وقتی دروازه‌ی مکتب بسته ماند

اطلاعات روز
اطلاعات روز

عبدالواسع هیله‌من

مقدمه

آریا تنها یک دختر نیست؛ او تصویر آرزوهای خاموش‌شده و امیدهای زنده‌ای است که در دل هزاران دختر این سرزمین می‌تپد. دختری که روزی با بکس کوچک مکتب و قلبی پر از شوق، از کوچه‌های شهر به‌سوی آینده‌ی روشن قدم برمی‌داشت. آینده‌ای که در ذهن او با کتاب، قلم و صنف‌های پر از خنده معنا می‌شد.

اما ناگهان روزی رسید که دروازه‌های مکتب بسته ماندند. تخته‌های سیاه بی‌صدا شدند و چوکی‌ها خالی. آنچه برای بسیاری یک خبر بود، برای آریا پایان یک رویا شد. رویایی که ساده بود؛ فقط خواندن، آموختن و ساختن فردای بهتر.

این داستان روایت درد است، اما تنها درد نیست. روایت صبری است که در سکوت کشیده شد، اشکی که پنهان ریخته شد و امیدی که با وجود همه‌ی محدودیت‌ها خاموش نگردید. آریا نماینده‌ی نسلی است که از حق مسلم آموزش محروم شد، اما رویای دانستن را از دل خود بیرون نکرد.

«وقتی دروازه‌های مکتب بسته ماند» دعوتی است برای دیدن، شنیدن و اندیشیدن. دعوتی برای باور به این‌که آموزش نه یک امتیاز، بلکه حق هر دختر است. شاید این روایت تلخ باشد، اما در دل همین تلخی، بذر آگاهی و تغییر کاشته می‌شود.

آغاز امید

در یکی از ساحات قدیمی کابل، دختری به‌نام آریا زندگی می‌کرد. او در صنف پنجم مکتب درس می‌خواند و هر صبح با شوق و لبخند راهی مکتب می‌شد. خانه‌ی‌شان کوچک و ساده بود، اما پر از مهر و محبت. پدر و مادرش همیشه او را تشویق می‌کردند و به او می‌گفتند:

«آریا جان، علم و دانش سرمایه‌ی تو است، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.»

آریا عاشق درس و مکتب بود. از همان روزهای اول که کتابچه‌ها و کتاب‌هایش را باز می‌کرد، با اشتیاق خط‌به‌خط می‌خواند و یادداشت‌برداری می‌کرد. ریاضی، تاریخ و ادبیات، هر درس برای او دنیایی تازه بود. او همیشه آرزو داشت بزرگ شود و روزی معلم شود تا دختران دیگر هم بتوانند به مکتب بروند و درس بخوانند.

زندگی در کابل آن روزها آرام و پر از شادی بود. هر روز که آفتاب روی کوچه‌ها می‌تابید، صدای خنده و بازی بچه‌ها در کوچه‌ها و صدای زنگ مکتب برای آریا موسیقی امید و خوشی بود. او با دوستانش بازی می‌کرد، سؤال‌هایش را از معلم پرسان می‌کرد و هر موفقیت کوچک در درس‌ها، او را خوشحال و پرانرژی می‌ساخت.

آریا هر روز با بکس پر از کتاب و کتابچه و دلی پر از امید، به مکتب می‌رفت و هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که روزی دروازه‌های مکتب به‌روی او و دختران مثل او بسته شود و زندگی‌شان برای همیشه تغییر کند.

تغییر ناگهانی

وقتی طالبان در آگست ۲۰۲۱ وارد کابل شدند، آریا هنوز در صنف پنجم مکتب بود. او با شوق و امید به درس‌هایش ادامه می‌داد و روزهایش پر از شادی و بازی با دوستانش در کوچه‌ها بود.

بااین‌حال، طالبان که وارد شهر شدند، آرامش زندگی آریا را نابود کردند. صدای زنگ مکتب‌ها خاموش شد و صنف‌ها یکی پس از دیگری رخصت شدند. اما آریا و دوستانش تصمیم گرفتند نگذارند امیدشان از بین برود و او توانست یک سال دیگر، تا پایان صنف ششم، به‌طور محدود و با سختی درس بخواند.

سال بعد، اما همه‌ چیز تغییر کرد. دروازه‌های مکتب‌ها دیگر باز نشدند و دختران از ادامه‌ی تحصیل محروم شدند. آریا که حالا در صنف ششم بود، نمی‌دانست باید چه کند. کتابچه‌ها و کتاب‌هایش روی میز خانه مانده بود و هر بار که به آن‌ها نگاه می‌کرد، دلش پر از غم و درد می‌شد.

حس سردرگمی و ترس همه‌ی وجودش را می‌گرفت. او نمی‌دانست چرا حقش از او گرفته شده است، چرا دیگر نمی‌تواند با دوستانش درس بخواند و چرا صدای خنده و شادی مکتب جای خود را به سکوت و نگرانی داده است. هر روز که می‌گذشت و خبری از باز شدن مکتب نبود، ناامیدی بیشتر در دل او جا می‌گرفت.

آریا فهمید که زندگی‌اش دیگر مثل گذشته نخواهد بود و باید با واقعیت سخت روبه‌رو شود؛ واقعیتی که در آن آموزش و شادی برای دختران محدود شده بود.

سال‌های انتظار

یک سال بعد از پایان صنف ششم، آریا هنوز نتوانسته بود به مکتب برود. دروازه‌های مکتب‌ها به‌روی او و دختران دیگر بسته بود و هیچ خبری از باز شدن صنف‌ها نبود. هر روز که می‌گذشت، فشار روانی و دل‌نگرانی آریا بیشتر می‌شد.

او ساعت‌ها در خانه می‌نشست و کتابچه‌ها و کتاب‌هایش را باز می‌کرد، خط‌به‌خط می‌خواند و تلاش می‌کرد چیزی یاد بگیرد. گاهی با مادرش درس می‌خواند و سؤال‌هایش را با صدای آهسته از او می‌پرسید. اما این تلاش‌ها همیشه محدود و ناقص بود؛ چون هیچ معلمی نبود تا به او درس بدهد، هیچ صنفی و آموزشی وجود نداشت و محدودیت‌ها همچنان ادامه داشت.

دو سال طول کشید… دو سال انتظار طولانی و طاقت‌فرسا. در این مدت، آرزوهای آریا کم‌کم رنگ باختند، اما او هنوز امید داشت. هنوز دلش می‌خواست روزی مکتب باز شود و بتواند مثل پسران درس بخواند و آینده‌اش را بسازد.

اما هر روز که می‌گذشت، سکوت و دروازه‌های بسته‌ی مکتب به او می‌گفتند که زندگی دیگر مثل گذشته نخواهد بود و مسیر او پر از موانع و سختی شده است.

ازدواج اجباری

سال‌ها انتظار و فشار روانی هنوز به پایان نرسیده بود که زندگی آریا باز هم تغییر کرد، اما این‌بار نه به‌دلیل مکتب و درس، بلکه به‌دلیل فشارهای اجتماعی و اقتصادی خانواده.

خانواده‌ی او تحت فشار اطرافیان و شرایط سخت زندگی تصمیم گرفتند آریا را به مردی بزرگ‌تر از خودش شوهر دهند. هیچ‌کسی نظر او را نپرسید و او ناچار شد رضایت خود را کنار بگذارد. قلب آریا پر از ترس و ناامیدی بود؛ او نمی‌توانست باور کند که آرزوها و آزادی‌اش این‌گونه گرفته می‌شود.

زندگی مشترک با مردی که چندین سال از او بزرگ‌تر بود، پر از سختی و درد شد. آریا دیگر آزاد نبود، نمی‌توانست درس بخواند، نمی‌توانست با دوستانش صحبت کند و هیچ کنترلی بر زندگی خود نداشت. هر روزش با کارهای خانه، خشم و انتقاد شوهر و حس تنهایی پر می‌شد.

او هر شب با دلی پر از غم و چشمانی پر از اشک، فکر می‌کرد: «چرا زندگی من این‌گونه شده؟ چرا کسی به من حق نمی‌دهد؟ چرا نمی‌توانم آینده‌ام را بسازم؟»

آریا احساس می‌کرد که دنیا به‌روی او بسته شده است؛ دنیایی که دیگر جایی برای آرزوهایش نیست و او ناچار است در شرایطی زندگی کند که هیچ اختیاری در آن ندارد.

ناامیدی مطلق و حادثه

زندگی مشترک آریا هر روز سخت‌تر می‌شد. فشار روانی، غم و مشقت، او را خسته و ناتوان کرده بود. هیچ لحظه‌ای آرامش نداشت؛ حتا فکر کردن به آینده، دلش را به درد می‌آورد. او دیگر نه آزادی داشت، نه امکان درس خواندن و نه حتا حق کوچک‌ترین انتخاب در زندگی خود.

ناامیدی در دلش ریشه کرده بود و هر روز سنگین‌تر می‌شد. آریا احساس می‌کرد که هیچ راه فراری از این زندگی سخت وجود ندارد. روزی که فشارها بیش از حد شد، تصمیم گرفت دست به کاری بزند که بتواند رنج و درد را پایان دهد. خواست خودکشی کند. او از بام خانه خود را پایین انداخت، اما مرگ خواستار او نبود.

در حالی که از این حادثه جان سالم به‌ در برد و زنده ماند، اما جسم او آسیب جدی دید. چشم‌هایش نابینا شد و پاهایش فلج. حالا دیگر نه می‌توانست درس بخواند، نه حرکت کند و نه آزاد باشد. درد جسمی و روانی هر روز زندگی او را پر از سختی می‌کرد و امیدش کم‌رنگ شده بود.

آریا حالا با تمام وجود احساس ناچاری می‌کرد، اما هنوز زنده بود. زنده بود تا بتواند صدای دخترانی باشد که هنوز از درس و آموزش محروم‌ اند و پیام او می‌تواند یادآوری کند که محدود کردن آموزش و آزادی دختران چه آسیب‌های عمیقی بر زندگی آنان می‌گذارد.

زندان زندگی و جدایی

بعد از یک سال زندگی پر از درد و مشقت، شوهر آریا تصمیم گرفت او را طلاق دهد. زندگی مشترک که زمانی برای او ناچاری و رنج آورده بود، حالا با جدایی پایان یافت، اما آزادی واقعی برای آریا به‌دست نیامد.

او به خانه‌ی پدر بازگشت، اما زندگی در آن‌جا نیز آسان نبود. خانواده با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کرد و آریا همچنان محدودیت‌ها و شرایط دشوار را تجربه می‌کرد. نمی‌توانست حرکت کند، نمی‌توانست درس بخواند و حتا بسیاری از فعالیت‌های روزمره برایش مشکل شده بود.

تنهایی و ناچاری، هر روز زندگی او را دشوارتر می‌کرد. حس محرومیت از آموزش و آزادی، بار سنگینی بر دلش بود. آریا می‌دید که آینده‌اش هنوز سیاه و نامعلوم و پر از محدودیت است و هر روز که می‌گذشت، به یاد پسران هم‌سن‌وسالش می‌افتاد که در مکتب درس می‌خوانند و رویای خود را دنبال می‌کنند، در حالی که او از همه‌ی این‌ها محروم بود.

زندگی او حالا مانند یک زندان بود؛ زندانی از جنس جسم و روح. بااین‌حال، قلب آریا هنوز زنده بود و هنوز می‌خواست صدایی برای همه‌ی دخترانی باشد که از درس و آزادی محروم‌ اند.

داستان آریا، دختری که از درس و مکتب محروم شد و زندگی‌اش پر از درد و رنج گردید، یک پیام روشن دارد: آموزش حق هر دختر است و هیچ‌کسی نباید آن را محدود کند.

محرومیت از آموزش، ازدواج اجباری و محدودیت‌های اجتماعی می‌توانند زندگی یک دختر را برای همیشه تغییر دهند. آریا با تمام سختی‌ها و آسیب‌هایی که دید، نمادی از صدها و هزاران دختری است که در افغانستان و کشورهای دیگر با چنین مشکلاتی روبه‌رو هستند.

ازدواج‌های اجباری، محرومیت از تحصیل و فشارهای روانی نه‌تنها آینده‌ی دختران را می‌گیرند، بلکه جامعه را هم از رشد و توسعه بازمی‌دارند. داستان آریا یادآوری می‌کند که هر محدودیتی بر حق آموزش دختران، آسیب‌های اجتماعی عمیق و جبران‌ناپذیر دارد.

اما این داستان تنها تراژدی نیست. پیام آن دعوت به آگاهی، تغییر و حمایت از حقوق دختران است. جامعه و خانواده‌ها می‌توانند با حمایت و احترام به حق آموزش، آینده‌ای روشن و برابر برای همه‌ی دختران بسازند.

آریا شاید جسمی ناتوان داشته باشد، اما صدای او هنوز زنده است. صدای او فریاد امید و هشدار است برای همه‌ی کسانی که هنوز باور دارند آموزش و آزادی دختران می‌تواند زندگی‌ها را نجات دهد و آینده را بسازد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه