمار رهبر طالبان علیه میلیونها زن افغانستان، در فضای فکری-فرهنگی و رسانهای و در میان قشر نخبگان، به تولید نوعی نگاه ترحمآمیز و تقدسآلود نسبت به زنان انجامید. خلق چنین نگاهی، رفتهرفته سبب شد که جنبش بهمثابهی یک ساختار سازمانی با مالکیت جمعی، از دستور کار فعالان در داخل جنبش و از تمرکز نیروهایی که به هر دلیلی از بیرون به این جریان مینگریستند، کنار گذاشته شود و به جای آن، فعالان در مرکز توجه قرار گیرند. یکی از آبشخورهای مهم این بیتوجهی به جنبش بهمثابهی چارچوب جمعکننده و هویتبخش، تجربهی اعتبارزدایی و فساد درونسازمانی جنبشها، احزاب و تشکیلات پیشین است.
نگاه بیاهمیتپندار غالب در جامعه نسبت به جنبش زنان، از یکسو ناشی از تجربهی مشق و تمرین سازمانهای اجتماعی گذشته بود و از سوی دیگر، حاصل ناتوانی فعالان در دفاع از بقای هویت تشکیلاتی جنبش.
این یادداشت بر آن است تا با کاوش در پهلوهای نهفتهی جنبش زنان و با توسل به بررسی تجربهی پیشروی جنبش از شکلگیری تا این دم، تصویری روشن از چگونگی پیمایش این مسیر ارائه دهد و مسیرهای بقای سازمانی را بررسی کند. همچنین میکوشد با ایجاد تلنگری برای بازبینی در فهم فعالان از صورت اجتماعی واقعیت زیست زن افغانستانی، شمههایی از امکان گذار به آیندهی کنشگری جمعی اثرگذار را امکانسنجی کند. این قلم معتقد است که اندیشیدن در این زمینه و سنجش امکانهایی برای انسجام جنبش زنان، از نیازهای اساسی ما است.
این یادداشت، در عین حال که مدعی جامع و کامل بودن نیست، بر این باور است که کنش ولو اندک در این راستا، تلاشی است برای کاستن از بیتفاوتی و خلق پرسشی جمعی و برانگیزاننده در برابر همهی زنانی که باور دارند برای زن و به نام زن افغانستانی کنشگری و دادخواهی میکنند.
کدام جنبشها؟
حال، این پرسش مطرح میشود که مراد از جنبشهای زنان، کدام جنبشها است. من کماکان برای مراد کردن جنبشها، همان شکلگیری جرقههای خودجوش و نخستین را که به «جنبش خودجوش زنان معترض افغانستان» موسوم شد، در نظر میگیرم. اما اگر متکی بر دانش نظری بنگریم، آنچه به لحاظ ساختاری اعتراضات زنان را در خود جا داده و به آن هویت میبخشد، دربرگیرندهی هیچیک از سه ویژگی کلیدی «جنبش» به مفهوم دقیق واژه -یعنی ایدئولوژی، رهبر و سازماندهی- نیست.
در ارائهی توصیفی از ساختار اعتراضات زنان، این یادداشت با نظریهی آصف بیات در کتاب «زندگی همچون سیاست» همنوا است؛ جایی که او از نوعی «ناجنبشهای اجتماعی» سخن میگوید که نمونههایی از آن در بستر جوامع آسیای غربی، مانند ایران و دیگر کشورهای این حوزه و در رخدادهایی چون بهار عربی، شکل گرفتهاند (بهار عربی، ز.ز.آ). پس کاربرد واژهی جنبش در این یادداشت، صرفا و مسامحتا بهمنظور حفظ وفاداری بهنام نخستین اعتراضات زنان است.
سیر مبارزاتی جنبش
در یک نگاه کلی، جنبش زنان از آغاز اعتراضات تا کنون، به دو شیوه «نمود» یافته است که به لحاظ زمانی، دو مرحله را دربرمیگیرد: نخست، از آغاز اعتراضات تا سرکوب؛ و دوم، از بازآفرینی در فرمهای انشعابی تا امروز. جمعبندی آنچه در این دو بازهی زمانی رخ داده است، حامل پرسشها و چراییهایی است که طرح آنها نیازمند بحثی درازدامن و مستقل است. بااینحال، در این فرصت تلاش شده است دلالتهای اثرگذار بر این دو شیوهی نمودیابی جنبش، مورد واکاوی قرار گیرد.
جاافتادهترین شناسایی از جنبش زنان در فضای رسانهای و مجازی کشور، دارای یک انحراف برجسته است: تقلیل جنبش و مبارزات زنان به مجموعهای از فعالان زن پایتختنشین پیشین. این برداشت میتواند ناشی از عوامل و دلایلی باشد که در ادامه توضیح داده خواهد شد. اما واقعیت آن است که جنبش زنان دربرگیرندهی همهی زنانی است که پس از جابهجایی رژیم «امارت اسلامی» طالبان با رژیم جمهوریت، با وجود ترس و تهدید، به خیابانها برآمدند و فریاد اعتراض سر دادند. معیار قرار دادن نخستین کنش بهمثابهی نخستین سنگبنای اعتراضات زنان نشان میدهد که این حرکت نه از کابل آغاز شد و نه منحصر به مجموعهای از فعالانی بود که اکنون، به لطف بیدقتی رسانهها، بهعنوان یگانه و نخستین معترضان زن شناخته میشوند و تریبون رسانهها و نشستها را در اختیار گرفتهاند.
برآمد زنان در خیابان در دوم سپتامبر ۲۰۲۱ (۱۱ سنبله ۱۴۰۰)، با شعار برجستهی «خواست ما: حق تحصیل و کار زنان در تمام عرصهها!» و چندین ریزشعار دیگر، از هرات آغاز شد. این حرکت خودجوش، بیرهبر و متکی بر دورهمایی دختران و زنان هراتی بهگونهی خودسازمانده، پیشآهنگی مبارزهی خیابانی را رقم زد. سپس، الگوی اعتراض خیابانی زنان هرات در بلخ، بدخشان، کابل، پروان، بامیان و دیگر ولایتها با شعارهای متنوع و با حضور پررنگ زنان، برای مدتی ادامه یافت.
اشاره به ریشهها و خاستگاههای جنبش زنان از دو جهت حائز اهمیت است: نخست اینکه گستردگی جغرافیایی و قاعدهی وسیع آگاهی مبارزاتی زنان را مستند میسازد و از فراموشی آن در حافظهی جمعی جلوگیری میکند؛ و دوم اینکه مانع مصادرهی جنبش و مبارزات سراسری زنان بهواسطهی گروهی از همرزمان جدید و قدیمشان میشود. ثبت این سرنخها تلاشی است برای حافظهسازی روشمند و سهمگیری در تولید منبع پیرامون مبارزات و کنشگری زنان، تا رد پای این جانفشانیها در تاریخ گم نشود.
با ذکر این نکتههای مختصر، بازگردیم به شیوهی مواجههی زنان کنشگر پایتخت با جنبش زنان و آنچه در این یادداشت از آن بهمثابهی انحراف در شناسایی جنبش یاد شده است.
کابل، مانند دیگر شهرها، یکی از کانونهای اعتراض بود؛ اما با این تفاوت که با همراهی و بازتاب گستردهتری روبهرو شد. این بازتاب در پایتخت، معلول علتهای مشخصی بود؛ از جمله امکان پیوستن زودهنگام، دسترسی به اینترنت، زیست فعالان دارای تجربهی مشارکت در فعالیتهای اجتماعی در شهر (که تأثیر بهسزایی در خودسازماندهی اعتراضات داشت)، وجود آزادیهای نسبی در سطح خانواده، حضور برخی از دفترهای بینالمللی، حضور رسانهها و محدودتر بودن امکان سرکوب مستقیم معترضان.
همزمان با اعتراضات، رژیم به سرکوبی بیمدارا، خشن و چندلایهی جنبش دست زد. اختطاف، قتلهای مرموز، زندانیسازی، تعقیب، شکنجه و سربهنیست کردن فعالان معترض، نمایانگر پیچیدگی و تلاش همهجانبهی رژیم برای درهمشکستن این حرکت بود.
دسترسی نسبی به اینترنت در پایتخت، این امکان را برای برخی از فعالان جنبش فراهم کرد تا با بهرهگیری از حوادث و احوالاتی که برای جنبش زنان رقم خورد، بیتوجه به مشورت و مشارکت جمعی و بدون هماهنگی با قاطبهی کنشگران، به تماسهای رسانهها پاسخ دهند و از جانمایهی جمع برای شوکت و شهرت فردی خود هزینه کنند. در آن شرایط، که بیتردید دشواریهایش قابل چشمپوشی نیست، ضروری و مسئولانه بود که یک یا دو نفر، با توافق و مشورت درونی و جمعی، از نشانی جنبش بهحیث نمایندگان رسانهای معرفی شوند تا هم از پریشانگویی و بیربطگویی جلوگیری شود و هم اتحاد و انسجام جنبش زنان بهسوی پایداری و ثبات سوق یابد.
پیآمد فضایی که نه جنبش به نقد درونی خود میپرداخت و نه نقدی از بیرون متوجه آن بود، به تدریج به شکلگیری وضعیتی انجامید که تمایلات خودکامه در درون و کیش شخصیت در بیرون را به نمایش گذاشت. با تشدید سرکوبها، چندگونگی در شگرد و شیوهی کنش نیز پدیدار شد؛ از ادامهی کنشگری در محفلهای سربسته و منزل تا تجمعهای چندنفره و پخش اعلامیه از طریق گروههای خانگی. بااینحال، مرحلهی نخست جنبش با گرفتار شدن و متواریسازی فعالان و ایجاد فضای وسوسه و هراس، دیری نپایید و به شیوههایی که بتواند تداوم حیات جنبش را در شکل همگانی آن حفظ کند، متوسل نشد.
مرحلهی دوم جنبش با ویژگی انشعابهای تشدیدیافته از درون متمایز میشود. در غیاب پرسش از بیرون و سنجش و گفتوگو در درون، و در پناه سپر قدسیتبخشی به فعالان، افرادی که پیشتر از خطهای رسانهای بهره گرفته بودند، جنبش جمعی -محصول مشارکت و جانفشانی همگانی- را به جنبشهای شخصی بدل کردند. آنان از میان مبارزان و فعالانی که هنوز امیدی به کار جمعی داشتند، به جذب نیرو برای صفآراییهای شخصی پرداختند. انگیزهی برجستهسازی این جنبشهای انشعابی، به نحوی از بازی به سبک سیاستمردان افغانستانی الهام میگرفت: «کار جمعی و مشترک شهرت فردی را تأمین نمیکند؛ برای دستیابی به منافع فردی باید نهاد مستقل و جمعی زیردست ساخت.» بعدها همین جنبشها، که در واقع از یک پیکره منشعب شده بودند، به ایجاد «ائتلاف جنبشهای اعتراضی زنان» اقدام کردند. مسیر انحراف از مطالبات اصلی زنان و به حاشیه رانده شدن این مطالبات، در دور انشعابها تا امروز، گامبهگام قابل مشاهده است.
یکی از مهمترین دلایل انشعابها، که نباید از آن چشم پوشید، تلاش برای پروندهسازی مهاجرت است. گره خوردن کنشگری بهمثابهی یکی از شیوههای فراهمآورندهی امکان خروج از کشور، عملا مطالبات اساسی مبارزات را به حاشیه راند. شماری از فعالان، این مسیر را نزدیکترین راه برای مهاجرت تلقی کردند؛ از این رو برجسته شدن فردی، به یکی از ملزومات تسهیل این فرآیند بدل شد.
اکنون و مسألهی زنان در چشمانداز جنبشها
واقعیت مسلم جنبشهای معترض، که اکنون در دورهی پس از چهارسالگی برآمدهای خیابانی زنان با آن مواجهیم، این است که این جنبشها -جز در قالب رهبریهای انشعابی خودخواسته و کیش شخصیت در تبعید- از مطالبات نخستین زنانی که بدنهی اصلی و ستون فقرات جنبش را شکل میدادند، فاصله گرفتهاند.
شور و گرمای آغازین، که مبارزان بسیاری برای آن هزینه میکردند، در حالی فروکش کرده که این وضعیت ضد زن، با گذشت هر روز، هویت زن در جامعهی افغانستان را بیش از پیش هدف قرار میدهد. محمدرضا نیکفر، اندیشمند و جامعهشناس پارسیزبان و نظریهپرداز نظریهی زیستجنبش، با این باور که جنبش در شکل عیان خود یک رخداد است، تداوم و بقای آن را در گرو آگاهی نسبت به «بنیاد» خویش میداند؛ اینکه جنبش باید پیوسته از سرچشمههای خود نیرو بگیرد. فعالان ما اما در مواجهه با جنبش، مسیر معکوس را پیمودهاند: نهتنها به ریشهها و خاستگاههای اصیل توجه نکردهاند، بلکه با تقسیم و تجزیهی آن به چند پاره، آن را از چارچوب نخستینش تهی ساختهاند.
آنچه امروز ذیل عنوان جنبشها و در وجود افراد دیده میشود، عمدتا به عکسهای دستهجمعی، اعطای تقدیرنامه به یکدیگر و ستایش متقابل محدود مانده است؛ یا در برجستهترین حالت، برخی به سربازان دعوتی دلالان سیاسیای بدل شدهاند که سالها از نام زن افغانستان پروژه ساختهاند. نکتهی بنیادین آن است که این فعالان، با وجود مصادرهی جنبش زنان به نام و نشان شخصی خود و با وجود تضعیف عملکرد متحد و یکدست علیه فضای خفقان، توجهی به پیگیری نیازشناسانهی مسألهی زنان، طرح مسائل بنیادین، خلق ابتکار و طراحی شیوههای نوین مبارزه نداشتهاند. حاصل این ناتوانی، از یکسو انرژی کار مشترک را از زنانی که با انگیزهی جمعی به خیابان آمدند ربوده و از سوی دیگر، جای پیشگامی جنبش زنان در طرح مطالبات اساسی را خالی گذاشته است.
چرا باید جنبش جمعی را بازسازی کرد؟
تجربهی حدود چهارونیم سال حاکمیت طالبان، یکی از نتایج برجستهاش این بود که نشان داد مسألهی اعادهی هویت و کرامت زن در جامعهی افغانستان، اگر هم از نظر جهان و گروههای داخلی فراموش نشده باشد، در اولویت قرار ندارد. این واقعیت، پیامی روشن برای زنان دارد: آنان خود مسئول مطالبهی هویت و کرامت خویش اند و باید در تمامی سطوح جامعه، در ساحت اندیشه و اراده و به مفهوم آرنتی واژهی «عمل»، کنشگر باشند.
از سوی دیگر، در این جامعه، زنان در حالت عادی جمعیت پرشماری برای مطالبهگری و هویتخواهی تشکیل نمیدهند. این امر ناشی از عوامل گوناگونی است که دستکم در یادداشتهای پیشین این قلم به آنها اشاره شده است. افزون بر آن، جامعه نیز هرگز بهصورت چشمگیر آنان را در این میدان همراهی نکرده است.
نکتهی مهم دیگر، سنت دیرینهی «جامعهی افغانی-اسلامی» در قالب وضع مسلط و نوع مواجههی آن با زن بهمثابهی «هیچ» و «شیء» است؛ سنتی که گذرگاه مبارزه و مطالبهگری را برای زنان دشوارتر میکند. در نتیجهی سلطهی این سنت، زنان قربانی ستم درهمتنیده یا به تعبیر کیمبرلی کرنشا، «تقاطعمندی جنسیتی» (Gender Intersectionality) هستند؛ به این معنا که همسر بودن، دختر بودن، نازا بودن، باسواد بودن، بیسواد ماندن و زن بودن، همزمان لایههای متعددی از تبعیض را بر آنان تحمیل میکند.
با کنار هم گذاشتن این دلایل، آنچه واقعیت میدانی از زنان مطالبه میکند، بازگرداندن هویت جمعی و نخستین جنبش خودجوش زنان معترض و رفع هرگونه مصادره به مطلوب از نام و هویت آن است. بازگشت به جنبش اصلی و گردآمدن حول یک محور مشترک -بیآنکه رهبری خاص بر آن سایه افکندـ و بازگرداندن احساس تعلق ربودهشده به اعضا و فعالان، میتواند راه را برای تمرکز انرژی بر خلق ابتکار و تعریف مسائل مبارزاتی هموار سازد.
در گام بعد، نیروها و فعالان میتوانند با بهاشتراکگذاری ایدهها و خلاقیتهایی که از دل گفتوگو بر بنیاد مسألهی مشترک برمیآید، به بازبینی و تدوین چشمانداز مبارزاتی جنبش زنان بپردازند. سرجا پوپوویچ، از فعالان جنبش اتپور در صربستان، در کتاب «طرحی برای انقلاب» (Blueprint for Revolution) شیوهها و تکنیکهای قابلتوجهی برای سازماندهی جنبشهای معاصر معرفی میکند. یکی از نکات کلیدی مورد تأکید او، بیرهبری جنبش و گسترش هستههای متعدد حول یک چشمانداز و هدف مشخص است.
اگر جنبش بتواند به خودسازماندهی دست یابد، انشعابها را منحل کند و فعالان و اعضای پیشین -بهویژه آنان را که در داخل کشور زیست میکنند- به مشارکت و رایزنی فراخواند، گامهای مؤثری برای تمرکز بر تشخیص مسائل و اولویتهای واقعی مبارزاتی خود برداشته است.
عبور از بازی به سبک سیاستمردان افغانستانی
محمداسلم جوادی، اندیشمند و جامعهشناس افغانستانی، بر این باور است که یکی از عناصر مهم در شکلگیری قالبهای ذهنی انسان در جامعهی افغانستان، سنتهای اجتماعی است؛ سنتهایی که از مهمترین ویژگیهایشان «ابداعات مردانه» بودن آنها است. بهباور او، قالبهای ذهنی ابداعشده توسط مردان، برای زنان نیز بازتولید میشود؛ به این معنا که «زن افغان نیز در بسیاری موارد مردانه میاندیشد و مردانه به جهان مینگرد و در همان چارچوبهای ذهنی به پدیدهها مینگرد. به همین دلیل است که نهتنها مرد افغان دربارهی زن افغان نمیداند، بلکه زن افغان نیز دربارهی زن افغان نمیداند».
نگریستن از این زاویهی نظری و تطبیق آن با واقعیت میدانی کنش جمعی زنان، بازتابدهندهی همین حقیقت است. ژستهای فعالان در مصاحبههای رسانهای، تکرار واژگان و شیوههای بیان سیاستمداران، بیتوجهی به واقعیت مشقتبار زندگی زنان و سیاستورزی با مایهگیری از نام زنان، نمونههای آشکار تأثیرپذیری از همان قالبهای مسلط جامعه است.
مونسه مبارز، مسئول جنبش زنان مقتدر افغانستان (از فعالان پیشین جنبش خودجوش زنان معترض)، در مصاحبهای پیرامون عدم اتحاد جنبش زنان و انشعابهای آن، شیوهی بیانی بهکار میگیرد که در بازار سیاسی افغانستان به اندازهی کافی گوشآشنا و شناختهشده است. بیان او چنین است: «خوب، یکی انسجام و اتحاد در شکلیات است و یکی اتحاد و انسجام در روایت. در بحث باورمندی و تعهد به روایت و داعیه، همهی گروهها باورمندی به روایت دارند که آن عبارت از کسب آزادی و بهدست آوردن آزادی مردم افغانستان است و ایجاد یک تحول سیاسی از مجرای ارادهی مردم که آن مشارکت سیاسی است… تفاوتهای فکری و سلیقوی در شیوههای مدیریت و رهبری است… این به معنای آن نیست که ما یا سنگر را فروختهایم یا داعیه را فراموش کردهایم.»
این مصاحبه و اغلب گفتوگوهای موجود از فعالانی که بیشتر بهعنوان چهرههای رسانهای غالب شدهاند، درگیر همین ادبیات و همین شیوهی بیان است؛ ادبیاتی که از سنت سیاسی سیاستمردان جامعهی افغانستان سرچشمه میگیرد و دستکم در بیست سال اخیر، در پناه همین زبان سیاسی، ناکارآمدترین شیوههای عمل و سیاستورزی را به میراث گذاشته است. نقد وارد بر این شیوه، هم ناظر بر محتواست و هم متوجه بیان کلیشهای و بیگانه با وضعیت واقعی زنان.
ارجاع این فعال معترض به کدهایی چون «کسب آزادی مردم افغانستان»، «ایجاد تحول سیاسی از مجرای ارادهی مردم» و «مشارکت سیاسی» و علم کردن آنها بهمثابهی روایت و هدف مبارزاتی جنبشهای زنان، متأثر از ادبیات رایج و کلیشهای کارزار سیاستمردان است.
اما مسألهی مشارکت سیاسی زنان از کجا میآید و چگونه فهم میشود؟ طی بیست سال حضور نیروهای غربی در افغانستان و در چارچوب پروژهی جمهوریت، بحث مشارکت سیاسی زنان یکی از تأکیدهای مشترک سیاست ویترینی غرب و حکومت جمهوریت بود. گماردن چند زن در چند کرسی نمایشی در کابینهی دولت و دیگر ساختارهای حکومتی، شالودهی تحقق شعار مشارکت سیاسی زنان قلمداد میشد.
چرا این شیوهی بیان و این سبک پیشروی نقدبرانگیز است؟ وجه نقدبرانگیز آن در نبود نشانههای فهم لازم از «درک صورت اجتماعی واقعیت زیست زنان» نهفته است؛ صورتی که اشتراک اندکی با صورت اجتماعی-سیاسی زیست مردانه دارد. طرح این موضوع به معنای تقابل یا انکار نیست، بلکه تلاشی است برای رسیدن به فهمی دقیقتر از واقعیت زیست زنانه.
چالشهای زیست زنانه در جامعهی افغانستان دربرگیرندهی کودکهمسری، فروش دختران خانواده در تنگنای مالی در برخی مناطق، خشونت خانوادگی، نبود دسترسی به آموزش و خدمات صحی، فقدان حق انتخاب حتا در سطح خانه، جذب هزاران دختر در مدارس طالبانی، نکاح اجباری، سوءاستفادهی جنسی و ابزاری از فقر، مجبوریت و ناآگاهی دختران و زنان و در سطوح بالاتر، تبعیض در ساختارهای سیاسی-اقتصادی است؛ سپس در مرتبهای بالاتر به مسألهی مشارکت سیاسی میرسد. اگر قرار بود حق رأی و مشارکت سیاسی بهتنهایی تغییر ملموسی در اوضاع زنان ایجاد کند، بیست سال زمان اندکی نبود.
رفع این ستم نه صرفا از عهدهی زنان برمیآید و نه چنین انتظاری از فعالان جنبش، منطقی و منصفانه است. اما منطق بنیادین آن است که تنها زنان اند که از خلال تجربهی زیسته و مشقتهای انباشتهیشان میتوانند به زندگی زنان سفر کنند و جانسوز بودن آن را با گوشت و پوست لمس کنند. فاصله گرفتن از چنین فهمی از ستم موجود در زیست زنانه، توسل به ادبیات جریانها و شیوههای عمل سیاستمردان، انشعاب و تقسیم دستآویز مشترک مبارزات زنان به مالکیتهای شخصی و مسابقه بر سر شهرت رسانهای یا دستیابی به نشستهای نمایشی در این کشور و آن کشور غربی، در میدان واقعیت هیچ تغییری در زندگی زنان افغانستان ایجاد نمیکند.
این میزان فاصله از واقعیت زندگی زنان توسط خود زنان، مصداق همان سخنی است که سالها پیش محمد اسلم جوادی مطرح کرد: «زن افغان نیز دربارهی زن افغان نمیفهمد.»
مطالبهی مشارکت سیاسی و سخن گفتن از نظام مردمسالار یا مفاهیمی در این سطح، بیجا نیست و میتواند بخشی از مطالبات اساسی زنان باشد؛ اما در زمانهی اکنون، با توجه به دستوپاگیری رنجهای انباشتهی زنان در درون جامعه، طرح مسائل بنیادینتر و فوریتر ضرورت دارد.
گذار به زیستجنبش و بازی در میدان واقعیت
زیستجنبش اصطلاحی است که محمدرضا نیکفر برای جنبشهایی برگزیده است که برای مطالبهی کرامت، در برابر ساختارها و رژیمهای خودکامه به کنشگری روی میآورند. او مسألهی مطالبهی کرامت را در تحلیل جنبش «زن، زندگی، آزادی» با شرحی نظری بسط میدهد. کشته شدن مهسا امینی «ژینا» بهدست مأموران گشت ارشاد در تهران، که به بهانهی حجاب رخ داد، پرسشی عمیقتر را پیش کشید: آزادی پوشش و حق انتخاب. در تقابل میان آزادی انتخاب در زندگی شخصی و قواعد تحمیلی از بالا، آنچه هدف قرار گرفت، کرامت زندگی یک زن بود.
در همین چارچوب است که نیکفر نظریهی زیستجنبش و مطالبهی کرامت را طرح میکند؛ یعنی تبدیل کنشگری از سطح کلیشه و رفتارهای گزینشی به امر زیستی و روزمره، بهگونهای که در عملکرد روزانهی انسان قابل رؤیت باشد.
نامرئیسازی سازمانیافتهی زن و همبستگی اعلامنشدهی بخشهای وسیع جامعه با این فرآیند، تلنگری است برای بازخوانی و بازبینی موجودیت زن و زیست زنانه و استوارسازی چشمانداز کنشگری فعالان در میدان این واقعیت. تنها از خلال فهم آنچه زنان در درون جامعه بر تنهای کرامتزداییشدهی خود احساس و تحمل میکنند، میتوان به راهکارهایی عملی و اثرگذار دست یافت. اگر کارنامهی مبارزات زنان از مسیر تکثیر آگاهی در درون جامعه و بازخورد نقادانه با فرآیندهایی که به سرکوب و مالکیتسازی زنان میانجامد عبور کند، آنگاه میتواند با عرصهی زیست منفعل و بیاختیار زنان و مسئلهی زنان در جامعهی افغانستان پیوندی مفهومی و سازگار برقرار سازد.
سخن پایانی
سخن گفتن و داشتن اراده، هرچند اندک، برای کنشگری به نام زن و برای زن افغانستانی، ناگزیر یادآور این نکته است که این مسیر، مصاف با سنت، ذهنیت و تاریخی «گشنبیخ و بسیارشاخ» از زنستیزی و حذفگرایی است. با درک این پیشینهی درازدامن، میتوان دریافت که دستیابی به نتایج ملموس و مطلوب -نتایجی که آگاهی، اختیار، هویت و سرنوشت زن را از گزینش هر فردی جز خود او خارج کند و جایگاه انسانیاش را بازگرداند- افزون بر انرژی و اراده، به زمان نیز نیاز دارد.
نکتهی اساسی آن است که ذهنیت کنشگران، با تحلیل واقعیت موجود و صرف نیرو در عین آگاهی کامل از زیست روزمرهی زنان، مسیر کنشگری خود را سامان دهد.
نکته: شایستهی تصحیح میدانم که در یادداشت پیشین، تلویحا به وجود هشت جنبش اشاره شده بود؛ حال آنکه آنچه بهعنوان هشت جنبش معرفی شده، در واقع محصول انشعابها و تقسیمات درونی جنبش خودجوش زنان معترض افغانستان است.