گلبدن، بی‌وطن و بیگانه

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اسلام‌الدین جرأت

صبح‌ها، پیش از آن‌که نور کدر از لابه‌لای غبار جاده‌ی ارباب‌رود پشاور به اتاق برسد، گلبدن آتش روشن می‌کند. شعله کوچک است و آبی، و صدایش به زحمت شنیده می‌شود. خمیر را شب پیش آماده کرده است؛ آرد، آب، کمی نمک. انگشتانش هنوز راه خود را بلد اند، بی‌نیاز از نگاه. با کف دست به اندازه‌ی تابه صاف‌شان می‌کند و روی تابه می‌اندازد. بوی نان در اتاق می‌پیچد.

در کاپیسا هم همین کار را می‌کرد؛ در خانه‌ای که حیاطش درخت توت داشت و صبح‌ها، شوهرش پیش از رفتن به قطعه‌ی نظامی در آن‌جا چای سبز می‌نوشید. آن‌جا بوی نان در هوا گم می‌شد. این‌جا می‌ماند. وقتی نان آماده می‌شود، دخترانش یکی‌یکی بیدار می‌شوند. این تنها کاری است که هنوز شکل سابقش را حفظ کرده است.

گلبدن پنجاه سال دارد. از محله‌ی جمال‌آغه‌ی کاپیسا است؛ جایی که زمستان‌ها برف روی بام‌ها می‌نشست و صدای اذان از سمت شرکت گلبهار در کوچه‌ها می‌چرخید. زندگی‌اش تا چند سال پیش نظمی داشت که به چشم نمی‌آمد، چون بدیهی بود.

شوهرش، عبدالرحیم، افسر اردوی ملی بود. نه از آنانی که در تلویزیون دیده می‌شدند؛ از آنانی که بیشتر وقت‌شان را در قطعه‌ی عسکری و کوه‌های ولسوالی تگاب دور می‌گذراندند. هر بار که می‌رفت، زمان بازگشتش دقیق نبود، اما بازگشتی در کار بود.

در آگست ۲۰۲۱، عبدالرحیم در بغلان کشته شد. خبر را یکی از همکارانش به گلبدن فرستاد؛ پیامی کوتاه در واتساپ، بدون توضیح. جسد را سه روز بعد آوردند. گلبدن آن روز چیزی به دخترانش نگفت. در حیاط خانه نشست و به درخت توت نگاه کرد. باد نمی‌آمد. برگ‌ها تکان نمی‌خوردند. فقط نور بود که جابه‌جا می‌شد.

پیش از آن، زندگی‌اش شکل دیگری داشت. سیزده سال مدیر یک مرکز آموزش زنان بود؛ مرکزی که با حمایت یک برنامه‌ی خارجی کار می‌کرد. هر روز صبح به دفتر می‌رفت، فهرست حاضری را بررسی می‌کرد و آخر ماه گزارش می‌نوشت. زنان می‌آمدند، اسم‌شان را می‌نوشتند، پشت میزها می‌نشستند و یاد می‌گرفتند: خیاطی، حسابداری ساده، بهداشت. بیست‌وهشت نفر زیر نظرش کار می‌کردند. او می‌دانست هر کدام‌شان از کدام روستا می‌آیند.

میانه‌ی سپتامبر ۲۰۲۱، وقتی طالبان وارد کاپیسا شدند، درِ مرکز را قفل کردند. کلید را بردند. هیچ‌کس نگفت بسته شدن مرکز موقت است یا دائم.

زمستان همان سال، گلبدن و دخترانش از کاپیسا رفتند. اول به کابل؛ چند هفته در خانه‌ی یکی از بستگانش، در اتاقی که سه خانواده در آن جا شده بودند، ماندند. بعد شروع کردند به فروختن چیزها: قالین، یخچال، چرخ خیاطی‌ای که گلبدن بیست سال پیش خریده بود. هر چیز که فروخته می‌شد، کمی جا باز می‌کرد، اما جای دیگری را هم خالی می‌گذاشت.

با همان پول به تورخم رسیدند. پیشاور مقصد نبود. فقط نخستین جایی بود که می‌شد در آن ایستاد.

خانه‌ای که حالا در آن زندگی می‌کنند، در یکی از کوچه‌های نزدیک ارباب‌رود در شهر پیشاور است. یک اتاق، یک آشپزخانه‌ی باریک، یک پنجره که به کوچه باز می‌شود. سقف، از رطوبت لوله‌های فرسوده، لکه‌هایی دارد که شبیه نقشه‌ی جاهایی است که دیگر قابل رفتن نیست. کرایه‌‌ی خانه هجده هزار روپیه است.

رویا، دختر بزرگ، بیست‌وهفت سال دارد. در مکتب دخترانه‌ی نسوان ده‌بالی معلم بود؛ ریاضی درس می‌داد، صنف پنجم و ششم. حالا در یک مکتب خصوصی در حیات‌آباد کار می‌کند- نه در صنف، بلکه در آشپزخانه. غذای چاشت دانش‌آموزان را آماده می‌کند. ماهانه دوازده هزار روپیه می‌گیرد.

شبنم، دختر کوچک‌تر، بیست‌وشش سال دارد. در کابل دانشجوی سال دوم طب بود. حالا در یک کلینیک خصوصی نزدیک چوک یادگار منشی است.

روزی که برای نخستین‌بار رفت، داکتر از او پرسید: «چی بلد هستی؟»

گفت: «دو سال طب خوانده‌ام.»

داکتر گفت: «پس فورم‌ها را درست پر می‌کنی.»

شبنم این را همان شب برای مادرش تعریف کرد.

گلبدن گوش داد. چیزی نگفت.

آخر هر ماه، رویا پول‌ها را روی میز می‌گذارد. گلبدن نگاه می‌کند، آن‌ها را جدا می‌کند: کرایه، خورد و خوراک، باقی‌مانده‌ای که نام ندارد. چیزی که نمی‌ماند، معمولا برای دارو است.

گلبدن تکلیف شکر دارد. دواخانه‌های رسمی کارت شناسایی می‌خواهند. یک آشنا در بازار قصه‌خوانی دارو را بدون سند می‌دهد، اما به قیمت بیشتر. رویا پول دارو را جدا می‌گذارد و اسمش را «خرج خانه» می‌گذارد. گلبدن می‌فهمد. چیزی نمی‌گوید.

در موبایل کهنه‌اش، پوشه‌ای هست به‌نام «عکس‌های قدیم». گاهی شب‌ها، وقتی دخترانش خوابیده‌اند، آن را باز می‌کند. در یکی از عکس‌ها، عبدالرحیم در لباس نظامی ایستاده است. پشتش دیوار سفید است. دستش روی شانه‌ی رویای کوچک است. انگشت گلبدن روی صورت او می‌ماند، چند ثانیه، نه بیشتر. بعد صفحه را خاموش می‌کند. این عکس را به کسی نشان نمی‌دهد. در این شهر، حتا یک عکس قدیمی می‌تواند پرسش بسازد.

اواخر ماه گذشته، پیامی از ولایت کاپیسا رسید. گوشی روی طاقچه بود و با لرزش کوتاهی تکان خورد. گلبدن دستش را از آب کشید، روی پیراهنش خشک کرد و صفحه را باز کرد. شماره را شناخت. برادر عبدالرحیم بود.

نوشته بود: «خانه‌ی ما که هست؛ بیایید.»

گلبدن تا آخر خط را خواند. انگشتش روی صفحه ماند. آب از سر انگشتانش هنوز می‌چکید و رد باریکی روی شیشه‌ی گوشی می‌گذاشت. سرش را بلند کرد و به دیوار روبه‌رو نگاه کرد. گوشی را خاموش نکرد، فقط پایین آورد و کنار طاقچه گذاشت. خانه هست، اما مگر همین کافی است؟ آن همه خطر چه؟

یک هفته بعد، شامی چراغ روشن نبود و صدای باران آرام روی بام می‌خورد که گوشی دوباره لرزید. پیام از طریق زنی آشنا در پشاور رسیده بود. گلبدن صفحه را نزدیک‌تر آورد. مردی درباره‌ی شبنم پرس‌وجو کرده بود. در ضمن، نوشته بود: «مشکل اقامت حل می‌شود.»

گوشی را در دستش نگه داشت. به در اتاق نگاه کرد؛ جایی که شبنم هر روز از آن وارد می‌شود، با کفش‌های خاکی و چادری که از شانه‌اش سر می‌خورد. پیام را یک‌بار دیگر خواند. بعد آن را پاک کرد. به شبنم چیزی نگفت.

وقتی شبنم داخل شد، بوی باران با او آمد. گلبدن فقط گفت: «نان بخور، سرد می‌شود.»

آن شب دیر خوابید. صدای باران روی بام می‌آمد و از جایی بوی نم دیوار بلند می‌شد.

صبح، نان که آماده می‌شود، رویا اول می‌آید. موهایش را با دست خود جمع می‌کند، گیلاس چای می‌گیرد و می‌نشیند. چیزی نمی‌گوید. شبنم بعد می‌آید؛ چادرش را مرتب می‌کند، نان را برمی‌دارد. عجله دارد.

در خانه دوباره سکوت می‌ماند. گلبدن ظرف‌ها را می‌شوید. آب سرد است. آب‌گرم‌کن خراب شده و صاحب‌خانه گفته است «هفته‌ی دیگر» درستش می‌کند. سه هفته است که همین را می‌گوید. بیرون، کوچه سروصدا زیاد است. بچه‌هایی با لباس‌های اتوکشیده به سمت مکتب می‌روند. گلبدن دستش را خشک می‌کند و به پنجره نزدیک می‌شود. شیشه از بخار نان و سرمای بیرون کدر شده است. دستش را بر شیشه می‌گذارد. نمی‌داند چه خواهد شد. نمی‌داند برزخ ابهام چه وقت به روشنی می‌پیوندد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه