سارا از پرتگاه برگشت تا بنویسد

اطلاعات روز
اطلاعات روز

عادله سنگلاخی

در اتاقی کوچک با یک پنجره‌ای رو به بیرون نشسته بودیم. نور ‌کم‌جان خورشید از پشت شیشه می‌تابید و روی چهره‌اش می‌افتاد؛ چهره‌ای رنگ‌پریده، آرام و اندکی لاغر. سارا، دختری که در یک خانواده‌ی فقیر در ولایت دایکندی به دنیا آمده، حالا سال‌ها است بار تجربه‌هایی را به دوش می‌کشد که او را زودتر از سن‌اش بزرگ کرده‌اند. پدرش دهقان و مادرش خانم خانه است. در نگاه نخست، شبیه کسی بود که مدت‌ها با خودش حرف زده و کم‌تر شنیده شده است. دستانش را روی زانو گذاشته بود و پیش از بیان هر جمله درنگ می‌کرد؛ گویی هنوز مطمئن نبود حرف زدن تا چه اندازه امن است.

وقتی شروع به صحبت کرد، تردید اولیه به ‌تدریج جای خود را به نوعی اطمینان آرام داد؛ اطمینانی که نه از هیجان، بلکه از تجربه می‌آمد. آنچه می‌گفت، صرفا قصه‌ی یک نفر نبود؛ روایت زندگی زنانی بود که میان رویا و حذف، راهی برای ماندن جسته‌اند.

سارا می‌گوید که همیشه با جامعه درگیر بوده است؛ با مجموعه‌ای از باورهای سخت‌گیرانه که تعیین می‌کرد یک دختر چگونه باید باشد، چه بپوشد، کجا بایستد و تا کجا حق رویا دیدن داشته باشد. روزهایی را به یاد می‌آورد که در جست‌وجوی کار بوده و به ‌جای پرسش از توانایی‌هایش، با قضاوت‌هایی روبه‌رو می‌شد که نه‌تنها او، بلکه خانواده‌اش را نیز نشانه می‌گرفت؛ «زمستان سال ۲۰۲۰ زمستان سردی بود. دنبال کار می‌گشتم، اما مردم به خانواده‌ام طعنه می‌زدند که من مصروف کارهای غیراخلاقی‌ام.»

به‌گفته‌ی خودش، این نگاه‌ها به‌ جای خاموش‌کردنش، در او نوعی سماجت ایجاد کرد؛ سماجتی که بعدها آن را مقاومت نامید.

سارا از دانشگاه کابل، از دانشکده‌ی صحت عامه فارغ شد. پدر و مادرش برای این‌که او بتواند درس بخواند، به دهقانی زمین‌های همسایه‌ها می‌رفتند و با دست‌های پینه‌بسته پولی می‌فرستادند تا هزینه‌ی تحصیل دخترشان تأمین شود. سارا می‌گوید هر بار که خستگی و تردید به سراغش می‌آمد، فکر دهقانی پدر و مادرش سر زمین مردم، او را وادار می‌کرد ادامه دهد. این فراغت برای او فقط یک مدرک نبود، پیوندی بود میان رنج خانواده و رویایی که قرار بود روزی به خدمت مردمش درآید. او می‌گوید که از همان سال‌ها آرزو داشت مدافع حقوق اطفال باشد و صدای کودکان افغانستان را به جهان برساند. پس از فراغت از دانشگاه، این آرزو او را به ولایت غور کشاند؛ جایی که به‌عنوان کارمند بخش محافظت از اطفال با سازمان یونیسف کار گرفت. این شغل برای او صرفا یک وظیفه‌ی اداری نبود، ادامه‌ی مسیری بود که ریشه در کودکی خودش داشت؛ «وقتی با اطفال کار می‌کردم، حس می‌کردم زندگی دوباره در من جان می‌گیرد. برای گرفتن حق‌شان، برای آموزش، و برای یافتن راهی که کودکان نان‌آور خانواده بتوانند از کارهای پرخطر دور بمانند، از جان مایه می‌گذاشتم.»

کودکی خود سارا آسان نبوده است. زندگی او از هفت‌سالگی میان مکتب و چوپانی تقسیم شده بود. او می‌گوید که صنف اول مکتب تا صنف ششم را در مؤسسه آموزش سریع به اتمام رسانده است. سارا پس از آغاز صنف هفتم، هر روز سه ساعت پیاده‌روی برای رفت‌وبرگشت به مکتب داشت و پس از آن، نیم‌روز را به چوپانی می‌گذراند. از کفشی یاد می‌کند که باید یک سال دوام می‌آورد؛ نه برای برانگیختن ترحم، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از فقر ممتدی که بی‌صدا در زندگی خانواده‌اش جریان داشته است. می‌گوید: «وقتی وارد حوزه‌ی محافظت از اطفال شدم، درد مشترکی میان خودم و کودکانی که با آنان کار می‌کردم، حس کردم.»

سارا از رویای ساختن پرورشگاه و مکتب برای کودکان بی‌سرپرست سخن می‌گوید؛ رویایی که اکنون یادکردن از آن، بیشتر شبیه تعهدی ناتمام و آرزوی دور است. با بازگشت طالبان، شرایط به‌ سرعت تغییر کرد. زندگی برای سارا به وضعیتی بدل شد که هر روز محدودتر می‌شد.

بااین‌حال، سارا می‌گوید که نزدیک به دو سال تلاش کرد به فعالیت‌هایش ادامه دهد. هرچند کارش در بخش محافظت از اطفال در غور را از دست داد، اما در بخش صحت محیطی سازمان یونیسف در ولایت بامیان مشغول به کار شد. فشارها اما پیوسته و فرساینده بودند: تذکر درباره‌ی پوشش، الزام داشتن محرم، محدودیت در برگزاری نشست‌های کاری و مداخله‌های مکرر؛ «طالبان به بهانه‌های مختلف ما را تحت فشار قرار می‌دادند.»

این وضعیت، به‌ تدریج چشم‌انداز او نسبت به آینده را تیره‌ کرد. در نهایت، زمانی که سارا دیگر امکانی برای رشد، کار و احساس امنیت نمی‌دید، تصمیم به ترک افغانستان گرفت. او به‌گونه‌ی غیرقانونی وارد پاکستان شد و اکنون در شهر کویته زندگی می‌کند. به‌گفته‌ی سارا، مهاجرت قرار بود آغاز جدید باشد؛ قرار بود سارا پس از اقامت کوتاه در پاکستان با کمک یک نهاد به کشور سومی مهاجرت کند اما پس از اسکان او در پاکستان، نهاد مسئول هرگز به تماس‌هایش پاسخ نداده است و این آغاز اما برای او شروع رنج‌ها و تجارب جدید بود.

دردهای آوارگی

«شب‌ها را با فکر به گذشته صبح می‌کنم؛ به آرزوهایی که ناتمام ماند، به کودکانی که فکر می‌کردم می‌توانم کمک‌شان کنم، و به مسیری که ناگهان قطع شد. گریه، بخشی از روزمرگی‌ام شده است.»

به‌گفته‌ی سارا، فشارهای روانی در این دوره به نقطه‌ای رسید که او دیگر نتوانست تحمل‌شان کند و دست به خودکشی زد؛ «آن‌قدر درمانده بودم که حتا ترس از مرگ هم مانع نشد.»

او می‌گوید که هم‌اتاقی‌اش به ‌موقع متوجه شد و او را به شفاخانه رساند. فاصله‌ی میان مرگ و زندگی کوتاه بود، اما به‌گفته‌ی او، همان فاصله، نگاهش را نسبت به زندگی دگرگون کرده است. سارا آن لحظه را تلخ‌ترین تجربه‌ی عمرش می‌داند؛ لحظه‌ای که فهمید خواستن مرگ، ناعادلانه‌ترین خواسته‌ای است که می‌توان از زندگی داشت؛ «بعد از نجات، نگاهم تغییر کرد. به این نتیجه رسیدم که باید زندگی کرد.»

پس از آن تجربه، سارا به نوشتن روی آورد؛ ابتدا برای خودش و سپس برای دیگران. با آموختن روزنامه‌نگاری، قلم به‌ تدریج برایش به ابزار بقا تبدیل شد. اکنون از همین راه کار می‌کند و زندگی‌اش را می‌گذراند.

نوشتن برای او فقط شغل نیست؛ شکلی از ایستادگی است. می‌گوید می‌خواهد با نوشتن از رنج کودکان، زنان و مردم افغانستان، چیزی به حافظه‌ی تاریخ اضافه کند تا نسل‌های آینده هنگام قضاوت، دچار فراموشی نشوند.

طالبان رویاهایش را از او گرفتند، اما نتوانستند مسیر او را متوقف کنند. سارا باور دارد که تغییر مسیر الزاما به ‌معنای باخت نیست؛ گاهی تنها راه ادامه دادن است. وقتی از امید سخن می‌گوید، صدایش آرام است، اما مطمئن؛ «ذهن انسان آخرین سنگر آزادی است؛ جایی که هیچ قدرتی نمی‌تواند آن را اشغال کند. انسان باید در این سنگر به توانایی‌هایش ارج بگذارد.»

او باور دارد که اکنون در همان سنگر ایستاده است.

«زندگی هر روز در این‌جا یک چالش است. دولت و مردمی که مهاجران افغانستان را به‌عنوان انسان قبول ندارند. افسردگی و ناامیدی که همه را در تنگنا و ناچاری قرار داده است. اما من تلاش می‌کنم بنویسم، بیاموزم و ادامه ‌دهم، با این باور که هیچ بن‌بستی در تاریخ بشر همیشگی نبوده و این فصل رنج نیز، هرچند طولانی، روزی به پایان خواهد رسید.»

سارا معتقد است که زنان و دختران افغانستان باید برای روزی آماده باشند که پس از سال‌ها محدودیت، دوباره امکان انتخاب داشته باشند؛ «همان‌گونه که هر پدیده‌ای در جهان نقطه‌ی پایانی دارد، روزی خواهد رسید که طالبان قدرت انحصار را از دست خواهند داد. زنان و دختران باید با استفاده از امکانات اندکی که در اختیار دارند، علم بیاموزند و برای فردای پس از این دوره آماده شوند.»

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه