کبرا دوباره هموطن طالبان شد

اطلاعات روز
اطلاعات روز

عادله سنگلاخی

به کبرا در یک پس‌ازچاشت سرد زنگ زدم. صدایش از آن‌سوی خط آرام اما سنگین است؛ گویی سال‌ها خاطره‌ی فشرده در سینه دارد و حالا می‌خواهد آن‌ها را آهسته‌آهسته بازگو کند. کلماتش از پشت تلفون گاهی لرزان می‌شوند، به‌ویژه زمانی که از رنج‌هایی می‌گوید که هنوز هم ادامه دارند. او اکنون در خانه‌ی اجاره‌ای در مرکز ولایت سمنگان با پدر و مادرش زندگی می‌کند.

کبرا حدودا ۳۳ ساله است. روایت او داستان زنی است که دو بار سقوط نظام سیاسی را تجربه کرده است.

کبرا سه‌ساله بود که طالبان برای نخستین‌بار در سال ۱۳۷۵ بر افغانستان مسلط شدند. او از آن روزها چیز زیادی به یاد ندارد، اما روایت‌های مادرش آنچنان زنده و تکرارشونده بوده که گویی بخشی از حافظه‌ی شخصی خودش شده است.

مادرش برایش گفته بود که تنها پسرش در شهر مزار شریف، در وسط جاده در منطقه‌ی علی‌چوپان -محل زندگی آنان- توسط طالبان کشته شد. «من یک برادر داشتم و او تنها امید خانواده‌ی ما بود.»

جسد برادر کبرا دو روز روی سرک مانده بود، زیرا خانواده از ترس حمله‌ی طالبان جرأت نداشتند برای برداشتن آن بیرون شوند. مادر کبرا بارها گفته بود: «طالبان وقتی مزار شریف را گرفتند به مردم هزاره دستور دادند یا سنی شوند یا از افغانستان کوچ کنند، در غیر آن کشته خواهند شد. وقتی برادرت را کشتند، دیگر چیزی برای ماندن نداشتیم.» حادثه‌ای که به‌گفته‌ی کبرا، دلیل کوچ خانواده‌ی‌شان شد؛ کوچ اجباری به‌سوی سرنوشت نامعلوم.

خانواده‌ی کبرا در همان سال نخست حاکمیت طالبان افغانستان را ترک کردند. خروج آنان از افغانستان به‌گونه‌ی قاچاقی انجام شد. خانواده در دل تاریکی شب، با کم‌ترین وسایل ممکن و دل‌های پر از اضطراب، راهی مرز شدند. بااین‌حال، برخلاف بسیاری از روایت‌های پرخطر، آنان هنگام عبور از مرز در آن شب با محدودیت یا برخورد خشونت‌آمیز روبه‌رو نشدند. کبرا به نقل از پدرش می‌گوید در سالی که طالبان برای بار نخست بر افغانستان حاکم شده بودند، دولت ایران برای ورود مهاجران افغانستانی محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌ی امروزی را اعمال نمی‌کرد و هر روز موج بزرگی از مهاجران وارد ایران می‌شد.

عبور آنان بیشتر با اندوه و نگرانی درونی همراه بود تا مانع بیرونی. آنان از مرز گذشتند و به‌باور کبرا، همین عبور سرآغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌شان شد. پس از ورود به ایران، خانواده در شهر ورامین ساکن شدند و در خانه‌ی صاحب‌کار ایرانی پدرش زندگی می‌کردند. خانه‌ای که گوشه‌ای از آن را به آنان داده بودند؛ اتاق کوچکی با فرش کهنه و وسایل اندکی.

کبرا می‌گوید: «پدرم روزها در زمین‌های زراعتی کار می‌کرد و شب‌ها به ساختمان‌سازی می‌رفت. او دو شیفت کار می‌کرد و گاهی آن‌قدر خسته به خانه برمی‌گشت که حتا توان غذا خوردن نداشت.»

مادرش نیز در همان خانه برای صاحب‌کار کار می‌کرد؛ ظرف می‌شست، لباس می‌شست و کارهای خانه را انجام می‌داد؛ « با این‌که مادرم کار زیاد انجام می‌داد اما دستمزد بسیار اندکی داشت.»

کبرا می‌گوید: «با این‌که ما از افغانستان کوچ کرده بودیم، اما پدر و مادرم در تمام عمر سوگوار برادرم بودند و هنوز هم هستند.»

پس از حدود سه سال زندگی در ایران، خانواده‌ی کبرا کارت‌ آمایش برای ادامه‌ی اقامت در آن‌جا را دریافت کردند و کبرا در سال ۱۳۷۸ توانست با پرداخت شهریه وارد مکتب شود. او در میان شش خواهر کوچک‌ترین عضو خانواده بود. 

پدرش بعدها حرفه‌ی کاشی‌کاری را یاد گرفت و دهقانی را کنار گذاشت تا درآمد بهتری داشته باشد. خانواده پس از نزدیک به هشت سال زندگی در ورامین، در سال ۱۳۸۲، زمانی‌ که کبرا در صنف پنجم مکتب بود، به شهر مشهد نقل مکان کردند؛ شهری بزرگ‌تر با زندگی پیچیده‌تر و در عین حال با نگاه‌های سنگین‌تر نسبت به مهاجران افغانستان. جایی که به‌گفته‌ی او، زندگی در آن دشوار بود، اما او یاد گرفته بود با تبعیض‌ها و نگاه‌های سنگین کنار بیاید. به‌گفته‌ی او، «روزها در مکتب و شب‌ها در فکر آینده می‌گذشت.» و او هرگز دست از درس خواندن و تلاشش برای یادگیری برنداشت.

کبرا در مشهد دوباره وارد مکتب شد؛ محیطی جدید با انسان‌های متفاوت. او شاگرد کوشا و باهوش بود، اما محیط مکتب همیشه برایش امن و دلگرم‌کننده نبود.

کبرا می‌گوید: «وقتی در ورامین درس می‌خواندم، دانش‌آموزان افغا‌نستان در آن مکتب اجازه نداشتند در ردیف‌های اول بنشینند و هنگام رخصتی باید آخرین نفر از صنف بیرون می‌رفتند. هزینه‌ای آموزش برای آنان بیشتر از دانش‌آموزان ایرانی بود و اگر خانواده‌ای توان پرداخت نداشت، کودک از درس محروم می‌شد.»

کبرا‌ در مشهد نیز به‌دلیل افغا‌نستانی بودن مورد توهین قرار می‌گرفت. بسیار پیش آمده بود که در کوچه‌ها و مسیر رفت‌وآمد، پسران و دختران نوجوان او را «افغانی کثافت» صدا بزنند. یک‌بار وقتی با دوستش روی وسیله‌ی بازی نشسته بود، دانش‌آموز ایرانی او را هل داد و گفت: «شما افغان‌های کثیف این را نجس می‌کنید.» او به زمین افتاد و دست چپش زخم برداشت. کبرا می‌گوید: «با این‌که من هیچ تقصیری نداشتم، خانم معلم به من گفت شما افغان‌ها در هیچ جای دنیا ادب را یاد نمی‌گیرید. این حرف آن‌قدر برایم دردناک بود که هنوز هم احساس می‌کنم تازه آن را شنیده‌ام.»

به‌گفته‌ی کبرا، تبعیض موجود در مکتب بارها انگیزه‌اش برای درس خواندن را از بین برده بود، اما او به یاد زحمت‌های پدر و مادرش هرگز دست از تلاش برنداشت. به‌گفته‌ی خودش، او شاگرد ممتاز صنف بود، هرچند باور دارد که هرگز نمره‌ی کامل به او داده نمی‌شد.

پس از پایان مکتب، کبرا در سال ۱۳۹۰ در رشته‌ی قابلگی وارد دانشگاه آزاد اسلامی شد و پس از چهار سال تحصیل، در سال ۱۳۹۴ تحصیلش را به پایان رساند.

کبرا می‌گوید: «درسم را تمام کردم، هرچند دوران بسیار دشواری بود. باید دو برابر محصلان ایرانی پول پرداخت می‌کردم، کم‌ترین امکانات سهم من بود و در عین حال بیشترین تلاش را می‌کردم.»

او دو سال پس از فراغت در سال ۱۳۹۶ در یک شفاخانه به‌نام بیمارستان مهر در مشهد به‌عنوان قابله در بخش نسایی و ولادی مشغول به کار شد. نزدیک به پنج سال در آن‌جا کار کرد؛ سال‌هایی که می‌گوید از معدود دوره‌های آرام زندگی‌اش بوده است.

«در همان سال‌ها در زندگی خانوادگی‌ام نیز تغییرات زیادی رخ داد؛ خواهرانم ازدواج کردند و من با پدر و مادرم تنها ماندم.»

اما زندگی مهاجران در ایران همواره در سایه‌ ناامنی اقامت می‌گذرد. پدر کبرا دست‌کم پنج‌بار از سوی دولت ایران اخراج شده است. با این‌که آنان از سوی دولت ایران کارت آمایش دریافت کرده بودند، اما پس از نقل مکان خانواده به مشهد تمدید این کارت‌ها هر سال هزینه‌ای در پی داشت که پرداخت آن در کنار بقیه هزینه‌های زندگی برای خانواده‌ای با درآمد محدود آسان نبود. پدر کبرا که با انجام کارهای ساختمانی مخارج خانه را تأمین می‌کرد، همیشه نمی‌توانست هزینه‌ای تمدید کارت همه‌ی اعضای خانواده را هم‌زمان با دیگر هزینه‌ی زندگی فراهم کند. به‌گفته‌ی کبرا، «هزینه‌‌ی اجاره‌ی خانه، مصارف زندگی و آموزش در مشهد بسیار بالا بود.» به همین دلیل، آنان ناچار بودند تنها کارت آمایش کبرا را که دانش‌آموز بود تمدید کنند تا بتواند به درس خواندن ادامه دهد، به همین دلیل بقیه اعضای خانواده همیشه در معرض بازداشت و اخراج قرار داشتند؛ «پدرم یک‌بار برای خرید نان از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت. پس از چند روز از افغانستان با ما تماس گرفت.»

او ادامه می‌دهد: «پدرم هر بار از غزنی‌ به‌گونه‌ی قاچاقی به ایران برمی‌گشت و با هر بار اخراج و دوباره برگشت او، ما همیشه در اضطراب زندگی می‌کردیم.»

سرانجام دست خشن اخراج اجباری گریبان او را نیز گرفت. پس از سال‌ها زندگی و کار در ایران، کبرا در تابستان گرم سال ۱۴۰۲ همراه با پدر و مادرش به‌گونه‌ی اجباری از ایران اخراج شد و به افغانستان بازگشت.

او می‌گوید: «با همه‌ی دشواری‌ها ایران برای من حیثیت وطن را داشت. آن‌جا زحمت کشیدم، درس خواندم و کار کردم. اما افسوسم این است که ما مردم بدون تقصیر رنج می‌کشیم. چند روز در بازداشت به‌سر بردیم. به هیچ‌کس آب و غذا نمی‌دادند. نیروهای ایران در مسیر بازگشت همه‌ی دارایی‌های ما را گرفتند. وقتی وارد شهر هرات شدیم، حتا پول خریدن یک بوتل آب را هم نداشتیم.»

این بازگشت هم‌زمان بود با دومین حاکمیت طالبان بر افغانستان. او می‌گوید که پس از ورود به افغانستان حس درونی به او گفته بود که شاید زندگی به پایان رسیده است؛ هوای پر از غبار، مردان مسلح با ریش‌های بلند و چرکین، نگاه‌های خشن و ترسی که در رفتار مردم دیده می‌شد؛ چیزهایی را که به‌گفته‌ی خودش، پیش‌تر تنها از طریق رسانه‌ها دیده بود، این بار به شکل واقعی تجربه کرد.

«به کمک یکی از مهاجران که با ما همراه بود، به سمنگان آمدیم و این‌جا ساکن شدیم. از ترس طالبان حتا برای خرید اولیه هم از خانه بیرون نمی‌رفتم. از بودن در جمع بیزار شده بودم و همیشه تصور می‌کردم هر لحظه ممکن است طالبان وارد خانه شوند و به ما آسیب برسانند.»

پس از نزدیک به دو سال زندگی در سمنگان کبرا اکنون در یک شفاخانه‌ی خصوصی به‌عنوان قابله کار می‌کند. می‌گوید که محدودیت‌ها برای زنان بسیار و طاقت‌فرسا است. هر روز در مسیر رفت‌وآمد، زنان بدون همراه مرد با پرسش و تفتیش، توهین و حتا بازداشت روبه‌رو اند. کبرا می‌افزاید که در مسیر راه، بارها از سوی طالبان متوقف شده و مورد پرس‌وجو قرار گرفته است؛ «نیروهای امر به معروف گاهی حتا بی‌خبر با اسلحه وارد شفاخانه می‌شوند، بر پوشش و رفتار کارکنان نظارت می‌کنند و فضای ترس ایجاد می‌کنند.»

کبرا می‌گوید که در محیط کارش احساس امنیت ندارد و همیشه چنان حس می‌کند که اختیار زندگی و حرفه‌اش از او گرفته شده است.

به‌گفته‌ی کبرا، پدر و مادرش اکنون سالخورده و خسته‌اند؛ سال‌ها کار سخت و زندگی در مهاجرت آنان را فرسوده کرده است.

«گاهی به این فکر می‌کنم که زندگی من و خانواده‌ام میان مرز دو کشور و دو سقوط سیاسی سپری شده است.»

به‌باور کبرا، او از نسلی است که هیچ نقشی در ایجاد ویرانی‌ها و بحران‌های موجود نداشته، اما قربانی واقعی آن بوده است. نسلی که به‌گفته‌ی او، نه در وطن آسوده و نه در مهاجرت پذیرفته شد؛ «نه من و نه خانواده‌ام زندگی را به معنای واقعی تجربه کردیم. سراسر عمر ما با اضطراب و رنج سپری شده است.»

او می‌افزاید که اکنون با وجود زندگی در افغانستان، هنوز احساس تعلق چندانی به این سرزمین ندارد؛ «در وطنی که حتا اختیار چگونه ظاهر شدن در جامعه را نداشته باشی، دلیلی برای احساس تعلق باقی نمی‌ماند.»

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه