عباس عراقچی، وزیر خارجهی ایران، به کابل رفت، از «پیشرفتهای اخیر در افغانستان» سخن گفت و بر روابط حسنه میان دو کشور تاکید کرد. آن پیشرفتی که وزیر خارجهی ایران در حکومت طالبان دیده چیست؟ سابق برای دولت جمهوری اسلامی ایران «پیشرفت» در یک کشور اسلامی همسایه معنای باریکی داشت: گسترش باورهای رادیکال اسلامی (ترجیحا نسخهی شیعی ایرانی آن) در آن کشور همسایه. در آن روزگار، دولت جمهوری اسلامی ایران میکوشید انقلاب خود را صادر کند و رهبر قطبی به نام قطب مسلمانان در برابر امپریالیسم جهانخوار امریکا باشد. به همین دلیل، تاکید اصلیاش بر صدور ایدئولوژی اسلام تندرو خطِ امامی بود.
اما اکنون به نظر میرسد که دولت ایران قبول کرده است که روزگار صدور آن ایدئولوژی به سر آمده است. شکستهای پیاپی ایران در خاورمیانه (به شکل کاهش قدرت این کشور در یکی از حساسترین مناطق جهان) محاسبات دولت ایران را تغییر داده است؛ به این معنا که جمهوری اسلامی ایران دیگر امید چندانی به احیای آنچه از دست رفته است -پرورش نیروهای نیابتی تندرو مذهبی معتقد به امامت فقیه- ندارد. از این رو، سیاست خود را بر محور شاخصهای عملگرایانهتر جدیدی تنظیم میکند. در این صورتبندی جدید، حکومت طالبان دیگر از این زاویه مورد ارزیابی قرار نمیگیرد که آیا این حکومت سزاوار همراهی یک حکومت شیعی امامتمحور هست یا نیست. ترازوی وزنکشی جمهوری اسلامی (برای سنجش اهمیت حکومت طالبان) حالا تغییر کرده است. حالا طالبان با این معیار سبک و سنگین میشوند که آیا رهبران این گروه حاضر هستند در انزوایی که بر خود تحمیل کردهاند عجالتا با یک دولت بحرانزده و منزوی دیگر، یعنی جمهوری اسلامی ایران، همگام شوند یا نه. این است که وزیر خارجهی ایران همین که میبیند فرصتی پیدا شده است تا روی جنجالهای طالبان با کشورهای غربی سرمایهگذاری کند و از طالبان علامت دریافت کند که فضای تعامل مجبورانهی دوطرفه موجود است، این علامت مثبت را «پیشرفت» میبیند.
ضعیف شدن روابط ایدئولوژیک
شاید درست نباشد که از پایان یافتن کامل عصر روابط ایدئولوژیک سخن بگوییم؛ روابطی که مبنایشان همسویی اعتقادی-ایدئولوژیک حکومتها و گروههای انسانی در مناطق مختلف جهان است. روابط بین المللی در یک قرن گذشته هرگز به صورت خالص ایدئولوژیک نبودهاند؛ با وجود این، قطببندیهای جهانی و منطقهای با برچسبهای ایدئولوژیک گوناگونی همراه بودند که نشان از بعضی پیوندهای معنادار اعتقادی هم داشتند. اردوی سوسیالیسم در برابر اردوی سرمایهداری خطوط روشن ایدئولوژیک داشت. قطب مستعمرههای استقلال طلب در برابر قطب استعمارگران چپاولگر با روایتهای اعتقادی-ایدئوژیک مشخص شناخته میشد. قطب احیاگران عزت و هویت مسلمین در برابر قطب کمونیسم و امپریالیسم خارجی و سکولاریسم خانگی مرام و زبان ایدئولوژیک جاافتادهای یافته بود که کاملا مشخص میکرد دوست کیست و دشمن کی.
اکنون اما چنان به نظر میآید که حرکتهای حتا ایدئولوژیکترین نظامهای مذهبی در منطقه نیز کمتر با رانههای ایدئولوژیک و بیشتر با ملاحظات عملی ژئوپولیتیک سمتوسو مییابند. این تحول برای افغانستان چرخش مثبتی است (حتا اگر محمل کنونی این چرخش معاملات حکومت طالبان باشد). چرا که گذار از رویکردهای ایدئولوژیک در این منطقه ظرفیت گروههای وابسته را برای جنگهای نیابتی کاهش میدهد. وقتی این چرخش هنجاری در کل این منطقه قوت بگیرد، چشمانداز ثبات نیز در کشورهایی چون افغانستان عینیتر و قابل دسترستر خواهد شد.