مهاجر؛ انسان معلق درون مرزهای کتاب «درخت‌های اکاسی»

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: شکیب انصاری

کتاب «درخت‌های اکاسی؛ از پنجره‌های برلین تا جاده‌های کابل» دومین اثر عبدالظاهر «اضطرابی»، نویسنده و خبرنگاری از افغانستان، در دیار مهاجرت تازه از چاپ برآمده است. پیش‌تر از این نیز آقای اضطرابی، نخستین تجربه‌ی خود از مهاجرت را در کتاب «صدفی که مروارید نشد» بازتاب داده بود. در کتاب «درخت‌های اکاسی» اما، با چشم‌انداز و نگاه متفاوت‌تر به دنیای مهاجر و مهاجرت می‌پردازد. کتاب پیش‌رو در دو ژانر، داستان کوتاه و طنز و شامل ۱۲ جستار روایت گردیده است. داستان‌ها بیشتر نسبت انسان با اشیاء را بیان می‌کند. اشیاء گاهی به‌ جای انسان می‌نشیند و گاهی استعاره‌ای از کنایه و ایهام می‌گردد. مثل داستان «درخت‌های اکاسی» که تبلور انسان‌ها است؛ انسان‌هایی که در جهان‌های متفاوت، نیازهای اولیه انسانی را با نسبت‌های نابرابر زندگی می‌کنند. طنزها نیز الگوهای اجتماعی و فرهنگی را با زبان هجو، کنایه و لبخند بازتاب می‌دهد. تفاوت رویکرد آقای اضطرابی در این اثر، بیشتر از این‌که بر محور ژانرها بچرخد، در محور سوژه‌ها می‌چرخد. در واقع ما در هر دو اثر با ژانر مشابه، اما افق دید و برداشت متفاوت مواجه هستیم؛ افق دیدی که مخاطب را وارد جهان و جان‌مایه ادبیات می‌کند.

«ادبیات، جایی است که زندگی دوباره اندیشیده می‌شود.» جایی که واقعیت روزمره از خلال زبان، تصویر و روایت دوباره معنا می‌یابد. همان‌طور که هاروکی موراکامی می‌گوید: «داستان‌ها به ما امکان می‌دهند جهان را آن‌گونه که هست و آن‌گونه که می‌تواند باشد، ببینیم.» توماس مان نیز می‌گوید: «ادبیات یک تجربه‌ی ذهنی و عاطفی است، نه‌ صرف بازنمایی واقعیت.»

از این دیدگاه‌ها چنین برداشت می‌شود که ادبیات، فارغ از ژانر و سبک، همواره میان تجربه‌ی فردی و ساختارهای جمعی معلق است؛ جایی که خاطره، مکان، زمان و احساس درهم‌تنیده می‌شوند و یک جهان ممکن را پیش چشم خواننده می‌آورند. در کتاب «درخت‌های اکاسی» آقای اضطرابی، همین نگاه به تجربه‌ی انسانی مهاجرت و زندگی در غربت محور روایت است؛ داستان‌ها و طنزهای این مجموعه، هر دو با تکیه بر جزئیات روزمره، همدلی و نقد اجتماعی، تجربه‌ای ملموس از تنش‌های فرهنگی، اقتصادی و اخلاقی مهاجران را ارائه می‌کنند. داستان‌ها با زبان موجز و تصویرهای محسوس، تجربه‌ی روزمره انسان مهاجر را بازمی‌سازند؛ کفش، درخت، نان، باغ و شهر، تنها اشیاء نیستند، بلکه شاخص‌هایی هستند برای حافظه، کرامت، کمبود و تلاش برای بازآفرینی زندگی. از سوی دیگر، طنزها با نگاهی انتقادی و گاه گزنده، تناقض‌ها و نابسامانی‌های زندگی مهاجران را آشکار می‌کنند، اما هم‌زمان روح صبوری، ابتکار و مقاومت انسانی را برجسته می‌سازند.

بنابر خوانش من، در کتاب «درخت‌های اکاسی» با مهاجری مواجه هستیم که همچون انسان معلق در درون مرزها، داستان‌ها و طنزها می‌چرخد؛ انسانی که میان گذشته و حال، وطن و غربت، فقدان و تلاش برای بقا حرکت می‌کند و ادبیات تنها عرصه‌ای است که می‌تواند این حرکت را ثبت، بازتاب و دوباره معنا کند. خوش‌بختانه شخصیت‌های داستانی کتاب نه‌تنها مردها، بلکه زن‌ها و تجربه‌ی آنان را نیز بازگو می‌کند. آنچه در ادامه می‌آید، تحلیل داستان‌ها و طنزهای کتاب است که با تمرکز بر جزئیات، نمادها و زبان روایت، خوانش اخلاقی و اجتماعی متن را پیش چشم می‌گذارد.

جهان داستان‌ها؛ نستالژی، انسان و مهاجرت 

داستان‌های این مجموعه با زبانی موجز و مبتنی بر جزئیات ساده زندگی با بوی و خوی نستالژیک روایت می‌گردد. محور همه‌ی این داستان‌ها انسانی معلق است که در پی یافتن خود در جهان مهاجرت سرگردان است: هر آن به کابل سر می‌زند و دوباره به برلین برمی‌گردد و همچنان با پیچیدگی زمان دست‌وپنجه نرم می‌کند. نویسنده سعی دارد به جان تعلیق و تردید از درون اشیاء روح امید به زندگی ببخشد. برای همین در متن داستان‌ها، پدیده‌های ساده به نشانه‌هایی از حافظه، فقر، امید و کرامت انسانی تبدیل می‌شوند. در واقع جهان داستانی کتاب از دل همین عناصر ساده ساخته می‌شود.

یکی از نمونه‌های روشن این نگاه در داستان «انسانیت» دیده می‌شود؛ جایی که یک کفش پاره و نیاز به تعمیر آن، بهانه‌ای برای نشان دادن همدلی انسانی می‌شود. روایت نشان می‌دهد که در زندگی مهاجران، انسانیت نه یک شعار بزرگ، بلکه رفتار کوچک و عملی است؛ همان‌گونه که جمله‌ی محوری داستان می‌گوید: «انسانیت و کمک به دیگران همان قدر ساده است که دوختن یک کفش پاره.»

در داستان «درخت زردآلو» نیز نویسنده به سراغ حافظه‌ی عاطفی و رابطه‌ی انسان با طبیعت می‌رود. درخت زردآلو در این داستان به‌ شکل نمادین بازسازی شده است؛ نمادی از پیوند انسان با خانه و گذشته. نمادی از یادآوری و گریز چندپا از دست هیولای دلتنگی و غربت و نماد خانه؛ همان باشگاه آرامش در وطن است که در هجرت کماکان زیر پای آدم می‌لرزد.

داستان «مهربانی» این کتاب، نمونه‌ای از بازنمایی اخلاق جمعی در جامعه‌ی سنتی است. شخصیت عمه شریفه با بخشیدن میوه‌های باغش به همسایگان، نماینده‌ی فرهنگی است که در آن همبستگی اجتماعی جای خالی بسیاری از نهادهای رسمی را پر می‌کند. در این‌جا مهربانی یک رفتار فردی ساده نیست، بلکه نوعی نظام اخلاقی مردمی است که در شرایط کمبود و فقر به بقای جامعه کمک می‌کند. عمه شریفه در این داستان از سطح فردی فراتر می‌رود؛ مخاطب را با نمونه‌ای از انسان‌ها در جهان‌زیست نویسنده بازمی‌گرداند.

در داستان «دو-صف» نیز نویسنده با یک صحنه‌ی بسیار آشنا -صف نانوایی- به سراغ نقد اجتماعی می‌رود. گفت‌وگوی ساده‌ی کودکان درباره‌ی حقوق تقاعد پدران‌شان، شکاف میان وعده‌های رسمی و واقعیت زندگی مردم را آشکار می‌کند. در این‌جا نیز نویسنده از طریق یک موقعیت روزمره نشان می‌دهد که سیاست و اقتصاد چگونه در کوچک‌ترین لحظات زندگی روزانه حضور دارند. در کنار آن، خط روایت داستان نسبت میان انسان‌های با تفاوت و بی‌تفاوت را در امر اجتماعی بازتولید می‌کند.

جهان طنزها؛ هم‎آمیزی لبخند شیرین با نقد تند

در کنار داستان‌ها، بخش طنزهای کتاب لحن متفاوتی دارد، اما از نظر موضوعی با همان جهان انسانی پیوند می‌خورد. در این بخش نویسنده از ابزار طنز برای نگاه انتقادی به وضعیت‌های اجتماعی و فرهنگی استفاده می‌کند؛ طنزی که برای مخاطب آگاه، بیشتر از خنداندن، نوعی شیوه بیان انتقاد و تأمل اجتماعی است.

طنزهای کتاب اغلب از دل موقعیت‌های آشنا و روزمره شکل می‌گیرند: برخورد انسان با بوروکراسی، تناقض‌های زندگی مهاجران، فاصله میان ارزش‌های سنتی و واقعیت‌های جدید، یا حتا سوءتفاهم‌های فرهنگی در زندگی مهاجرت. نویسنده در این روایت‌ها با اغراق‌های ظریف، گفت‌وگوهای ساده و گاه با نوعی خودانتقادی، فضای طنزی می‌آفریند که در عین خنده‌آور بودن، دستی از پشت شانه خواننده را تکان می‌دهد تا به فکر آید. در واقع می‌توان گفت، جهان طنزها نوعی هم‌آمیزی میان لبخند شیرین با نقد تند است.

نویسنده در طنز «دل آدم به سگ‌های وطن می‌سوزه» با استفاده از تصویر سگ‌ها به‌مثابه‌ی نمادی از کسانی که از کمبودها و بی‌اعتنایی‌های اجتماعی و اقتصادی رنج می‌برند، تضاد میان ارزش واقعی و ارزش ادراک‌شده را نشان می‌دهد. روایت با لحنی گزنده و طنزآمیز، هم خنده ایجاد می‌کند و هم حسرت و ناکامی اجتماعی را منتقل می‌کند. وقتی نویسنده می‌نویسد «وای به حال خود ما و وای به حال سگ‌های وطنی ما»، طنز در خدمت نقد نابرابری‌ها و فقدان ارزش‌های انسانی قرار می‌گیرد و تجربه‌ی روزمره مخاطب را با خنده و تأمل به تصویر می‌کشد. سگ‌ها در این طنز، حامل بار اجتماعی و فرهنگی بی‌تفاوتی جمعی‌ اند. آن‌ها بخشی از حافظه و تجربه‌ی عمومی را بازنمایی می‌کنند که از یک‌سو از فقدان حمایت و عدالت رنج می‌برد و از سوی دیگر ناکامی ساختارها را در عرضه‌ی کالا نشان می‌دهند.

در طنز «ارباب زورگوی دهکده»، نویسنده تلاش دارد تا قدرت، ترس و هویت جمعی را تحلیل کند. طنز در این‌جا از تضاد میان تهدید ارباب و واکنش مردم برمی‌خیزد و با زبان گزنده و روایت گزارش‌وار، خشونت و بی‌عدالتی را به تمسخر می‌گیرد. گزاره‌هایی مانند «چرا و چگونه هیچ قانونی در دهکده نمی‌تواند دست او را کوتاه کند» طنزی انتقادی و اجتماعی می‌سازد؛ طنزی که از حباب خنده‌ها، مخاطب را به تأمل سخت درباره‌ی روابط قدرت، مقاومت جمعی و امنیت اجتماعی وا می‌دارد. ارباب زورگو نمادی از سیستم‌های غیرعادلانه است که افراد را مجبور به واکنش می‌کند و طنز ابزار نویسنده برای آشکار کردن این شکاف و تضاد است. ارباب و دهکده به‌شکل نمادین می‌تواند در سطح کلان‌تر هم قابل تبیین باشند.

طنز «د یخچال ما باید جای پا نباشد» با ظرافت، مسائل جدی چون رشک، تنگ‌نظری و فقدان اعتمادبه‌نفس را پشت خنده‌های موقعیتی پنهان می‌کند. نویسنده با صحنه‌ی یخچال و ترتیب وسایل در آن، شرایط فرهنگی و اقتصادی مهاجران را به تصویر می‌کشد؛ شرایطی که رابطه‌ی انسان‌ها با محیط و هویت جمعی را بازتاب می‌دهد. همان‌طور که در متن می‌خوانیم: «اول از همه رقم رقم کیک و کلچه، رقم رقم میوه، رقم رقم گوشت و پوست و پنیر و عسل و خلاصه شیر مرغ و جان آدم طوری در یخچال پر و فراوان بچینیم که جای پا نمانده باشد.» این جمله‌ی طنزآمیز هم آشکارکننده‌ی اضطراب و تلاش برای حفظ کرامت و کنترل محیط است و هم به خواننده امکان می‌دهد در خنده، کمبودی‌ها و آرزوهای دست‌نیافته انسانی را در درون مهاجرت ببیند.

نتیجه‌گیری

پیتر اوستینوف می‌گفت: «کمدی صرفا یک روش بامزه برای جدی بودن است.» در کتاب «درخت‌های اکاسی» همین گزاره حکم‌فرما است: داستان‌ها جدیت حافظه، غربت و کرامت انسانی را با زبان ساده و تصویری منتقل می‌کنند و طنزها همان جدیت را با لبخند بیان می‌کنند؛ لبخندی که نقد اجتماعی، رنج روزمره و تلاش برای حفظ شأن را در خود پنهان دارد. وقتی می‌خوانیم «یخچال را باید طوری پر کنیم که جای پا نماند» تجلی همان کوشش کوچک اما سرنوشت‌ساز است؛ و وقتی داستان کفش پاره یادآور انسانیت عمل روزمره می‌شود، طنز و روایت به هم پیوند می‌خورند: یکی زخم را نام می‌نهد، دیگری امید را در خون شرافت انسانی گسترش می‌دهد.

به‌عنوان سخن اخیر، ضمن این‌که چاپ کتاب را برای ایشان شادباش می‌گویم، آرزومندم در سایر کتاب‌های‌شان، زن‌ها همچون شخصیت‌ها و قهرمانان اصلی نقش‌آفرینی کنند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه