ساعتی که سال‌ها را می‌شمارد

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: روئینا بخشی

ثنا و سمیر کنار هم بازی می‌کنند و من مشغول مرتب‌کردن بکس جهیزیه‌ام هستم که از میان شال چیزی روی دامنم می‎افتد. ساعت سهراب. قلبم فرو می‎ریزد.

چاشت یک روز گرم، در پناه دیوار ساعت نقره‌ای را از جیبش بیرون آورد، دور مچ دستم بست و بوسه‌ای آرام رویش زد. دستم را عقب کشیدم. سهراب به دو طرف کوچه نگاه کرد و گفت: «علینا! می‎آیم خواستگاری‌ات. نمی‌خواهم یک ثانیه‌ی دیگر دور از تو باشم.»

ساعت روی دستم ثانیه‌به‌ثانیه می‌چرخید و هراسم بیشتر می‌شد. گفتم: «باید خانه بروم تا کسی ندیده. تو پدرم را نمی‌شناسی، اگر بفهمد…»

سهراب یک قدم نزدیک شد و گفت: «ما که کار خطایی نمی‌کنیم. با خانواده می‌آیم و از پدرت طلبت می‌کنم.»

از بالای کوچه صدای سرفه‌ی مردی آمد. چادرم را جلو کشیدم و گفتم: «من هنوز شاگرد مکتب هستم.»

سهراب لبخند زد: «تا تو مکتب را تمام کنی، من هم از دانشگاه فارغ می‌‎شوم. با هم درس می‎خوانیم؛ با هم پیشرفت می‌کنیم.»

داغی به گونه‌هایم ریخت. فکر چنین زندگی‌ای با سهراب، مرا غرق خوشی ساخت.

به سهراب نگفتم که رسم معمول بین قومای ما این است که دختران جوان تا صنف دهم بیشتر نخوانند و با کسی که خانواده از بین اقوام انتخاب می‌کنند، ازدواج کنند. نگفتم پدرم ارباب خانواده است و به درس خواندنم رضایت ندارد.

آن‌روزها مادرم هر روز با پدرم وارد بحث می‌شد تا اجازه دهد به مکتب بروم. مادرم زنی خاموش بود، اما وقتی پای درس خواندن من می‌رسید، صدایش را بالا می‌برد.

یک روز پشت دروازه، صدای پدر را شنیدم.

– جوان شده، پشت مکتب را باید رها کند.

– بلی! جوان است، قسیم. اما چی مشکلی با درس خواندنش داری؟

– خویش و قوم درباره‌ی علینا بد فکر می‌کنند، مگر فراموش کردی دختر احمدآغا را از راه مکتب فرار دادند و دیگه اصلا خبرش نیامد.

 تن صدای مادرم خشم‌آلود و خفه بود:

 – خدا می‌داند چی بلایی سر آن دختر بیچاره آمده و مردم پشتش قصه می‌سازند. علینا می‌خواهد تحصیل کند و آینده‌ی خود را بسازد.

 پشت بام خانه، در پناه گلدان‌های سمنتی کلان و خشک نشستم. می‎دانستم پدر از حرف خودش برنمی‌گردد. می‌دانستم راه مکتب برایم خواب و خیال می‌شود. در پس پرده‎ی اشکم، نگاهم به پسر جوانی افتاد که در خانه‌ی روبه‌رو در صحن حویلی مشغول تعمیر نل آب بود. سرش را که بلند کرد، چشمش به من افتاد. از خجالت از بام پایین شدم. دیگر گلدان‌ها هم برایم پناهگاه نبودند.

چند روز بعد، مادرم گفت که برای همسایه‌ی جدید چای و غذا برده است.

– مردم خوبی معلوم می‌‎شوند. فامیل خوش‌برخوردی دارند.

گفت یک پسر هم دارند به‌نام سهراب.

‌فردایش که از مکتب برمی‌گشتم، سر کوچه، سگی لاغر و وحشی سیاه با چشمانی سرخ به سمتم دوید. پاهایم یخ کرد. پس پس رفتم. صدای فریادی شنیدم:

– حرکت نکن، نترس!

همان پسر همسایه با آرامش کامل بین من و سگ ایستاد و بلند گفت: «برو گم شو!»

سگ ثانیه‌ای به ما خیره ماند و دمش را لای پاهایش گرفت و رفت. هنوز از ترس می‌لرزیدم که رو به من برگشت و پرسید: «خوبی؟» بعد خودش ادامه داد:

– سهراب هستم. همین همسایه‌ی بغلی. 

بعد از آن، سهراب را در مسیر مکتب بیشتر می‎دیدم. گاهی کنار کوچه ایستاد می‌شد و سلامی می‌داد. بیشتر اوقات هم من از پشت‌بام‌ و او در حویلی بدون هیچ حرفی به تماشای هم می‌نشستیم.

مادرم بارها متوجه لبخندها و رفتنم به پشت‎ بام شده بود؛ می‌دید که از زینه‌ها با زمزمه و تبسم پایین می‌شوم.

گوش مادرم به زنگ درآمد. یک روز سر نان چاشت در غیاب پدر، پرسید:

– علینا بین تو و پسر همسایه چی خبر است؟

لقمه‌نانی که به دهنم گذاشته بودم، گلویم را فشرد و به سرفه‌ افتادم.

– چ… چی؟ کدام پسر همسایه؟

– هوش کنی گپ را دور نبری. متوجه همه‌ی پنهان‌کاری‌هایت هستم.

مادر سرم را بالا آورد و گفت:

– یقین کن اگر پدرت بویی ببرد، در و کلکین این خانه را سرت گل می‌گیرد. همین حالا هم به زور دعوای من راه مکتب را هنوز سرت بسته نکرده.

از همان روز هراسم شروع شد. می‌ترسیدم همین موضوع بهانه‌ای دست پدرم بدهد که مرا از رفتن به مکتب منع کند؛ از طرفی هم نمی‌توانستم به سهراب بگویم خواستگاری نیاید. یک هفته بعد، مادر سهراب به خانه‌ی ما آمد. پس‌ازچاشت بود و پدرم خانه نبود. شب که خانه آمد، به محض این‌که مادرم برایش خبر داد، دروازه را محکم کوبید و به آشپزخانه آمد. بالای سرم ایستاد. رگ گردنش برآمده بود. چشمانش را تنگ کرد و با صدایی که از خشم می‌لرزید، فریاد زد: «به چی جرأتی آمدند؟ به قوم بیگانه دختر نمی‌دهم! مردم چی می‌گویند، ها؟ می‌خواهی مردم بگویند دختر قسیم با بچه همسایه در راه مکتب جور آمده؟»

مادرم لب‌هایش را دندان گرفت. من کنار دیوار آشپزخانه می‌لرزیدم. دستش را جلو صورتم تکان داد و گفت: «از فردا نه مکتب می‌روی، نه با او گپ می‌زنی! شنیدی؟ پایت را می‌شکنم اگر از دروازه‌ی حویلی بیرون شوی.»

صدایش در خانه می‌پیچید. مادرم از شانه‌اش گرفت:

– قسیم، آرام باش دیوارهای خانه کم است بر سر ما بریزند. تمام همسایه‌ها را با سروصدایت خبر کردی؛ بد است. چی عیب است؟ به‌خاطر یک دختر ده‌ها خواستگار می‌آید و…

پدرم دست مادرم را دور کرد و بلندتر فریاد زد: «یک کلمه دیگر بشنوم هردوی‌تان را در اتاق حبس می‌کنم.»

از فردایش پدرم اجازه نداد به مکتب بروم. عشق و آینده در لحظه‌ای از دستم رفته بود. از تمام سهراب هم یک ساعت برایم مانده بود که در نبود پدر دور مچم می‎انداختم. خواب و بیداری‌ام پر از گریه بود. بی‌تابی‌‌های من و التماس‌های مادرم تغییری در تصمیم پدرم ایجاد نکرد. از مادرم می‎شنیدم که سهراب بارها سعی کرده با پدرم صحبت کند، اما پدرم به هیچ گفت‎وگویی راضی نمی‌شد. یک روز در غیاب مادر، گوشه‌ی بام رفتم و بدون فکر کردن، سهراب را صدا زدم. از خانه بیرون شد. تا مرا دید، خنده تمام صورتش را پر کرد.

با صدای گرفته گفتم: «پدرم به گپ هیچ‎کس گوش نمی‌کند..» سهراب گفت: «برو پایین. پدرت می‎رسد و بیشتر سرت قهر می‌‎شود.»

شب باز از مادرم شنیدم که نزدیک مسجد سهراب باز با پدرم روبه‎رو شده و گفته است: «کاکاجان نیت من خیر است و دخترتان را خوشبخت می‌کنم.»

پدرم سیلی محکمی به روی سهراب زده و گفته است: «از دخترم دور می‌باشی، گپ آدم را بفهم.»

یک ماه بعد از آن، خانواده‌ی پسر مامای پدرم خانه‌ی ما آمدند و پدرم بی‌گفت‌وشنود مرا به پسرشان نکاح کرد.

سهراب همان هفته از کوچه‌ی ما رفت. کجا؟ نمی‎دانم. با رفتن سهراب زندگی‌ از میان دستانم لغزید؛ درست مثل آبی که حتا مشت‌های بسته هم نگهش نمی‌دارند. بعد از آن، ساعت یادگاری را جلو چشم پدر و شوهرم هم می‌پوشیدم.

اما وقتی فرزندانم یکی پس از دیگری به دنیا آمدند، ساعت را از دستم باز کردم و پیچاندم لای شال مکتبم و هر دو را در ته صندوقچه رها کردم.

روی قاب ساعت را می‌‎بوسم، دقیقا جایی که سهراب بوسه زده بود. برمی‌‎خیزم تا برای ثنا و سمیر عصرانه آماده کنم.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه