عادله سنگلاخی
صدای زهرا از آنسوی خط تلفن آرام است، اما سنگینی سالها رنج در آن پیدا است. گاهی درنگ میکند، نفس عمیقی میکشد و بعد ادامه میدهد؛ انگار هر جمله باید از لابهلای خاطراتی عبور کند که گفتنشان آسان نیست. در صدایش غصه هست، اما همزمان اراده برای ادامهدادن زندگی نیز در سخنانش احساس میشود.
زهرا از ولایت غور، ولسوالی پسابند است. او که حالا ۲۸ سال دارد، زمانی که هنوز هفتساله بود، پدرش را از دست داد. خودش واقعه را به درستی به یاد ندارد، اما به نقل از مادرش میگوید که پدرش هنگام کشتوکار للمی، توسط افراد مسلح به قتل رسیده است. مرگ پدر، نخستین شکاف عمیق در زندگی زهرا بود؛ شکافی که نهتنها نانآور خانواده را گرفت، بلکه کودکیاش را نیز ناتمام گذاشت. دو سال بعد، مادر زهرا در پی جنگها و خشونتهای مکرر خانوادگی ناچار شد دخترش را (به خواست خانوادهی پدری زهرا) ترک کند و خود به خانهی برادرش پناه ببرد. زهرا آن زمان تنها نُه سال داشت. از همان وقت، زندگی بسیار سخت زهرا در خانهی کاکایش آغاز شد.
«در خانهی کاکایم زندگی میکردم؛ غذای من همیشه غذای پسماندهی فرزندان کاکایم بود.»
از ۱۰ سالگی، مسئولیت چوپانی رمههای کاکا بر دوش زهرا گذاشته شد؛ کاری که بهگفتهی خودش، برای یک کودک ۱۰ ساله طاقتفرسا بود. پنج سال تمام، زهرا هر صبح زود با رمهها راهی کوه میشد و شب، با بدنی خسته و پاهایی کوفته به خانه بازمیگشت. تحمل تابستانهای سوزان و خزانهای سرد در تنهایی کوهستان، بخشی از زندگی روزمرهاش شده بود. زهرا میگوید که هیچوقت به یاد ندارد اسباببازیای داشته باشد یا کسی از او هرگز پرسیده باشد که خسته است یا نه.
در تمام این سالهای سخت، تنها دلخوشی زهرا دیدارهای کوتاهش با مادرش بود؛ دیدارهایی که سالانه فقط چند بار امکانپذیر میشد:
«کاکایم هر بار فقط دو روز اجازه میداد پیش مادرم بمانم. خانهی مامایم حدود یکونیم ساعت پیادهروی فاصله داشت. در آن دو روز، مادرم لباسهای پارهام را میدوخت و اگر میتوانست، چیزی برایم میخرید. بعد دوباره برمیگشتم به خانهی کاکایم.»
بهگفتهی زهرا، همان دو روز کوتاه، تمام سهم او از مهر مادری بود. وقتی از خاطرات کودکیاش میپرسم، بیشتر از گوسفندان حرف میزند تا آدمها.
در بهار ۱۵ سالگی، زندگی زهرا وارد مرحلهی دیگری از یک بحران متفاوت شد. کاکایش تصمیم گرفت او را به ازدواج مردی درآورد که تازه از ایران برگشته بود؛ مردی که زهرا اکنون حدس میزند حدود ۲۸ سال سن داشته است.
«من اصلا نمیدانستم ازدواج چهگونه چیزی است. وقتی آن مرد به خانهی کاکایم آمد، فکر کردم برای خرید گوسفند آمده است.»
فردای شبی که آن مرد خانه را ترک کرد، کاکایش به زهرا گفت که این شخص برای دیدن تو آمده و قرار است بعدا به خواستگاریات بیاید. تو باید با او ازدواج کنی. خبر خیلی زود در روستا پیچید و مادر زهرا نیز از ماجرا باخبر شد.
«در آنروزها، وقتی با رمهها در کوه بودم، مادرم آمد. خیلی گریه میکرد. پرسید که آیا این حرفها درست است یا نه.»
مادرش با این طرح آمده بود که اگر ماجرای ازدواج زهرا واقعا حقیقت داشته باشد، او را با خود ببرد و هر دو به هرات بروند. زهرا به مادر خود گفت که قضیه حقیقت دارد. اما زهرا نمیدانست که تصمیم رفتن به هرات با مادرش چگونه عملی خواهد شد؛ نه پولی در کار بود و نه امکاناتی. فقط ترس بود و امیدی مبهم. بااینحال، به تصمیم مادرش اعتماد کرد. مادر به او سفارش کرد تا لحظهی رفتن، هیچ مخالفتی با کاکایش نشان ندهد. قرار شد زهرا بهزودی نزد مادر خود برود. دو سه روز بعد، زهرا به بهانهی دیدار با مادرش از کاکای خود اجازه گرفت. پس از رفتن به خانهی مامایش، همراه با مادر و مامایش راهی هرات شدند.
دریچهای که به روشنی باز، اما دوباره بسته شد
سالهای نخست زندگی در هرات نیز برای زهرا آسان نبود. پس از سکونت در هرات، مادرش با وجود ضعف جسمانی، برای تأمین مخارج روزمره لباسهای مردم را میشست و خانهپاکی میکرد. در همان سالها، زهرا به کورس سوادآموزی رفت و خواندن و نوشتن آموخت. بعد از آن، تصمیم گرفت زبان انگلیسی یاد بگیرد. این تصمیمی بود که مسیر زندگیاش را بهسوی روشنی و گشایش تغییر داد. او با تلاشی فراوان انگلیسی آموخت و راه اشتغال را برای خود باز کرد. در آن زمان، مادر زهرا بهعنوان خدمه در یک مکتب خصوصی مشغول به کار شد و زندگی آن دو، با وجود دشواریها، به درجهای از ثبات و اطمینان رسید. در سالهای پایانی نظام جمهوری، زهرا در دو مرکز آموزشی زبان انگلیسی تدریس میکرد و ماهانه حدود ۳۰ هزار افغانی درآمد داشت؛ درآمدی که بهگفتهی خودش، زندگی نسبتا خوبی برای او و مادرش فراهم کرده بود.
اما با بازگشت طالبان، همه چیز فرو ریخت. اکنون زهرا تنها میتواند بهصورت آنلاین زبان انگلیسی تدریس کند؛ کاری که رونق چندانی ندارد و درآمد ناچیز حاصل از آن حتا هزینههای درمان مادرش را -که اکنون بیمار است- نیز تأمین نمیکند. از آنسو، آن ترسی که زهرا همیشه از انتقامجویی کاکایش داشت، حالا شدیدتر شده و او میترسد که کاکایش بتواند به کمک طالبان، زندگی را در کام او و مادرش تلختر کند؛ تلختر از آنچه اکنون هست. زهرا هنوز مجرد است و حالا نمیداند که زندگیاش از این پس به کدام راه خواهد رفت.