اسلامالدین جرأت
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که مه نازکی روی سیمهای خاردار نشست. هوا بوی خاک نمخورده و دود موترهای باربری میداد. مریم روسری آبیاش را محکمتر دور سر پیچید. خریطهی پلاستیکی سفیدی را با هر دو دست گرفته بود؛ داخلش کتابچهی ریاضیاش بود؛ گوشههایش تاخورده، اما هنوز بوی کاغذ نو میداد.
برادرش، فرهاد، کفشهایش را در دست گرفته بود. یکی از پهلو پاره شده و خاک سرخ مرز لای انگشتان پایش نشسته بود. صف پشت سرشان تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت؛ زنانی که مدارک را بارها از بقچه بیرون میآوردند و دوباره میگذاشتند؛ کودکانی که خوابآلود به زمین خیره بودند؛ مردانی که بقچههای بزرگ را روی شانه جابهجا میکردند.
مریم دوازدهساله است. در پشاور، در محلهای نزدیک خیبربازار، به دنیا آمده است. خانهیشان دو اتاق داشت؛ یکی برای خواب و یکی برای نشیمن. مادر برای همسایهها لباس میدوخت. پدر در کارگاه آهنگری کار میکرد و عصرها با بوی آهن و دود برمیگشت. وقتی برق میرفت، مریم کتابچهاش را برمیداشت و نزدیک در مینشست؛ آنجا که نور هنوز میماند.
افغانستان برای او بیشتر شبیه قصهای بود که شبها از زبان پدر میشنید؛ از باغی در ننگرهار، از خانهای که سالها است قفل مانده است. آن خانه را هرگز ندیده بود، اما جای درخت نارنج را در ذهنش بلد بود.
یکبار آموزگار اردو روی تختهسیاه نوشته بود: «خانه جایی است که آدم در آن آرام باشد.» مریم همان جمله را در صفحهی اول کتابچهی ریاضیاش نوشت و زیرش تاریخ زد. آن روز فکر نمیکرد این جمله روزی سنگین شود.
در سوم اکتبر ۲۰۲۳، دولت پاکستان «طرح بازگشت بیگانگان غیرقانونی» را اعلام کرد و برای خروج مهلت تعیین شد. در کوچهی آنان، چند خانواده در یک هفته رفتند؛ شماری شبانه. صاحبخانه قرارداد را تمدید نکرد. در اعلامیهها واژهی «داوطلبانه» آمده بود، اما در خانههای اجارهای، بیشتر شبیه پایان بود تا انتخاب.
شب آخر، مادر لباسها را در بقچههای بزرگ جا میداد. مریم کتابچهی ریاضیاش را زیر بالش پنهان کرد. خیال میکرد چند روز دیگر برمیگردند. کسی دقیق نمیگفت «چند روز» یعنی چه. فقط میگفتند: فعلا.
در راه، دخترخالهاش که سال گذشته به جلالآباد برگشته بود، گفته بود در افغانستان، زیر ادارهی طالبان، مکتب برای دختران بالاتر از صنف ششم بسته است. «فعلا نمیشود.» همین دو کلمه. مریم آن را در ذهنش تکرار کرد؛ فعلا. مثل دری نیمهباز که نمیدانی باز میماند یا بسته میشود.
صف حرکت میکند. هر خانواده که به کانتینر سفید میرسد، درنگ کوتاهی شکل میگیرد. نامها پرسیده میشود، عددی ثبت میشود و برگهای داده میشود. مریم خریطهی سفید را محکمتر میفشارد. ناخنهایش در پلاستیک فرو میرود. برای لحظهای به دختر همسن خود در صف کناری نگاه میکند که عروسک صورتی در بغل دارد. نگاهشان کوتاه تلاقی میکند و هر دو سریع برمیگردند؛ انگار چیزی را فاش کرده باشند.
چند شب پیش از این صبح، واژهی «خانه» برای من نیز معنای دیگری گرفت. حوالی هشت شب، پسر هفتسالهی همسایه در را زد: «کاکا، بابیم جان میکنه.» پدر خانواده، مردی هفتادساله، سرطان داشت و پسرش در امریکا منتظر صدور ویزه بود تا او را ببرد. وقتی رسیدم، نفسهایش تمام شده بود.
صبح، جنازه را تا تورخم همراهی کردم. عروسش گفت در خانه مردی نمانده است.
کنار موتر حامل جنازه، مریم را دیدم. خریطهی سفید در دستش بود. یک مرز، دو حرکت در یک جهت: جنازهای که برای دفن به افغانستان برمیگشت و دختری که به همان سمت میرفت؛ اما نه برای خاک، برای آیندهای که شکلش روشن نبود.
در هفتههای اخیر، از تورخم و اسپینبولدک هزاران نفر در روز عبور کردهاند. موترهای باربری که وسایل خانهها را بار زده بودند، کنار جاده صف کشیدهاند؛ تشکها، یخچالها، قالیها. برخی اثاثیه فروخته شده و برخی جا مانده است. در صف، کسی از عددها حرف نمیزند؛ همه از کرایهی راه، از خانهای که باید دوباره پیدا شود و از مکتبی که معلوم نیست درش باز باشد یا نه.
از ایران نیز موجی دیگر به مرزهای غربی رسیده است. انسانها در رفتوآمد اند؛ از شهری به شهر دیگر، از کشوری به کشوری که خود با بیکاری و رکود دستوپنجه نرم میکند. آنچه اینسو سبک میشود، آنسو به شکل صف، چادر و اتاقهای کرایهای ظاهر میشود.
اما برای مریم، سیاست در شکل سادهتری معنا دارد: آیا دفتری که در دست دارد، دوباره باز خواهد شد؟
نوبتشان میرسد. مادر تاریخ تولد را میگوید. مأمور عددی را در صفحه ثبت میکند. مریم لحظهای خریطه را باز میکند و گوشهی صفحهای را لمس میکند که جملهی «خانه جایی است که آدم در آن آرام باشد» رویش نوشته شده است. انگشتش روی کلمهی «آرام» درنگ میکند. بعد خریطه را دوباره میبندد.
موتر حامل جنازه زودتر حرکت کرده بود. حالا نوبت آنان است. فرهاد کفشهایش را میپوشد و بند پاره را گرهی شل میزند. مادر سوار میشود. مریم پیش از بالا رفتن، یکبار به پشت سر نگاه میکند؛ نه به پاکستان، نه به افغانستان؛ به صفی که هنوز ادامه دارد.
گردوخاک جاده بالا میرود. موتر در پیچ نخست ناپدید میشود.
باد آرامی میوزد. خریطهی سفید روی زانوی مریم سنگین است. کتابچهی ریاضی بسته است، اما گرمای دستش از روی پلاستیک حس میشود.