اسلامالدین جرأت
در مسافرخانهای نزدیک قصهخوانی پیشاور، بوی روغن سوخته از آشپزخانهی طبقهی پایین میآید و با نم گچهای ترکخورده درهم میشود و بالا میرود. اتاق ثریا کوچک است؛ فاصلهی تخت فلزی تا پنجره را میتوان با دو قدم پیمود. او گوشهی ناخن شستش را با دندان میکند. پوست نازک کنار ناخن باز میشود و لکهی کوچکی از خون روی جلد پاسپورتش مینشیند. با آستین آن را پاک میکند و پاسپورت را کنار رادیوی پلاستیکی خاموش میگذارد. باتریها هفتهها است تمام شدهاند. دکمه را میچرخاند؛ خشخشی کوتاه در دستگاه میدود و بعد سکوت اتاق را پر میکند.
ثریا سی سال دارد. از پریان پنجشیر است، اما کودکیاش در مزار شریف گذشته؛ نزدیک روضهی سخی، در کوچهای که صبحها بوی نان تنور میداد. ثریا هجدهساله که شد، از مزار به کابل رفت و در دانشکدهی ژورنالیسم راهیافت. شب اول در اتاقی در کوتهسنگی چراغ را خاموش نکرد؛ میترسید صدای صبح استدیو را از دست بدهد. هر روز با موتر شهری تا ساختمان رادیو میرفت، پشت میکروفون مینشست و خبر میخواند. عصرها متنها را در دفترچهاش مینوشت، تاریخ میزد و گوشهی صفحه را تا میکرد.
آگست ۲۰۲۱، از پلههای رادیو پایین آمد، ضبط صوتش را در خریطه گذاشت و دیگر به آن خانه برنگشت. چند هفته بعد در صف تورخم ایستاد؛ گذرگاهی باریک میان دو کوه با سیمهای خاردار. مردی پیشتر، دست دخترکی را محکم گرفته بود. مأمور مرز پاسپورت ثریا را ورق زد؛ یکبار، دوبار، بیآنکه سر بلند کند. مهر ورود که خورد، او نفسی کشید که بیشتر شبیه درنگ بود تا آسودگی. با ویزای کوتاهمدت وارد پاکستان شد؛ ویزایی که قرار بود تمدید شود.
پیشاور را با پای خودش گشته است؛ از قصهخوانی تا خیابانهای کمعرض حیاتآباد. در بازار، دکانداران به اردو حساب میکنند و در کوچههای پشت آن، به پشتو جواب میدهند. یکبار برای خرید نان ایستاده بود که پولیس به دکان نزدیک شد. صاحب دکان بیآنکه به او نگاه کند، آهسته گفت: «مدرک داری؟» ثریا پاسپورت را از خریطه بیرون آورد. پولیس فقط جلد آبی را دید و رد شد. نانوا زیر لب گفت: «روزها سخت شده.» صف دوباره به حرکت درآمد، اما دستهای ثریا تا خانه لرزید.
این شهر سالها میزبان موجهای مهاجرت بوده است؛ موجهایی که با هر تغییر سیاسی در کابل بالا آمدهاند. مارچ ۲۰۲۶ است و دور تازهای از اخراج اجباری آغاز شده است. در ناصرباغ و اطراف چارسدهرود، خانههایی که سالها محل زندگی مهاجران بود، یکییکی تخلیه میشود. شبها موترهای باربری بیصدا حرکت میکنند و صبح، اتاقها با دیوارهای خالی و پردههای برداشتهشده میماند. اعلام شده است کسانی که مدرک معتبر ندارند، باید برگردند. برای ثریا، «برگشت» نام شهری است که در آن نه کار دارد و نه امنیت.
از پشت پنجرهی اتاق، صدای بم لاریهایی میآید که به سمت تورخم میروند. بارها با طنابهای آبی بسته شدهاند؛ طنابهایی که در باد به بدنهی فلزی میکوبند. هر بار آژیر پولیس در کوچه میپیچد، دستش را روی دستگیر در میگذارد و بیحرکت میماند. در این ماهها راه رفتن بیصدا را آموخته است؛ نان میخرد بیآنکه لهجهاش جلب توجه کند، پول خرد را از پیش آماده میکند و نگاهش را پایین نگه میدارد. عصرها کمتر از اتاق بیرون میرود. صاحب مسافرخانه یکبار گفت: «اگر پرسیدند، بگو مهمان کوتاهمدت هستی.»
روی تاقچه، کنار رادیو، تسبیحی با مهرههای کدر افتاده است. دفترچهی خبرنگاری باز است؛ صفحهای سفید با چند خط کوتاه: «صبح، نان گرم. صدای لاریها. باد از پنجره.» دیگر تاریخ نمینویسد. در کابل، تاریخها نشانهی پیشرفتن بودند؛ اینجا تقویم به انقضای ویزا خلاصه شده است.
گاهی بوی نان نانوایی سر کوچه، او را به پل سوخته در سال ۲۰۱۹ میبرد؛ به دختری که گفت: «صدای شما از رادیوی پدرم میآید.» آن روز، ثریا میکروفون را نزدیکتر برد. حالا صدای خشخش کاغذ نان همان صدا را در گوشش زنده میکند. چند شب پیش در گوشیاش تصویرهایی از مهاجرانی دید که در شهرهای دیگر نیز در صف ایستاده بودند. صفحه را خاموش کرد. تصویرها از بین رفت، اما حس صف ماند.
قانون در این شهر با اعلامیه وارد خانهها نمیشود؛ با صدای در زدن نیمهشب میآید. همسایهی طبقهی دوم بیصدا رفت؛ تنها جای میخهای پرده بر دیوار مانده است. تاریخ انقضای ویزا با جوهر آبی روی پاسپورت ثریا چاپ شده است. انگشتش را روی عددها میکشد، دفترچه را میبندد و قلم را در خریطه میگذارد.
شب، چراغ را روشن نمیکند. نور خیابان از لای پرده خطوط باریکی بر دیوار میاندازد. لاری دیگری میگذرد. طنابهای آبی در تاریکی تکان میخورند؛ همرنگ نشان نهادهای بینالمللی بشری. صدای لاری دور میشود، اما کاملا قطع نمیشود.