روبروی دروازهی مکتب ایستادهایم. از درون مکتب هیچ صدایی به گوش نمیرسد؛ اما بیرون، جهان دیگری در جریان است: غرشی بیوقفه و خستهکننده. مکتب در کنار یک سرک عمومی کابل قرار دارد و رگباری از بوق موترها و موترسایکلها، که از ترافیک سنگین به ستوه آمدهاند، از هر سو فرو میریزد. شهر در هیاهوی کوبیدنها غرق است؛ صدای چکشهای حلبیسازی و نجاری و ضربههای بلند دکانهای بخاریسازی در آن طرف سرک عمومی.
نزدیک زمستان است و هوا سرد. آسمان آکنده از دود ذغال است و کابل زیر این بار صدا و دود، بهسختی نفس میکشد. شهر هر روز تندخوتر میشود؛ هوای پاک برای نفسکشیدن به آرزو بدل شده است. چند سالیست کمآبی امان مردم را بریده و زندگی را فرسوده کرده است. از سال 2021، گروهی از اسلامگرایان جهادی تندرو، به نام طالبان، سراسر کشور را در اختیار گرفتهاند و افغانستان امروز میزبان دستکم بیست گروه تندرو جهادی است.
بسیاری از مردم به این باور رسیدهاند که در افغانستان تنها یک گروه حاکم نیست. در دل طالبان، گروههایی حضور دارند که خشونت شان از هر آنچه مردم در زمانهای قبل بر روی این سرزمین تجربه کردهاند، فراتر رفته است. کار اصلی این گروهها تولید خشم و بازتولید ترس است؛ ترسی سازمانیافته که در کوچهها، ادارات و خانهها و تمام طول و عرض افغانستان جریان دارد. مردم از طالبان میترسند، زیرا خشونت نه استثنا، بلکه قاعدهی حکومتداری شان شده است. خشونتی عریان و بیپاسخگو که زندگی روزمره را به میدان احتیاط و سکوت بدل کرده است.
یکی از خشنترین اقدامات آنان، بستن دروازههای مکتب بهروی دختران بالاتر از 13 سال بود؛ تصمیمی که زندگی میلیونها دختر را متوقف کرد. اکنون هزار و 544 روز میگذرد و هنوز هم قفل طالبان بر دروازههای مکتبهای دخترانه سنگینی میکند؛ قفلی که نهتنها بر دروازهها، بلکه بر آینده، امید و حق آموزش زده شده است.
روبروی دروازهی مکتب، در برابر گرمای دلپذیر آفتاب پاییزی ایستادهایم. آخرین روز تعلیمی مکتب است. چند مرد و زن کنار هم ایستادهایم؛ من منتظرم تا با چند تن از دختران که صنف ششم را تمام کردهاند، حرف بزنم. دخترانی که پس از پایان همین روز دیگر اجازه ندارند به قصد آموزش و ادامهی تحصیل به سوی مکتب بازگردند؛ فرمان طالبان حق برگشتن به مکتب و آموزش را از آنان گرفته است.
آخرین روز مکتب
چند دقیقهای از ساعت ده صبح گذشته است که دروازهی مکتب گشوده میشود. دختران یکییکی بیرون میآیند. دختران صنف ششم، که قد شان اندکی از دیگران بلندتر است، با چهرههایی مایوس و شکسته از دروازه عبور میکنند. چشمهای برخی سرخ است و آشکارا پیداست که چند دقیقه قبل یک دل سیر گریستهاند. بسیاریشان توان نگاهکردن به اطراف را ندارند. همین که قدم بیرون میگذارند، سرها را پایین میاندازند و با شتاب به سوی مقصدی نامعلوم میروند. ورقهای نمرات در دستهایشان است؛ کاغذهایی سبک که سنگینی یک پایان ناعادلانه را با خود حمل میکند.
میزان دلتنگی و حس غریبی را که در درونم موج میزند پنهان میکنم و آرام به دختران صنف ششم نزدیک میشوم تا با آنها حرف بزنم. سعی میکنم صدا و نگاهام عادی باشد، انگار نه انگار که این آخرین روز مکتبشان است. میخواهم از آینده بپرسم؛ از فردایی که حالا برایشان مبهمتر از همیشه است. اما پرسش در گلویم گیر میکند. چگونه میشود از آینده سخن گفت، وقتی همین امروز از آنها گرفته شده است؟ میخواهم بدانم در ذهن این دختران، که هنوز کودکاند اما ناگهان به مرزهای ناخواستهی محدودیت طالبان پرتاب شدهاند، آینده چه شکلی دارد. آیا هنوز جایی برای رویا باقی مانده است؟ یا آینده برایشان به اتاقی تاریک بدل شده که دروازهی آن پیش از ورود بسته شده است؟
شهلا
همین که میخواهم با او همصحبت شوم، بیدرنگ چادرش را مرتب میکند و موهایش را پنهان میسازد؛ حرکتی آموختهشده اما نزدیک به غریزهی ثانوی، انگار که از نگاه و پرسش هم باید خود را پنهان کرد. لحظهای حس میکنم از من میترسد، یا شاید از جهان و محیط ترسناکی که در چهار سال گذشته به سرعت یک صاعقه ساخته شدهاست. شهلا امروز از صنف ششم فارغ شده؛ کلمهی «فارغشدن» اینجا معنای غریبی دارد، بیشتر شبیه پایان ناخوشایند اجباری است.
شهلا با میانگین نمرات 96 درصد صنف ششم را تمام کرده است؛ میگوید نمرهسوم کلاس بوده. زبان انگلیسی هم بلد است، کلمات را شمرده و درست ادا میکند، با اعتماد به نفسی که هنوز در صدایش مانده اما جای محکمی زیر پایش ندارد. وقتی از او میپرسم آیا به باز شدن مکتبها امیدی دارد، مکث نمیکند. پاسخش کوتاه و قاطع است؛ چنان محکم که انگار بارها در ذهنش تمرین شده: «نه. اگر قرار بود باز شود، در این چند سال باز میشد.»
سوال پرسیدن از دخترانی که در بدترین شرایط جهان برای زنان زندگی میکنند، دشوار و غشآلود است. حس میکنم هر کلمهام سنگین است، و شاید هر پرسشی که میکنم زخمی تازه باشد. با صدای آرام میپرسم: «برای آینده و سالهای بعد چه برنامه داری؟» و در همان لحظه میدانم که چه سوال مسخرهای است؛ او یک کودک است، نه صاحب برنامهای مستقل و آزاد.
با این حال شهلا جواب میدهد: «مادرم خیاط است. با او کار میکنم. یک خواهر دیگرم که دانشگاه میخواند و دانشگاه بسته شد هم حالا در خیاطی پهلوی مادرجانم است.» این پاسخ نه یک برنامه، که انعکاسی از محدودیتها و شرایطی است که زندگی را به آنها تحمیل کرده است. وقتی میپرسم زبان انگلیسی را ادامه میدهی، نگاهش کمی سنگین میشود و جواب میدهد: «دختران که سنشان بالا باشد طالبان با خود میبرند. پدرم خواهرم را اجازه نداد که کورس بخواند. به نظرم مرا هم اجازه نمیدهد.» اما لحظهای کوتاه سکوت میکند و با صدایی آهسته اضافه میکند: «اما اگر طالبان گم شوند، شاید انگلیسی را ادامه بدهم.» این «شاید» کوچک، یک شعلهی نهفته امید است.
شهلا آرزو دارد روزی حقوق و علوم سیاسی بخواند؛ رویایی که هنوز در قاب کوچک ذهن یک کودک جا شده اما با تمام نیرو میدرخشد. این علاقهاش ریشه در تجربهی شخصی و تاثیر معلمی دارد که در دو سال گذشته درس ادبیات دری و علوم اجتماعی را به آنها داده است. او میگوید: «استاد مرادی علوم سیاسی خوانده و از حق همه دفاع میکند. خیلی خوب حرف میزند. خیلی خوشاخلاق است. من هم دوست دارم رشته حقوق بخوانم.»
این جملهها سادهاند، اما پشت آنها آرزویی بزرگ پنهان است: عدالت، دفاع از حقوق انسانی، و صدایی که بتواند حقیقت را بیان کند. شهلا هنوز نمیتواند به دانشگاه برود، هنوز دروازههای مکتب برای او بسته است، اما در دلش تصویر معلمش و مسیر روشن او، چراغی است که حتی در تاریکی چهار سال گذشته هم خاموش نشده است.
نازیه
وارد مکتب میشوم. بیشتر کسانی که صنف ششم بودند و امروز آخرین روز را تجربه میکنند، بیرون نیامدند و من باید وارد مکتب شوم تا با آنها حرف بزنم. در داخل، احساس میکنم هر صدا میتواند سکوت شکنندهی آن لحظههای مکتب را برهم زند. بالای یکی از دروازهها نوشته شده است: «صنف ششم، ب». از آن سوی در، نجواهایی پراکنده به گوش میرسد.
وقتی نزدیکتر میشوم، جمعی کوچک از دختران صنف ششم را میبینم که دور هم جمع شدهاند، با دو استاد زن دیگر. همهی آنها گریه میکنند؛ گریهای که نه فقط برای پایان یک سال تحصیلی، که برای پایان رویایی است که باید ساخته میشد و اکنون نابود شده است. تصویر آن لحظه و آن اشکها تاریخ زندهی زنان افغانستان است؛ مرثیهای برای یک نسل، برای کودکانی که فرصت رشد و یادگیریشان ربوده شده است، برای آرزوهایی که هر روز کوچکتر و محوتر میشوند.
صدای گریهها در صحن حویلی پژواک میشود، اما با هر لحظه، حس میکنم سنگینی سکوت و فقدان بر هوا چنگ میاندازد. دختران دستهای یکدیگر را میگیرند، شانهها به شانه، تلاش میکنند اندوه خود را با هم تقسیم کنند، اما هیچ تکیهگاهی واقعی وجود ندارد؛ این تنها پیوندی شکننده و انسانی است در میان دریایی از محرومیت. اشکها، نجواها و بغضها، همهی آن چیزی است که سیاست و محدودیت از آنها ربوده است؛ آزادی، آموزش و حق انتخاب.
صنف رنگ آبی دارد؛ آبی آرامی که بیشتر به آسمان شبیه است تا دیوار، انگار خواستهاند سقف را پایین بیاورند تا رویاها دستیافتنیتر به نظر برسند. دیوارها پر است از نقاشیها و نوشتههای آموزنده؛ جملههایی دربارهی دوستی، دانش، آینده و انسانبودن. همه با خطی زیبا و دقیق نوشته شدهاند، خطهایی که حوصله، تمرین و امید را نشان میدهد. این نقاشیها و متنها همه کار دختران است؛ رد انگشتان کوچک و ذهنهای بزرگ بر دیوارهایی که حالا شاهد خاموش یک پایان ناعادلانهاند.
با یکی از استادانی که چند دقیقه قبل به شاگردان دلتنگ و مضطربش تسلی و امید میداد و آنها را در آغوش گرفته بود، صحبت میکنم و میگویم میخواهم با یکی از شاگردانش حرف بزنم. مکث کوتاهی میکند، بعد نامی را آرام میگوید: نازیه. او را با همان لحن آمیخته به افتخار و اندوهی که این روزها از صدای همهی استادان زن میچکد معرفی میکند. نازیه دختری است که بزرگترین تابلوی نقاشی یک کشتی و دریا را روبهروی صنف را کشیده؛ تابلویی که پیش از ورود، نگاه را میگیرد و رها نمیکند.
نازیه یک هنرمند کودک ماهر است. در نقاشیاش رنگها پررنگ و زندهاند، اما بینظم نیستند؛ هر خط سر جای خودش است، انگار دختری با ذهنی دقیق آن را کشیده است. این تصویر فقط زیبا نیست، حرف میزند؛ از زندگی، از امید و از دنیایی که میتوانست وجود داشته باشد. او صنف ششم را با بلندترین نمره به پایان رسانده است؛ با استعدادی که اگر در جای درست قرار میگرفت، میتوانست مسیرهای دور و روشنی را طی کند. ایستادن روبهروی نقاشی نازیه، شبیه ایستادن مقابل آیندهای است که هنوز شکلش را حفظ کرده، اما راهش بسته شده است. هنر او روی دیوار مانده، اما خودش باید از مکتب برود؛ و این تضاد، تلخترین تصویر این صنف آبی است.
نازیه با اطمینان میگوید: «هیچ چیز نمیتواند مرا متوقف کند. کاکایم مرا در مکتب آنلاین ثبتنام میکند.» رشتهی مورد علاقهاش نقاشی است. میگوید که این علاقه از همان عکسهای نقاشی شروع شد که کاکایش بر دیوارهای خانهی شان آویزان کرده است؛ تصویرهایی که هر روز از کنارشان میگذشت و آرامآرام در ذهنش جا باز کردند. از هنرمندان نقاش هم ونگوگ را میشناسد و با شوق از او نام میبرد. میگوید تمام زندگینامهاش را خوانده است؛ انگار در قصهی رنج و سماجت او، چیزی از سرنوشت خودش را پیدا کرده باشد.
اما نازیه هم یک ونگوگ است؛ یک ونگوگ واقعی، در مقیاس یک کودک و در جغرافیای محرومیت. شباهت او با ونگوگ فقط در علاقه به نقاشی نیست، در سرنوشت نادیدهگرفتهشدن است. یکی از تلخترین بخشهای زندگی ونگوگ این بود که در زمان حیاتش جدی گرفته نشد؛ با تمام وجود کار کرد، خلق کرد، رنج کشید، اما جهان اطرافش او را «زیادی»، «نامفهوم» یا «بیارزش» دید.
این تجربه، شباهتی دردناک با زندگی بسیاری از زنان دارد؛ زنانی که استعدادشان تا زمانی که زندهاند دیده نمیشود و ارزششان به رسمیت شناخته نمیشود، مگر زمانی که دیگر حضور ندارند. ونگوگ در زمان حیاتش فقیر بود، تنها بود و فقط یک تابلو فروخت. به حمایت مالی و عاطفی برادرش وابسته بود؛ وابستگیای که همانند وابستگی اقتصادی بسیاری از زنان، بهانهای برای قضاوت، تحقیر و نادیدهانگاشتن تواناییهایش شد.
جهان پس از مرگ ونگوگ فهمید چه نبوغی را از دست داده است؛ فهمی دیرهنگام، پس از رنج بسیار. درست همانگونه که تاریخ بارها ارزش زنان را دیر فهمیده است. نازیه، با آن دستان کوچک و نقاشیهایی که از دیوار صنف آبی آویزاناند، یادآور این حقیقت تلخ است: استعداد اگر دیده نشود، خاموش نمیشود؛ فقط زخمی میشود. و چه فاجعهای بزرگتر از اینکه یک جامعه، ونگوگهای زندهی خود را پیش از آنکه شکوفا شوند، به حاشیه براند.
فاجعه
حین بیرون شدن از مکتب با یکی از استادان مکتب بر میخورم. از او میپرسم نظرش در مورد بستهبودن مکتب چیست. هنوز جملهام تمام نشده که بیدرنگ، با اندکی قهر، جواب میدهد: «فاجعه. فاجعهی تمامعیار. این چه سوالی است؟» صدایش میلرزد، نه از تردید، بلکه از دردی که بارها تکرار شده است.
ادامه میدهد: «آیا در کدام نقطهی جهان، یک حکومت آموزش زنان را با زور تفنگ ممنوع کرده است؟» مکث کوتاهی میکند، انگار دنبال کلمهای میگردد که سنگینی این وضعیت را بیان کند، و بعد آرامتر میگوید: «ما سرمان از ظلم خم است. از ظلم.» این جمله، ساده اما ویرانگر، بیشتر از هر تحلیل و آماری وضعیت امروز را توضیح میدهد؛ خمشدنی که نه از رضایت، بلکه از فشار و بیپناهی است.
پرسشی مدام در ذهنم میچرخد: بیش از چهار و نیم سال از حاکمیت طالبان و بستهماندن دروازههای مکتبها میگذرد. این یک «فاجعه است»؛ اما عمق این فاجعه تا کجاست؟ از بهار 2021، با بازگشت طالبان به قدرت، نظام آموزشی افغانستان ـ بهویژه برای دختران ـ به شکلی ناگهانی و خشن وارد تاریکترین فصل تاریخ معاصر خود شد. در 23 مارچ همان سال، با یک فرمان کوتاه امیر مخفی طالبان، دروازههای مکاتب بهروی دختران بالاتر از صنف ششم بسته شد؛ تصمیمی که زندگی میلیونها کودک و نوجوان دختر را از مسیر طبیعیاش خارج کرد و آیندهای را که تازه در حال شکلگرفتن بود، به تعلیق نامحدود کشاند. آنچه در آغاز «موقتی» خوانده میشد، به سیاستی دائمی بدل شد و اکنون، پس از بیش از چهار سال و هفت ماه، این ممنوعیت همچنان ادامه دارد؛ ممنوعیتی که نهتنها حق آموزش، بلکه احساس امنیت، امید و امکان انتخاب را از دختران افغانستان گرفته است.
بر اساس گزارش نهادهای بینالمللی مانند یونسکو و یونیسف، امروز بیش از 2.2 میلیون دختر در افغانستان از رفتن به مکتب محروماند. برای درک وسعت این فاجعه، کافی است زمان را وارد معادله کنیم. از 23 مارچ 2021 تا دسامبر 2025، نزدیک به 950 روز درسی از زندگی این دختران حذف شده است. اگر این عدد را در شمار دختران محروم ضرب کنیم، به رقمی میرسیم که بهسختی قابل تصور است: بیش از دو میلیارد روز تحصیلی از دسترفته. دو میلیارد روزی که میتوانست صرف یادگیری خواندن و نوشتن، فهمیدن جهان، ساختن رؤیاها و آمادهشدن برای مشارکت در جامعه شود، اما به سکوت، انتظار و فراموشی سپرده شد.
بخش دیگر و شاید هولناکتر این فاجعه، ادامه یافتن همین وضعیت است؛ آیندهای که اگر امروز متوقف نشود، به بحرانی عمیقتر و غیرقابلجبران تبدیل خواهد شد. یونسکو سال گذشته، همزمان با روز جهانی زن، هشدار داد که در صورت تداوم محدودیتهای آموزشی تا سال 2030، شمار دختران محروم از آموزش در افغانستان به بیش از چهار میلیون نفر خواهد رسید. این رقم تنها یک پیشبینی آماری نیست؛ تصویری است از نسلی کامل که بدون مکتب و دانشگاه، بدون مهارت، بدون عاملیت و بدون امکان انتخاب بزرگ خواهد شد.
ادامهی این وضعیت به معنای انباشتهشدن محرومیت است؛ هر سال، نسل تازهای از دختران به صف محرومان افزوده میشود و زخم کهنه عمیقتر میگردد. اگر امروز دو میلیون دختر بیرون از مکتباند، فردا این عدد دو برابر خواهد شد و افغانستان با جامعهای روبهرو میشود که بخش بزرگی از آن از ابتداییترین ابزارهای فهم و مشارکت محروم مانده است.
در سطح اجتماعی و انسانی، آسیبها عمیقتر و دردناکتر است. محرومیت از آموزش، دختران را در معرض ازدواجهای زودهنگام، خشونت خانگی، افسردگی و انزوای اجتماعی قرار میدهد. در سالهای اخیر، گزارشهای نگرانکنندهای از خودکشی، مهاجرت اجباری و ناامیدی عمیق در میان دختران جوان منتشر شده است. جامعهای که نیمی از جمعیت خود را از آموزش محروم میکند، در حقیقت نیمی از توان فکری، خلاق و انسانیاش را نابود میسازد؛ خسارتی که جبران آن شاید دههها زمان ببرد.
مدرسه دینی
وجه دیگر این ماجرا، باز بودن بیوقفهی مدرسههای دینی در افغانستان است؛ مدارسی که برای همهی محدودههای سنی فعالاند و هیچ دری به رویشان بسته نمیشود. این مدرسهها عمدتاً توسط ملاها اداره میشوند و از سوی وزارت حج و اوقاف حکومت طالبان، هم از نظر مالی و هم از نظر معنوی، حمایت و تمویل میگردند.

برنامههای آموزشی این مدارس بیشتر بر آموزشهای دینی و تفسیر سختگیرانه و محدود از اصول اسلامی متمرکز است؛ تفسیری که اغلب مجال پرسش، نقد و اندیشهی آزاد را نمیدهد. در کنار این آموزهها، دروس مدرن و عمومی مانند علوم، ریاضی، تاریخ یا مهارتهای زندگی نیز بهگونهی معیار و منظم در نصاب درسی آنها گنجانده نشده باشد. این دوگانگی آشکار ـ بستن مکاتب رسمی و همزمان گسترش مدارس دینی ـ تصویری روشن از مسیری است که آموزش در افغانستان به آن رانده میشود؛ مسیری که بهجای آگاهی و توانمندسازی، بیشتر بر انضباط ایدیولوژیک و اطاعت دینی تأکید دارد.
بر اساس مشاهدات میدانی، این مدرسههای دینی برای زنان پوشش اجباری و بهشدت محدودکننده تعیین میکنند. صورت باید کاملاً پوشیده باشد و تنها دو چشم دیده شود؛ دستها نیز نباید نمایان باشد و پوشیدن دستکش الزامی است. این سختگیری تنها به ظاهر محدود نمیماند، بلکه بخشی از یک نظم فکری است که میکوشد نگاه زنان را نسبت به آگاهی، نقش اجتماعی و مفهوم آزادی، دقیقاً در همان چارچوبی شکل دهد که طالبان میخواهند.
نزدیک به یک سال پس از به قدرت رسیدن طالبان، رزا اوتونبایوا، نماینده دبیرکل سازمان ملل متحد در کابل، در جلسهای در شورای امنیت گفت که شواهد زیادی نشان میدهد دختران «بیشتر و بیشتر» و «در هر سنی» امکان تحصیل در مدارس مذهبی طالبان را دارند، اما هنوز روشن نیست این مدارس چه شکلی هستند، آیا برنامه درسی استاندارد دارند و اجازه آموزش مضامین مدرن داده میشود، و یا چه تعداد دختران میتوانند در آنها شرکت کنند. در مقابل، منصور احمد، سخنگوی وزارت معارف طالبان، به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت که در مدارس مذهبی که طالبان راهاندازی کردهاند، محدودیت سنی وجود ندارد و همه دختران میتوانند تحصیل کنند. با این حال، هدر بار، مدیر بخش زنان سازمان دیدهبان حقوق بشر، این اقدامات طالبان را «کاملاً غیرقابل قبول» خواند و تأکید کرد که جایگزینی مدارس مذهبی دخترانه و پسرانه به جای مکاتب معمولی، ضربهای مستقیم به حق آموزش دختران و محدودسازی آزادی آنهاست. او گفت این سیاست نهتنها فرصت یادگیری را از دختران میگیرد، بلکه مسیر رشد، شکوفایی استعدادها و توانمندسازی زنان را به چالش کشیده و آیندهای که باید روشن و قابل ساختن باشد را تاریک و نامطمئن میکند.
از مکتب بیرون میشوم. دلم گرفته است. دختران صنف ششم با چشمان گریان مکتب را ترک گفتند. اما در بیرون مکتب، شهر هنوز در هیاهوی کوبیدنها غرق است. صدای چکشهای حلبیسازی و نجاری و ضربههای بلند دکانهای بخاریسازی در آن طرف سرک عمومی برایم غیرقابل تحمل شدهاست. همهچیز عادی است. انگار آب از آب تکان نخورده است.