وقتی یکی از مقامات حکومت ایران یا حکومت طالبان از «شکستناپذیر» بودن ملت ایران یا افغانستان سخن میگویند، منظورشان چیست؟ وقتی، در پنجاه سال اخیر، دایما شنیدهایم که ما (مثلا مردم افغانستان) شکستناپذیریم، چه چیزی شنیدهایم؟
اگر یک تعریف عملیاتی مشخص از شکست داشته باشیم -با معیارها و شاخصهای عینی روشن- آن وقت ممکن است بدانیم که آیا ما واقعا شکستناپذیر هستیم یا صرفا شکستنپذیر. این دو با هم فرق دارند: شکستناپذیر به کسی گفته میشود که اساسا شکست نمیخورد یا شکستش نمیتوان داد. شکستنپذیر کسی است که حتا اگر (از روی شواهد و شاخصهای عینی) شکست هم خورده باشد، از نظر ذهنی نمیپذیرد که شکست خورده است.
حال، آن تعریف عملیاتی از شکست که ضرورتش در بالا مطرح شد، در میان عموم مسلمانان و مخصوصا در دو کشور همسایهی ایران و افغانستان غالبا غایب است. به این معنا که کمتر کسی یک چارچوب قابل نظارت و یک معیار قابل پیمایش عرضه میکند که طبق آن بتوان گفت در فلان موارد شکست خوردهایم و در فلان موارد پیروز شدهایم. به بیانی دیگر، در میان ما شکست شاخصهای عینی بیرونی ندارد. وقتی که در خود ارادهای «شکستناپذیر» میبینیم یا از نظر ذهنی «شکستنپذیر» هستیم، در هر دو حالت وضعیت درونی خود را معیار قرار میدهیم؛ در حالی که ارادهی ما و ذهنیت ما با آنچه در عینیت خارجی اتفاق میافتد، فرق دارد. مثلا، من میتوانم بیماری سرطان مغزی داشته باشم (واقعیت عینی) و در همان حال ارادهی شکستناپذیر برای مبارزه با این بیماری هم داشته باشم و یا حتا در ذهن خود هرگز نپذیرم که آن بیماری را دارم. اما داشتن آن ارادهی شکستناپذیر و داشتن آن ذهنیت شکستنپذیر هیچ چیز از این واقعیت کم نمیکند که ممکن است یک واقعیت عینی مسیر خود را تا نهایت منطقیاش طی کند. دلیلش این است که واقعیتهای بیرونی عینی لزوما با اراده و ذهن ما شکل نمیگیرند و قبض و بسط نمییابند. این است که همواره به تعریف عملیاتی (با شاخصهای عینی بیرونی) از یک پدیده یا وضعیت نیاز داریم. شکست یکی از آن پدیدهها و وضعیتها است.
یک تاجر یا دکاندار معمولا این تعریف عملیاتی را در قالب عدد نزد خود دارد. مثلا، او اگر جنسی را به صد افغانی خریده باشد و آن را (با فرض ثبات عوامل دیگر در بازار) به دوصد افغانی بفروشد، «سود» برده است. برای او سود تعریف عملیاتی مشخصی در قالب اعداد دارد. اگر او آن جنسی را که به صد افغانی خریده به بیست افغانی فروخته باشد، شما نمیتوانید به او بگویید «تو در این معامله سود بردهای». او به شما خواهد گفت که تمام شاخصهای عینی مورد اعتماد او نشان میدهند که او به شدت «زیان» کرده است. در اینجا، شما میتوانید یک قدم پیشتر بروید و به او بگویید «تو باید نپذیری که زیان کردهای و با سرسختی تمام بر این موضع پا بفشاری که سود بردهای». این همان وقتی است که دکاندار مذکور به سلامت عقل شما شک خواهد کرد. چرا؟ برای این که در نزد او تعریف عملیاتی عینی و روشنی از سود و زیان وجود دارد که ربطی به ارادهی آهنین و ذهنیت استوار آدمها ندارد. هیچ مایه ارادهی استوار و هیچ اندازه ذهنیت محکم در نزد او این واقعیت عینی را تغییر نمیدهد که خرید به صد افغانی و فروش به بیست افغانی یک معاملهی «زیانبار» است.
اما چرا حکومتها و ملتها از شکست و پیروزی این گونه تعریفهای عملیاتی روشن ارائه نمیدهند؟ در اینجا، قضیه کمی پیچیده است. به این شرح:
اول، همهی حکومتها و ملتها در این زمینه یکسان نیستند. بعضی به این رویکرد (ارائهی چنان تعریفی) نزدیکتر اند و بعضی دورتر. یک ملت ممکن است همه چیزش ویران شود و همچنان پابفشارد که شکست نخورده است. ملتی دیگر شاید شکست را در همین ویرانیها ببیند و مسیر خود را بدل کند.
دوم، شکست و پیروزی در سطح ملی و کشوری فقط با معیارهای سود و زیان اقتصادی ارزیابی نمیشوند. سربلندی و سرشکستگی و قهرمانی و ذلت و عزت نیز در ماجرا دخیل اند. در اینجا نیز، بعضی مردمان دنیا برای عزت و ذلت معنوی وزن زیادی قایل میشوند و بعضی دیگر وزن کمتری.
سوم، بعضی مردمان جهان یا بعضی حکومتها ممکن است چارچوبهای زمانی متفاوتی برای ارزیابی شکست و پیروزی داشته باشند. مثلا شکست فعلی را در درازمدت پیروزی ببینند.
با همهی اینها، آنچه رویکرد کشورهای اسلامی، با نظامهای ایدئولوژیک، را بسیار خاص و خطرناک میسازد، نگرش یکسره آنجهانیشان است. به این معنا که وقتی یک حکومت ایدئولوژیک کل فوز و رستگاری را به جهانی دیگر -دنیای پس از مرگ- موکول میکند، اساسا تمام محاسبهی شکست و پیروزی در این دنیا را به هم میزند. در آن حالت، دیگر هیچ معنا ندارد که برای دیدن مسیر یک جنگ (به سوی پیروزی یا شکست) ببینیم که چه از دست میدهیم و چه به دست میآوریم. آنچه مهم است این است که برای یک آرمانِ متصل به یک ایدئولوژی بجنگیم و کوتاه نیاییم. مفهوم «شهادت» نیز در همین سیاق معنا پیدا میکند. شهید کسی است که محاسبهی سود و زیان این جهانی را ندارد و هرگز شکست نمیخورد. چرا هرگز شکست نمیخورد؟ برای این که او اگر در این دنیا به پیروزی برسد، خوب، پیروز شده است. اما اگر همه چیز خود را از دست بدهد و کشته شود، در آن صورت به پیروزی بزرگتری رسیده است که همانا رستگاری ابدی است.
در نظامهای ایدئولوژیک دینی، نظیر حکومت جمهوری اسلامی و حکومت طالبان، دو عنصر ارزیابی شکست ذهنی-روانی اند: اراده و ذهنیت. ارادهی شکستناپذیر و ذهنیت شکستنپذیر. عنصر سومی ایمانی و آنجهانی است و از بنیاد ربطی به عقلانیت ایندنیایی ندارد و آن عنصر شهادت و رستگاری اخروی است.
رویهی تلخ ماجرا زمانی خود را نشان میدهد که میفهمیم پیشرفت و قدرت در دسترس کسانی قرار میگیرد که شکست و پیروزی را با شاخصهای عینی اینجهانی سنجش کنند. در این حالت، افراد و حکومتها وقتی شکست میخورند، میدانند که شکست خوردهاند و میپذیرند که شکست خوردهاند. این به آنان مجال میدهد که عیبهای شناخت، برنامه و عمل خود را بهتر تشخیص بدهند و اصلاح کنند و در مرحلهی بعدی قویتر ظاهر شوند. شکستناپذیری واقعیت این جهان نیست و شکستنپذیری نیز ذهنیتی بسیار خطرناک است.