یاسین احمدی
پرسش از برهنگی، پرسش از نسبت بدن و قدرت و دیگری، پرسش از شیءوارگی انسان در نظم اقتصادی مدرن است. بدن زنانه در بسیاری از جوامع بشری موضوع نظارت، کنترل و معناگذاری اجتماعی بوده است. در واقع سه نهاد دین، قدرت و اقتصاد در سیر تحول نگاه به بدن زنانه بهگونهی مستقل دخیل بودهاند. نگاه عصر مدرن به بدن زن دیگر فقط نگاه کنترل بر آن نیست بلکه نگاه ابزاری جهت پیشبرد اهداف اقتصادی مالی نیز شمرده میشود. از سوی دیگر، نگاه خود زن به بدن زنانه شاید پیش از هر چیزی دیگری مدیون نگاه جامعه به آن و ابزاری برای ابراز هویت گمشدهاش در هیاهوی نظم اقتصادی مردانهمحور و مقاومت فرهنگ جنسیتی باشد.
فوکو در سال ۱۹۷۶ در کتاب «تاریخ جنسیت»، خاطرنشان ساخت که بدن یک واقعیت طبیعی نیست بلکه برساختهای است که از دل روابط قدرت و گفتمان معنا میپذیرد. با پیوند گفتمان و قدرت به بدن، کمی سهلانگارانه است که برهنگی و یا میل به برهنهبودن را آزادی و یا انحراف مطلق اجتماعی فهم کنیم؛ بلکه میتوان نگرش برهنگی را بخشی از سیاست بدن فهم نمود که میان آزادی فردی و نظم اجتماعی در نوسان است. ممکن است در عصر مدرن قضیه فرق کند، زیرا شاخصهی عصر مدرن شبکههای اجتماعی آن است که شدیدا تحت تأثیر روزمرگی قرار دارد. به هر صورت، این شبکهها توانسته قدرت را در لایههای زیرین اجتماع تزریق کند. شبکههای اجتماعی بدن را همانند هر پدیدهی اجتماعی دیگر میدان نبرد میان اختیار و جبر نه، بلکه به نوعی میدان یکسویهی جبر اجتماعی و شیءانگاری تبدیل نموده است. برای همین برایان ترنر بدن را رسانهی اصلی تجربهی اجتماعی میداند. در نگاه فمینیستهایی مانند جودیت باتلر و نائومی ولف، برهنگی دارای دو معنای متفاوت اند: از یکسو ابزاری است برای بازپسگیری اختیار بدنی که توسط جامعه و گاهی شریعت و قدرت سلب شده بود، و از سوی دیگر، بازتولید نظام کالاییسازی بدن زن است.
برهنگی از کنترل تا بازیابی هویت
مرحلهی هویتیابی در انسانها با رشد بدنی و عبور از دوران کودکیاش آغاز میگردد. در این مرحله هویتیابی تقلایی است که فرد میان خویشتن واقعی (هرآنچه هست) و تصویری که جامعه از وی میخواهد (آنچه باید باشد) دنبال نوعی تعادل راه میافتد. در این نگاه برهنگی و نمایش بدن در برخی از زنان میتواند تلاش پیگیر وی برای بازپسگیری خود اصیلش باشد که در برابر هنجارهای سرکوبگر به نحوی به فراموشی و نادیدهانگاشتن سپرده شده است. کارن هورنای، روانشناس امریکایی و آنا فروید باورمند بودند که بدن زنانه همیشه موضوع کنترل و اضطراب وجودی بوده است، زیرا اکثر زنان در جوامع سنتی و پدرسالار بدن خود را بیشتر متعلق به نگاه دیگری میپنداشتهاند تا متعلق به خود. از منظر هورنای به بدن زن، میتوان به این نتیجه رسید که برهنگی نوعی بازگشت به حق مالکیت بر بدن است تا زن بتواند از موضوع دیدهشدن خود را به وادی فعالانه دیدن رهنمون سازد. باتلر در کتاب دردسر جنسیتی در مورد مفهوم بازگشت به حق مالک میگوید: «بدن، صحنهای از کنشهای بازتولید قدرت است اما همین کنشها میتواند علیه ساختار قدرت نیز بهکار گرفته شود.» از دید باتلر، دوری جستن زن از پوشش تحمیلی، به نحوی تلاش برای بازنویسی معناهای فرهنگی بدن است.
نیاز به دیدهشدن و تأیید اجتماعی
از نگاه روانکاوی، نمایش بدن نشانهای از نیاز بنیادین فرد به تأیید اجتماعی به شمار میرود. بدیهی است که انسانها پس از برآوردهسازی نیازهای اولیه و ایمنی، موضوع احترام و دیدهشدن را در اولویت خود قرار میدهند. در جهان معاصر که شاخصهی شبکههای اجتماعی را با خود دارد، برهنگی اغلب ابزاری برای کسب تأیید شبکههای اجتماعی در قالب لایک و فالو محسوب میگردد. لارا مولوی در مقالهای بهنام «لذت بصری و سینمای روایی» بیان میدارد که نگاه مردانه از زنان موجوداتی «دیدهشونده» میسازد. هنگامیکه زنان به شکل آگاهانه بدن خود را نمایش میدهند ممکن است در ظاهر این نگاه را بازآفرینی کنند اما در واقع تلاش اصلی آنان همخوانی و تعامل بازی با قدرت و دیدهشدن است.
دونالد وینیکات در نظریهی «خود واقعی و خود دروغ»، در مورد برهنگی و آرایش افراطی زنانه میگوید که انسان وقتی احساس میکند نمیتواند خود واقعیاش را ابراز کند، بهگونههای افراطیای به خودبیانگری روی میآورد. در این معنا برهنگی ممکن است فریادی خاموش علیه شرم تحمیلی و کنترل فرهنگی یا احساس بیارزشی باشد. در بخش روانشناسی جمعی، برخی تحلیلگران معتقد اند که موج نوینی از نمایش بدن در شبکههای اجتماعی گونهای از درمان اجتماعی است. جامعهای که قرنها بدن زن را سرکوب نموده اکنون در قالب خودنمایی دیجیتال در تلاش برای بازسازی رابطهی سالمتر با بدن است- هرچند این شیوه هنوز آلوده به الگوریتمهای سلطه است. با وجود همهی این تحلیلها، نمیتوان برهنگی را همواره نشانهای از سلامت روانی یا آزادی دانست. در برخی موارد، رفتارهای مکرر نمایش بدن به اختلالات تصویری و یا تمایل بیمارگونه مربوط میشود. در این حالت، فرد نه از آزادی بلکه از اضطراب نادیدهماندن رنج میبرد و تمام تلاشش را برای سیطره بر حس خودکمبینی، که ناشی از نگاه جامعه بر وی است، انجام میدهد.
برهنگی از تابو تا نماد مدرنیته
بدن آدمی در دانش جامعهشناسی فقط یک موجود زیستی نیست بلکه یک نهاد پیچیدهای اجتماعی به شمار میرود. در چنین فرآیند پیچیده از موجودیت بدن، در فرهنگهای گوناگون، بدن هر دم از نو معنا میشود. در این فرآیند برهنگی نیز مانند پوشش از قواعد فرهنگی، مذهبی و طبقاتی خاص پیروی مینماید. در چنین فرآیندی ممکن است چیزی که در یک فرهنگ نماد آزادی و ترقی باشد در فرهنگ دیگر نمادی از انحطاط و انحراف شمرده شود. فوکو در کتاب «تاریخ جنسیت» به روشنی شرح میدهد که قدرت مدرن از طریق گفتمان، بدن را کنترل میکند. این کنترل نه از راه زور که از طریق نظارت درونی اعمال میشود. این یعنی که انسان در فرآیند قرار گرفتن در جریان قدرت، به خودی خود خودش را با نگاه جامعه و جریان قدرت سازگار میسازد. در این چارچوب، برهنگی زنان از چرخش قدرت از ممنوعیت به نظارت نرم تفسیر میشود تا دیگر نیازی به تحمیل نباشد، زیرا زن براساس معیارهای زیبایی و جذابیتهای ساختهشده توسط رسانهها، بدنش را تنظیم میکند تا با تصویر و تصور جامعه و جریان قدرت همساز گردد. بدیهی است که این روند سیر جریان آزادی نیست که صورتبندی جدیدی از اسارت است. در این فرآیند زن احساس میکند آزاد است اما در واقع در میدان ایدئولوژی مصرف و نگاه مردانه بازی میکند.
برخی از دانشمندان جامعهشناس، مانند پیر بوردیو، بدن را یکی از ابزارهای بازتولید طبقه و قدرت در نظم اجتماعی میدانند. در جوامع مدرن داشتن بدن زیبا که با ملاکهای تعریفشدهی زمان سازگاری داشته باشد، به سرمایهی فرهنگی تبدیل شده است. در چنین فرآیندی برهنگی و نمایش بدن دیگر تنها جنبهی جنسیتی نمیتواند داشته باشد که خود جایگاه و سبک زندگی افراد را بازنمایی میکند. البته تلقی و فهم یکسان در رابطه با برهنگی در جوامع بشری وجود ندارد. این پدیده در طبقات متوسط و بالای شهری گاهی نمادی از مدرنیته است در حالی که در طبقات پایینتر اجتماعی نوعی بیعفتی قلمداد میشود. این به آن معنا است که هنوز برداشت و فهم یکدست از وضعیت برهنگی در جامعهی بشری خلق نشده است. روی همین اساس، برداشت مفهومی از این پدید وابسته به جایگاه افراد، دسترسی به رسانهها و شیوههای نگرش فرد و جامعه به این وضعیت است. ژان بودریار در نظریهی وانمودهها باورمند است که با ظهور و گسترش رسانههای دیجیتال در متن زندگی مدرن، بدن زن وارد مرحلهای تازه از بازنمایی شده است. او در این نظریه بیان میکند که در عصر رسانهها تصویر از واقعیت مهمتر از خود واقعیت است. بدن نمایشدادهشده در این عصر دیگر بدن واقعی نیست بلکه وانمودی از واقعیت یک بدن است، یعنی نما و تصویری که فقط برای مصرف دیداری آفریده شده است ولی هیچ جایگاهی در جهان واقعی ندارد. فضای عصر رسانههای دیجیتال ایجاب میکند تا زن برای دیدهشدن در چرخهای از خودنمایی بیپایان شرکت نماید. چرخهای که کنترلش را فقط الگوریتمهای شبکههای اجتماعی در دست دارد، و در این چرخه هیچ دورنمایی از پایان این ماراتون نفسگیر به چشم نمیخورد. مصیبت واقعی این جریان زمانی رونما میشود که آدمها گرفتاری در چنبرهی فضای عصر رسانهها را نمادی از ارزش اجتماعی بپندارند؛ در این فضا به زنان به شکل آمرانهای نرم دستور داده میشود که بهگونهی داوطلبانه و مطابق با استانداردهای زیبایی رفتار کنند و مدام دم از آزادی و آزادی انتخاب سبک زندگی هم بزنند.
البته تلقی و فهم مردم از برهنگی هم تابع فرهنگ و محیط زیست آنان است. در کشورهای غربی برهنگی غالبا با مفاهیمی چون آزادی فردی و حق کنترل بدن گره خورده است در حالی که در کشورهایی مانند افغانستان بدن زن بیشتر حامل بار اخلاقی و شرعی است و گاهی میتواند بهعنوان یک کنش سیاسی نیز تلقی شود. در این میان اما نظم سرمایداری از بدن بهعنوان ابزاری برای سود بیشتر، خدمات بازاریابی و مصرفگرایی سود میبرد. در چنین روندی از نگاه بر بدن زن دیگر معلوم نیست که برهنگی را نوعی اعتراض بدانیم یا همسویی مالی با نظام مصرف و سرمایه.
سیر تاریخی بدن زنانه
بررسی سیر جریان زندگی اجتماعی نشان میدهد که بدن زنانه از کهنترین روزگار تا امروز، یکی از مرکزیترین نمادها در تاریخ فرهنگ و زیباییشناسی بوده است. گواه این ادعای ما تندیسهای باستانی است که گاه در قالب الهه زایش و گاه در چارچوب نقاشیهای دورهی رنسانس و پیش از آن خلق شدهاند. این مجموعه اثر با بنمایههای عریانی در هنر و تبلیغ، بدن زن را همواره میان دو قطب متضاد تقدیس و ابزاریشدن سرگردان ساخته است. البته که نمایش برهنگی در تاریخ بشر منحصر به نقاشی، رمانها و خلق تندیسها نبوده است بلکه روایتهای دینی نیز به گونههایی از زیبایی بدن زن برای توصیف فضایی که باید به رهروانش ببخشد استفاده نموده است. داستان نبرد هابیل و قابیل بر سر خواهر زیبای این دو مرد، به راحتی بیان میدارد که از آغاز خلقت موضوع بدن و سلطه بر قلمرو زیبایی از مهمترین فاکتورهای سلطه و حفظ برتری به شمار میرفته است. برهنگی الهی برای پیروانش جوایز جنسی در نظر میگیرد- جوایزی که دور محور بدن زن میچرخد اما خود زن هیچ بهرهای از این بذل و بخشش نمیبرد. از ماجرای حوران بهشتی به راحتی فهم میشود که حتا در ادبیات الهی هم بدن زن میدانی برای بازی مقدس شمرده میشود. بازی با زیبایی بدن زن تنها در اسلام خلاصه نمیشود که در مسیحیت نیز به شکل دیگرش تبارز یافته است. همانگونه که داستان خواهران هابیل و قابیل ریشه در سیاست بدنی دارد، داستان مریم مقدس نیز ریشه در شگرد زیبایی و بدن برای خلق سلطه بر جامعه دارد. در اسطورههای یونانی و سومری، بدن برهنهی زن نماد قدرت و زایش نیرو بود. در این نگرش، زن حامل معنای کیهانی بود و صرفا نگاه جنسیتی را بر نمیتافت. در اسلام و مسیحیت اما بدن زن با مفهوم گناه نخستین درهمآمیخت و حوا بهعنوان زن اغواگر و فریبکار به نماد اخلاقیسازی بدن تبدیل شد. شاید این آغاز تحول بدن زن و برهنگی از حالت قدسی به ممنوعیت بود.
نقاشان بزرگ عصر رنسانس با الهام از اسطورههای یونان، دوباره برهنگی را بهعنوان زیبایی الهی وارد حوزهی گفتمان روز ساختند. جان برگر در سال ۱۹۷۲ در کتاب «شیوههای دیدن» به تقابل با این نگاه پرداخت و بیان داشت که نگاه عصر رنسانس به زن، جایگاه هویت و ماهیت حقیقی زن را بازنمیتاباند؛ زنِ نقاشیشده حتا در کسوت الهی و قدسی خود، همچنان برای نگاه مردانه ساخته میشده و بدنش برای دیدهشدن وجود دارد نه برای زیستن. برگر در واقع میگوید که حتا قدسیت بدن زن بهگونهای ساخت نگاه مردانه بوده و آرزوی این نگاه را برای لذت و سیطرهی بیشتر تبارز داده است تا خود واقعی بدن زن را.
در قرن نوزدهم و بیستم، برخلاف دوران رنسانس که با شاخصهی عکاسی و سینما شناخته میشود، بدن زن از بعد هنریاش به ساحت مصرفی وارد میگردد. نمای بدن در این عصر دیگر اثر هنری نبود بلکه تبدیل شد به کالایی که در مبادلات روزمره قابل خریدوفروش بود. به قول والتر بنیامین، اثر هنری (از بدن زن) در عصر بازتولید میکانیکی به مصرف تصویری بدل شد؛ این تغییرات توانست برهنگی را از امر زیباییشناختی به امر سیال اقتصادی تبدیل نماید. اگر در دوران کلاسیک نقاشیهای عریان بدن برای ستایش خلق میشدند، در عصر رسانههای پر هجوم مدرن برهنگی بدن برای خدمت به فروش محصولات اقتصادی و تبلیغ کالا جهت فربهسازی نظام سرمایه بهکار رفت. در این دوره نهتنها بدن و برهنگی به خدمت کالا درآمد که خود بدن به کالای قابل مبادله در تعامل روزمرهی این نظم تبدیل شد. برای همین سیر ابتذالی نگاه به بدن و برهنگی بود که سیمون دوبوار در کتاب «جنس دوم» هشدار داد که زن امروز ساختهای فرهنگ مردانه است. بدن او نه خودمختار بلکه بازنمایی از خواست مردانه دیدن و مالکیت آن است.
بدن بهعنوان رسانه
در هنر مدرن و فمینیستی نیمهی دوم قرن بیستم بدن زن دوباره به صحنهی مقاومت و بازتعریف هویتی خویش بازگشت. هنرمندان این عصر با استفاده از بدن خود در اجراهای هنری، برهنگی را از مصرف و کالاییبودن به کنش سیاسی تبدیل کردند تا بتوانند به این وسیله علیه تمام نگرشهای فروکاهانهای تاریخی و فرهنگی دست به شورش بزنند. در این رویکرد بدن دیگر موضوع نگاه نبود بلکه بدن در این مرحله به زبانی برای بیان هرآنچه باید گفته شود تبدیل گردید. زبانی برای سرودن رنجهای تاریخی، سکوت ساختاری که قرنها تحمل شد و سرآغاز زبانی برای بیان تجربهی زیستهی زن که در طول تاریخ هیچ وقتی از آن صاحبش نبوده است. برای همین جودیت باتلر میگوید بدن نباید شیئی باشد زیرا بدن کنش تکرارشونده است که میتواند قواعد اجتماعی را دگرگون ساخته و از نو بسازد.
بدن و فرهنگ مدرن
در فرهنگ مدرن امروز معیارهای زیبایی بهشدت یکسانساز و فراواقعی شدهاند. در فرهنگ مدرن واقعیتها همه در غبار مجازیت تکنولوژی ماهیت خود را از دست دادهاند. در این فرهنگ بدن ایدهآل از طریق فیلترها، آرایشها، جراحیها و تبلیغات ساخته میشود. در این فرهنگ زن مجبور است تا برای پذیرفتهشدن در گفتمان مسلط، بدنش را با استانداردهای رسانهای همساز کند- حتا اگر این کار مستلزم رنج گرسنگی و جراحی و یا تغییرات دردناک چهرهی اعضای بدن باشد. به این ترتیب، زیبایی در جهان مدرن دیگر تجربهی زیباشناختی نیست بلکه پروژهی اجتماعی است؛ پروژهای که بدن زن را به میدان کار و کنترل تبدیل کرده تا بتواند به چرخهی باطل نظم سرمایداری رونق بیش از پیش دهد. در عصر هجوم رسانههای جمعی بدن زن دیگر صرفا تجربهی شخصی یا فرهنگی به شمار نمیرود بلکه به بخشی از چرخهی بزرگ اقتصاد جهانی تبدیل میشود. این عصر با سازوکارهای پیچیدهاش از تبلیغات تلویزیونی و صنعت مد گرفته تا شبکههای اجتماعی، از تصویر بدن زن بهعنوان یکی از پرقدرتترین ابزارهای تولید سرمایه و مصرف سود میجوید. کالاییشدن بدن هشداری بود که مارکس در سالهای ۱۸۶۷ به آن پرداخت. وی بیان داشت که در نظام سرمایه هرچیز قابل مصرف به کالا تبدیل میشود و در این میان انسان نیز مستثنی نیست. شرایط کالا شدن امروز حتا از دوران مارکس نیز وخیمتر است، زیرا او به کالا شدن انسان هشدار میداد اما اینک همین انسان مثلهشده و فقط بخشهایی از بدنش را به کالا تبدیل کردهاند و بخشی دیگر از بدنش، که مصرف کالایی ندارد، فراموش شده یا اصلا انکار میشود.
امروزه به لطف سیطرهی وسیع رسانهها، بدن زن به کالای نمادین بدل شده است. این کالا از یکسو وعدهی لذت و جذابیت میدهد، و از سوی دیگر، مصرفکننده را درگیر چرخهی خرید و میل بیپایان میسازد. در عصر مدرن و به لطف سازوکار نظم سرمایه، بدن زن برای فروش تمامی محصولاتی استفاده میشود که در پهنهای سرمایه قابل تولید است. در واقع نظام سرمایه با اتکا به تکنولوژی رسانهای، بدن زن را به زبان اقتصاد تبدیل نموده است، زبانی که خودش از روند تولید و توزیع هیچ چیزی نمیداند اما فروش هر محصولی را تضمین میکند. سارا مولوی معتقد است که در فیلمها و تبلیغات زن معمولا برای دیدهشدن از نگاه مردانه ساخته میشود. دوربین و روایت داستان نگاه مردانه را بازتولید میکند. روی این اصول زنان در رسانهها هیچ وقت نمیتوانند کنشگر باشند بلکه همیشه بهصورت تماشاشونده باقی میمانند. زن مجبور است زمانی که بخواهد تصویری از خود تولید کند باید الگوی بصری مردانه را بازسازی نماید تا مطمئن شود که از دیدهشدن محروم نمیگردد. زیگمونت باومن، جامعهشناس و فیلسوف، باورمند است که ما در جامعهی مصرفکنندهی مایع زندگی میکنیم؛ در چنین جامعهای بدن نیز باید همیشه تازه، جذاب و در گردش باشد درست مانند هر کالای دیگر. واقعیت این است که سیستم سرمایداری چنان انسانیت را در برهوت تنهایی و بیهویتی اسیر ساخته که هیچ راهی بهجز متوسل شدن به مجازیتها برایش باقی نمانده است. در این نظام هیچ چیزی جز تولید و مصرف ارزشی ندارد. برای همین آدمها حتا به بدن و هستیشان نگاه سرمایهداری دارند و جهت رهایی از رنجی که این نظم بر آنها تحمیل نموده راهی جز مصرف بیش از حد بدن برایش نمانده است.
نظم زندگی مدرن و اقتصاد دیجیتال بر محور توجه بنا شده است. توجه همان پول است و پول نیز همان چیزی که میتواند به شکل دایرهای و تکراری افراد را در درون چرخهی توجه قابل دیدهشدن سازد. بدنِ برهنه بهدلیل جذابیت دیداری، ابزار اصلی جلب توجه در این بازار است و پاداش این جذابیت نیز در قالب لایک و همرسانیهای مکرر بازپرداخت میشود. در متن این نظام، برهنگی دیگر تصمیم و اختیار فردی نیست بلکه تنها استراتژیای برای بقا و رشد در رسانهها به شمار میرود. در این فضا، محتوا هرچه تحریکآمیزتر باشد پاداشها داغتر میشود. خود این چرخه ساختار فرهنگی جدیدی از میل و نمایش را بهگونهی بیپایان بازتولید میکند. میل تولیدشده از همنوایی بدن و رسانه در فضای جمعی انتشار یافته و امیال خفتهی دیگرانی که هنوز چنین وضعیت را تابو میفهمند را نیز بیدار میسازد و در نتیجه چرخش بیپایان بازتولید میل رسانه و بدن، پیوستن به این جمع را به فرهنگ عمومی بدل میکند و تابوهای دیروز به نماد مدنیت و سمبلی از جایگاه طبقاتی افراد تبدیل میگردد. این مسیر همان کورهراهی است که هربرت مارکوزه از رسیدن قافلهی انسان به آن هشدار میداد. وی در کتاب «انسان تکساحتی» میگوید: «انسانها در جامعهی مصرفی به ابزاری برای تولید میل بدل میشوند، این همان شیءوارگی انسانی است که در نظم سرمایه بهوجود میآید.» رسانههایی که در خدمت سرمایه هستند هرگز نگاه هستیشناسانه به پدیدهها ندارند. در درون چنین استراتژیای بدیهیترین هدف ممکن از نمایش هر بدنی و خصوصا بدن زن، فقط برای تحریک میل دیگران جهت مصرف کالا و یا تشویق همه برای ورود به چرخهی نمایش است. در هر صورت ورود به این چرخه میتواند شخص را درگیر یک رقابت پوچ بیپایان سازد که تمام زندگی را به دیدهشدن و قضاوتشدن دیگران سپری کرده است.
در روانشناسی بالینی رفتارهای مرتبط با برهنگی و نمایش بدن میتوانند ریشه در اختلالات ادراکی، عاطفی یا اجتماعی داشته باشند. اگرچه برخی از اشکال خودنمایی بدن در شبکههای اجتماعی و هنر بیانگر آزادی یا ابراز هویت اند، اما در بسیاری از موارد، این رفتارها میتوانند نشانهای از آسیب روانی، اضطراب یا وابستگی به تأیید دیگران باشند. از منظر رواندرمانی، میل به برهنگی و یا اعتیاد به آرایش در بسیاری زنان میتواند واکنشی به اضطراب اجتماعی یا احساس ناتوانی در کنترل تصویر ذهنی دیگران از خودش باشد. انسان وقتی احساس کند که ابزارهای کنترل اجتماعی را از دست داده است ممکن است برای جبران این خسارت به نمایش خود روی آورد تا بتواند از راه جلب توجه احساس کنترل بیرونی را بازیابی کند. در چنین حالتی، آرایشهای پررنگ و گرایش به برهنگی بهجای کنش آگاهانه، تلاش ناهوشیارانهای برای رویارویی با ترس و وحشت نادیدهماندن است که بهگونهی خزنده فرد را بهسوی وضعیت بردگی تأیید دیگران پیش میراند. و فرد با احساس کاذبی از آزادی در نحوهی زندگی و پوشش، در واقع میخواهد بهگونهای شکستها و ناامیدیهای درونیاش را با بازخوردهای دیدهشدن از بیرون جبران نماید.