سارا عنان
معمول این است که اکثر حکومتهای جهان حملات انتحاری، مخصوصا بر اماکن عمومی و عبادی، را محکوم میکنند. پس از یک انفجار مرگبار در مسجد شیعیان در اسلامآباد، پایتخت پاکستان، که منجر به کشته شدن ۳۱ نفر و زخمی شدن بیش از ۱۶۹ نفر دیگر شد، نیز دولتهای جهان آن را به شدت محکوم کردند. آنچه در این میان نامتعارفتر به نظر میآمد این بود که وزارت خارجهی حکومت طالبان نیز در بیانیهای این عمل را «وحشتناک»، «نفرتانگیز» و «مغایر با اصول اسلامی و ارزشهای انسانی» خواند. این تضاد آشکار موضعگیری طالبان میان واقعیتهای میدانی و ژستهای دیپلماتیک، پرسش بنیادینی را مطرح میکند: چگونه گروهی که کارنامهی آن مالامال از طراحی و اجرای حملات انتحاری به مساجد، مدارس، دانشگاهها و مراکز غیرنظامی است، اکنون در جایگاه منتقد و محکومکنندهی تروریسم نشسته است؟
این موضعگیری در حالی اتخاذ شد که خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، بلافاصله اعلام کرد که مهاجم انتحاری آموزشهای خود را در خاک افغانستان دیده و چندین بار میان دو کشور تردد داشته است. طالبان اما با رد این اتهامها ادعا کردند که از خاک افغانستان هیچ تهدیدی متوجه همسایگان نیست.
نمایش حاکمیت از سوی یک گروه شورشی سابق
اتهامهای مقامهای پاکستانی دربارهی حملات اخیر، طالبان را در موقعیتی نوین قرار داد. این گروه که پیشتر برای پاکستان شبهنظامی بود، اکنون در قامت یک دولت حاکم، با رد این ادعاها، آنها را فرار رو به جلو و تلاشی برای پنهان کردن ناکامیهای امنیتی پاکستان خواند. طالبان با دفاع از به اصطلاح حاکمیت ملی، دقیقا از همان منطقی علیه پاکستان استفاده کرد که دولتهای پیشین افغانستان سالها به کار میبردند. این موضعگیری دفاعی، هرچند در عرصهی دیپلماتیک یک اقدام معمول به شمار میرود، اما در مورد طالبان عمق تناقض را به نمایش میگذارد. گروهی که تا دیروز مرزهای بینالمللی را به رسمیت نمیشناخت و «جهاد» را فراتر از جغرافیای ملی تعریف میکرد، اکنون برای دفاع از خود به مفاهیم مدرن دولت-ملت متوسل شده است. رژیم طالبان در حالی از اسلامآباد میخواهد مشکلات امنیتی خود را در داخل حل کند که خودشان برای دودهه، بهعنوان بزرگترین مشکل امنیتی افغانستان، از حمایتهای پیدا و پنهان همان همسایه برخوردار بودند.
این رویداد، در لایههای عمیقتر خود، پرده از یک واقعیت بزرگتر برمیدارد، و آن اینکه طالبان در تلاش اند تا با دو چهرهی متفاوت در دو صحنهی مجزا بازی کنند. در صحنهی بینالمللی، آنها میخواهند با محکوم کردن تروریسم، نمایش رفتار دیپلماتیک و استفاده از ادبیات حقوق بینالملل، خود را بهعنوان یک دولت عادی و قابل تعامل به جهان بقبولانند. اما در صحنهی داخلی، آنها نهتنها از جنایتهای گذشتهی این گروه عذرخواهی نکردهاند، بلکه با تقدیس فرهنگ انتحار، ادغام کندکهای استشهادی در ساختار ارتش و سرکوب هر صدای مخالف، به همان ماهیت ایدئولوژیک و خشونتآمیز خود پابند ماندهاند.
حافظهی جمعی و تناقض تاریخی
در افغانستان، جایی که زخمهای برجایمانده از حملات انتحاری طالبان هنوز تازه است، بیانیههای تسلیت طالبان بیش از آنکه حس همدلی ایجاد کند، یادآور مفاهیمی چون وقاحت سیاسی و فراموشی سازمانیافته است. مفهوم «حافظهی تاریخی پاکنشدنی» در اینجا به معنای پیوند ناگسستنی میان حال و گذشته است؛ جایی که قربانیان دیروز، بیانیههای امروز قاتلان خود را بهمثابهی نمکی بر زخمهای کهنه تلقی میکنند. حافظهی جمعی شهروندان افغانستان، که مملو از خاطرههای خونین مساجد ویرانشده، مکتبهای سوخته و بازارهای ازهمپاشیده است، این تناقض آشکار را درک میکند. محکومیت حمله به مسجد توسط گروهی که خود سنت انسانکشی در منبر و مسجد را نهادینه کرده، طنزی تلخ و ریاکارانه است.
برای درک کارنامهی سیاه طالبان، باید به سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۹۶ بازگردیم؛ سالهایی که در مزار شریف، بامیان و میرزا اولنگ، هزاران غیرنظامی هزاره را با هدف پاکسازی قومی و مذهبی قتلعام کردند. در طول دودههی جمهوریت نیز، طالبان نهتنها مخالف نظامی دولت افغانستان بودند، بلکه خونینترین حملات تروریستی را علیه غیرنظامیان به اجرا درآوردند. دانشگاه کابل در سال ۱۳۹۹ شاهد یکی از وحشتناکترین حملات بود. مراکز آموزشی در غرب کابل، مکتب سیدالشهدا در منطقهی دشت برچی، مسجد جامع هرات و دهها هدف غیرنظامی دیگر، همگی گواهان سیاست منظم و سیستماتیک طالبان در هدف قرار دادن شهروندان بیدفاع بودند. این حملات نه در خلاء، بلکه در چارچوب یک استراتژی مشخص برای ایجاد رعب و وحشت و تضعیف روحیهی جامعه صورت میگرفت. این کارنامهی سیاه، سندی انکارناپذیر از ماهیت واقعی طالبان است؛ گروهی که میان گفتار دیپلماتیک امروزش و کردار خشونتبار دیروزش، فاصلهای به عمق یک تاریخ جنایت وجود دارد.
آنچه رفتار و رویکرد گذشتهی طالبان را از درگیریهای نظامی متمایز میساخت، انتخاب عمدی اهداف غیرنظامی و استفادهی گسترده از عاملان انتحاری بود. طالبان نهتنها از این شیوه استفاده میکردند، بلکه آن را بهعنوان بخشی از هویت نظامی و ایدئولوژیک خود ارتقا دادند. واحدهای ویژهای تحت عنوان «کندکهای استشهادی» تشکیل شد که اعضای آنها برای انجام عملیات انتحاری آموزش میدیدند و در ساختار رسمی طالبان جایگاه ویژهای داشتند.
نهادینهسازی فرهنگ انتحار
طالبان پس از به قدرت رسیدن در آگست ۲۰۲۱، نهتنها از گذشتهی خونین خود فاصله نگرفتند، بلکه اقدامهایی انجام دادند که نشان داد انتحار همچنان بخشی از هویت سازمانی آنان است. در یکی از نمادینترین حرکتها، سراجالدین حقانی، وزیر داخلهی این گروه که خود سابقهی طولانی در سازماندهی حملات انتحاری دارد، در مراسم رسمی از خانوادههای عاملان انتحاری تقدیر کرد. این مراسم که در حضور رسانههای دولتی برگزار شد، پیام روشنی داشت: طالبان همچنان اعمال انتحاری گذشته را افتخار میدانند و کسانی که جان خود را در این عملیات از دست دادهاند، در نظر آنها قهرمان اند.
فراتر از تقدیر نمادین، ادغام «کندکهای استشهادی» در نیروهای ویژه، این تناقض را پیچیدهتر ساخت. این واحدها که در دوران جنگ برای انجام عملیات انتحاری علیه نیروهای دولتی و بینالمللی فعالیت میکردند، اکنون بخشی از ارتش و پولیس طالبان هستند. علاوه بر آن، نمایش نمادین «بشکههای زردرنگ» (که در دوران جنگ برای جاسازی ماینهای کنارجادهای استفاده میشد) در رژههای نظامی و مشاعرههای رسمی، نشاندهندهی آن است که طالبان نهتنها از خشونت گذشتهی خود شرمگین نیستند، بلکه آن را بهعنوان ستون فقرات هویت سیاسی خود حفظ کردهاند.
این نهادینهسازی خشونت برای رژیم طالبان دو هدف راهبردی دارد. نخست، بازدارندگی داخلی؛ حضوری دائمی برای یادآوری اینکه رژیم در استفاده از خشونت هیچ خط قرمزی ندارد. هدف دوم اما عمیقتر است: تربیت نسلی که از کودکی با مرگ تقدیسشده بزرگ میشود.
جنگ طالبان با قلم و آگاهی
ممنوعیت سیستماتیک آموزش دختران بالاتر از صنف ششم و انسداد درهای دانشگاهها بهروی زنان، در لایههای عمیقتر خود، تداوم همان منطق انفجاری و انتحاری گذشته است، اما این بار با تغییر ماهیت؛ از مواد منفجره به ابزارهای صلب قانون و تعابیر سختگیرانه از شریعت. قربانیان این رویکرد جدید نه در یک لحظه، بلکه به تدریج حذف میشوند؛ دخترانی که از مکتب بازمیمانند و نسلی که دیگر آیندهای برای خود متصور نیست. طالبان با استفاده از اقتدار حاکمیتی، هویت و آگاهی نیمی از جامعه (زنان) را هدف قرار دادهاند تا با حذف عامدانهی زنان از چرخهی آموزش و توانمندشدن، ثبات ایدئولوژیک خود را در بستر یک جامعهی تکبعدی و فاقد پویایی فکری تضمین کنند.
رژیم طالبان، با درک این واقعیت که آگاهی نسل جوان و شکوفایی استعدادها بزرگترین تهدید علیه دگماتیسم مذهبی و حاکمیت استبدادیشان محسوب میشود، عامدانه مسیر خردگرایی را مسدود کرده است. در این دستگاه فکری، مضامین علمی و دانش روز که پیونددهندهی افغانستان به جهان است، به حاشیه رانده شده و جای خود را به متون افراطی دادهاند که هدفشان مهندسی معکوس ساختار فکری جامعه است. این گروه در پی آن است تا خروجی نهادهای آموزشی نه افراد با مهارت و کاربلد، بلکه سربازانی مطیع و تودههایی مسلوبالاختیار باشند که تنها برای تداوم چرخهی خشونت تربیت میشوند. ذبح تفکر نقادانه در پای سفرهی تعصب، ابزاری است تا از ظهور هرگونه پرسشگری که مبانی مشروعیت این گروه را به چالش بکشد پیشگیری شود و جامعه در یک بنبست فکری دائمی برای بازتولید قدرت لایزال آنها باقی بماند.
در لایهی عملیاتی این استراتژی، مدارس دینی تحت نظارت جناحهای تندرو بهمثابهی نیروهای ایدئولوژیک عمل میکنند که در آنها مفاهیمی چون «شهادتطلبی» (با تفسیر طالبانی) بهعنوان تنها مسیر سعادت اخروی تزریق میشود. این نهادها با ایزوله کردن کودکان و نوجوانان از دنیای آزاد، آنها را در محیطی پرورش میدهند که در آن تقدسبخشی به اسلحه و جلیقهی انتحاری، والاترین ارزش اجتماعی و اخلاقی تلقی میشود. این نسل جدید که از ابتداییترین حقوق انسانی و آموزشی محروم مانده، تحت تأثیر شستوشوی مغزی سیستماتیک، جهان را صرفا از دریچهی دوقطبی «دارالاسلام» و «دارالحرب» میبیند. در آیندهی نه چندان دور، برای این جنگجویان در حال رشد، انتحار نه یک عمل تروریستی و جنایتکارانه، بلکه فریضهای مقدس و یگانه راه گریز از فقر و فلاکت دنیوی بهسوی بهشت موعود ترسیم میشود.
فقه سیاسی و استاندارد دوگانه در تعریف تروریسم
بررسی رفتار طالبان نشان میدهد که فقه، در دستگاه فکری این گروه، نه یک چارچوب ثابت دینی، بلکه ابزاری سیاسی است. مفاهیمی که باید بر پایه متون و اصول روشن تفسیر شوند، بسته به نیازهای حاکمیتی تغییر معنا میدهند. این گروه حملات انتحاری خود را -حملاتی که در دودههی گذشته جان هزاران غیرنظامی را گرفته- «عملیات استشهادی» مینامند و برای آن مشروعیت دینی قائل میشوند. اما زمانی که همین شیوه از سوی دیگر گروههای همفکر و رقیب به کار گرفته میشود، همان عمل با واژههایی چون «فتنه» یا «اعمال خوارج» محکوم میگردد. این تفاوت در نامگذاری تصادفی یا صرفا مذهبی نیست، بلکه بخشی از یک محاسبهی سیاسی است. طالبان با این رویکرد، حق تعریف خشونت مشروع را بهطور کامل در انحصار رهبری خود نگه میدارند و هر کنش مسلحانهای را که بیرون از این چارچوب انجام شود، فاقد مشروعیت دینی معرفی میکنند.
در عمل، دو ابزار اصلی از سوی طالبان برای تثبیت این انحصار به کار گرفته میشود. نخست، محدود کردن صدور فتوا به رهبر گروه که از او با عنوان «امام مفترضالطاعه» (رهبر طالبان) یاد میشود. دوم، استفادهی هدفمند از برچسب «خوارج» برای حذف همفکران و رقبایی که از همان تاکتیکهای جنگی استفاده میکنند، اما خارج از ساختار قدرت طالبان قرار دارند.
از همین جهت، این رویکرد ابزاری در «اصولنامهی جزایی» جدید طالبان که بهتازگی نهایی شده، به وضوح بازتاب یافته است. در این قانون، مخالفان سیاسی و نظامی طالبان رسما «باغی» نامیده شده و حکم قتل آنها بهعنوان یک فریضهی دینی صادر شده است. مقامهای این گروه، با دفاع قاطع از این قوانین، منتقدان را به چالش کشیده و مدعی شدهاند که هرگونه مخالفت با این احکام، مخالفت با قرآن و مذهب حنفی است.
سخن آخر
دوگانگی طالبان در تقبیح دیپلماتیک تروریسم و تقدیس داخلی انتحار و خشونت، نه یک تناقض اتفاقی، بلکه جوهرهی ساختاری این گروه برای بقا است. این پارادوکس، از یکسو ابزاری است برای فریب جامعهی جهانی جهت کسب مشروعیت و از سوی دیگر، در داخل، وسیلهای برای حفظ انسجام ایدئولوژیک نیروها و افزایش ارعاب علیه مخالفان و شهروندان. مقامهای این گروه، با زبانی لرزان، انتحار و ترور را در فضای بیرون از کشور محکوم میکنند، اما با دستی دیگر، عاملان آن را در داخل به جایگاه قهرمان مینشانند.
با این همه، حقیقت آن است که آیینهی خونین تاریخ، نهتنها گذشته، بلکه آیندهی تاریک این رویکرد را نیز بازتاب میدهد. تا زمانی که طالبان با تصویر واقعی خود در این آینه روبهرو نشوند و از تقدیس مرگ دست نشویند، افغانستان در بنبست انزوای جهانی و چرخهی بیپایان ویرانی گرفتار خواهد ماند؛ چراکه دیگر نه جهان و نه شهروندان زخمخوردهی افغانستان، فریب این نمایشهای دوگانه و فریبکارانه را نخواهند خورد.