ح. گلشن
در دنیایی که همه نقاشی میکنند، شنا میکنند و مینویسند، چرا موفقیت کسی که دارای نقصی بزرگ یا کوچک است اینقدر پر سروصدا میشود؟ پاسخ ساده است: مسیر همان مسیر است، اما مسیر ما پر از سنگریزه است و با هر برخورد، قسمتی از خود را آنجا رها میکنیم و سپس ادامه میدهیم، با همهی سختیها، با همهی زخمها و شکستگیها.
زمستان بود و هوای کابل سرد و گزنده. خبر رسید که در آزمون یازدهمین دور انجمن ادبی «سوزن طلایی» پذیرفته شدهام. برای آغاز صنفها و ورقزدن صفحهای تازه از زندگی با جادوی نوشتن لحظهشماری میکردم. همزمان، صنف انگلیسیام را نیز دنبال میکردم، اما چیزی که سالها همراهم بود و مرا آزار میداد، لکنتم بود. نمرههایم کامل بودند، اما در بخش Speaking (به خاطر همان لکنت) همیشه کم میآوردم. همان نقطه جرقهای شد برای امیدی تازه: آیا راهی هست که این بار آن هیولا را برای همیشه نابود کنم؟
از دوستی که چهار سال پیش در فضای مجازی با او آشنا شده بودم و اکنون روانشناسی میخواند، سراغ بهترین درمانگر در این بخش را گرفتم. مرا به دفتری معرفی کرد که میتوانست کمک کند. راضی کردن برادرم سخت و زمانبر بود، اما سرانجام موفق شدم و رفتیم. در اولین جلسه با روانشناس محبوبمان، شرفالدین عظیمی، آشنا شدم. هنوز خوب یادم است؛ همانطور که لبخند مهربانانهای بر لب داشت، پرسید: «دخترم، آیا اینجا ادامه خواهی داد و درمانت را پیگیری خواهی کرد؟»
لبخند زدم و گفتم: «البته که بلی.» سپس با اشاره به برادرم که همراه من بود اضافه کردم: «تا زمانی که او همراهم باشد.»
او هم، همان روز، با لبخند اطمینان خاطر داد و از آن لبخند، نور امیدی در جانم تابید.
جلسات بعدی با یکی از دانشجویان ایشان -که در همین حوزه تخصص داشت- برگزار شد. وقتی چند تکنیک برایم توضیح داد، خوشحالیام وصفناپذیر بود؛ حس میکردم بهزودی میتوانم بدون لرزش و بندش، صحبت کنم. در راه برگشت، وقتی در موتر شهری نشسته بودیم، تابلوهای کنار جاده را آهسته و کشیده میخواندم، هر کلمه را مثل کشف یک جهان تازه تجربه میکردم. نزدیک خانه که رسیدیم، خوشحالیام با حرفهای سرکوبکنندهی برادرم از بین رفت:
«چرا فلانجا امروز آنطور گفتی؟ چرا اینقدر عجله داری؟ چرا همان یک جمله را درست تمرین نکردی؟»
همانجا فهمیدم که دیگر نمیخواهم او در جلسات حضور داشته باشد.
در همین زمان، صنفهایم با استاد حمیرا آغاز شده بود. شبی، بیخبر از مشکلم، از من دربارهی کتابی پرسید. با استرس چند کلمه گفتم، اما مهربانانه گفت که ادامه ندهم اگر سخت است. کمی ناراحت شدم، نه از دست کسی، از دست خودم. در پیام خصوصی نوشتم:
«اگر لازم نباشد، دیگر در جلسه حرف نمیزنم، اما گاهی با شما صحبت کردن برایم باعث افتخار است.»
پاسخ داد: «چرا که نه؟ اینجا دریچهای است برای تو، هر وقت دلت گرفت و لازم داشتی با کسی حرف بزنی، راحت بگو. من میشنوم، اگرچه شاید نتوانم پاسخ بدهم.»
چند هفته گذشت. تمرینهایم را آرام آرام اجرا میکردم و شاهد تغییراتی در گفتارم بودم، اما گویا کسی جز خودم آن را نمیدید. اشتباهاتی هم داشتم. خودم را بیش از حد درگیر صنفهای مکتب آنلاین کرده بودم و نمیدانستم صنف آنلاین هیچوقت جای صنفهای حضوری را نمیگیرد. بااینحال، عجیب بود که با افراد بیگانه راحتتر ارتباط میگرفتم، اما با خانواده نه. و این هیچوقت تقصیر من نبود.
شبی که باید برای فردای دوشنبه نوبت جلسه میگرفتم، طبق معمول از برادرم اجازه خواستم. اول بهانه آورد و گفت: «بگذاریم برای هفتهی بعد.» چند بار تکرار کردم، اما مصمم بودم. همان هفتهی قبل هم همین حرف را زده بود. حس کردم دیگر نمیخواهد درمانم ادامه پیدا کند. ناراحت شدم و به دهلیز رفتم. آنجا شنیدم که به مادرم و دیگران میگفت:
«فقط به رفتنش خوش است. کجاست؟ هیچ تغییر کرده؟ هیچ! ناحق به پیسه مصرفکردن از طرف ما راضی است. این را اگر امریکا هم ببریم، ولله خوب نمیشود.»
بعد از شنیدن آن حرفها، گویا جهانی که با امید ساخته بودم فرو ریخت و تبدیل به آوار شد. آن شب و شبهای بعدش مثل صد سال گذشت. مطمئن بودم دیگر هیچوقت به آنجا نمیرویم و هرگز خوب نمیشوم.
برای سبکتر کردن سنگینی قلبم، به استاد حمیرا پیام دادم. موضوع را گفتم و در پایان نوشتم:
«خیلی ضعیفم؛ آنقدر که میخواهم به زندگیام پایان بدهم، اما فکر کنم حتا جرأت آن را هم ندارم.»
پاسخ داد: «این کمجرئتی نیست، این امیدی است که هنوز در دلت زنده است. شاید لکنت تا ابد با تو بماند، اما تو با تایپ کردن میتوانی جهانت را تغییر بدهی.»
مثل هر شب، آن شب هم به سپیدهدم رسید، اما تیرگیاش تا ماهها روی زندگیام سایه انداخت. نه چیزی میخوردم، نه حرف میزدم، نه کتاب میخواندم. در جلسات مثل یک مردهی متحرک بودم. اما گویی خداوند همیشه حواسش به من بود. هر وقت دلم میگرفت، به خانوادهی دومم، «سوزن طلایی»، پناه میبردم، جایی که امید در آن هنوز زنده بود و من میتوانستم دوباره در هوایش نفس بکشم.
بارها تلاش کردم برادرم را راضی کنم، اما هر بار بیشتر آسیب دیدم. تا اینکه حرف رفتن به ولایتمان، هلمند، و اولین سالگرد فوت پدرم پیش آمد. با وجودی که نمیخواستم آنجا بروم و به قولی که به خود داده بودم -اینکه بعد از یک سال وقتی پایم را آنجا بگذارم، آدم متفاوتی شده باشم- نرسیده بودم، رفتم. آنجا کمی بهتر شدم، اما هنوز برای امیدوار شدن زود بود.
در تجربهای که از لکنت دارم، برخی اندامها، خصوصا فک و دهان، هنگام حرف زدن دچار لرزش میشوند. یک روز، در یک دعوای عادی خواهرانه که سر موضوعی بیاهمیت شکل گرفته بود، خواهرم با کنایه گفت:
«چپ شو، ببین زبانت چطور یک متر بیرون میزند.»
همیشه چاشنی دعواهای ما مسخره کردن من بود، اما این بار کنترلم را از دست دادم. با موضوعات اخیر حساستر شده بودم، درگیری شدیدتر شد و همان لحظه برادرم وارد خانه شد. از چهرهاش عصبانیت میبارید. من و خواهرم به اتاق کوچک پسخانه پناه بردیم. خواهرم پس از چند ثانیه بیرون رفت ولی من همانجا ماندم.
نفرتش را مدتها بود که در چشمهایش دیده بودم. بدون اینکه چیزی بپرسد، سراغ آشپزخانه رفت و بعد با چاقویی در دست سمت من آمد. صدای درگیری و میانگیری را از پشت دروازه میشنیدم، و با تمام توانم سعی میکردم مانع ورودش شوم؛ اما او مصمم بود که آخرین مرحله را انجام دهد و این بار نهتنها روح و احساس بلکه جسمم را هم هدف قرار دهد. همزمان که حرفهای رکیک میزد، تلاش میکرد چاقو را از شکاف دروازه به من برساند. شبیه فیلمهای ترسناک و درام است، اما این واقعیت زندگی من است، زندگیای که با خون و پوست حسش کردهام. خوشبختانه آن روز موفق نشد.
روز بعد، به بهانهی تنبیه گفت دیگر اجازه ندارم به صنف بروم و موبایلم را هم گرفت. مخالفت کردم. یکبار به یک طرف صورتم سیلی زد، یکبار به طرف دیگر، درست مثل فعلا که جملاتم در بیان آن صحنهها بیروح و خشک است. در آن زمان هم بیحس شده بودم؛ درد نداشتم، فقط قلبم مچاله شده بود.
چندی بعد، خودم را در حمام یافتم- با چاقویی در دست. تصویر پدر و مادرم جلو چشمم بود. پدرم یک سال پیش فوت کرده بود و حس میکردم اگر او بود، هیچکدام از این اتفاقها رخ نمیداد. فکر میکردم شاید در زندگی اینقدر گناهکارم که حتا در آن دنیا هم جزا ببینم. اما دگر چیزی نمیتوانست مانعم شود. چاقو را به رگ دستم نزدیک کردم. اما نمیبرید، تنها اثر سطحی و سوزشی ایجاد میکرد. دوباره با تمام نیرو و فریاد تلاش کردم، اما نشد. بالاخره مادرم موفق شد در حمام را باز کند و مرا نجات دهد.
آن شب وقتی به نور ستارهها خیره شدم و هنوز سوزش دستم را حس میکردم، گفتم: «اگر امشب زنده ماندم، یعنی خداوند میخواهد روزی داستان زندگیام را بنویسم.»
چند وقت پیش، یک استادم پیشنهاد داد به روانشناس پیام بدهم و از او آنلاین کمک بخواهم تا گفتارم را تقویت کنم. اما من تردید داشتم. با خود میگفتم: در این روزگار زخمها درمان نمیشوند. بیپولی و بیپناهی چون دیواری بلند بر سر راه امیدم ایستاده بود. باور نمیکردم که هیچ مهربانی و نیتی توان عبور از آن دیوار را داشته باشد. شبی تصمیم گرفتم که زندگی جدیدی را، با قدرت و نگاهی نو، در خود و از خود شروع کنم و شروع کردم. چندی همه چیز خوب پیش رفت، حتا بهتر از قبل. اما زندگی فقط تغییر نگاه نیست. پس از مدتی، ناامیدیها بازآمدند و آن شبهایی که سحرشان ناپیدا بود، برگشتند. شاید زندگی به شکل چارهناپذیری با این فرودها و تاریکیها عجین است.
شاید دنیا میخواهد مرا در برابر خودش تنها ببیند. بااینحال، هنوز به راهم ادامه میدهم، چون به قول استادم، امیدی در من زنده است؛ چون امید را نمیتوان کشت.