عاطفه سروری
برخی کتابها را انسان برای دانستن میخواند؛ برای افزودن چیزی به ذهن یا پر کردن ساعتی از وقت. اما برخی کتابها را درست در لحظهای میخوانی که زندگی، آنگونه که میشناختی، در حال عقبنشینی است؛ زمانی که سؤال اصلی دیگر «چه خواهم شد؟» نیست بلکه «آیا هنوز هستم؟» هست. کتاب «وقتی نفس تبدیل به هوا میشود» از همین جنس است.
پال کالانیتی، جراح مغز و اعصاب، نوشتن این کتاب را زمانی آغاز کرد که مرگش دیگر یک مفهوم فلسفی یا احتمال دور نبود بلکه تشخیص قطعی بود که هر روز در بدنش پیش میرفت. او از فروپاشی آیندهای مینویسد که با تلاش، تحصیل و امید ساخته شده بود؛ آیندهای که ناگهان از انسان گرفته میشود، بیهیچ هشدار و بیهیچ حق انتخاب. اما آنچه این کتاب را از یک خاطرهنویسی شخصی فراتر میبرد، تمرکز آن بر پرسش بنیادین است: وقتی همه چیز از انسان گرفته میشود، چه چیزی باقی میماند؟
این پرسش برای من صرفا نظری نبود. در جغرافیایی که زن بودن، تحصیل، حضور اجتماعی و حتا تصور آینده به جرم بدل شده است، این سؤال هر روز با خشونت عینی تکرار میشود. در افغانستان امروز، بسیاری از زنان پیش از آنکه نفسشان به هوا تبدیل شود، رویاهایشان خاموش میشود. آینده نه مسیری دشوار بلکه امکانی ممنوع است.
کتاب کالانیتی مرا وادار کرد به این فکر کنم که معنا همیشه محصول یک زندگی کامل و امن نیست. گاهی معنا دقیقا در لحظهای شکل میگیرد که زندگی در حال فروپاشی است. او در شرایطی که دیگر نمیتوانست نقشهای پیشینش را ادامه دهد، به این نتیجه میرسد که معنا الزاما در ادامهدادن همان مسیر قبلی نیست بلکه در انتخاب شیوهی مواجهه با حذف است. این نگاه، برای انسانی که همه چیز بیرونی علیه او صف کشیده، حیاتی است.
اما اینجا باید مرزی روشن کشید. معنا ساختن، بههیچوجه به معنای پذیرش بیعدالتی نیست. همانطور که بیماری کالانیتی قابل ستایش نیست، حتا اگر او در دل آن معنا آفریده باشد، هیچکس حق ندارد سرکوب، تبعیض یا حذف سیستماتیک زنان را با واژههایی مانند «تابآوری» یا «سازگاری» زیبا جلوه دهد. معنا، جایگزین عدالت نیست. معنا فقط راهی است برای زنده نگهداشتن انسان، نه توجیه آنچه اساسا نباید وجود داشته باشد.
در اینجا، تفاوت اساسی میان «تحمل» و «تسلیم» وجود دارد. کالانیتی تسلیم مرگ نشد، اما واقعیت آن را انکار هم نکرد. او نپرسید چگونه فرار کند بلکه پرسید چگونه در حضور فروپاشی، انسان بماند. برای زنانی که امروز از ابتداییترین حقوق انسانی محروم اند، همین تمایز تعیینکننده است. ادامه دادن، الزاما به معنای پذیرفتن وضعیت موجود نیست، گاهی ادامه دادن، تنها شکل ممکن نپذیرفتن آن است.
خواندن این کتاب مرا دوباره به پرسشی بازگرداند که پیشتر دربارهاش نوشته بودم؛ برعکس فرانکل، من در جستوجوی هویت بودم.
در تجربهی من، هویت فقط یک مسألهی درونی یا فلسفی نبود. هویت، مسألهای عینی، سیاسی و زیسته بود. سالها زندگی بدون مدرک معتبر، بدون بهرسمیتشناختهشدن، و بدون حق تعلق، باعث شد هویت برای من چیزی فراتر از یک تعریف ذهنی باشد. «وقتی نفس تبدیل به هوا میشود» به من آموخت که هویت، نه صرفا مجموعهای از نقشها، مدارک یا موقعیتهای اجتماعی بلکه نوعی وفاداری آگاهانه به خود انسانی است که حتا در شرایط حذف، حاضر نیست از درون تهی شود. این وفاداری، همان نقطهای است که معنا از آن آغاز میشود؛ نه برای پر کردن جای خالی حق بلکه برای زنده نگهداشتن انسان تا روزی که حق بازگردد.
در جامعهای که زن را به سکوت و نامرئیبودن سوق میدهد، فکر کردن، خواندن، نوشتن و یاد گرفتن کنشهای خنثی نیستند. اینها اعمالی اند که مستقیما با پروژهی حذف در تضاد اند. درست همانطور که کالانیتی در واپسین ماههای زندگیاش نوشت تا معنای انسان بودن را حفظ کند، بسیاری از زنان امروز میخوانند و مینویسند تا ثابت کنند هنوز وجود دارند؛ حتا اگر این وجود بهرسمیت شناخته نشود.
آنچه خطرناکتر از خود محدودیتها است، تلاش برای عادیسازی آنها است. روایتهایی که از «ادامهی زندگی» سخن میگویند، اگر بدون زمینهی سیاسی و حقوقی بیان شوند، ناخواسته به تثبیت سرکوب کمک میکنند. زندگیای که در آن نیمی از جامعه از آینده محروم شده، ادامه نیست، تعلیق سازمانیافته است.
نوشتن در چنین شرایطی نه کار لوکس است و نه تسلی شخصی. نوشتن، شکلی از شهادت است؛ ثبت اینکه انسانها مجبور شدهاند در نبود حق، به معنا پناه ببرند؛ ثبت اینکه معنا، پاسخی موقت به حذف است، نه راهحل نهایی.
و درست در همینجا، باید معنای واقعی «معنا ساختن» را روشن کرد. ما معنا نمیسازیم تا تسلیم شویم. معنا میسازیم تا زنده بمانیم، تا فرسوده نشویم، تا حذف نشویم. معنا، ابزار بقا است، نه نشانهی رضایت. ما معنا را نگه میداریم، چون اگر آن را رها کنیم، پروژهی حذف کامل میشود.
ساختن معنا به این معنا نیست که به تاریکی عادت کردهایم؛ به این معنا است که اجازه نمیدهیم تاریکی ما را از درون تهی کند. این یک وضعیت موقت است، نه مقصد. ما معنا را حفظ میکنیم تا روزی که بتوانیم آن را به واقعیت بدل کنیم؛ روزی که استمرار به حق تبدیل شود و ایستادگی به تغییر.
برای زنانی که امروز از آموزش، حضور اجتماعی و آینده محروم اند، معنا آخرین پناه نیست، پل است. پلی میان اکنون تحمیلشده و فردایی که هنوز امکانش را از ما نگرفتهاند؛ فردایی که در آن، این رژیمی مبتنی بر حذف فرو میریزد و آنچه باقی میماند، انسانهایی هستند که، بهرغم همهچیز، از خود دست نکشیدند.
ما معنا نمیسازیم، چون شرایط خوب است؛ معنا میسازیم، چون این شرایط قرار نیست ابدی باشد. و اگر امروز مینویسیم، میخوانیم و یاد میگیریم، نه از سر رضایت بلکه برای آن است که وقتی آن روز فرا رسید -روزی که این رژیم دیگر وجود ندارد- چیزی در ما باقی مانده باشد که بتواند زندگی کند، نه اینکه فقط نفس بکشد.