جریان پان ترکیسم و ترکان افغانستان

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: آلپ تیمور تورانی، فعال جامعه مدنی

مقدمه

در جوامع افغانستان و ایران، اصطلاح «پان‌ترکیست» به‌گونه‌‌ای رایج اما نا دقیق و عمدتا با بار سیاسی به‌کار می‌رود؛ به‌‌ویژه زمانی که یکی از اقوام ترک از جمله ازبیک‌ها یا ترکمن‌ها، و آذری‌ها در ایران در پی طرح مطالبات اجتماعی، تاریخی، فرهنگی یا زبانی خویش برمی‌آید. در بسیاری از موارد، کاربرد این واژه نه بر پایه‌ی شناخت علمی و تحلیل تاریخی بلکه متأثر از سوءتفاهم‌های گفتمانی، تعصبات ایدئولوژیک و نگرش‌های مرکزگرایانه مورد استفاده قرار می‌گیرد. در فضای سیاسی و هویتی معاصر افغانستان -و تا حدی پررنگ‌‌تر در ایران- این اصطلاح آگاهانه از سوی برخی جریان‌ها و گروه‌های ذی‌نفع به‌ منزله‌ی ابزاری برای اتهام‌‌زنی، بی‌اعتبارسازی و تخطئه‌ی کنش‌های مدنی و حقوق‌طلبانه‌ی اقوام ترک‌ مورد استفاده قرار می‌گیرد.

به‌عنوان نمونه، در افغانستان هرگاه فرد یا گروهی از حق آموزش به زبان مادری -که یکی از بنیادی‌‌ترین و جهانی‌‌ترین حقوق بشر است- سخن بگوید، یا درباره‌ی تاریخ، هویت و گذشته‌ی اقوام ترک‌ اظهارنظر کند، غالبا با برچسب «پان‌‌ترکیست» مواجه می‌شود. نمونه‌ی بارز آن در لویه جرگه اضطراری سال 2002 رخ داد، هنگامی که نمایندگان ازبیک و ترکمن خواستار به‌رسمیت‌ شناخته‌‌شدن زبان ازبیکی به‌عنوان یکی از زبان‌های رسمی کشور شدند؛ بااین‌حال، این مطالبه‌ی مشروع و برآمده از حقوق مدنی ناعادلانه به‌عنوان «حرکت پان‌ترکیستی» تعبیر گردید. حتا تجلیل از روز زبان مادری یا برگزاری مراسم فرهنگی مرتبط با هویت ازبیکی و ترکمنی نیز در مواردی با چنین تفسیرهای نادرست مواجه شده است.

در بسیاری از موارد نیز مشاهده می‌شود که مفهوم پان‌ترکیسم سهوا با میکرو‌ناسیونالیسم خلط می‌گردد؛ به‌گونه‌ای که هر نوع تلاش برای پاسداشت زبان، فرهنگ و تاریخ اقوام یا دفاع از حقوق زبانی و فرهنگی آنان، به ‌سرعت به‌عنوان نشانه‌ای از ملی‌گرایی افراطی تعبیر می‌شود. در حالی که چنین کنش‌ها، در اصل، تلاشی برای تحقق عدالت فرهنگی و زبانی در چارچوب همزیستی ملی‌ اند، نه حرکت‌هایی ایدئولوژیک یا تجزیه‌‌طلبانه.

در این پژوهش، خاستگاه‌های تاریخی و ایدئولوژیک جنبش پان‌ترکیسم و سیر تحول مفهومی آن مورد واکاوی قرار خواهد گرفت. سپس تحلیل می‌شود که چگونه در بستر سیاسی، اجتماعی و فکری افغانستان، مفاهیم «پان‌ترکیسم سیاسی» و «دفاع از حقوق زبانی و قومی در چارچوب ملت‌سازی» دچار خلط معنایی شده‌اند. هدف این بررسی، تبیین چرایی و چگونگی تبدیل‌ شدن اصطلاح «پان‌ترکیسم» به ابزار سیاسی برای سرکوب هویت‌های قومی، تحدید عدالت زبانی و تضعیف همزیستی مسالمت‌آمیز در جامعه‌ی چندقومیتی افغانستان است.

۱. خاستگاه و تحول تاریخی پان‌ترکیسم (تورانیسم)

در طی نُه قرن پس از پذیرش دین اسلام از سوی ترکان، واقعیت تاریخی قابل‌تأمل آن است که اندیشه‌ی «ترک‌ بودن» یا «ترکیت» هرگز در محور هویت سیاسی و فرهنگی جوامع ترک‌زبان قرار نگرفت. در این دوره، تحت تأثیر آموزه‌های اسلامی، مفهوم امت بر مفهوم ملت برتری یافت و هویت دینی جایگزین هویت قومی شد. هرچند بسیاری از فرمانروایان و اقشار مختلف جامعه از لحاظ قومی ترک بودند، اما هنگامی که از اصطلاح «ملت حاکمه» سخن به میان می‌آمد، مقصود تنها ترک‌ها نبودند بلکه تمام رعایای مسلمان دربر گرفته می‌شدند. این نگرش در ادوار مختلف تاریخی، از جمله در دوران غزنویان، سلجوقیان، امیر تیمور گورکانی، صفویان و امپراتوری عثمانی نیز تداوم یافت.

در نظام‌های سیاسی و اجتماعی این دوره‌ها، هنگام تعریف و توصیف جوامع، عناصر دینی و مذهبی بر عناصر قومی تقدم داشتند و به همین سبب، تاریخ ترکان پیش از اسلام تا حد زیادی نادیده گرفته شد. در نظام عثمانی، سخن از «اقلیت‌ها» به میان نمی‌آمد بلکه از «عناصر» یا «ارکان جامعه» یاد می‌شد؛ و این عناصر نیز نه بر پایه‌ی تبار و خاستگاه قومی بلکه بر مبنای وابستگی دینی طبقه‌بندی می‌گردیدند (Zürcher & Tuncay, 2004: 242).

چارچوب نظری پان‌ترکیسم بر مبنای چند محور اصلی ترسیم شده است: نخست، بررسی پژوهش‌های ترک‌شناسی در اروپا؛ دوم، تأثیر جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ی پس از انقلاب فرانسه؛ سوم، نقش مهاجران و روشنفکران ترک‌ مهاجر از روسیه؛ و در نهایت، تحلیل افول گفتمان‌های عثمانی‌گرایی و اسلام‌گرایی در شکل‌گیری اندیشه‌ی جدید ترک‌‌گرایی در جهان اسلام و امپراتوری عثمانی

پژوهش‌های ترک‌شناسی در اروپا

پژوهش‌های ترک‌شناسی که با عنوان «علم ترک‌شناسی(Türklük bilimi) » شناخته می‌شوند، توسط دانشمندان اروپایی آغاز و پیگیری گردیده‌‌اند. در اروپا، انتشار آثار مرتبط با تاریخ و زبان ترکان از نیمه‌ی قرن نوزدهم آغاز شد. ترکان ساکن سرزمین‌های عثمانی و روسیه نیز، با توجه به شرایط قرن نوزدهم، نسبت به این پژوهش‌ها بی‌تفاوت نماندند.

پیشگامی در بررسی علمی جوامع ترک آسیای میانه از آنِ انگلستان و فرانسه بود. هرچند بسیاری از ترک‌‌شناسان تابعیت کشورهای دیگر را داشتند، اما زبان نگارش آثار آنان عموما فرانسوی یا انگلیسی بود. آنان آثار خود را نه به زبان مادری و نه به ترکی بلکه به زبانی می‌نوشتند که کشور پشتیبان مالی تحقیقات‌شان به‌کار می‌برد. در آغاز قرن بیستم، تقریبا هر کشور استعمارگر و امپریالیستی، چندین گروه ترک‌‌شناسی را در آسیای میانه فعال داشت (Kaçmazoğlu, 2013: 61–62).

خلاصه‌ای از نخستین مطالعات ترک‌شناسی را می‌توان در مقاله‌ی یوسف حلج‌ اوغلو (2002: 8–9) با عنوان «پژوهش‌هایی درباره‌ی تاریخ ترک‌ها» یافت:

کتیبه‌های اورخون در تاریخ ۱۸ جون ۱۸۸۹ توسط هیأت روسی به ریاست نیکلای میخایلوویچ یادرینتسف کشف شد. هرچند نخستین معرفی این کتیبه‌ها توسط روس‌ها انجام گرفت، اما معرفی گسترده‌ی آن به جهان علمی از سوی انجمن باستان‌شناسی فنلاند صورت پذیرفت. خواندن این کتیبه‌ها توسط دانشمند روس، ویلهلم رادلوف (Radloff) انجام شد. پیش از رادلوف، پژوهش‌های مربوط به تاریخ و زبان ترکان باستان بسیار اندک و بیشتر نظری بود و بیشتر بر پایه‌ مطالعات فنلاندی م. آ. کاسترن (Castrén) و مجاری هـ. وامبری (Vambéry) استوار بود.

رادلوف با پژوهش‌های خود این خلاء را پر کرد و بدین‌سان، عنوان بنیان‌گذار علم ترک‌شناسی را به‌دست آورد؛ دانشی که با تلاش او به مرتبه‌ی علمی امروزی رسید. اما افتخار خواندن واقعی کتیبه‌های اورخون نصیب ویلهلم تومسن (Vilhelm Thomsen) دانشمند دانمارکی، هم‌عصر و دوست رادلوف شد. تومسن با رمزگشایی این کتیبه‌ها، خدمتی بی‌‌نظیر به زبان و تاریخ ترکان کرد. کشف و خواندن کتیبه‌های اورخون را می‌توان نقطه‌ عطفی در مطالعات تاریخ ترک‌ها دانست. در واقع، رادلوف که عمر خود را صرف شناساندن فرهنگ مادی و معنوی ترکان کرد، موجب شد توجه دنیای علمی غرب به زبان و تاریخ ترکان جلب شود.

پژوهش‌های ترک‌شناسی از حیث ایجاد آگاهی هویتی در میان ترکان امپراتوری عثمانی اهمیتی ویژه داشت. در حالی که اروپاییان، سرزمین عثمانی را عموما «ترکیه» می‌نامیدند و سپاهیان، دولتمردان و حتا مردم آن را «ترک» می‌خواندند، در درون جامعه‌ی عثمانی، واژه‌ی «ترک» هرگز مفهوم یک هویت مشترک و ملی نیافت (Özdoğan, 2006: 56).

در جامعه‌ی عثمانی، واژه‌ی «ترک» حتا بار منفی داشت اما به‌ تدریج و در پرتو پژوهش‌های ترک‌شناسی، ترک‌ها به‌عنوان یک قوم متمدن با پیشینه‌ی تاریخی کهن شناخته شدند. به‌باور اوز دوغان (2006: 59)، رمزگشایی از کتیبه‌های اورخون در دره‌ی اورخون در جنوب دریاچه‌ی بایکال -که از قرن هشتم میلادی تا کنون پابرجا مانده و به زبان ترکی باستان نوشته شده‌اند- صرفا یک موفقیت زبان‌شناختی نبود بلکه گامی بنیادین در شکل‌گیری آگاهی ملی به شمار می‌رفت. از این منظر، پژوهش‌های ترک‌شناسی جایگاهی نخستین در میان عوامل بیداری ملی ترک‌ها دارند.

با آغاز پژوهش‌های ترک‌شناسی در غرب، هدف پنهان دیگری نیز دنبال می‌شد: پرورش حس ملی‌گرایی در میان ترکان آسیای میانه تا این جوامع به مانعی در برابر گسترش نفوذ روسیه تبدیل شوند. در واقع، قدرت‌های بزرگ مانند انگلیس و فرانسه با تکیه بر نتایج مطالعات ترک‌شناسی، در پی ایجاد بحران داخلی در روسیه از رهگذر تقویت آگاهی ملی ترکان بودند. در واکنش به این روند، روسیه نیز خود به اجرای برنامه‌های گسترده‌ی ترک‌شناسی دست زد.

قرن نوزدهم که از آن به‌عنوان «قرن ملی‌گرایی» یاد می‌شود، هم‌‌زمان دوره‌ای بود که ترکان نیز به واسطه‌ی پژوهش‌های ترک‌شناسی به خودآگاهی ملی دست یافتند. در سرزمین‌های عثمانی، آگاهی از ملیت و گرایش به ملی‌گرایی به‌صورت موازی و در اثر تأثیر مستقیم اروپا شکل گرفت. کشورهایی که مستقیما ترک‌شناسی را پیش می‌بردند یا از لحاظ مالی از مراکز پژوهشی حمایت می‌کردند، در واقع دو هدف عمده را دنبال می‌کردند (Kaçmazoğlu, 2013: 63).

  1. بهره‌گیری از مطالعات ترک‌شناسی برای پیشبرد اهداف سیاسی جهانی خود؛
  2. تعریف هویت ترکان آسیای میانه به‌طور مستقل از امپراتوری عثمانی و برقراری ارتباط مستقیم با این جوامع.

۲. انقلاب فرانسه و گسترش ملی‌گرایی در اروپا

انقلاب فرانسه، از اندیشه‌ای که تا آن زمان مفهومی عام و جهان‌شمول نیافته بود، ایدئولوژی‌ای جهانی به‌نام ملی‌گرایی پدید آورد. در قرن نوزدهم، تقریبا هر ملت، چه از نظر اجتماعی و چه سیاسی، در پی آن بود که تاریخ، فرهنگ، زبان و ویژگی‌های قومی خود را بشناسد و بازتعریف کند.

ملی‌گرایی، بر این باور استوار است که ملت، محور سازمان سیاسی است و بر دو فرض اساسی تکیه دارد:

  1. نوع انسان به ‌طور طبیعی به ملت‌های گوناگون تقسیم شده است؛
  2. ملت، به‌عنوان جامعه‌ی سیاسی، مناسب‌ترین و مشروع‌‌ترین واحد حاکمیت به شمار می‌آید.

اگرچه اندیشه‌ی «حاکمیت ملت» نخست در انگلستان پدید آمد، اما ریشه‌های ملی‌گرایی به‌عنوان یک جنبش سیاسی را فقط می‌توان در انقلاب فرانسه جست‌‌وجو کرد.

در تاریخ اروپا، هیچ رویدادی تأثیر خود را تنها به مرزهای زادگاهش محدود نکرده است؛ و انقلاب فرانسه بارزترین نمونه‌ی این واقعیت است. پایه‌های دولت-ملت و اندیشه‌ی ملی‌گرایی برآمده از همین انقلاب بود و جنگ‌های ناپلئونی وسیله‌ای شد تا این افکار در سراسر اروپا گسترش یابد. هرچند در سال‌های نخست، انتشار این انقلاب از طریق فتوحات ناپلئون انجام شد، اما به‌‌زودی این گسترش ماهیت مهارنشدنی یافت.

در نیمه‌ی نخست قرن نوزدهم، مفاهیم آزادی‌خواهی و ملی‌‌گرایی و جنبش‌های برخاسته از آن، رژیم‌های استبدادی و سلطنت‌های مطلقه‌ی دیرینه را سخت به هراس انداخت. کشورهای چندملیتی که از ساختار امپراتوری برخوردار بودند، در برابر خطر فروپاشی ناشی از ملی‌گرایی، به واکنش‌های تدافعی و سیاست‌های مهارکننده دست زدند، اما این اقدامات نتیجه‌ای نداشت. برعکس، شدت سرکوب موجب شد تا براساس قانون «کنش و واکنش»، اندیشه‌ی آزادی و سپس جنبش‌های ملی‌گرایانه در سراسر اروپا نیرومندتر شوند (Armaoğlu, 2010: 21).

امپراتوری عثمانی در آغاز، نسبت به انقلاب فرانسه بی‌تفاوت بود و آن را صرفا مسأله‌ی داخلی میان کشورهای اروپایی تلقی می‌کرد؛ بااین‌حال، رقابت‌ها و جنگ‌هایی که میان دولت‌های اروپایی و به‌‌ویژه میان فرانسه‌ی انقلابی و دیگر قدرت‌ها درگرفت، سرانجام عثمانی را نیز تحت تأثیر قرار داد و به درون این کشمکش‌ها کشاند.

جنبش ملی‌گرایی برخاسته از انقلاب فرانسه، به‌ تدریج به جدایی اقلیت‌ها از امپراتوری عثمانی انجامید. نخستین شورش‌ها از سوی صرب‌ها آغاز شد و نخستین کشوری که استقلال یافت، یونان بود. کشورهایی چون صربستان، رومانی و بلغارستان نیز در قرن نوزدهم با پیروی از اصول نظام اقتصادی و اداری اروپا، دولت‌های جدید و نسبتا مدرن خود را بنیان نهادند.

تأثیر انقلاب فرانسه بر اقوام غیرحاکم در امپراتوری عثمانی، به ایجاد دولت‌های ملی و مستقل انجامید. در عین حال، ترکان نیز از موج ملی‌گرایی برآمده از این انقلاب بی‌‌تأثیر نماندند. یوسف آکچورا (2012: 25–26)  در این‌باره می‌نویسد:

«هر قوم، در برابر دیگر اقوام، همواره ویژگی‌های خاص خود را احساس کرده و غالبا برتری خویش را ادعا نموده است. این احساس و ادعا، نخستین مرحله‌ی غریزی پیدایش اندیشه‌ی ملی‌گرایی است. در میان اقوام ترک نیز این احساس همواره وجود داشته است؛ اما آنچه امروز “اندیشه‌ی ملیت” نامیده می‌شود، مرحله‌ی پیشرفته‌تر همین احساس است. این ارتقای حس قومی به اندیشه‌ی ملی، در شرق نه بلکه در غرب روی داده است.»

در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، هنگامی که کوشش‌ها برای نجات امپراتوری در چارچوب الگوی غربی شکل می‌گرفت، ترک‌گرایی (Türkçülük) به یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های فکری و سیاسی تبدیل شد.

۳. مهاجران ترک از روسیه و تأثیر آنان بر ترک‌گرایی در آناتولی

در شکل‌گیری و رشد اندیشه‌ی ترک‌گرایی در سرزمین آناتولی، ترکانی که سال‌ها زیر سلطه‌ی روسیه در آسیای میانه زیسته بودند، نقش کلیدی داشتند. این گروه که پیش‌تر با پژوهش‌های غربی ترک‌شناسی و نیز جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ی اروپایی آشنا شده بودند، در تبدیل ترک‌گرایی از یک گرایش فرهنگی به یک جنبش سیاسی فعال نقش کاتالیزوری ایفا کردند و از طریق انجمن‌ها و نشریات، در گسترش سریع این اندیشه سهم بسزایی داشتند.

سیاست‌های آموزشی روسیه در آسیای میانه -که آن منطقه را «حیاط خلوت» خود می‌دانست- همراه با پژوهش‌های ترک‌شناسی غربی، به بیداری فکری و پیدایش جریان ترک‌گرایی در میان ترکان آسیای میانه یاری رساند. ترکانی که تحصیلات عالی داشتند و از وضعیت سیاسی آگاه بودند، تحت تأثیر ملی‌گرایی غربی و در واکنش به پان‌اسلاویسم روسی، و نیز با تشویق برخی قدرت‌های غربی، به‌سوی اندیشه‌ی ترک‌گرایی گرایش یافتند.

در روسیه، نسخه‌ی خاصی از ترک‌گرایی پدید آمد که با اسلام‌گرایی درآمیخته بود، زیرا سیاست‌های دینی دولت تزار در جهت همسان‌سازی و روسی‌سازی ملت‌ها عمل می‌کرد. روشنفکران ترک در روسیه بر این باور بودند که ایمان اسلامی و هویت قومی ترکی می‌توانند در برابر این سیاست، به‌صورت مفهومی و سیاسی یک‌دیگر را تقویت کنند، اما با گذر زمان و تغییر شرایط سیاسی، اسلام‌گرایی به‌عنوان راهبرد سیاسی رو به ضعف نهاد و ترک‌گرایی شتابی تازه گرفت.

به‌ویژه پس از جنگ‌های بالکان، با تغییر ساختار جمعیتی و جغرافیایی امپراتوری عثمانی، ترک‌گرایی در دوران مشروطیت دوم نیرومندتر شد.

در روسیه، ترک‌گرایی در میان قشر مرفه و فرهیخته‌ای رشد کرد که از آن با عنوان «طبقه‌ی بورژوازی ترک» یاد می‌شود (Oba, 1995: 43). این افراد آموزش ابتدایی را در روسیه و تحصیلات عالی را در روسیه یا اروپا به پایان رسانده بودند و بیشتر مهاجران ترک به عثمانی از سطح تحصیلی بالایی برخوردار بودند (Georgeon, 1999: 11).

برنارد لوئیس (1984: 345–346) می‌نویسد:

«بسیاری از این پناهندگان آموزش‌‌دیده و فرهیخته بودند؛ برخی از آنان در مکاتب و دانشگاه‌های روسیه تحصیل کرده بودند. با دست‌آوردهای مهم ترک‌شناسی روسیه آشنایی داشتند، با جنبش پان‌اسلاویسم روبه‌رو شده و در برابر آن واکنش نشان داده بودند. آنان همچنین از گرایش‌های مردمی و انقلابی در میان روشنفکران روس تأثیر پذیرفته و در عین حال، با اندیشه‌های نوین سیاسی و اجتماعی در امپراتوری عثمانی نیز آشنا بودند.»

روشنفکرانی چون اسماعیل گسپریلی، یوسف آقچورا، احمد آق‌اوغلو و حسین‌زاده علی از جمله مهاجرانی بودند که یا برای تحصیل به عثمانی آمدند یا پس از انقلاب 1908 به آن پناه بردند. آنان در حلقه‌های اتحاد و ترقی فعالیت کردند و در شکل‌گیری جمهوری ترکیه نقشی مؤثر داشتند. در میان آنان، آقچورا از چهره‌های برجسته بود که پس از انقلاب مشروطیت دوم به عثمانی آمد و در دوران جنگ‌های طرابلس، بالکان و جنگ جهانی اول کوشید ترک‌گرایی سیاسی را سازمان دهد و سیاست‌های اتحاد و ترقی را در این راستا هدایت کند (Georgeon, 2009: 505).

مهاجران ترک از روسیه، به‌ویژه آقچورا، در پذیرش و انتقال الگوی ملی‌گرایی آلمانی به درون ساختار سیاسی عثمانی تأثیرگذار بودند. آنان با پیوستن به رهبران اتحاد و ترقی، در نهایت موجب شدند ترک‌گرایی به سیاست رسمی دولت تبدیل شود (Landau, 1999: 77).

بزرگ‌ترین سهم در سیاسی‌شدن اندیشه‌ی فرهنگی ترک‌گرایی با مطبوعات، انجمن‌ها و گفتمان‌های ملی‌گرایانه، از آنِ همین مهاجران بود. مقاله‌ی معروف آقچورا با عنوان «سه نوع سیاست (Üç Tarz-ı Siyaset)» که در سال 1904 در یکی از روزنامه‌های ترکی منتشر شد، نقطه‌ عطفی در تاریخ ترک‌گرایی سیاسی به ‌شمار می‌آید. به‌گفته‌ی اوزدوغان (2006: 43)، اندیشه‌ای که در آغاز به‌عنوان طرحی فرهنگی از سوی روشنفکران روس‌تبار مطرح شده بود، در قلمرو عثمانی به ایده‌آل سیاسی برای جبران سرزمین‌های از‌دست‌رفته بدل گردید.

در این میان، نقش روشنفکران عثمانی نسبتا اندک بود و آنان نیز زیر تأثیر مهاجران روس قرار داشتند. به‌عنوان نمونه، زیا گوک‌آلپ پیشنهادهای خود را در چارچوب مسائل داخلی عثمانی تنظیم می‌کرد، در حالی که آقچورا با نگاهی فراتر از مرزهای عثمانی، وضعیت اروپا و روسیه را نیز در نظر داشت و ترک‌گرایی را به‌عنوان یک گزینه‌ی سیاسی مطرح می‌کرد (Karakaş, 2007: 267).

از دیگر دست‌آوردهای مهاجران این بود که در دوران گسست جمهوری از گذشته‌ی عثمانی نقش مؤثری ایفا کردند. آنان که دلبستگی چندانی به میراث عثمانی نداشتند، به طرح‌هایی پرداختند که ریشه‌های ترک‌گرایی را در آسیای میانه جست‌وجو می‌کرد.

در این زمینه، زکی ولیدی توغان جایگاهی ویژه دارد. او استاد گروهی از ملی‌گرایان، از جمله حسین نهال آتسیز بود و با حمایت مؤرخ معروف فؤاد کوپرولو در دانشگاه استانبول به مقام مؤثری رسید و دانشجویان برجسته‌ای در حوزه‌ی ملی‌گرایی پرورش داد. تلاش او در سراسر زندگی، معرفی «جهان بزرگ ترک» از رهگذر تاریخ و ادبیات و زنده‌ نگه ‌داشتن یاد گذشته بود (Soysal, 2009b: 488).
آتسیز (1997: 83) درباره‌ی استادش می‌نویسد: «طوغان از جوانی با اندیشه‌ی ملی وارد عرصه‌ی تاریخ شد و هرگز در این راه توقف نکرد. استعداد ویژه و تسلط او بر زبان‌های گوناگون، از او مؤرخ بزرگ ساخت.»

در میان مهاجران، صدری مقصودی ارسَل نیز از چهره‌های برجسته بود. او که از دوستان نزدیک آقچورا بود، در پاریس تحت تأثیر خاورشناسان به مطالعه‌ی تاریخ ترک‌ها پرداخت و همچون توغان، نه‌تنها در تاریخ بلکه در زبان ترکی نیز تبحر یافت. علاقه‌ی او به زبان، از تأثیر ویلهلم رادلوف، بنیان‌گذار ترک‌شناسی در روسیه، سرچشمه می‌گرفت. ارسَل پس از تمرکز بر مطالعات تاریخ ترک در پاریس، به‌عنوان نخستین استاد درس تاریخ ترک در دانشگاه سوربن شناخته شد (Taşkın, 2009: 497) و پس از مهاجرت به ترکیه، فعالیت علمی خود را در دانشگاه‌ها ادامه داد.

نکته‌ی قابل توجه در مورد این مهاجران آن است که هیچ ‌یک پیش از ترک روسیه، با عثمانی ارتباط سیاسی نداشتند، اما پس از شکست در روسیه، به عثمانی آمدند و کوشیدند آن را درگیر سیاست‌های خود کنند. بدین‌سان، تقریبا تمام چهره‌های ترک‌گرای برجسته که در عرصه‌ی ملی‌گرایی ترکیه شهرت یافتند، پس از مشروطیت دوم وارد آناتولی شدند (Kaçmazoğlu, 2013: 109).

۴. افول جریان‌های جایگزین

در دوره‌ی پایانی امپراتوری عثمانی، سه جریان سیاسی جدید ظهور کردند. اولین جریان، عثمانی‌گرایی بود و در اواخر قرن نوزدهم، اسلام‌گرایی و ترک‌گرایی آن را دنبال کردند. شکست عثمانی در جنگ جهانی اول باعث از بین رفتن دو جریان اول شد و در عین حال، ترک‌گرایی به‌عنوان سیاست تعیین‌کننده در دولت پذیرفته شد.

عثمانی‌گرایی به رویکردی گفته می‌شود که گروه‌های مختلف دینی و قومی در داخل امپراتوری را به‌عنوان یک «ملت عثمانی» واحد می‌پذیرد و تلاش می‌کند این عناصر را در قالب ایدئال مشترک امپراتوری متحد کند (Somel, 2011: 88). انقلاب فرانسه در سال 1789، جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ای را حتا در میان اقلیت‌های غیرمسلمان عثمانی برانگیخت. این امر باعث شکل‌گیری سیاست عثمانی‌گرایی شد که هدف آن ایجاد مرکز وفاداری سیاسی فراتر از هویت‌های قومی بود (Yıldız, 2010: 61).

با اعطای «برابری» و «آزادی» به گروه‌هایی با زبان، دین و نژاد متفاوت مانند عرب‌ها، آلبانی‌ها، بلغارها، ارمنی‌ها و یونانی‌ها، امید می‌رفت که نزدیکی، همگرایی و حتا اتحاد میان آن‌ها شکل گیرد و ملت جدیدی تحت عنوان «ملت عثمانی» در یک میهن مشترک پدید آید.

اندیشه‌ی عثمانی‌گرایی از تغییرات در زمان نوسازی (Tanzimat) تا جنگ جهانی اول، ایدئولوژی رسمی امپراتوری بود و روشنفکران سعی کردند با نوشته‌ها و اندیشه‌های خود، مفهوم «ملت عثمانی» را در جامعه ترویج کنند. حتا آقچورا در مقاله‌ی سال ۱۹۰۴ خود که در آن عثمانی‌گرایی را رد کرده بود، نشان می‌دهد که این جریان در میان ملی‌گرایان گردآمده حول انجمن ترک‌ها و جوانان قلم همچنان حضور داشت (Uçar, 2008: 51).

گوک‌آلپ (2013: 12–13) می‌گوید در آن دوره، روشنفکران ترک می‌گفتند «ترک‌ بودن وجود ندارد، عثمانی‌بودن هست» و دلیل آن را، احتیاط ترکی‌ها برای حفظ ایده‌آل موجود و جلوگیری از تهدیدآن ذکر می‌کند.

آقچورا با اشاره به جنگ فرانسه و آلمان۱۸۷۰–۱۸۷۱ می‌گوید با پیروزی آلمان، رویای تشکیل ملت عثمانی برای همیشه همراه با سقوط امپراتوری فرانسه از بین رفت. او همچنین سه مشکل اساسی برای ایجاد ملت عثمانی را برمی‌شمارد.

  1. تاریخ ملت‌های عثمانی بیشتر تاریخ فیزیکی است تا تاریخ روحانی؛
  2. ایده‌آل متحدکننده‌ای که این ملت‌ها را در زمان حال و آینده پیوند دهد وجود ندارد؛
  3. نه ترک‌ها و نه سایر اقوام غیرمسلمان، تمایلی به حل شدن در یک ملت عثمانی و زندگی مشترک نداشتند.

این مشکلات باعث شد که تشکیل ملت عثمانی یا عثمانی‌گرایی به یک آرزوی خام تعبیر شود. آقچورا، برخلاف عثمانیان که ترک‌گرایی را ابزاری برای حفظ عثمانی می‌دانستند، عثمانی‌گرایی را ابزاری برای حفاظت از منافع ترک‌ها تلقی کرد . با مشاهده‌ی بی‌‌تأثیر بودن عثمانی‌گرایی، او این وضعیت را تبیین و برای تبلیغ ترک‌‌گرایی استفاده نمود.

اسلام‌گرایی به‌عنوان پاسخی به وضعیت سیاسی و مخالفت‌ها با اسلام پس از فرمان اصلاحات ۱۸۵۶ پدید آمد. امپراتوری‌های روسیه، عثمانی و اتریش-مجارستان تلاش کردند با تدوین ایدئولوژی‌هایی، اقوام و مذاهب مختلف را تحت یک چارچوب نگه دارند. نکته‌ی قابل توجه آن است که در این ایدئولوژی‌های امپریالیستی، ملی‌گرایی دینی اقوام حاکم نیز نقش داشت. روسیه با اسلاوگرایی و پشتیبانی از کلیسای ارتدوکس، و اتریشی‌ها با کلیسای کاتولیک در برابر ملی‌گرایی آلمانی عمل کردند. روشنفکران عثمانی نیز سعی کردند اسلام‌گرایی را به‌عنوان ایدئولوژی اقلیت حاکم تبیین کنند.

با واکنش به سیاست برابری عثمانی و جدایی تقریبی تمام اقلیت‌های مسیحی در قرن نوزدهم، سلطان عبدالحمید دوم تحت تأثیر ملی‌گرایی اروپا (پان‌ژرمنیسم و پان‌اسلاویسم) اسلام‌گرایی را به‌عنوان یک نظام برای جلوگیری از فروپاشی عناصر اسلامی امپراتوری پذیرفت.

اسلام‌گرایی در دوره‌ی مشروطیت دوم بیشترین رشد خود را داشت و از هند تا مرکز امپراتوری گسترش یافت. بااین‌حال، اسلام‌گرایی به‌جای توسعه‌ی فکری، محصول یک نیاز سیاسی بود و پس از شورش‌های آلبانی‌ها و اعراب، ضعف آن آشکار شد.

دوران جوانان ترک (Jön Türkler) در ۱۹۰۸، دوره‌ی پیدا کردن مسیر سیاسی برای ترک‌گرایی بود. آقچورا و همفکرانش دیگر جریان‌ها را حذف کرده و ترک‌گرایی را به ایدئولوژی مسلط تبدیل کردند. مجلات و انجمن‌هایی چون ترک یوردو، انجمن ترک‌ها و جوانان قلم با تلاش‌های جوانان ترک بنیان نهاده شد.

اگرچه پایان رسمی عثمانی‌گرایی و اسلام‌گرایی با اعلام جمهوری همراه بود، اما واقعیت این است که در دوره‌ی مشروطیت دوم این دو جریان به‌شدت تضعیف شدند و پیش از جنگ جهانی اول، عملا امکان فعالیت نداشتند. جوانان ترک با سیاست‌های ترک‌‌گرایانه وارد مدیریت شدند و در نتیجه در جنگ جهانی اول در کنار آلمان وارد نبرد شدند.

نتیجه‌گیری

با نگاهی ژرف به تاریخ شکل‌گیری و تحول فکری «پان‌ترکیسم»، می‌توان دریافت که این پدیده، برخلاف آنچه در گفتمان سیاسی معاصر برخی کشورها جلوه داده می‌شود، نه به‌عنوان یک پروژه‌ی توسعه‌طلبانه یا سلطه‌جویانه بلکه به‌مثابه‌ی یک واکنش دفاعی و خودآگاهانه در برابر تعرض فرهنگی، سیاسی و نظامی قدرت‌های بیگانه بر سرزمین‌ها و ملت‌های ترک‌تبار پدید آمد.

پان‌ترکیسم در واقع، نتیجه‌ی مستقیم قرن‌ها فشار استعماری، سیاست‌های روسی‌سازی و اسلاوگرایی، و تلاش برای از میان بردن هویت تاریخی ترکان در آسیای میانه، قفقاز و آناتولی بود. این جنبش، بیش از آن‌که ماهیت تهاجمی داشته باشد، پاسخی بود به سیاست‌های همسان‌سازی و حذف فرهنگی‌ای که ملت‌های ترک را از ریشه‌های تاریخی و زبانی‌شان جدا می‌کرد.

از دیدگاه تاریخی، پان‌ترکیسم نه در متن امپراتوری عثمانی بلکه در بیرون از آن و به‌ویژه در میان روشنفکران ترکِ تحت سلطه‌ی روسیه تکوین یافت. این روشنفکران که تحت تأثیر جنبش‌های ملی‌گرایانه‌ی اروپا و پژوهش‌های ترک‌شناسی غربی قرار داشتند، اندیشه‌ی بازگشت به خویشتن فرهنگی و دفاع از هویت ترک را مطرح کردند. آنان نه در پی ایجاد امپراتوری جدیدی بر مبنای قومیت بلکه خواهان بیداری فرهنگی و استقلال فکری جوامع ترک بودند. از همین‌رو، پان‌ترکیسم در بعد فکری و تاریخی خود، ماهیت فرهنگی، تمدنی و دفاعی دارد، نه توسعه‌طلبانه و سیاسی به معنای امروزی آن.

در افغانستان، کاربرد واژه‌ی «پان‌ترکیسم» در دهه‌های اخیر، عمدتا ریشه در سوء‌برداشت‌ها، نگرش‌های مرکزگرایانه و سیاست‌های هویت‌مدار دارد. در واقع، در سراسر تاریخ معاصر افغانستان، هیچ‌گونه حرکت سازمان‌یافته، گفتمان ایدئولوژیک یا فعالیت سیاسی که بتوان آن را در قالب پان‌ترکیسم تفسیر کرد، وجود نداشته است. نه احزاب سیاسی، نه نهادهای فرهنگی، و نه شخصیت‌های فکری ترک‌تبار در افغانستان برنامه یا هدفی برای تحقق اندیشه‌ی وحدت ترکان جهان یا تشکیل هویت سیاسی فراملی نداشته‌اند. آنچه در میان اقوام ترک‌تبار افغانستان، به‌ویژه ازبیک‌ها و ترکمن‌ها مطرح بوده و هست، صرفا تأکید بر حقوق زبانی، فرهنگی، آموزشی و مشارکت برابر در ساختار سیاسی کشور است؛ حقوقی که در تمامی اسناد بین‌المللی و اصول دموکراسی مدرن به‌عنوان حقوق بنیادین انسان‌ها به‌رسمیت شناخته شده است.

ترکیه نیز به‌عنوان کشوری که در خاستگاه تاریخی پان‌ترکیسم قرار دارد، طی بیش از یک قرن تعامل با افغانستان، هیچ‌گاه سیاست یا اقدامی را در راستای اهداف پان‌ترکیستی دنبال نکرده است. روابط ترکیه با افغانستان همواره مبتنی بر همکاری‌های دولتی، بازسازی، آموزش، و دیپلماسی نرم بوده است. هیچ سند یا شواهدی وجود ندارد که ترکیه در افغانستان از موضع قومی یا ایدئولوژیک وارد شده باشد. همچنین کشورهای آسیای میانه -ازبیکستان، ترکمنستان، قزاقستان، قرغیزستان و آذربایجان- روابط خود را با افغانستان براساس منافع اقتصادی، امنیتی و عمق استراتژیک تنظیم کرده‌اند و تا کنون هیچ‌گونه فعالیت یا مداخله‌ای که نشانگر گرایش پان‌ترکیستی باشد از آنان مشاهده نشده است.

بنابراین، نسبت دادن برچسب «پان‌ترکیسم» به کنش‌های فرهنگی، اجتماعی یا زبانی ترکان افغانستان، بیش از آن‌که بازتاب واقعیت عینی باشد، حربه‌ای سیاسی برای مهار بروز هویت‌های متکثر در جامعه‌ی چندقومیتی افغانستان است. این برچسب در عمل به ابزاری برای بی‌اعتبارسازی و خاموش‌سازی مطالبات مدنی اقوام ترک بدل شده و سبب سوءتفاهم‌های تاریخی در فضای ملی گردیده است. در حالی‌ که هرگونه حرکت فرهنگی در جهت حفظ زبان مادری، پاسداشت میراث تاریخی و تقویت آموزش بومی، نه‌تنها تهدیدی برای وحدت ملی نیست بلکه یکی از پایه‌های عدالت اجتماعی و همزیستی پایدار به شمار می‌رود.

در نهایت، باید اذعان داشت که مسئولیت پاسداری از هویت فرهنگی و تاریخی ترک‌تباران افغانستان بر دوش خود آنان است؛ آنان باید در چارچوب قانون اساسی، حقوق شهروندی و وحدت ملی، به‌گونه‌ی مدنی از جایگاه خویش دفاع کنند. اما این حق طبیعی نباید به ‌اشتباه با مفاهیمی چون «پان‌ترکیسم» خلط شود. واقعیت این است که تا امروز هیچ نشانه‌ای از فعالیت پان‌ترکیستی در افغانستان دیده نشده و هیچ کشوری از بیرون چنین پروژه‌ای را در این سرزمین دنبال نکرده است. از این‌رو، می‌توان نتیجه گرفت که پان‌ترکیسم در ماهیت تاریخی خود، یک حرکت دفاعی و فرهنگی در برابر سلطه‌ی بیگانگان بود، اما در افغانستان، آنچه وجود دارد تلاش برای عدالت فرهنگی، برابری زبانی و احیای هویت تاریخی در چارچوب وحدت ملی است. هرگونه تفسیر سیاسی یا امنیتی از این تلاش‌ها، بی‌پایه، غیرعلمی و در تضاد با واقعیت‌های اجتماعی کشور است.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه