نویسنده: ا. پورپامی ردفر
چند سال پیش، نویسندهی تاجیکستانی، کتابی بهنام «خراسان اینجاست» نوشت. این کتاب، در گونهی خود، بازخوانی میراث یک ملت است. اگرچه این کتاب شعر است، اما عنوان آن آشکارا چیز دیگری را میگوید. این کتاب، در تلاش پیوند زدن گذشته و حال است؛ پیوندی که هویت جدید را با سرزمین کهن میبندد. این تلاش، تلاشی برای بازخوانی نو از تاریخ و سرزمین کهن، تلاش نو از سوی نخبگان فرهنگی تاجیک است.
خراسان، از واژهی پهلوی میآید که به معنای «برآمدگاه خورشید» است. این سرزمین، به بخشهای شرقی ایرانشهر ساسانی گفته میشد. در دوران اسلامی، این سرزمین، به گشایش و کاهش پادشاهیهای ساکن در آن وابسته بود؛ به این معنا که هرگاه پادشاهی گسترش مییافت، این سرزمین نیز گسترش مییافت. از اینجا است که خراسان را در این دوره میشود به دو نام بررسی کرد: یکی «خراسان خاص» که جغرافیای آن در کتاب «حدود العالم» آمده است و دیگری «خراسان عام» که قلمرو آن شامل قلمرو سیاسی حاکمان آن میشد.
کسانی که شهرهای فرارود را شامل در سرزمینهای خراسان میدانند، خراسان را در چارچوب خراسان عام نام میبرند. شهرهای فرارود در زمان سامانیان (۲۶۱-۳۸۹ ه.) جزو خراسان شمرده میشد؛ زیرا نشستگاه سامانیان بلخی در بخارا بود. چون خراسان نیز در سایه آنان بود، آنان را «میر خراسان» میگفتند. در اینجا، قلمرو سیاسی خراسان مطرح بوده است.
چرا تاجیکان تاجیکستان به هویت خراسانیشان اشاره میکنند؟ این پرسش را باید در گسترهی هویت سیاسی نو تاجیکان تاجیکستان و افغانستان کاوید. از آنجایی که تاجیکستان کشور جدید است، برای ساختن و یافتن بنیادهای تاریخی و هویت ملی خود، نیازمند پیوند زدن خود با گذشتهاش است. از سوی دیگر، نام و جغرافیای سیاسی کشور جدید تازه است. در دوران کهن بهنام فرارود/ماوراءالنهر و در دوران متأخر بهنام ترکستان یاد میشد. این کشور برای هویت تاریخی خود، نیازمند یک پشتوانهی تمدنی و تاریخی بود. برای همین، تاجیکستان با محوریت زبان و فرهنگ پارسی، کوشید خود را با ریشههای کهن خراسان پیوند زند. آنچه که این پیوند را ناقص کرد، نبود شهرهای بخارا و سمرقند در خاک کشور جدید بود؛ شهرهایی که کانون زبان و فرهنگ فارسی در فرارود بود. نخبگان تاجیک آن را شهرهای تاریخی تاجیکان میخوانند.
در بخارا و سمرقند، کشور جدید اوزبیکستان، با نگاه تنگ نژادی، نخواست خود را با میراث کهن پیوند زند و وارث فرهنگ فارسی و تاریخ سامانی شود. به اینسبب، شهرهای بخارا و سمرقند تنها توانست نام و آوازهی کهنشان را نگه دارند. زبان فارسی در آنجا کمرنگ شد. این داغ در دل تاجیکان ماند که چگونه اشتباهی به این بزرگی کردند. دیگر پارسیزبانان نیز جز افسوس چیزی نداشتند؛ افسوسی که گاه برای بخارا است و گاه برای شاهجهانآباد و قونیه و گنجه.
واقعیت امر این بود که تاجیکان توانایی گزینش و گرفتن شهرهای دلخواه خود را نداشتند. با پرنفوس شدن ترکتباران و قدرتگیریشان، کسانی که فارسیزبان بودند -که حالا تاجیک نام گرفتهاند- قدرت سیاسی خود را از دست دادند. وانگهی، آنان در سایه روسان، متوجه میراث فارسیشان نبودند یا کمتر به آن تمرکز میکردند. با گسترش نیروی روس در آسیای میانه، ترکزبان و فارسیزبان وادار به فرمانبرداری از آنان شدند. در این حالت، مردمان آسیای میانه قدرتی نداشتند تا از سرزمینهای خود پاسداری کنند؛ چه برسد که تهدید و هرم فشار برای دیگران باشند. آخرین امیر بخارا، با حال زار به کابل آمد و در همینجا درگذشت. با مرگ او، طومار حکومتهای خودمختار در آنجا درنوشته شد.
پس از استقلال تاجیکستان از اتحاد جماهیر شوروی (۱۳۷۱ ش.) این کشور، برای تعریف جایگاه منطقهای و تمدنی خود، نیاز دید که دست به برخی کارها بزند. یکی همین زنده کردن هویت فارسیزبان بودن آنان بود؛ اما این روند نیز مشکل داشت. بزرگترین مشکلش این بود که فارسیزبانان تاجیکستان نمیتوانستند خط نیاکان پارسیگوی خود را بخوانند. دولت برای اینکه بتواند جایگاه فرهنگی خود را تثبیت کند، کارهای فرهنگی را در اولویت قرار داد. با این کار، هم میخواست روند برگشت به گذشته را آسان کند و هم میراثدار فرهنگ و زبان فارسی در آسیای میانه شود. توزیع یک جلد «شاهنامه» در هر خانه، یکی از کارهای فرهنگی بود که برای همین منظور اجرا شد.
اینها را گفتم تا بر پیشزمینههای ایدهی خراسانخواهی پرتوی بیفکنم. چنانکه خواندید، این ایده، برآمده از مسألهی هویت تاریخی کشور تازهبنیاد تاجیکستان بود. در اینجا، منظور از «خراسانخواهی» کشوری برای تاجیکان است؛ یعنی خراسان همچون کشور تاجیکان، کشوری که از آنِ تاجیکان و دارای پیشینهی تاجیکی است. در افغانستان، تاجیکان هیچگاه نگاه خراسان بهعنوان کشور تاجیک را نداشتهاند. نخبگان فرهنگی تاجیک چون استاد خلیلی، بیتاب، قاری عبدالله، غبار و… نیز نخبگان سیاسی چون محمدحسین مستوفیالممالک، حبیبالله کلکانی، برهانالدین ربانی، احمدشاه مسعود، ببرک کارمل -اگرچه او را کشمیری گفتهاند- هیچکدام چنین بینشی نداشتند. اینان نهتنها آن بینش را نداشتند، که همه در صف مخالف بودند. احمدشاه مسعود، همانند یک ملیگرای افغان، دولت فدرال را مانند تجزیهی کشور میدانست. بسیاری از این نخبگان، در هوای حکام افغان دم میزدند. غبار برای افغانان تاریخ مینوشت. برای آنان، در سایه سلطنت افغانان بودن، همانا حفظ جایگاه قومی و سیاسیشان بود. از همینرو بود که پدر، وزیر خزانهداری حبیبالله بود و پسر، ملکالشعرای دربار ظاهرشاه. شاید صدیق فرهنگ و طاهر بدخشی را در این میان بتوان مستثنا کرد. با آنهم، بدخشی تنها از «ستم ملی» سخن گفت و خواهان کشور تاجیکانه نشد.
خراسانخواهی در افغانستان
از چه زمانی، پدیدهی خراسانخواهی به تاجیکان افغانستان سرایت کرد؟ شاید پاسخ قطعی به این پرسش نباشد؛ اما آن زمان که دولتی مستقل در مرزهای شمالی پدید آمد که به هویت تاجیکی خود میبالید، این ایده کمکم در میان نخبگان تاجیک افغانستان رخنه کرد. حالا میتوان گفت که خراسانخواهی، پیوند نزدیک به استقلال تاجیکستان دارد. در همانهنگام، مجاهدان در افغانستان بر جمهوری دموکراتیک پیروز شدند. با به تخت ریاستجمهوری نشستن برهانالدین ربانی و برافراشتن پرچم شورای نظار بر بام ارگ، تاجیکان روحیه گردانش یک کشور مستقل را پیدا کردند. آنان به این نتیجه رسیدند که میتوانند کشوری را رهبری کنند. برای نخبگان باستانگرای این برهه، یک ایدهی دیگر نیز آفریده شد. آنان ایدهی یک کشور خراسان را پیش خود ساختند. این شد که تاجیکان کمکم روایت خود را از تاریخ گفتند. اگرچه هنوز هم بخش بزرگی از آنان به روش کهن پابند اند، اما گروه خراسانخواه نیز برای خود نامونشانی کمایی کردهاند.
تا اینجا فرآیند پدیدار شدن ایدهی خراسانخواهی را در میان تاجیکان بررسی کردیم. اکنون باید بپرسیم که آیا خراسانخواهی، تنها یک جنبش تاجیکانه است؟ اگرچه ممکن است واژهی جنبش خیلی درست نباشد، اما اگر آن را گرایش نخبگان بهسوی یک ایده بگیریم، میتواند درست باشد. در اینجا باید دو برداشت را از هم تفکیک کنیم. یکی، برداشت خراسانخواهی همان جنبش یا خواست تاجیکان است که آرزو دارند یک کشور مستقل برای خودشان داشته باشند. دیگری، خراسان را نه برای کشور مستقل تاجیکان، که کشوری برای همه میخواهند.
بسیاری، همین برداشت نخست را دارند و شاید بخشی از تاجیکان نیز همان را بخواهند و در خیالشان بپرورانند. در این برداشت، مشکلات فراوان است. نخست اینکه خراسان مساوی با تاجیکستان نیست؛ یعنی کشوری فقط برای تاجیکان با تاریخ و فرهنگ تاجیکی. چنین چیزی واقعیت ندارد. دوم، کسی از دیگر قومها از این ایده حمایت نمیکند. سوم، هیچگاه چنین چیزی در کشور چندقومی که دارای پراکندگی جغرافیایی باشد، ممکن نیست.
اگر خراسانخواهی، گفتمانی باشد که کشور آزاد و آباد و پیشرفته و مرفه میخواهد، این را اکثریت مردم کشور میپذیرند. در اینجا، خراسانخواهی «بدیل» سیاسی و فرهنگی و اقتصادی برای افغانستان است. در این برداشت، خراسان فقط کشور تاجیکان با پیشینهی تاجیکی نیست، بلکه کشور تمام قومهای کشور است. این ایده که خراسان میتواند پایسنگ ساختن «ملت» را بگذارد و ارزشهای همگانی بیافریند، ایدهی فرخنده است. در گذشته، هزارهها و تاجیکان و افغانان و ترکان و بلوچان و… همگی خود را باشندگان خراسان میگفتند. اگر ایدهی «بازگشت به خراسان»، بازگشت به تنوع قومی و هویتی باشد، به برچیدن ملیگرایی قومی خواهد انجامید. در اینجا، برداشت دوم از خراسانخواهی برابر برداشت یکم قرار میگیرد. ملیگرایی قومی تاجیک همان اندازه پندار و پوچ است که ملیگرایی افغان و ملیگرایی ترک و ملیگرایی هزاره. برای رسیدن به ملت، باید از ملیگرایی قومی گذر کرد.
در چنین برداشتی از خراسانخواهی، میتوانم با قاطعیت بگویم که خراسانخواهی نهتنها گفتمان تاجیکانه، که گفتمانی مقبول در میان مردمان دیگر افغانستان، از جمله هزارهها، نیز هست. احزاب سیاسی مطرح و نویسندگان و فعالان سیاسی و دانشگاهی به نام هزارهها، از ایدهی فدرال، کشور همگانی، ارزشهای همگانی، حقوق شهروندی، آزادی سیاسی، عدالت و سهم عادلانه در مشارکت سیاسی و… دفاع میکردند/میکنند. اینان ارزشهای یک ساختار جایگزین است که در خراسانخواهی تبلور یافته است.
شاید کسی از من بپرسد، وقتی میگویید خراسانخواهی گفتمان هزارهگی نیز هست، چرا این ایده در میان هزارهها پدید نیامد یا اگر آمد، کمرنگ بود/است؟ هرچند پیوند ژرف فرهنگی-زبانی و سرزمینی هزارهها با خطهی خراسان و خراسانیان، بیگمان آنان را در شمار یکی از پرشمار میراثداران آن قرار میدهد، باید گفت که تنوع روایتهای تاریخی در میان هزارهها تا کنون مانع از آن بوده که آنان بر محور ایده یا هویت خراسان به توافقی کلی برسند. اما با فرصتی که هزارهها در چند دههی اخیر دست یافتند، در تلاش بازگویی روایت تاریخ کهن خود هستند که در آن تأکید بر بومیبودگی خود هویدا است. با تکمیل این روند، دیری نخواهد پایید که هزارهها نیز پرچمداران خراسانخواهی شوند و در کنار هموطنان تاجیک و اوزبیک و بلوچ و افغان و قرغیز و ترکمن و عرب و… برای رهایی از بنبست کنونی به این «طرح نو» یاری برسانند.