پس از مرگ خامنه‌ای؛ چرا آزادی از دهانه‌ی موشک بیرون نمی‌آید؟

اطلاعات روز
اطلاعات روز
Photo: IRNA

[یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاه‌های مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعه‌ی افغانستان، منطقه و جهان را بازتاب می‌دهد. این دیدگاه‌ها لزوما منعکس‌کننده‌ی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاه‌ها فراهم می‌کند و درباره‌ی دیدگاه‌های وارده نفیا و اثباتا موضع‌گیری نمی‌کند. تمام دیدگاه‌های بیان‌شده در مقالات و یادداشت‌ها و صحت‌وسقم ادعاهای مطرح‌شده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاه‌های منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال می‌کند]

نویسنده: روح‌الله طاهری

«سال‌ها از امریکا کمک خواسته‌اید… هیچ رییس‌جمهوری حاضر نبود کاری را که من امشب انجام می‌دهم، انجام دهد. وقتی ما کارمان را تمام کردیم، حکومت‌تان را در دست بگیرید؛ این احتمالا تنها فرصت شما در چند نسل خواهد بود.» این سخنان دونالد ترامپ، رییس‌جمهور امریکا، پس از حمله‌ی مشترک امریکا و اسرائیل و پیش از علنی‌شدن مرگ علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، بیان شد؛ جمله‌ای که هم‌زمان سناریویی تازه برای ایران و روایت تکراری برای جهان را بازتاب می‌دهد.

سناریویی که با آغاز حملات مشترک امریکا و اسرائیل شکل گرفت و با مرگ رهبر ایران وارد مرحله‌ای پیچیده‌تر شد؛ لحظه‌ای که در آن جنگ و خلاء رهبری هم‌زمان قواعد بازی را تغییر می‌دهند. در این روایت، مداخله‌ی نظامی از «ابزار فشار» به امکان «رهایی سیاسی» ارتقا می‌یابد: رهبر جمهوری اسلامی حذف می‌شود، ساختار قدرت می‌لرزد و این تصویر که گویا مردم به «فرصت تاریخی» پرتاب خواهند شد، ارائه می‌شود. این روایت امریکا تازه نیست. در عراق، لیبیا و افغانستان تکرار شده است. در عراق پس از ۲۰۰۳، سال‌ها طول کشید تا دولت مرکزی تثبیت شود و خشونت‌های فرقه‌ای به اوج رسید. در لیبیا، پس از سقوط قذافی، کشور به چند دولت رقیب و سال‌ها جنگ داخلی کشیده شد. در افغانستان نیز دودهه حضور نظامی غرب بدون ایجاد ثبات پایدار پایان یافت و طالبان دوباره قدرت را در دست گرفتند. در همه‌ی این تجربه‌ها، شکاف میان زبان وعده و واقعیت مداخله آشکار بود. طرح این وعده درباره‌ی ایران، پرسش اساسی را پیش می‌کشد: مداخله‌ی نظامی خارجی -هم‌زمان با مرگ علی خامنه‌ای- چه بر سر امکان تغییر سیاسی در ایران می‌آورد؟

جنگ، قدرت و مردم

تاریخ بارها نشان داده است که فروپاشی رژیم‌ها براثر فشار خارجی، به‌ ندرت به معنای تولد دموکراسی است. بمباران می‌تواند حکومت‌ها را بلرزاند، اما به‌ تنهایی جامعه‌ای دموکراتیک نمی‌سازد. پس از سقوط قدرت، اغلب رقابت خشونت‌آمیز و بی‌ثباتی نهادی شروع می‌شود.

در ایران، این پرسش اکنون در لحظه‌ای طرح می‌شود که جنگ با مرگ علی خامنه‌ای گره خورده است. حذف رهبر و حمله‌ی خارجی، دو بحران را به هم وصل کرده‌اند: فشار از بیرون و خلاء در رأس قدرت. این هم‌زمانی سیاست را ساده‌تر نمی‌کند؛ آن را پیچیده‌تر و خشن‌تر می‌کند. خلاء قدرت به‌ سرعت به میدان رقابت تبدیل می‌شود- رقابتی که در شرایط جنگ، در منطق امنیت و بقا شکل می‌گیرد تا در منطق قانون و ریفراندوم مردم. در تقابل ایران و غرب، به‌ویژه با اسرائیل، جنگ فقط یک واقعیت نظامی نیست؛ یک پروژه‌ی روایی هم هست. از لحظه‌ی شلیک نخستین موشک، نبرد بر سر معنا آغاز می‌شود: چه‌کسی آغازگر است و چه‌کسی قربانی؟ چه‌کسی «رهایی‌بخش» معرفی می‌شود و چه‌کسی تهدید؟ روایت «نجات از بیرون» دقیقا در دل همین جنگ روایی شکل می‌گیرد؛ چیزی که در سخنرانی دیروز ترامپ هم دیده شد. در طرف ایران، تأخیر در اعلام رسمی مرگ رهبر نیز می‌تواند بخشی از همین نبرد روایی باشد؛ تلاشی برای مدیریت انتقال قدرت و جلوگیری از تبدیل خلاء رهبری به نشانه‌ی ضعف. در همین حال، دولت‌هایی که جنگ را آغاز می‌کنند، ناگزیر اند آن را اخلاقی جلوه دهند. آزادی، حقوق بشر و رهایی به سپر مشروعیت بدل می‌شوند. اما تجربه نشان داده است که رنج انسانی در میدان جنگ، بیش از آن‌که پروژه‌های دموکراسی‌سازی را پیش ببرد، اولویت‌های امنیتی را تثبیت می‌کند.

آنچه بیرون «دشمن» نامیده می‌شود، در داخل به ابزار بازچینی صف‌بندی‌ها تبدیل می‌شود. مرگ خامنه‌ای نیز از این منطق مستثنی نیست. این رخداد می‌تواند در روایت رسمی به واقعه‌ای حماسی -حتا عاشورایی- برای هواداران ولایت فقیه بدل شود؛ روایتی که حذف رهبر را نه شکست، بلکه شهادت و مظلومیت تصویر می‌کند و سرمایه عاطفی تازه‌ای برای انسجام می‌سازد. درست در همین‌جا فاجعه‌ی انسانی خودش را نشان می‌دهد. در روز نخست جنگ، موشکی به یک مدرسه‌ی دخترانه در ایران اصابت کرد و ده‌ها دانش‌آموز کشته شدند. در چنین لحظه‌ای، جنگ دیگر فقط یک بحث ژئوپولیتیک نیست؛ به زندگی و بدن آدم‌ها می‌رسد. تصویر خون و خاک و کیف‌های مکتب زیر آوار تبدیل به سرخط خبرها می‌شود. در چنین لحظه‌ای، روایت‌ها قدرتی هم‌وزن سلاح پیدا می‌کنند، زیرا رنج انسانی به ماده خام سیاست بدل می‌شود- برای ساختن «ما»، تعریف «آن‌ها»، مشروع‌کردن خشونت و توجیه کنترل. اصلا هم جان دختران مکتبی، برای دو طرف جنگ جز استفاده تبلیغاتی و روایی، اهمیت دیگری ندارد.

در همین‌جا است که شکاف میان خطاب سیاسی و تجربه زیسته‌ی مردم دهان باز می‌کند. مردمی که خطاب قرار می‌گیرند، زیر بمباران زندگی می‌کنند. وقتی خانه‌ها می‌لرزند و شب‌ها با صدای آژیر می‌گذرد، زبان آزادی به طنزی تلخ تبدیل می‌شود. در چنین لحظه‌ای، وعده «رهایی» می‌تواند زیر آوار «وحشت» دفن شود. البته مردم ایران، با شنیدن مرگ خامنه‌ای به سرود و شادی پرداختند؛ اما اگر جنگ طولانی شود، این شادی هم دوام نمی‌کند و چیزی جز خون و خاکستر برای مردم باقی نمی‌گذارد.


پارادوکس جنگ: تقویت قدرت، فرسایش جامعه

بااین‌حال، هنوز این پرسش باقی است که چرا با وجود تجربه‌های عراق، لیبیا و افغانستان، بخشی از افکار عمومی باور دارد جنگ می‌تواند مسیر تغییر را باز کند. پاسخ را باید در دو جا جست‌وجو کرد. نخست، در سال‌ها سرکوب و نارضایتی انباشته در داخل ایران. محدودیت آزادی‌ها، سرکوب اعتراضات، بازداشت فعالان سیاسی و فشار بر زنان و دانشجویان برای بخشی از جامعه احساسی از بن‌بست ایجاد کرده است؛ احساسی که در آن هر شکاف در ساختار قدرت -اگر از بیرون ایجاد شود- می‌تواند شبیه «فرصت» دیده شود. دوم، در قدرت روایت‌هایی که مداخله‌ی خارجی را با زبان «رهایی» و «حمایت از مردم» توضیح می‌دهند. این روایت‌ها تصویری می‌سازند که در آن فشار خارجی نه آغاز بی‌ثباتی، بلکه نقطه‌ی شروع آزادی به نظر می‌رسد. در تلاقی این دو عامل است که این باور شکل می‌گیرد: این‌که فشار خارجی می‌تواند شکاف در قدرت را عمیق‌تر کند و راهی برای تغییر باز کند. اما پرسش اصلی همچنان پابرجا است: آیا چنین فرصتی بدون حداقلی از ثبات اجتماعی و نهادی قابل استفاده است؟ اگر جنگ را به اتحاد جامعه در برابر مهاجم تقلیل دهیم، تصویری خطرناک و ساده‌انگارانه ساخته‌ایم. حکومت ایران پیش از هر سناریوی جنگی نیز نشان داده که بقا برایش اولویت نخست است. سرکوب اعتراضات، محدودیت آزادی بیان و فشار بر جامعه مدنی استثنا نبوده، بلکه بخشی از منطق عادی اداره‌ی قدرت بوده است. جنگ اکنون بر زمینی فرود می‌آید که از پیش ترک خورده است- از خیزش «زن، زندگی، آزادی» تا اعتراضات دانشگاهی همین روزها.

با کشته‌شدن خامنه‌ای، قواعد بازی تغییر می‌کند. حذف رأس هرم می‌تواند دو مسیر متضاد را هم‌زمان فعال کند: شکاف در نخبگان و حتا فروپاشی ساختار قدرت، یا فشرده‌ترشدن هسته‌ی سخت نظام به‌نام «حفظ نظام». تجربه‌ی بسیاری از فروپاشی‌های سیاسی نشان داده است که در نبود سازوکارهای بازتوزیع قدرت، تغییر در رأس هرم اغلب تنها به جابه‌جایی قدرت میان بازیگران جدید منجر می‌شود، نه به توزیع آن در سطح جامعه؛ همان‌گونه که پس از سقوط قذافی در لیبیا، رقابت میان نیروهای مسلح و نخبگان جدید جایگزین تمرکز پیشین قدرت شد، بدون آن‌که نهادهای دموکراتیک پایدار شکل بگیرند.

در شرایط تهدید خارجی، ترس از خلاء قدرت می‌تواند بهانه‌ای برای امنیتی‌سازی بیشتر باشد. آنچه «فرصت تاریخی» نامیده می‌شود، ممکن است به «وضعیت اضطراری دائمی» بدل شود و حتا فروپاشی نیز، به معنای گذار به دموکراسی بوده نمی‌تواند. همان‌گونه که قبلا نیز پرداخته‌ام، گذار دموکراتیک صرفا تغییر حکومت نیست؛ تغییری هم‌زمان در سه سطح است: ساختار سیاسی، جامعه و نظم بین‌المللی.

امنیتی‌شدن سیاست در ایران از امروز شروع نشده؛ سال‌ها است وجود دارد. اما جنگ و مرگ رهبر آن را شدیدتر می‌کند. اکنون حکومت هم‌زمان با دو فشار روبه‌رو است: فشار خارجی و مرگ رهبر که هسته‌ی اصلی قدرت در ایران بود. جنگ می‌تواند بهانه‌ای تازه برای روندی قدیمی باشد؛ تمرکز بیشتر قدرت و محدودترشدن فضای سیاسی. در این میان، جامعه به میدان نبردی تبدیل می‌شود که نه آغازگر آن بوده و نه کنترلی بر آن دارد.

تغییر اولویت‌های معترضان

در شرایط جنگی، منطق امنیت به‌ سرعت جای منطق آزادی را می‌گیرد و بقای فیزیکی به اولویت نخست جامعه تبدیل می‌شود. اگر جنگ طولانی شود، سیاست آرام‌آرام به حاشیه رانده می‌شود. پیش از جنگ، خیابان‌ها پر از مطالبه بود؛ بسیاری از معترضان صریحا از گذار سیاسی حرف می‌زدند. اما وقتی صدای آژیر جای گفت‌وگو را می‌گیرد، اولویت‌ها بی‌رحمانه عوض می‌شود. نه چون مردم پشیمان شده‌اند، بلکه چون زنده‌ماندن فوریت پیدا می‌کند. در چنین وضعی، هر نقدی می‌تواند «تضعیف روحیه» خوانده شود، هر اعتراض «همراهی با دشمن». طوری که تجربه‌ی چهاردهه حکومت جمهوری اسلامی نشان داده است. جنگ فقط ساختمان‌ها را ویران نمی‌کند؛ مرزهای حرف‌زدن را هم تنگ‌تر می‌کند. تمام تلاش جمهوری در این مدت، گرفتن هر گونه امکان سیاسی از مردم بوده است. همین است که ضربه‌ی اصلی نه فقط از بیرون که از درون ساختاری نیز می‌آید؛ ساختاری که سال‌ها بر تمرکز قدرت و حذف رقابت واقعی بنا شده است. کشته‌شدن خامنه‌ای، به‌ جای آن‌که به‌طور خودکار راه دموکراسی را باز کند، می‌تواند شکنندگی همین ساختار را عیان‌تر کند. نظامی که در آن تصمیم نهایی در یک نقطه متمرکز است و نهادهای انتخابی زیر سایه ولایت فقیه تعریف می‌شوند، در نبود ولی قدرت‌مندی چون خامنه‌ای، با بحران رهبری مواجه می‌شود. چنین سیستمی به‌ جای توزیع قدرت، آن را فشرده‌تر می‌کند؛ و در شرایط جنگ، این فشردگی می‌تواند به امنیتی‌ترشدن بیشتر فضا بینجامد.

ولایت فقیه در چهاردهه‌ی گذشته نه فقط یک مقام، بلکه محور تنظیم تعادل میان نیروهای سیاسی بوده است. وقتی این محور حذف می‌شود، رقابت درون ساختار ناگهان عریان‌تر می‌شود. در چنین لحظه‌ای، ترس از فروپاشی می‌تواند بهانه‌ای برای بستن بیشتر فضا شود؛ به‌نام «حفظ نظام»، به‌نام «وحدت در برابر دشمن».

از سوی دیگر، جامعه‌ای که سال‌ها برای حداقل حقوق مدنی و سیاسی هزینه داده، ناگهان خود را در وضعیتی می‌بیند که جنگ همه چیز را به حاشیه می‌راند. نبود یک نیروی بدیل سازمان‌یافته مشکل تازه‌ای نیست؛ در ساختاری که رقابت سیاسی محدود و نهادهای مستقل تضعیف شده‌اند، شکل‌گیری چنین بدیلی همیشه دشوار بوده است. جنگ فقط این دشواری را چند برابر می‌کند. خطر فقط این نیست که حکومت تغییر نکند؛ خطر بزرگ‌تر این است که جامعه فرسوده شود، بی‌آن‌که راه روشنی پیش رویش باز شود.

***

در نهایت، پارادوکس جنگ روشن‌تر از همیشه خود را نشان می‌دهد: جنگ با وعده‌ی ترامپ آغاز می‌شود -این‌که مردم ایران «پس از تمام‌شدن کار» حکومت را به‌دست بگیرند- اما همین جنگ دقیقا همان چیزهایی را فرسوده می‌کند که هر تغییر سیاسی به آن نیاز دارد. ممکن است توازن قوا جابه‌جا شود و فشار بر حکومت افزایش یابد؛ اما جامعه‌ای که زیر بار سرکوب، بحران اقتصادی و ترس روزمره خم شده، چگونه می‌تواند بار یک گذار سیاسی را هم به دوش بکشد؟ آن هم در شرایطی که در داخل، رقابت بیش از آن‌که بر سر تغییر بنیادین ساختار باشد، بر سر تداوم قدرت و شکل جانشینی است و در خارج نیز بخشی از اپوزیسیون هنوز برنامه‌ای روشن برای گذار ارائه نکرده است. میان این دو قطب، جامعه‌ای قرار گرفته که بیش از هر چیز با هزینه‌های واقعی جنگ و بی‌ثباتی روبه‌رو است.

قدرت‌ها از پیروزی حرف می‌زنند، اما جامعه با بقا سروکار دارد. برای دولت‌ها جنگ مسأله‌ی استراتژی است؛ برای مردم مسأله زنده‌ماندن. در جنگ‌هایی که با وعده‌ی آزادی آغاز می‌شوند، آن‌که بیش از همه هزینه می‌دهد جامعه‌ای است که باید سال‌ها با پی‌آمدهای آن زندگی کند. پرسش اصلی در پایان جنگ این نیست که چه‌کسی پیروز شد؛ این است که چه چیزی از جامعه باقی مانده است. پاسخ ساده اما دشوار است: آزادی پیش از هر چیز یک پروژه‌ی اجتماعی است؛ چیزی که باید ساخته شود، نه چیزی که با توپ و تانک از راه برسد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه