بمباران ایران؛ برای «آزادی» یا برای ویرانی؟

آذر
Photo: VahidOnline

در روزهای اول جنگ امریکا و اسرائیل با ایران، وقتی پسر شش‌ساله‌ام درباره صداهای مهیب بمباران و فعالیت پدافند می‌پرسید، می‌گفتیم چیزی نیست، صدای ترقه است، لابد همسایه‌ها عروسی دارند. برای روزها این بهانه را سرهم کردیم، اما دیگر از آغاز جنگ هفته‌ها گذشته است. پسرم اکنون فهمیده که دیگر این بانگ‌های وحشتناک، نه ترقه است و نه از عروسی، بلکه «جنگ» است. او که هنوز قادر به درک ماهیت جنگ نیست، تنها دغدغه‌اش این است که «جنگ» چه وقت پایان می‌یابد تا دوباره آموزشگاه برود و دوستانش را ببیند. استاد آموزشگاه به مادرش گفته است که آموزشگاه تا پایان جنگ تعطیل است و مادرش هم همین مطلب را به او گفته است.

پسرم گاهی به وقت درسش از من و مادرش می‌پرسد که جنگ چه وقت تمام می‌شود؟ این سؤال میلیون‌ها نفر، نه‌تنها در ایران، بلکه در سراسر جهان است. هیچ‌کس نمی‌داند که سایه شوم این جنگ چه زمانی برچیده می‌شود، حتا برای آغازگران و گردانندگان این جنگ نیز روشن نیست.

بیش از یک ماه از آغاز جنگ گذشته است. صدای بمباران و پدافند، کم‌کم عادی می‌شود، دیگر مثل روزهای اول جنگ، دست‌کم در جریان روز، وحشتناک نیست. البته ترس از مرگ و فرودآمدن بمب بر هر جایی، حتا بر سقفی که در زیر آن هستیم، همچنان پابرجا است. هرگاه که صدای جنگنده‌های امریکا و اسرائیل را از نزدیک می‌شنویم، از پنجره‌ها و شیشه‌ها دور می‌شویم و در کنج خانه پناه می‌گیریم. هنگام بمباران، در و پنجره انگار می‌رقصند؛ صدای لرزش شیشه‌ها شبیه به صدای نوت‌های موسیقی است. جنگنده‌ها که دور شدند، نفس راحتی می‌کشیم که این‌بار هم گذشت. نمی‌دانیم کجا بمباران شد، اما پس از هر بمباران از همسایه‌ها و عابران کوچه می‌شنویم که می‌گویند «پارچین را زدند». (پارچین تأسیسات نظامی در شهرستان پاکدشت در جنوب‌شرق استان/ولایت تهران است).

قطع اینترنت، دسترسی به دنیای پیرامون را قطع کرده است. تنها روزنه‌ی رو به بیرون، تلویزیون‌ها هستند. اما این تلویزیون‌ها صحنه‌ی دیگر نبرد است؛ تضادها و روایت‌های متناقض طرف‌های درگیر که انگار مغز آدم را بمباران می‌کنند.

یکی از مجریان رسانه «ایران‌اینترنشنال» هر شب در پایان برنامه‌ی خود با لبخند ملیح می‌گوید «شب‌تان خوش، مواظب‌تان باشید»، اما شب من و میلیون‌ها آدم ساکن ایران نه‌تنها خوش نیست که کابوس مطلق است. در دلم می‌گویم حرف این مجری چقدر مضحک و بی‌معنا است؛ زیر بمب‌های اسرائیل و امریکا چطور مواظب خود باشیم؟

این رسانه جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران را «عملیات در حمایت از مردم ایران» می‌خواند. یکی از مجریانش گفت که امریکا و اسرائیل در حال اجرای عملیات بشردوستانه است؛ به عبارت دیگر، بمباران بشردوستانه برای رسیدن ایرانی‌ها به آزادی و رهایی از سلطه‌ی جمهوری اسلامی.

روایت اینترنشنال این است که جمهوری اسلامی در بمباران امریکا و اسرائیل سرنگون می‌شود و مردم ایران به آزادی می‌رسند. البته این انتظار مخالفان خارجی جمهوری اسلامی است؛ و احتمالا همان کمکی است که دونالد ترامپ، رییس‌جمهور امریکا، به معترضان ایرانی وعده کرده بود. آیا این کمک عملی شده است؟ آیا جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است و آیا مردم ایران در مسیر آزادی‌ اند؟

نکته اول؛ سردرگمی در جنگ

به نظر می‌رسد که برنامه‌ی امریکا و اسرائیل این بود که با ترور رهبران جمهوری اسلامی و فرماندهان ارشد نظامی، عمر این رژیم را به پایان برسانند.

ترامپ در نخستین بیانیه‌ی خود در آغاز جنگ گفت که امریکا و اسرائیل کار خود را به پایان می‌رسانند و سپس مردم ایران برخیزند و کنترل کشورشان را به‌دست گیرند. او اما یک هفته بعد، در حالی که شورای خبرگان رهبری جمهوری اسلامی در حال رایزنی برای تعیین رهبر جدید بود، در اظهارات متناقض گفت که قصد دارد در انتخاب رهبر جدید ایران نقش داشته باشد. شاید انتظار داشت همانند ونزوئلا شود که نشد؛ مجتبی خامنه‌ای جایگزین پدرش شد. همین اظهارات ضدونقیض نشان می‌دهد که آن‌طوری که دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، انتظار داشتند، جنگ پیش نرفته است.

در روزهای اخیر، مقام‌های امریکایی اعلام کردند که هدف این جنگ اصلا تغییر رژیم نیست. پت هگزت، وزیر جنگ امریکا، در یکی از نشست‌های خبری خود گفت که اهداف امریکا همان است که از اول بود: ایران نمی‌تواند سلاح هسته‌ای داشته باشد و موشک‌هایش نباید برای اسرائیل و منافع امریکا تهدید باشد.

ترامپ تا کنون بارها ادعا کرده که نیروی دریایی، ضدهوایی و لانچرهای موشک‌های ایران نابود شده است. اما نیروی دریایی ایران هنوز تنگه‌ی هرمز را کنترل می‌کند، ضدهوایی ایران همچنان فعال است و موشک‌های سپاه پاسداران هنوز به سمت اسرائیل و کشورهای منطقه می‌روند. هدف از پی‌آمد این تضادها، نشان‌دادن توانایی مقاومت نیروهای مسلح ایران نیست، بلکه اشاره به سردرگمی جنگی است که هر روز پیچیده‌تر می‌شود.

امریکا و اسرائیل می‌گفتند که تنها تأسیسات نظامی ایران را هدف قرار می‌دهند؛ اما در همان روز نخست جنگ، یک مکتب در میناب هرمزگان هدف قرار گرفت که براساس آمار جمهوری اسلامی، بیش از ۱۶۰ کودک کشته‌ شده بودند. شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد این حمله را محکوم کرده است. جمهوری اسلامی، امریکا و اسرائیل را مسئول این حمله می‌داند، اما دونالد ترامپ مدعی شد موشک‌های ایران دقت ندارند و کار خود جمهوری اسلامی است.

دست‌کم انتظار می‌رود که امریکا، با توجه به ساختار قدرت در داخل و لحاظ وجهه بین‌المللی خود، در اهداف بمباران، ملاحظه غیرنظامیان را داشته باشد، اما چنین انتظاری از اسرائیل که متهم به نسل‌کشی و جنایت جنگی است، منطقی نیست. اسرائیل در جنگ غزه و لبنان نشان داد که چه جنگ ویرانگری را به پیش می‌برد. به نظر می‌رسد که در جنگ ایران هم، اگر کنترل و نفوذ امریکا بر اسرائیل نباشد، کشتار و ویرانگری بیشتر از ارتش اسرائیل انتظار می‌رفت. اما حالا با طولانی‌شدن جنگ، دیگر امریکا هم برای فشار بر جمهوری اسلامی، به حمله به زیرساخت‌های ایران متوسل شده است. ترامپ برای حمله به نیروگاه‌های ایران ضرب‌الاجل تعیین کرده است.

ترامپ هم‌زمان با تعیین التیماتوم، از مذاکره با تهران برای پایان جنگ نیز خبر داده است. حالا حتا اگر این مذاکره مانند دو دور مذاکره قبلی برای فریب باشد (آن‌طور که جمهوری اسلامی می‌گوید)، نشان‌دهنده‌ی تداوم حاکمیت جمهوری اسلامی است. جالب است ترامپ پیش‌تر می‌گفت تمام مقام‌های رده‌بالای جمهوری اسلامی کشته شده‌اند و کسی برای مذاکره نیست.

حالا آنچه که از این تضادها نتیجه می‌گیریم این است که در این یک ماه جنگ، درست است که جمهوری اسلامی آسیب دیده، رهبر و فرماندهان خود را از دست داده، اما همچنان در قدرت است، انسجام نیروهای خود را حفظ کرده و هنوز توانایی حمله‌ی موشکی و پهپادی به اسرائیل، پایگاه‌های امریکا و کشورهای منطقه را دارد. تازه به‌باور تحلیل‌گران، با فرسایشی‌شدن جنگ و پی‌آمدهای منفی اقتصادی آن، این امریکا است که در مخمصه افتاده و به‌دنبال راه خروج آبرومندانه از جنگ است.

به فرض این‌که با ادامه‌ی حملات امریکا و اسرائیل، در نهایت جمهوری اسلامی توانایی شلیک موشک خود را از دست بدهد، اما این ممکن است پایان کار این رژیم نباشد. آنچه جمهوری اسلامی را در داخل نگه می‌دارد، موشک و پهپاد نیست، بلکه این حکومت برای حفظ خود تا ۸۰۰ هزار نیروی مسلح در اختیار دارد، حتا اگر پایگاه اجتماعی آن را در نظر نگیریم.

نکته دوم؛ چرا جمهوری اسلامی تا کنون نرفته است؟

در یکی از روزهای اعتراضات دی‌ماه/جدی سال گذشته‌ی خورشیدی، در آرایشگاهی در تهران صحبت از تغییر رژیم شد. یکی از حاضران از من از مشاهداتم از وضعیت تغییر رژیم در افغانستان پرسید. سؤال این بود که آیا جمهوری اسلامی مانند حکومت اشرف غنی سقوط می‌کند؟ پاسخ من این بود که فکر نمی‌کنم آن‌گونه شود. استدلال من این بود که جمهوری اسلامی از چند جنبه با دولت پیشین افغانستان فرق دارد و در جانب دیگر، معترضان نیز مانند طالبان نیستند.

در همان روز گفتم که جمهوری اسلامی هنوز تمام نیروهای خود را در اختیار دارد. نیروهای انتظامی، سپاه و ارتش همه پشت جمهوری اسلامی هستند، در حالی که دولت افغانستان چنین نیروهای وفادار و کافی نداشت.

جمهوری اسلامی مانند حکومت اشرف غنی، وابسته به خارجی‌ها نیست، بلکه در تقابل با برخی از قدرت‌ها و کشورها قرار دارد. یکی از عوامل فروپاشی دولت افغانستان، وابستگی به امریکا و غرب بود که پس از خروج آن‌ها فروپاشید.

در برابر دولت پیشین افغانستان، گروه تا به‌ دندان مسلح و خشن طالبان قرار داشت، در حالی که در مقابل مأموران مسلح جمهوری اسلامی، جوانان و نوجوانان معترض قرار دارند.

در آن روزها، یعنی قبل از حمله‌ی امریکا و اسرائیل، تصور این بود که با حذف سران جمهوری اسلامی، به‌ویژه خود علی خامنه‌ای، این رژیم سقوط می‌کند، اما چنانچه که در آغاز یادداشت اشاره شد و اکنون شاهد هستیم، جمهوری اسلامی پس از خامنه‌ای هم برقرار مانده است.

یکی از دلایلی که جمهوری اسلامی هنوز سقوط نکرده، این است که کمبود بدیل برای این حکومت است. حتا در میان اپوزیسیون مقیم خارج که کلیت این نظام را نمی‌خواهند، چهره‌هایی بسان سران جمهوری اسلامی دیده نمی‌شود. مثلا مشهورترین کسی که مدعی است پس از جمهوری اسلامی، رهبری ایران را برعهده می‌گیرد، رضا پهلوی، فرزند شاه سابق ایران است. آیا او می‌تواند نفوذ و اقتدار علی خامنه‌ای یا روح‌الله خمینی، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی را داشته باشد؟

آقای پهلوی در جریان تظاهرات دی‌ماه که از اعتراض به گرانی و نرخ ارز آغاز شده بود، برای حضور مردم در خیابان فراخوان داد و در این اعتراضات نام او یکی از شعارهای معترضان بود، اما آیا اعتراضات به حدی بود که بتواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند؟ نه. در حالی که حدود ۵۰ سال قبل، در سال ۱۳۵۷، مردم ایران با اعتراضات به رهبری روح‌الله خمینی، حکومت شاهنشاهی محمدرضا شاه، پدر رضا پهلوی را سرنگون کردند.

حالا در این‌جا موضوع بحث تنها رضا پهلوی نیست، بلکه اشاره به فقدان رهبری مؤثر در جبهه اپوزیسیون جمهوری اسلامی است؛ کسی که بتواند مردم را بسیج کند. این اپوزیسیون حتا در میان خودشان وحدت نظر ندارند؛ یک عده طرفدار بازگشت شاهنشاهی‌ اند و بخش دیگر مخالف آن. اختلاف در حدی است که جناح‌ها علیه یک‌دیگر بدوبی‌راه می‌گویند و در نتیجه جمهوری اسلامی کل اپوزیسیون را جمعیت فحاش توصیف می‌کند. بااین‌حال، برای یک ایرانی در کوچه و بازار این روشن نیست که قرار است پس از جمهوری اسلامی به چه برسد؟

اما برگردیم به جنگ جاری که وارد دومین ماه خود شده است. هنوز مخالفان جمهوری اسلامی ممکن است انتظار داشته باشند که این حکومت در این جنگ سرنگون شود. اما مسأله این است که آیا پایان جمهوری اسلامی، به معنای آغاز مسیر آزادی است، یا ممکن است سرآغاز بی‌ثباتی باشد که لیبیا، عراق، سوریه و افغانستان پس از فروپاشی حکومت‌ها تجربه کردند؟

نکته سوم؛ سرانجام مقابله‌ی امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی

بگذارید این نکته را با افسانه‌ی «گیلگمش» آغاز کنم که هم می‌تواند تکمیل‌کننده‌ی بحث بالا باشد و هم مقدمه‌ای برای پرداختن به مسأله‌ی آزادی. این افسانه را در کتاب «راه باریک آزادی»، اثر اعجم اوغلو و جیمز رابینسون خوانده‌ام.

گیلگمش، شاه شهرک اوروک در جنوب عراق امروزی بود. براساس این افسانه، او شهری شگفت‌انگیز ساخت که با رشد تجارت و ارائه‌ی خدمات عمومی، به شهری شکوفا برای باشندگانش تبدیل شده بود، اما یک جای کار ایراد داشت؛ کیست که با گیلگمش برابری کند؟ او شاه است و هر آن ستمی که می‌خواهد انجام می‌دهد؛ پسر را از پدر می‌گیرد، دختر را از مادر می‌ستاند و از وی کام می‌جوید.

مردم اوروک از ستم گیلگمش به درگاه آنو، پروردگار آسمان و بزرگ ایزدان در معبد الهه‌نشین سومریان شکایت بردند. آنان استغاثه کردند که ستم گیلگمش از حد گذشته و مردم در عذاب‌ اند.

آنو دعای مردم اوروک را اجابت کرد و به آرورو، الهه زایندگی، دستور داد که برای مهار گیلگمش، هم‌زادی برای او بیافریند. الهه آرورو، اِنکیدو را خلق کرد تا قدرت بی‌رقیب گیلگمش را به چالش بکشد.

نخستین مقابله‌ی گیلگمش و اِنکیدو زمانی فرارسید که گیلگمش می‌خواست یک عروس جدید را از آن خود کند، اما اِنکیدو مانع می‌شود و جنگی میان دو طرف رخ می‌دهد. اگرچه این جنگ به نفع گیلگمش تمام می‌شود، اما قدرت بی‌رقیب او از بین می‌رود. آیا مهار جاه‌طلبی گیلگمش به معنای آرامش در اوروک بود؟ خیر.

دیری نگذشت که گیلگمش و اِنکیدو با یک‌دیگر دوست شدند و دسیسه کردند تا دیو مومبابا، نگهبان جنگل درختان سدر لبنان را به قتل برسانند. وقتی خدایان، گاو آسمانی را برای تنبیه فرستادند، آنان نیروی‌شان را برای کشتن آن گاو روی هم گذاشتند. در نتیجه، دورنمای مهار گیلگمش با هم‌زادآفرینی محو شد.

در ایران، اگر جمهوری اسلامی را در جایگاه گیلگمش در نظر بگیریم، هم‌زاد آن اسرائیل و امریکا هستند. اکنون شاهد مقابله‌ی این هم‌زادها هستیم. در این جنگ، برخلاف گیلگمش، رقیب‌های جمهوری اسلامی، یعنی امریکا و اسرائیل، قدرت بیشتر دارند. چنین مقابله‌ای را برخی از مخالفان جمهوری اسلامی مطالبه داشتند و ممکن است برای برخی از آنان خوشایند باشد.

برخی ایرانی‌ها در خارج، از دونالد ترامپ تشکر کردند و به تقلید از او رقص کردند. این شور و هیجان تا زمانی می‌تواند با مخالفان جمهوری اسلامی باشد که امریکا و اسرائیل بگویند که به هر قیمتی که شده، به سرکوب و حذف سران جمهوری اسلامی ادامه می‌دهند. اما اگر دونالد ترامپ اعلام کند که با ایران در حال مذاکره است، آن زمان دیگر اوضاع به نفع مخالفان جمهوری اسلامی نیست، بلکه در راستای منافع امریکا و اسرائیل است. به عبارت دیگر، اگر جنگ گیلگمش و اِنکیدو بر سر عروس جدید بود، جنگ امریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی بر سر منافع و جاه‌طلبی است.

پیش از این جنگ، وقتی به اعتراضات مردم ایران و تنش‌های جمهوری اسلامی با امریکا می‌اندیشیدم، به مسأله‌ی گیلگمش فکر می‌کردم؛ این‌که گیلگمش و اِنکیدو با یک‌دیگر مقابله کردند، اما سرانجام دوست یک‌دیگر شدند. ممکن است که این وضعیت در رابطه‌ی امریکا و جمهوری اسلامی نیز پیش آید. پس از جنگ هم به این فکر می‌کنم که هنوز ممکن است امریکا با جمهوری اسلامی توافق کند؛ در این‌صورت، انتظار نمی‌رود هیچ بندی از این توافق درباره‌ی حقوق مردم ایران باشد، چون در چارچوب منافع دولت ترامپ و دولت نتانیاهو هیچ تعهد و مسئولیتی در قبال مردم ایران وجود ندارد. حالا یک عده مخالفان جمهوری اسلامی می‌گویند که منافع مردم ایران با منافع امریکا و اسرائیل گره خورده است. اما این گره چند جانب دارد؛ چه اطمینانی وجود دارد که امریکا منافع خود را با منافع مردم ایران گره می‌زند؟ همین‌طور اسرائیل. آیا جمهوری اسلامی به‌عنوان یکی از جوانب، نمی‌تواند منافع خود را با منافع امریکا گره بزند؟

حالا اگر هیچ توافقی صورت نگیرد و جنگ ادامه یابد، و حتا آن‌طور که این روزها مطرح است، امریکا به ایران حمله‌ی زمینی کند، بازهم نه پایان جمهوری اسلامی قطعی است و نه رسیدن به آزادی؛ اما آنچه اجتناب‌ناپذیر است، ویرانی ایران است. در نتیجه، دست‌کم همین برق و آبی که اکنون در دسترس است، ممکن است پس از بمباران امریکا و اسرائیل دیگر نباشد.

امریکا و غرب، در لیبیا، عراق و افغانستان نیز حکومت‌ها را سرنگون کردند و گفتند که برای مردم این کشورها آزادی می‌آورند، اما حالا مردم افغانستان که بیشتر از هر مردمی با ایرانی‌ها مشترکات دارند، آزاد هستند؟

امریکا و ناتو دودهه قبل به افغانستان حمله کردند و رژیم اول طالبان را برچیدند، اما پس از ۲۰ سال، با توافق با طالبان از افغانستان خارج شدند و این گروه دوباره برگشت.

اگر امریکا در افغانستان، پس از ۲۰ سال جنگ نتوانست یا هم نخواست طالبان را که یک گروه بود، از صحنه حذف کند، آن وقت جمهوری اسلامی را که نیم‌قرن است در ایران حکومت می‌کند و نیروی چندصدهزارنفری دارد، چگونه می‌تواند از میان بردارد؟

امریکا در افغانستان، دولتی ایجاد کرد که مردم این کشور در سایه آن احساس آزادی می‌کردند و برای این دولت ارتش و پولیس نیز ایجاد کرد، اما در سال ۲۰۲۱، در حالی که نظامیان امریکایی در فرودگاه کابل بودند، همه‌ چیز فروپاشید و طالبان با تمام بدی‌هایش بازگشتند. اکنون افغانستان به یک زندان بدون سرپوش و بزرگ‌ترین زندان در جهان تبدیل شده است.

نکته چهارم؛ «دالان باریک آزادی»

در این بخش لازم می‌دانم درباره‌ی مفهوم یا مفهوم‌های آزادی بپردازم. این‌طور فکر می‌کنم که مخاطب این مطلب ممکن است نسل جوانی باشد که این روزها در ایران و افغانستان، تنها خواسته و دغدغه‌ی‌شان آزادی و یک زندگی معمولی است.

در کتاب «راه باریک آزادی»، اثر دارون اعجم اوغلو و جیمز رابینسون، به تعاریف متعدد از آزادی پرداخته شده است. اگرچه نویسندگان در پیش‌گفتار اشاره کرده‌اند که از توصیف جان لاک از آزادی پیروی می‌کنند.

به‌باور جان لاک، افراد زمانی آزاد هستند که اختیار کامل نظم‌بخشیدن به کنش‌های خود را داشته باشند و جان و مال‌شان را هرگونه که مناسب می‌دانند و بدون وابستگی و استجازه شخص دیگری اداره کنند؛ در وضعیتی عاری از خشونت و ارعاب که هیچ‌کس نباید به حیات، سلامت، آزادی و اموال دیگری آسیب بزند.

فیلیپ پتیت، فیلسوف ایرلندی، آزادی را نبود سلطه می‌داند. به نظر او، شالوده‌ی اساسی یک زندگی شایسته و رضایت‌بخش، بر عدم سلطه استوار است. به‌باور او، عدم سلطه به معنای رهایی از هرگونه فرمان‌برداری و آزادشدن از بند هرگونه وابستگی است.

باور ما -شهروندان افغانستان و ایران- این است که جمهوری اسلامی ایران و امارت اسلامی افغانستان (رژیم طالبان) آزادی را از افغانستانی‌ها و ایرانی‌ها گرفته‌اند. حالا اگر این دو رژیم سرنگون شوند، ما به آزادی مطلوب خود می‌رسیم؟

در کتاب «راه باریک آزادی» به اعتراضات بهار عربی در سال ۲۰۱۱ در سوریه اشاره شده و آمده است که سوری‌ها برای کسب آزادی از رژیم بشار اسد و مهار فساد، جرم و جنایت دست به اعتراض زدند؛ اما «تمام بدی‌های دنیا» نصیب‌شان شد. پس از آن اعتراضات و با فروپاشی دولت آن وقت سوریه، این کشور درگیر جنگ داخلی شد و گروه‌های اهریمنی مانند داعش ظهور کردند که نه‌تنها برخی از شهرهای سوریه را گرفتند که بر بخش‌هایی از عراق نیز مسلط شدند.

وضعیت مشابه در لیبیا و سودان نیز پیش آمد. افغانستان که بارها فروپاشی حکومت‌ها را تجربه کرده، با سقوط حکومت کمونیستی، در جنگ خانمان‌سوز تنظیم‌های جهادی سوخت و از دل این بحران طالبان ظهور کردند.

در کتاب «راه باریک آزادی» به وضعیت جوامع بی‌حکومت در آفریقا نیز اشاره شده است.

درباره‌ی وضعیت شهر لاگوس، پایتخت پیشین نیجریه، در اواخر سده ۱۹ آمده است که زندگی در این شهر برای باشندگان آن تبدیل به کابوس شده؛ خشونت، سرقت و قتل همه‌ جا دیده می‌شود و خیابان‌ها پر از زباله و اجساد اند.

اعجم اوغلو و جیمز رابینسون نوشته‌اند که نرخ جرم و جنایت و جنگ‌افروزی در جوامع بدون حکومت بالا است.

آنان به پژوهش لورنس کیلی از ۲۷ جامعه‌ی بی‌حکومت پیشامدرن اشاره کرده‌اند که ۲۰۰ سال را مطالعه کرده و نرخ مرگ‌ومیر سالانه‌ی ناشی از خشونت در این جوامع را بیش از ۵۰۰ نفر در ۱۰۰ هزار نفر جمعیت تخمین می‌زنند؛ آماری که بیش از ۱۰۰ برابر میزان کنونی قتل در امریکا است که پنج نفر در ۱۰۰ هزار نفر است.

فیلسوفان و نظریه‌پردازان سیاسی بر این باور هستند که برای مهار خشونت، اجرای قانون و حل‌وفصل مرافعات، به حکومت نیاز است.

جان لاک می‌گوید که هرجا قانون نباشد، آزادی هم نیست.

توماس هابز، فیلسوف انگلیسی، وضعیت جوامع بدون حکومت را «شرایط جنگ» توصیف کرده است.

او معتقد بود که «جنگ» هنگامی پدیدار می‌شود که زندگی آدمیان بدون وجود «قدرت مشترک» که همگان را هیبت‌زده کند، جریان یابد.

استدلال هابز این بود که اگر دو شخص خواهان چیزی واحد باشند و اگر هر دو نتوانند از آن بهره‌مند شوند، به دشمنی با هم می‌پردازند و می‌کوشند یک‌دیگر را از میان بردارند یا مطیع خود سازند، مگر این‌که شخص ثالثی باشد که هر دو را بترساند.

هابز نام آن قدرت مشترک را «لویاتان» گذاشت و از عبارت‌هایی مانند «منفعت مشترک» و «حکومت» نیز به‌ جای آن استفاده کرده است.

او باور داشت که لویاتان باید قدرقدرت باشد و ترس در دل‌ها بیفکند. در این‌صورت، جنگ همه علیه همه متوقف می‌شود، اطمینان به وجود می‌آید که افراد سعی در نابودی یک‌دیگر نخواهند کرد، همچنین زباله‌ها جمع‌آوری خواهد شد و نیروی برق به جریان می‌افتد.

او برای به میان آمدن لویاتان دو مسیر پیشنهاد کرده است. اولی، توافق و پیمان میان اعضای جامعه برای ایجاد حکومت و واگذاری قدرت و اختیار به آن است؛ طوری که اراده‌های‌شان را به اراده‌های آن و قضاوت‌های‌شان را به قضاوت‌هایش بسپارند.

دومین مسیر برای خلق لویاتان، «منفعت مشترک» از طریق تصاحب به‌وسیله‌ی زور است. به‌گفته‌ی هابز، در شرایط جنگ ممکن است که کسی ظاهر شود که دشمنانش را مقهور و مطیع اراده‌ی خود سازد.

اما به‌نوشته‌ی نویسندگان کتاب «راه باریک آزادی»، هابز در بحث اداره‌ی حکومت سه روش را مشخص کرده است: سلطنت، اشراف‌سالاری و دموکراسی.

هابز معتقد بود که یک لویاتان، هرگونه اداره شود، اگر جنگ را متوقف کند، «ترس دائمی و خطر مرگ خشونت‌بار» را از میان می‌برد و تضمین می‌دهد که زندگی ناگوار، بی‌رحمانه و کوتاه نخواهد بود.

نویسندگان کتاب «راه باریک آزادی» در نقد تز هابز نوشته‌اند که درباره‌ی جلوگیری از «جنگ» با شکل‌گیری حکومت، حق با او است. به‌ محض شکل‌گیری حکومت‌ها و آغاز تلاش‌شان برای انحصار درآوردن ابزار خشونت و به اجرا گذاشتن قوانین، خون‌ریزی کاهش می‌یابد.

اعجم اوغلو و رابینسون به وضعیت کشورهای اروپای شمالی و غربی پرداخته‌اند که نرخ قتل یک نفر در ۱۰۰ هزار نفر یا کم‌تر از این است، خدمات عمومی مؤثر و کارآمد ارائه می‌شود و مردم بیش از هر زمانی به آزادی نزدیک شده‌اند.

اما اعجم اوغلو و رابینسون در ادامه نوشته‌اند که هابز بیش از حد درباره‌ی میزان آزادی تأمین‌شده از سوی حکومت‌ها خوش‌بین بود. به‌نوشته‌ی این دو نفر، جامعه‌ی بین‌المللی نیز درباره‌ی این مهم اشتباه می‌کرد. آنان افزوده‌اند که «زندگی در زیر یوغ حکومت نیز می‌تواند ناگوار، بی‌رحمانه و کوتاه باشد».

نویسندگان این کتاب در ادامه‌ی نقدشان از دیدگاه هابز، به بی‌ظرفیتی حکومت نیجریه در اواخر سده ۹۰ اشاره کرده‌اند که نمی‌توانست جلو آشوب را در لاگوس بگیرد.

همچنین به‌نوشته‌ی اعجم اوغلو و رابینسون، حکومت‌ها توانایی به‌راه‌انداختن جنگ، ابزار خشونت و توانایی محروم‌کردن افراد از حقوق‌شان را دارند.

آنان افزوده‌اند که براساس تعریف هابز، حکومت آلمان نازی یک لویاتان به حساب می‌آمد که قدرتمند و پرظرفیت بود، اما از این ظرفیت نه برای حل‌وفصل مرافعات یا توقف «جنگ»، بلکه برای آزارواذیت، خلع‌ید و قتل‌عام یهودیان استفاده می‌کرد.

اعجم اوغلو و رابینسون اضافه کرده‌اند وحشتی که لویاتان آلمانی به میان آورد، بسیار بیشتر از ترسی بود که هرج‌ومرج در نیجریه و کنگو می‌آفرید. این لویاتان شش میلیون یهودی، به‌ همراه ۲۰۰ هزار رومانیایی را به قتل رسانید و براساس برخی تخمین‌ها، تعداد اسلاوهایی که در لهستان و روسیه به قتل رسیدند از ۱۰ میلیون تجاوز می‌کرد.

به‌نوشته‌ی نویسندگان کتاب «راه باریک آزادی»، این‌ها کارهایی نبود که هابز از لویاتانش انتظار داشت.

در این کتاب به اواسط سده ۱۹ و قحطی چین تحت کنترل حزب کمونیست نیز اشاره شده است. در این قحطی که در انتهای دهه‌ی ۱۹۵۰ چین را درنوردید، احتمالا ۴۵ میلیون نفر براثر گرسنگی جان باختند.

یانگ جیشنگ، نویسنده و روزنامه‌نگار چینی، در کتاب «سنگ قبر» نوشته است که قحطی به عذاب طولانی‌مدت تبدیل شده بود؛ مردم برای پرکردن شکم‌شان از گیاهان وحشی، پوست درختان، فضله پرندگان، موش‌ها و حتا اجساد مردگان استفاده می‌کردند.

اعجم اوغلو و رابینسون نوشته‌اند که غیبت لویاتان نبود که چنین وضعی برای چینی‌ها رقم زد، بلکه این فاجعه را حکومت برنامه‌ریزی و اجرا کرد.

به اعتقاد هابز، زندگی آدمیان بدون قدرت عمومی، منزوی، فقیرانه، ناگوار، بی‌رحمانه و کوتاه است. بااین‌حال، آنچه که در چین گذشت، نشان می‌دهد علی‌رغم این‌که همه در پیشگاه مائو تسه‌دونگ، رییس حزب کمونیست، هیبت‌زده و متوحش می‌ایستادند، اما زندگی‌شان ناگوار، بی‌رحمانه و کوتاه بود.

اعجم اوغلو و رابینسون نوشته‌اند مشکل تز هابز، چهره واحد لویاتان است، در حالی که در واقعیت، حکومت یا لویاتان دو چهره دارد. یک چهره‌اش شبیه همان چیزی است که هابز گفته است: جلو جنگ را می‌گیرد، از زیردستانش حمایت می‌کند، به حل‌وفصل عادلانه‌ی مرافعات می‌پردازد و خدمات عمومی و امکانات اقتصادی فراهم می‌کند. اما چهره دیگر لویاتان، مستبد و هراس‌انگیز است که زیردستانش را به سکوت وامی‌دارد، نسبت به خواسته‌های آنان بی‌اعتنا است، آنان را حبس می‌کند، مثله می‌کند و به قتل می‌رساند.

نویسندگان کتاب «راه باریک آزادی» نوشته‌اند که جوامع آلمان تحت حاکمیت رایش سوم و چین تحت حاکمیت حزب کمونیست، با چهره‌ی هولناک لویاتان مواجه بودند.

اعجم اوغلو و رابینسون اگر درباره‌ی وضعیت فعلی افغانستان و ایران نظر بدهند، شاید مطلب‌شان این باشد که جوامع این دو کشور نیز با چهره‌ی مستبد لویاتان مواجه‌اند.

حدود ۴۰ میلیون نفر در افغانستان، با آن‌که از لویاتان طالبانی هیبت‌زده هستند، اما زندگی منزوی، فقیرانه، ناگوار، بی‌رحمانه و کوتاه دارند.

اگرچه وضعیت مردم ایران بسان وخامت وضعیت مردم افغانستان نیست، اما جمهوری اسلامی در این چهاردهه طوری حکومت کرده که با سرنوشت فعلی گرفتار شده است.

نکته آخر

اگر آزادی با همزادآفرینی، حمله‌ی خارجی و فروپاشی حکومت‌ها به‌دست نمی‌آید، پس چگونه به‌دست می‌آید؟

عجم‌ اوغلو و رابینسون در کتاب «راه باریک آزادی» نوشته‌اند که آزادی به حکومت و قوانین نیاز دارد؛ اما حکومت یا فرادستان، آزادی را به کسی ارزانی نمی‌کنند. به‌باور آنان، آزادی امری است که اهل جامعه، یعنی مردم کوچه و بازار، آن را به‌دست می‌آورند.

استدلال این دو نویسنده این است که برای ظهور آزادی، هم حکومت باید قوی باشد و هم جامعه؛ حکومتی که بتواند خشونت را مهار کند، قوانین را اجرا کند و خدمات عمومی ارائه دهد، و جامعه‌ای نیرومند و آماده‌ی بسیج که بتواند حکومت را مهار و پاسخ‌گو سازد.

آنچه عجم‌ اوغلو و رابینسون «دالان باریک آزادی» می‌نامند، به معنای توازن میان قدرت حکومت و جامعه است. به‌نوشته‌ی آنان، این توازن محصول مبارزه‌ی دائمی و روزمره‌ میان این دو است، نه نتیجه‌ی یک لحظه‌ی انقلابی. البته در این دالان، تنها تقابل وجود ندارد؛ بلکه در مواقعی، همکاری نیز میان جامعه و حکومت ضروری است. بااین‌حال، تلاش برای نابودی کامل یک‌دیگر، جامعه و حکومت را به مسیر خطرناکِ حاصل‌جمع صفر می‌کشاند.

از نظر آنان، «دالان» بودن این وضعیت و «باریکی» آن، به دشواری و طولانی‌بودن مسیر رسیدن به آن اشاره دارد. حکومت باید به تحمل محدودیت‌های imposed از سوی جامعه عادت کند و مردم نیز باید بیاموزند که با وجود اختلافات، برای اهداف مشترک با یک‌دیگر همکاری کنند.

نمونه‌ی عینی این وضعیت را می‌توان در ایالات متحده دید. در این کشور، فرمان‌های رییس‌جمهور، از جمله در دوره‌ی دونالد ترامپ، بدون چون‌وچرا اجرا نمی‌شود. دستگاه قضایی می‌تواند این فرمان‌ها را لغو کند و حتا رییس‌جمهور را تحت پیگرد قرار دهد. همچنین کانگریس ایالات متحده می‌تواند اعضای دولت و خود رییس‌جمهور را مورد بازخواست و استیضاح قرار دهد. در کنار این‌ها، مردم نیز از طریق اعتراضات مدنی و انتخابات دوره‌ای، در مهار قدرت نقش ایفا می‌کنند.

این وضعیت، همان «حکومت قانون» است. آنچه در این میان حیاتی است، نه صرفِ وجود قانون، بلکه ضمانت اجرایی آن است؛ و این قدرت جامعه است که این ضمانت را تأمین می‌کند. به بیان عجم‌ اوغلو و رابینسون، قانونی که ضمانت اجرایی نداشته باشد، چیزی جز کاغذپاره نیست.

بر این اساس، جامعه‌ی ایران سال‌ها است با یک آزمون تاریخی روبه‌رو است:

اگر بتواند حکومت را مهار کند، به‌گونه‌ای که مزایای آن حفظ و مضراتش حذف شود، وارد «دالان باریک آزادی» شده است.

اما اگر در مهار این «لویاتان» ناکام بماند، یا حتا حکومت به هر دلیلی فروبپاشد، هیچ تضمینی وجود ندارد که پس از آن، یک حکومت مهارشده و کارآمد شکل بگیرد؛ حکومتی که بتواند امنیت برقرار کند، قانون را اجرا کند، خدمات عمومی ارائه دهد و از آزادی شهروندان حمایت کند.

تجربه‌ی کشورهایی مانند لیبیا و افغانستان نشان می‌دهد که شکست هم در مهار حکومت و هم در ساختن یک حکومت مهارشده، می‌تواند به بی‌ثباتی، خشونت یا بازتولید استبداد منجر شود. جامعه‌ی افغانستان در چند دهه‌ی اخیر بارها این آزمون را تجربه کرده، اما هر بار ناکام مانده است. این تجربه‌ها همچنین نشان می‌دهد که کمک‌های خارجی، به‌ تنهایی، نمی‌تواند چنین توازنی را ایجاد کند.

اگرچه اعتراضات در ایران، با وجود هزینه‌های سنگین، هنوز به نتیجه‌ی مطلوب نرسیده است، اما به نظر می‌رسد بذر آزادی کاشته شده است. این‌که این بذر روزی سبز شود، جوانه بزند و به ثمر برسد یا نه، وابسته به استمرار مبارزه، سازمان‌یافتگی جامعه و توانایی آن در ایجاد توازن پایدار با قدرت حکومت است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه