حمیرا سیدزاده
ساعت هفت صبح است. روسریام را رو به آیینه مرتب میکنم. دستی به گوشهی شالم میکشم. مطمئن میشوم که موهایم بیرون نماندهاند. بند کشک جمپرم را بالا میکشم. هوا هنوز کمی خنک و مهآلود است. از در حویلی بیرون میزنم. جادهی خاکی زیر پایم مرطوب است؛ انگار شب گذشته باران آرامی باریده است. بند کیفم را روی شانهام جابهجا میکنم، به طرف دانشگاه راه میافتم. فقط دو روز مانده تا آزمون نهایی سمستر اول. قدمهایم را تندتر برمیدارم. ذهنم درگیر است، پر از حدس و تردید. شاید آزمون اول مبادی حقوق باشد یا نه، شاید ثقافت اسلامی. یا شاید هم تاریخ حقوق جزا.
آن لحظه نگاهم به پسربچهای میافتد. کنار جاده آرام قدم برمیدارد، دست در دست مادرش. پلکهایش سنگین اند، انگار هنوز کامل بیدار نشده است. برق چشمهای پفکردهاش، حالت صورت و موهایش، حتا راه رفتنش… چیزی در وجودش هست که مرا به یاد کودکیهای مصطفی میاندازد. چه عجیب، قلبم بیاختیار فشرده میشود. افکارم مرا چهارده سال به عقب میبرد. یاد آنروزها، بهخصوص صبح آن روز که هوا هنوز خنک بود. از آنسوی آشپزخانه، صدای آشنای مادرم در میان سکوت نیمهخواب خانه، آرام اما محکم میپیچید: «مرجان! بیدار شو، دیر میشه. مصطفی باید با من کلینیک برود.»
چشمانم نیمهباز به سقف دوخته شده بود. از گرمای پتو دل نمیکندم. دلم میخواست چند دقیقهی دیگر هم چشمانم را ببندم. اما صدای مصمم و پرهیاهوی مادرم برای دومینبار در اتاق پیچید. دیگر جای فرار نبود. پتو را کنار زدم. مادر همیشه زودتر از همه بیدار میشد. انگار صبح برای او آغاز یک نبرد بود. صداهایی که با عجله به در و دیوار میخوردند، همه نشانهی شروع یک روز تازه بود. پدر هم معمولا خیلی زود از خواب بیدار میشد، اما او در سکوت چای مینوشید و چند دقیقهای با افکارش خلوت میکرد. ولی من، بیدار شدن برایم سختترین بخش صبح بود؛ بهخصوص وقتی میدانستم باید باز هم به کودکستان بروم؛ جایی که بودنش را دوست داشتم، اما نه به اندازهی خانه.
مصطفی، برادر ششسالهام، با موهای آشفته و چشمهایی که هنوز خوابآلود بودند، با لبخندی شیطنتآمیز از اتاق بیرون پرید. سمت آشپزخانه دوید. همیشه پر از انرژی بود. برای او رفتن به کلینیک مثل رفتن به شهر بازی بود. آنجا دنیایی از صداها، ابزارهای عجیب و آدمهایی با چپن سفید بودند. طبق معمول، قرار بود مرا هم تا کودکستان ببرد؛ مثل هر روز. انگار هرکس مسیر خودش را داشت؛ پدر به محل کارش، مادر و مصطفی به کلینیک و من به کودکستان.
من از مصطفی یک سال کوچکتر بودم و برای همین هیچوقت مرا با خود به کلینیک نمیبردند تا مبادا از بلندیها بیفتم. ولی نبود مصطفی همیشه برایم حس خالی و عجیبی داشت. آنروز هم همان حس آشنا در دلم نشسته بود. اما انگار برایم عادی شده بود. روزی معمولی به نظر میرسید.
در کودکستان سرگرم بازی با زهرا و زینب بودم. آنان دوقلو بودند. صمیمیت میان ما بیشتر بود، اما با گذشت هر ثانیه، ذهنم پی مصطفی میرفت. میدانستم حالا در کلینیک کنار مادر است و مثل همیشه با اشتیاق به وسایل پزشکی نگاه میکند، با داکتران حرف میزند و از فضای آنجا لذت میبرد. اما انگار این بار فرق داشت.
وقتی ساعت چهار عصر با ترانسپورت کودکستان به خانه برگشتم، هنوز ساعتی نگذشته بود که مادر و مصطفی با عجله و چهرههایی نگران به خانه برگشتند. مادر آرام به من گفت: «مرجان! جان مادر نگران نباش. مصطفی فقط کمی حساسیت کرده، چیزی نیست. باید بیشتر مراقبش باشیم.»
اما چیزی در لحن و نگاه مادر بود که دلم را لرزاند. دانههای قرمز کوچکی روی پوست دست مصطفی بود؛ دانههایی که گویی با هر نگاه بیشتر میشدند. مادر نگرانتر از همیشه بود. پدر هم گفت این فقط یک حساسیت کوچک است. ولی مادر با چهرهی پریشان، چشمهای نگران و صدایی آرام اصرار کرد که بررسی دقیقتری شود، هرچند هنوز همه چیز شبیه یک حساسیت ساده به نظر میرسید. فردا صبح، بیدرنگ نزد داکتر متخصص امراض جلدی رفتند.
وقتی در را بستند و صدای پای مادر و مصطفی در پلهها گم شد، خانه در سکوتی سنگین فرو رفت. هنوز بوی چای تازهدم از آشپزخانه میآمد، اما گرمای صبحگاهی جای خودش را به خلاء داده بود. مصطفی که نبود، انگار گوشهای از خانه سرد شده بود.
پدر نیز نگران بود، ولی نمایان نمیساخت؛ مبادا من ناراحت شوم. دستم را گرفت و گفت: «جان پدر! امروز من تو را میبرم.»
راه کودکستان کوتاه بود، اما برای من بلندتر از همیشه گذشت.
صدای بچهها مثل همیشه در فضای کودکستان میپیچید، رنگها و خندهها در فضا جاری بود، اما من تنها تکهای از خودم را آورده بودم. تکهی دیگر، همانجا مانده بود؛ کنار مصطفی.
در دلم حس اضطراب پیدا شد. حس میکردم اتفاقی افتاده، نه آنقدر بزرگ که کسی فریاد بزند، اما آنقدر مهم که مادر دیگر لبخند نزند.
وقتی عصر به خانه برگشتم، چهرهی مادر رنگ نداشت. نگاهش پر از تردید بود؛ مثل کسی که بین گفتن و نگفتن گیر کرده باشد. خم شد، دستم را گرفت و با صدایی آرام گفت: «گوش کن عزیزم، داکتر میگوید این فقط آلرژی است. با گذشت یک هفته کاملا بهبود پیدا میکند. حتا دیگر لکهای هم روی دستش نمیماند.»
اما من چشمهای مادر را خوب میشناختم. آنجا، میان پلکهایی که سعی داشتند آرام بمانند، توفانی پنهان بود. مصطفی گوشهی اتاق نشسته بود و به انگشتانش نگاه میکرد. نه حرف میزد، نه مثل همیشه میخندید.
وقتی شب فرا رسید، خواستم به بستر خوابم پناه ببرم، ولی همین که آستین پیراهنم را بالا زدم تا دستانم را بشویم، نگاهم یخ زد. دانههایی قرمز و پراکنده، درست مثل دانههایی که صبح روی دست مصطفی دیده بودم، حالا روی پوست من جوانه زده بودند.
با دلهره دویدم سمت مادر. دلم میخواست همین حالا یکی بغلم کند و بگوید فقط یک خواب است. اما مادر، با همان چشمان خستهی همیشگیاش، نگاهم کرد. سعی کرد آرام باشد. لبخند زد، دستی به صورتم کشید و گفت: «این نیز یک حساسیت ساده است، جان مادر. نگران نباش. باید بیشتر مراقب باشیم.»
اما چیزی در نگاه مادر فرق داشت. گرچه لبخند میزد، اما گوشهی چشمانش تر بود. شاید خودش هم نمیدانست باید نگران باشد یا ما را آرام نگه دارد.
آن شب، پدر و مادر باهم کنارم نشستند و گفتند: «احتمالا این دانهها بهدلیل تماس غیرمستقیم با وسایل کلینیک به وجود آمده.»
وقتی نزد داکتر مراجعه کردیم، گفت: «این فقط حساسیت است. مقداری دارو دادهام، تا یک هفته دانهها خشک میشوند. حتا نشانش هم نخواهد ماند.»
وقتی برگشتیم خانه، مادر دستهایم را با تکههای پارچهی سفید و نازک پیچاند. انگار نمیخواست درد خارشی را که شبانه مرا زهرکش میکرد ببیند، یا شاید دلش نمیآمد دستان کوچکم زخمی بمانند؛ یا هم شاید نمیخواست با دست دیگرم آن دانهها را لمس کنم تا بیشتر شود. آن شب، با دستانی بسته و ذهنی پر از سؤال، چشمهایم را بستم. خوابم نمیبرد؛ نه بهخاطر دانهها، نه بهخاطر دردشان، بلکه بهخاطر آن حس مبهمی که هنوز نمیدانستم از کجا آمده و قرار است ما را به کجا ببرد.
اما درد واقعی نه آن دانههای ریز و سرخرنگ بود و نه خارشهای شبانه.
درد از نگاه دیگران بود.
نگاهی که چهار روز بعد، در کودکستان، دوستانم با من حرف نزدند، اما همه چیز را گفتند. بعد از آن، با اینکه دانهها را با پارچهی سفید پیچیده بودند تا پوشیده بمانند و حتا رو به بهبودی بودند و دیگر دردی نداشتند، من و مصطفی با خوشحالی بهسوی کودکستان راهی شدیم. وقتی وارد شدیم، لبخند روی لبم خشک شد. دوستانم، زهرا و زینب، که همیشه با هم بازی میکردیم، حالا یکییکی از کنارم کنار میرفتند. نگاهشان پر از ترس بود. انگار من هیولایی شده بودم که باید از او فاصله گرفت.
معلمم با صدایی آرام اما جدی گفت: «مرجان جان! بهتر است امروز از بقیه فاصله بگیری، فقط برای احتیاط.»
فاصلهای که اولتر از همه در دلم نشست.
شایعات مثل آتش در هیزم خشک میان مادران پیچید. ظهر، چند نفر از آنان با چهرههایی عبوس و نگران وارد کودکستان شدند. یکیشان با صدای بلند گفت: «اینها همان نیستند که بیماری دارند؟»
مادران آمدند که فرزندانشان را از من و مصطفی دور کنند. کسی نمیدانست، یا نمیخواست بداند، که این فقط یک حساسیت ساده بود. اما ترس، منطق را کور کرده بود.
در چشمزدنی، از یک کودک عادی به یک «دیگری» تبدیل شدم.
من و مصطفی تنها شدیم؛ بیدوست، بیهمبازی. حتا نزدیک شدن هم ممنوع شده بود. شنیدم که کسی زیر لب گفت: «شاید آبله میمون دارد.»
من فقط سکوت کردم. انگار حتا صدایم هم ممنوع بود.
آنروز، وقتی با اشک و خستگی به خانه برگشتیم، مادر با عجله به سمت ما آمد: «مرجان! مصطفی! چی شده؟»
نگاهش نگران بود، لبهایش میلرزید. چند ثانیه فقط سکوت کردم. مصطفی کنارم سرد و ساکت ایستاده بود، سرش خم و چشمهایش به زمین دوخته شده بود. من آرام گفتم: «هیچکس با ما بازی نکرد.»
مادر آهی کشید، دستی روی شانهام گذاشت و گفت: «من با معلمتان حرف زده بودم. برایش توضیح داده بودم که این فقط یک حساسیت است. عزیزم! مهم نیست مردم چی میگویند، تو به من باور کن. شما سالم هستید. هیچ بیماری خطرناکی ندارید.»
صدایش آرامم کرد، ولی هنوز چیزی در دلم میجوشید؛ زخمی ناپیدا که با کلمات خوب نمیشد.
بیشتر از یک هفته گذشت. دانهها رفتند، دیگر نشانی از آن نبود. نگاهها آرام شد. انگار هیچوقت اتفاقی نیفتاده بود.
ولی دیگر آن دختر پنجسالهی سفیدرو با گونههای سرخگون و موهای کوتاه مشکیای که به دور گردنم میافتاد، نبودم. حسی از پختگی در وجودم شعله کشید. فهمیدم که گاهی ترس، بیرحمترین بیماری است و نگاه دیگران میتواند زخمی بزند که دیگر هیچ دارویی درمانش نمیکند.