جایی که معلم بودن افتخار نیست

اطلاعات روز
اطلاعات روز
United Nations Association of Afghanistan /Aman Sedaqat

میرویس خیراندیش

هنگام تحصیل دوره‌ی ماستری‌ام در ایران، مدتی با چند جوان افغانستان که کارگری می‌کردند هم‌اتاق بودم. از همان روزهای اول از من پرسیدند چه رشته‌ای می‌خوانی؟ گفتم تعلیم و تربیه. پرسیدند قرار است چه وظیفه‌ای بگیری؟ گفتم احتمالا معلمی. از همان وقت به بعد برای احترام به من می‌گفتند «معلم صاحب». هرچند در ظاهر خوشحال می‌شدم وقتی این عنوان را می‌شنیدم، اما در درونم احساس ناراحتی داشتم؛ چون واقعا معلم نبودم و تجربه‌ی تدریس در مکتب را نداشتم، هرچند تجربه‌ی آموزش معلمان را داشتم. خلاصه این‌که آنان مرا «معلم صاحب» صدا می‌زدند و گاهی هم با نوعی تعجب می‌گفتند: دیگر رشته کم بود که تو رشته‌ی معلمی را انتخاب کردی؟ من معمولا با جواب‌هایی مثل این پاسخ می‌دادم: ای کاش واقعا معلم می‌بودم، چه افتخاری بزرگ‌تر از این؟ افغانستان به معلمان متعهد نیاز دارد، معلمان نسل تغییر هستند. اما متأسفانه از نگاه بسیاری از آنان، معلمی مترادف بدبختی، فلاکت و اجبار بود؛ یعنی وقتی کسی دیگر شغلی پیدا نکند، معلم می‌شود. این نگاه را نه‌تنها آن‌جا تجربه کردم، بلکه بارها از زبان معلمان در داخل افغانستان نیز شنیده‌ام. متأسفانه در افغانستان خیلی وقت‌ها معلم ترجیح می‌دهد به‌ جای گفتن این‌که شغلش معلمی است، ادعای شغل آزاد کند تا موضوع بحث نشود و از تحقیر فرار کند.

در گفت‌وگوهای مختلفی که با معلمان داشتم، روایت‌های ناخوشایند زیادی شنیدم که واقعا نگران‌کننده است. یکی از معلمان جوان این سرزمین داستان تلخی برایم تعریف کرد که شنیدنش واقعا دردناک و شرم‌آور است. هرچند چنین موضوعاتی شاید در کشورهای در حال توسعه هم به‌ ندرت دیده شود، اما انگار در افغانستانی که ادعای تاریخ پنج هزار ساله دارد، بیشتر به چشم می‌خورد. این معلم روایت می‌کرد که پس از فراغت از دانشگاه، در یکی از مکاتب معلم شد و بسیار هم از شغلش خوشحال بود. بعد از چند سال تصمیم به تشکیل خانواده گرفت و به دختری علاقه‌مند شد. خانواده‌اش را به خواستگاری فرستاد، اما پاسخ خانواده‌ی دختر بسیار صریح و تحقیرآمیز بود: ما دختر به معلم نمی‌دهیم؛ معلم شکم خودش را سیر کرده نمی‌تواند، چطور می‌خواهد دختر ما را خوشبخت کند؟ و با تأکید گفتند اگر دوباره برای همین موضوع بیایید، اصلا نیایید. او می‌گفت بعد از آن مدتی دچار آشفتگی شدید روحی شد و حتا به ترک شغل معلمی فکر کرد، اما چون گزینه‌ی دیگری نداشت، با همان حال ادامه داد. او گفت که بعد از مدتی دوباره با انگیزه‌ی قوی‌تر به کارش برگشت و امروز با فرد دیگری ازدواج کرده‌ است و هنوز هم با افتخار معلم است.

ریشه‌ی این «شرم از معلم بودن» فقط به خود شغل معلمی برنمی‌گردد. در بسیاری از کشورها، معلمی یکی از حساس‌ترین و سخت‌ترین حرفه‌ها است و افراد برای رسیدن به این جایگاه باید مراحل طولانی گزینش، آموزش و ارزیابی را طی کنند. در این جوامع، معلمان از مقام اجتماعی بالا برخوردار اند، مورد احترام‌ اند و برای مشورت و نظرخواهی در مسائل اجتماعی به آنان مراجعه می‌شود. اما در افغانستان، متأسفانه وضعیت کاملا برعکس است. حتا افرادی با مشکلات جدی روانی یا بدون صلاحیت حرفه‌ای وارد سیستم آموزشی می‌شوند و گاهی شاهد خبرهای تلخ و تکان‌دهنده‌ای از داخل مکاتب هستیم. معلم در جامعه‌ی افغانستان نه تصمیم‌گیرنده است، نه مرجع فکری، و اگر هم باشد، بسیار نادر است. یکی از ریشه‌های اصلی این تحقیر، جایگاه مادی پایین معلم است؛ حرفه‌ای که از سخت‌ترین و حساس‌ترین مشاغل است، اما با حقوق ناچیز، فقر مزمن و وابستگی به شغل دوم همراه است. ضرب‌المثل‌هایی مانند «هرگز نان معلم دو نمی‌شود» در فرهنگ ما وجود دارد و متأسفانه مهر تأیید بر همین واقعیت تلخ می‌زند. وضعیت اقتصادی باعث شده معلمان سوژه‌ی شوخی‌های تحقیرآمیز شوند و خانواده‌ها ترجیح دهند فرزندان‌شان هرچیز بشوند جز معلم. شغل معلمی مدام با مشاغل دیگر مقایسه می‌شود و ارزش‌ها براساس پول، زور، قدرت، رابطه و نفوذ سیاسی تعریف می‌گردد، نه براساس دانش، تربیت و ساختن آینده‌ی داکتران، مهندسان و رهبران جامعه.

پی‌آمدهای این وضعیت بسیار خطرناک است و آثار آن را به ‌وضوح در نظام آموزشی افغانستان می‌بینیم. یکی از پی‌آمدهای فاجعه‌بار این است که افراد مستعد و لایق وارد حرفه‌ی معلمی نمی‌شوند، مگر وقتی هیچ گزینه‌ی دیگری نداشته باشند. خودم بارها از جوانان به ‌اصطلاح روشنفکر شنیده‌ام که می‌گفتند اگر هیچ‌چیز نشدند، حداقل معلم می‌شوند. شوربختانه با سیاست‌های اخیر طالبان، این نگرانی بیشتر شده و امروز هر کسی با اندک واسطه‌ای می‌تواند معلم یا حتا مدیر مکتب شود. پی‌آمد بعدی این است که معلمان آدم‌های بی‌انگیزه می‌شوند و نه‌تنها به شغل‌شان افتخار نمی‌کنند، بلکه از گفتن آن در جمع هم پرهیز می‌کنند. این بی‌انگیزگی باعث می‌شود وظیفه‌ی خود را به‌ درستی انجام ندهند و از مسئولیت حرفه‌ای‌شان غفلت کنند. معلمی به شغلی دم‌دستی و اضطراری تبدیل می‌شود؛ شغلی که فرد فقط وقتی هیچ انتخاب دیگری نداشته باشد به آن پناه می‌برد. نقش آموزش تضعیف می‌شود و آموزش به آخرین انتخاب زندگی بدل می‌گردد. امروز با وجود بیش از هزار و 610 روز محرومیت دختران از آموزش، جامعه واکنش جدی نشان نمی‌دهد؛ گویی آموزش دیگر اولویت نیست. هویت حرفه‌ای معلم از بین می‌رود و وقتی جامعه به معلم احترام نگذارد، معلم هم به حرفه‌اش وفادار نمی‌ماند و در نهایت گلیم آموزش آرام‌آرام جمع می‌شود.

نظام آموزشی افغانستان باید معلم را به‌عنوان سفیر تغییر معرفی کند. جشنواره‌های علمی، فرهنگی و اجتماعی برای تجلیل از معلمان برگزار شود، رسانه‌ها آنان را به‌عنوان قهرمانان توسعه معرفی کنند و روایت اجتماعی درباره‌ی معلم بازسازی شود. مشارکت معلمان در تصمیم‌گیری‌های آموزشی و اجتماعی جدی گرفته شود و جایگاه نمادین آنان ارتقا یابد. جامعه‌ای که معلمش شرم دارد که بگوید «من معلمم»، باید از خودش بپرسد: ما با آینده‌ی‌مان چه کرده‌ایم؟

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه