صائمه فتحی
ساعت پنج صبح هفدهمین روز زمستان است و کابل در انجمادی سربی نفس میکشد؛ در کوچهای فقیرنشین یکی از منطقههای دورافتادهی کابل، عظیم 43 ساله و رفیع 54 ساله، از سکوت منجمد خانههایی که بوی فقر و دود پلاستیک میدهند، پا به بیرون میگذارند. در دمای منفی هفت درجهی سانتیگراد، هوا مثل تیغی برنده صورت را میخراشد و سرفههای خشک، تنها پاسخ ریهها به هجمهی ستونهایی از دود غلیظ و مسموم است که از بخاریهای کهنه بهسوی آسمان قد میکشند. در این ساعت از صبح، تمام کابل هنوز بیدار نشده و شهر تنها در تصرف پاهای خستهی کارگران سادهای است که با سرهای فرورفته در گریبان، سایهوار از میان کوچهها و سرکهای عمومی میگذرند. از دوردست، صدای پارس ممتد و خشمگین سگهای ولگرد که بر سر تکهی استخوانی در زبالهها به جان هم افتادهاند، با سکوت سنگین سرکها در هم میآمیزد.
عظیم و رفیع هر دو دستفروش اند و به سمت سرک عمومی میروند. سوار موتر میشوند. چند دقیقه بعد ایستهای بازرسی طالبان انتظارشان را میکشند. مأموران ایست بازرسی طالبان هر روز آنان را از موتر پایین میکنند. حضور سنگین جنگجویانی کلاشینکفدار، که با نگاهی تردیدآمیز عابران شبزده را برانداز میکنند، لرزهای بیش از سرمای زمستان بر اندام این دو نفر میاندازد. هر روز یکی از افراد طالبان به کمر عظیم دست میزند تا او واسکت انتحاری به کمر نداشته باشد. عظیم یک کرتی آبی کلان دارد که کهنه است و در زیر آن چهار لایه لباس دیگر دارد. بهگفتهی خودش، همه را از بازار لیلامیفروشی خریده است. این پوشش سادهای است برای مقابله با سرمای شدید؛ اما برای پنهان ماندن از نگاههای مشکوک طالبان کافی نیست. سپس هر دو بهسوی مارکت میوه و سبزیفروشی حرکت میکنند.
«خدا کند دوصد کار کنم»
عظیم و رفیع هر روز با سرمایهای محدود، حداکثر تا دو هزار افغانی، مقدار اندکی میوه یا سبزی از مارکت تهیه میکنند. پس از آن، کراچیهای خود را با سبزی و میوهای که تازه خریدهاند از یک «سرای خالی» به منطقهی «سینمای پامیر» میرسانند و در کنار سرک، در یکی از پررفتوآمدترین نقاط منطقه، مستقر میشوند. این محل برای آنان نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی روزمره است؛ اینجا رفتوآمد زیاد مردم امکان فروش را هرچند اندک فراهم میکند.
امروز عظیم گلپی آورده و رفیع سبزی پالک. هر دو در کنار کراچیهایشان ایستادهاند و با صدایی که در هیاهوی سرک گم میشود، اجناس خود را صدا میکنند. وقتی از میزان درآمدشان میپرسم، عظیم پاسخ میدهد: «خدا کند دوصد افغانی فایده کنیم. بس است، روزگار میچلد.» این جمله، انتظار حداقلی آنان از یک روز کاری را نشان میدهد؛ تلاشی روزانه برای گذران زندگی، نه بیشتر.
«ناحیه آمد»
چند ساعت بعد، حدود ساعت دوی پسازچاشت، ناگهان فضا بهطور کامل تغییر میکند. صدای هلهله و هشدار در میان جمع میپیچد: «ناحیه آمد. ناحیه آمد.» این صدا هنوز تمام نشده که آشوب آغاز میشود. دستفروشها با شتاب و هراس واکنش نشان میدهند؛ برخی بهدنبال راه فرار میدوند و برخی دیگر در ازدحام گیر میمانند. همزمان، گروهی از نیروهای طالبان، که در زبان فروشندگان این محل مأموران «ناحیه» خوانده میشوند، با موترهای رنجر وارد محل میشوند و صحنه را در اختیار میگیرند.
چند دقیقه بعد، زدوخورد به شکل مستقیم آغاز میشود. افراد طالبان بهسوی دستفروشان هجوم میبرند و با سوتههای برقی، بیوقفه ضربه میزنند؛ به سر، صورت و بدن. ضربهها کور است و تفاوتی میان پیر و جوان گذاشته نمیشود. فریاد درد و التماس در فضا میپیچد، اما ضربوشتم ادامه مییابد. کسانی که زمین میخورند، دوباره هدف ضربه قرار میگیرند و تلاش برای بلندشدن، با ضربات بیشتری پاسخ داده میشود.
افرادی که میکوشند به دستفروشان کمک کنند یا مانع ضربوشتم شوند، خود نیز مورد حمله قرار میگیرند. نزدیکشدن برای کمک، با ضربه و تهدید همراه است. در این میان، هرگونه تلاش برای دفاع از خود با واکنش شدید روبهرو میشود؛ کسانی که مقاومت نشان میدهند یا اعتراض میکنند، بازداشت میشوند و به حوزه پولیس طالبان انتقال داده میشوند. فضای محل به سرعت به صحنهای از ترس و خشونت تبدیل میشود.
در جریان این برخورد، طالبان کراچیها و بساط دستفروشان را یکی پس از دیگری بهصورت عمدی واژگون میکنند. میوه، سبزی و دیگر کالاها بر روی سرک پخش میگردد و زیر پا لگدمال میشود. شماری از دستفروشان موفق به فرار میشوند، اما بسیاری دیگر با بدنهای زخمی و دستهای خالی، شاهد از بین رفتن سرمایهی اندک روزانهی خود هستند؛ صحنهای که تا مدتها پس از پایان همهمه، نشانههای آن بر سرک باقی میماند.
در میانهی این آشوب، کراچی رفیع واژگون میشود و پالکها بر سرک پخش میگردد. خود رفیع در ازدحام فرار به کنار سرک پرتاب میشود و در آخر به درون جوی کثافت میافتد. پایش به کنارههای جوی سیمانی برخورد میکند و زخمی میشود. درد و آلودگی با کثافت بدبوی جویهای سینمای پامیر، مجال توقف نمیدهد؛ فضای محل همچنان ناآرام است و ترس از بازگشت نیروهای ناحیه همه جا حس میشود.
پس از عقبنشینی طالبان و فروکشکردن موقت خشونتشان، رفیع با وجود زخم پایش و خسارتها، از زمین بلند میشود. او پالکهای پراکنده را، آنچه قابل استفاده مانده، جمع میکند و بار دیگر کراچیاش را برپا میسازد. عظیم نیز که در لحظات پایانی موفق به دورشدن از محل شده بود، پس از مدتی بازمیگردد و کار خود را از سر میگیرد. برای هر دو، توقف به معنای از دستدادن کامل روز است.
اما این آرامش دوام نمیآورد. حدود ساعت چهار عصر، طالبان بار دیگر به محل بازمیگردند. صحنه تکرار میشود: ورود ناگهانی، هجوم، ضربوشتم و فرار. خشونت دوباره فضای سرک را در بر میگیرد و دستفروشان بار دیگر ناچار میشوند میان ماندن و گریز، یکی را انتخاب کنند؛ در چرخهای تکراری از ترس، خسارت و بیثباتی که روز کاریشان را رقم میزند.
دستفروشان چه کسانی اند؟
دستفروشان باشندگان کابل اند؛ آنانی که با استفاده از کراچیهای چهارچرخ و دیگر وسیلهها، اجناسی را که از مرکزهای فروش بزرگ میخرند، روی سرک، هرجا مجالی باشد، میفروشند. آنان در بسیاری از نقاط شهر حضور دارند؛ در سرکهای اصلی و فرعی، در چهارراهها، کوچهها و کنار بازارها. حضورشان بخشی از زندگی روزمرهی شهر شده است. در گفتوگوهای روزمره، بسیاری از آنان آزادانه حرف میزنند؛ نارضایتیشان را پنهان نمیکنند و در میان خود، آشکارا از طالبان انتقاد میکنند. این نارضایتی، نه مقطعی، بلکه دائمی است و هر ماه با شکل تازهای از فشار و محدودیت تکرار میشود.

این عکس و عکس های دیگر را ببینید کاپی رایت ندارند؟
بهگفتهی خود دستفروشان، طالبان پیوسته نسخههای تازه برای آنان میپیچند؛ یکبار جمعآوری از سرکها، بار دیگر جریمه، انتقال اجباری یا ضربوشتم. این سیاستها نه ثبات دارد و نه چشمانداز مشخص، و همواره با نارضایتی همراه است. در این میان، آنچه مشترک باقی مانده، قرارداشتن دستفروشان در معرض تحقیر و خشونت است؛ تحقیر در برابر چشم مردم، در همان سرکهایی که محل کار و تنها منبع درآمدشان است.
در میان آنان جوان و پیر دیده میشوند؛ مردانی با سالها تجربهی کار زور بازو در کنار نوجوانانی که هنوز وارد بازار کار رسمی نشدهاند. زنان نیز حضور دارند؛ زنانی که برای تأمین حداقل معیشت خانواده، ناگزیر به کار در فضای ناامن سرک شدهاند. برخی از این افراد تحصیلکردهاند و پیشتر در جستوجوی شغلهای اداری یا تخصصی بودهاند، اما نبود فرصتهای کاری، آنان را به دستفروشی و کار روزمزدی سوق داده است.
درآمد این گروه اندک و ناپایدار است. در بهترین حالت، عاید روزانهی آنان به 200 افغانی میرسد و در بسیاری از روزها حتا به این میزان هم نمیرسد. این درآمد ناچیز، نه از سر انتخاب، بلکه نتیجهی ناچاری است؛ تلاشی روزانه برای بقا که در آن، امنیت شغلی، حمایت قانونی و حتا حق ماندن در محل کار، همواره در معرض تهدید قرار دارد.
طالبان و سرکها
از زمان به قدرترسیدن طالبان در تابستان 1400، رابطهی این گروه با دستفروشان در سرکها و افرادی که در حاشیهی سرکها کار میکنند، بهگونهای فزاینده خشونتآمیز شده است؛ رابطهای که در مواردی به برخوردهای خونین نیز انجامیده است. طالبان دستفروشان را در اخلال در نظم شهری متهم میدانند و حضور گستردهی آنان را در کنار سرکها، یکی از مشکلات اصلی شهر گفتهاند. در مقابل، سرکهای کابل در بیشتر مناطق مملو از دستفروشانی است که برای تأمین حداقل معیشت، ناچار به اشغال همین فضاها هستند.
در نتیجهی این وضعیت، در سراسر شهر نوعی خشونت روزمره و فراگیر جریان دارد؛ برخوردهایی که تقریبا به بخشی ثابت از زندگی شهری تبدیل شده است. با وجود این، هیچیک از طرفین عقبنشینی نمیکنند. طالبان بر اجرای برداشت خود از نظم شهری پافشاری دارند و دستفروشان نیز، با وجود خطر ضربوشتم، بازداشت و ازدستدادن سرمایهی اندکشان، ناچار اند هر روز به سرک بازگردند. این تقابل مستمر، بنبستی را شکل داده است که در آن، خشونت تداوم مییابد و راهحل پایداری برای این وضعیت دیده نمیشود.
چمن حضوری و دستفروشان
در سه ماه اخیر، طالبان طرحی را روی دست گرفتهاند که بهگفتهی رفیع، براساس این طرح از بسیاری از دستفروشان مبلغی تا 20 هزار افغانی جمعآوری شده است. به این افراد وعده داده شده که در منطقهی «چمن حضوری» برایشان مکان دائمی در نظر گرفته خواهد شد تا بتوانند فعالیت خود را در آنجا ادامه دهند. این طرح بهعنوان راهحلی برای ساماندهی دستفروشان و کاهش حضور آنان در کنار سرکها مطرح شده است.
همزمان با این طرح میزان خشونت در سرکها افزایش یافته و برخوردها از سوی اعضای طالبان، هم با لباس شخصی و هم با لباسهای شبیه پولیس شهری، گستردهتر شده است. این افراد در نقاط مختلف شهر اقدام به جمعآوری اجباری دستفروشان از سرکها میکنند و در بسیاری موارد، این اقدامها با ضربوشتم و تهدید همراه است. در نتیجه، طرح وعدهدادهشده نهتنها به کاهش تنش منجر نشده، بلکه همزمان با آن، فشار و خشونت بر دستفروشان شدت بیشتری یافته است.
چمن حضوری یکی از شناختهشدهترین فضاهای باز و خاکی در قلب شهر کابل است. این منطقه در ناحیهی اول کابل، در دامنهی تپهی مرنجان و در نزدیکی ورزشگاه غازی موقعیت دارد و دریای کابل از حوالی آن میگذرد. ارگ ریاستجمهوری نیز در فاصلهای نه چندان دور از این محل قرار دارد. در یکدههی گذشته، این مکان محل برگزاری جشنهای استقلال، رژههای نظامی، کنسرتها و گردهماییهای بزرگ ملی بوده و کاربردهای ورزشی متعددی نیز داشته است.

شهرداری طالبان به دستفروشان وعدهی تأمین محل کار در چمن حضوری را داده است. براساس مشاهدات میدانی، با وجود وعدههای دادهشده، زیرساختهای لازم برای استقرار دستفروشان در چمن حضوری فراهم نشده است. در این محل امکانات اولیهای چون آب آشامیدنی، دستشویی و سرویسهای بهداشتی، و جایگاههای منظم و تعریفشده برای فروش وجود ندارد. در عمل، دستفروشان بدون برنامهریزی مشخص به این فضا هدایت شدهاند و با وضعیتی آشفته و بینظم روبهرو هستند. بهگفتهی دستفروشان، چمن حضوری از نظر اقتصادی نیز پاسخگوی نیاز آنان نیست. رفتوآمد مشتریان اندک است و فروش قابلتوجهی در این محل صورت نمیگیرد. بسیاری از مردم از رفتن به آنجا خودداری میکنند و در نتیجه، برای دستفروشان نه کار پایدار فراهم شده و نه امکان تأمین معیشت.
وضعیت در رسانههای طالبان
بعضی از دستفروشان همچنین ادعا میکنند که «طالبان در مواردی افراد وابسته به خود را بهجای دستفروشان معرفی میکنند» تا در برابر رسانهها از وضعیت موجود ابراز رضایت کنند. در حالی که بهگفتهی خود دستفروشان، نارضایتی در میان آنان گسترده و عمیق است. آنان تأکید میکنند که تصویر ارائهشده در رسانهها با واقعیت زندگی روزمرهیشان همخوانی ندارد و وضعیت کنونی، آنان را در شرایطی از فشار، تحقیر و بیپناهی رها کرده است.
رفیع میگوید: «ما دستفروشان روزمان با لت خوردن و توهین شدن پیش چشم زن و بچهی مردم میگذرد.» بهگفتهی رفیع، تحقیر، توهین و رفتارهای خشونتآمیز بخشی از برخوردهای روزمره شده است؛ رفتارهایی که شامل سیلیزدن، تیله کردن و تهدید میشود و کرامت انسانی آنان را بهطور آشکار زیر سؤال میبرد. این برخوردها نهتنها معیشت، بلکه حیثیت اجتماعی آنان را نیز هدف قرار داده و احساس بیپناهی را در میانشان تشدید کرده است.
عظیم نیز بهشدت ناراضی است. او میگوید که در این وضعیت، هیچ مرجع روشنی برای دادخواهی ندارند و صدایشان به جایی نمیرسد؛ «تلویزیونها و خبرنگاران با کمره و موبایل زیاد میآیند، ما گپ میزنیم، اما دیگران میگویند اصلا پخش نمیشود.» بهگفتهی او و دیگر دستفروشان، این رویدادها بازتابی در رسانهها پیدا نمیکند و امکان انتشار آزادانهی روایت آنان وجود ندارد.
فراتر از خشونت
اما ب.رستگار، جامعهشناس مقیم کابل، رفتار طالبان با دستفروشان را بخشی از رویکرد این گروه در مقابل مردم میداند. او میگوید: «وضعیت افغانستان برای همه روشن است. اقتصاد کشور فروپاشیده، بیکاری گسترده شده و بخش بزرگی از مردم برای تأمین نیازهای اولیهی زندگی با مشکل روبهرو هستند. همزمان، آزادیهای فردی و اجتماعی بهشدت محدود شده و امکان مشارکت مردم در تصمیمگیریهای عمومی از میان رفته است. در همین وضعیت است که کارکردهای عادی یک نظام سیاسی بهطور کامل مختل میشود و حکومت دیگر نقشی در بهبود زندگی شهروندان ایفا نمیکند. حکومت طالبان برای مردم نه کارکرد مادی دارد، به این معنا که قادر به ایجاد شغل، پیشرفت اقتصادی یا بهبود معیشت نیست، و نه کارکرد معنوی، مانند تأمین آزادی، رضایت خاطر و احساس تعلق اجتماعی. در نتیجه، سرکوب و خشونت به تنها ابزار حفظ قدرت تبدیل میشود. این خشونت نوعی مشروعیت مصنوعی برای نظام ایجاد میکند؛ مشروعیتی که نه از رضایت مردم، بلکه از ترس ناشی میشود. مردم مجبور به اطاعت میشوند. در واقع، حکومتی که فاقد کارکرد و پذیرش اجتماعی است، با تکیه بر زور میکوشد جای خالی مشروعیت را پر کند.»
خشونت طالبان و تحقیر دستفروشان در ملاءعام نیز به نظر این جامعهشناس، بخشی از برنامههای گروه طالبان است. او ادامه میدهد: «مردمی که بهدلیل فقر، بیکاری و نبود چشمانداز آینده، بیامید شدهاند، در صورت فراهمشدن فضا، میتوانند به اعتراض و تجمع روی آورند. از اینرو، حکومت طالبان میکوشد پیش از آنکه نارضایتی به کنش جمعی تبدیل شود، آن را در نطفه مهار کند. در ادامهی همین وضعیت، طالبان ناچار اند برای حفظ کنترل، از خشونت بهگونهای هدفمند استفاده کنند تا از شکلگیری کنش جمعی و تظاهرات مردمی جلوگیری شود. اعمال این خشونت در سرکها آگاهانه انتخاب میشود، زیرا سرک فضایی عمومی و قابل دیدن برای همه است. وقتی سرکوب در برابر چشم مردم رخ میدهد، ترس از سطح فردی فراتر میرود و به ترسی همگانی تبدیل میشود. این همگانیسازی ترس، به طالبان امکان میدهد بدون هزینهی سنگین سیاسی یا امنیتی، مانع شکلگیری اعتراضات گسترده شوند. در چنین چارچوبی، خشونت خیابانی نه فقط ابزار تنبیه، بلکه وسیلهای برای پیامرسانی است: پیامی که میگوید هرگونه کنش جمعی، پیش از شکلگیری، با زور پاسخ داده خواهد شد.»

در پایان روز، وقتی هوا تاریک میشود و هیاهوی برخوردها با طالبان فرو مینشیند، رفیع 54 ساله کار خود را نیمهتمام رها میکند. کراچیاش واژگون شده، بیشتر پالکهایی که خریده بود از بین رفته و عایدی قابل قبول در کار نیست. زخمی باز در خشکی پایش باقی مانده؛ زخمی که نه پانسمان شده و نه فرصتی برای رسیدگی به آن وجود دارد. او بیپول، خسته و خاموش، راه خانه را در پیش میگیرد. در آخر میگوید: «فردا باز هم میایم. این بار پیشتر ایستاد میشوم تا غافلگیر نشوم.»