ماجرای ایران ساده است:
وقتی مبنای حکومت را حق و باطل قرار دادید (باور ایدئولوژیک) و نه گرهگشایی از زندگی شهروندان، کار همیشه به همینجا میرسد. بدی آن مبنای اول، یعنی حق و باطل، این است که متنش در گذشته نوشته شده و در آینده هم کسی نمیتواند تغییرش بدهد. این در حالی است که زندگی نمیایستد، مغز و احساس مردم از فعالیت نمیافتند و پسند و ناپسند آدمها متوقف نمیشوند. بخواهی یا نخواهی مشکلات تازه چارههای تازه میطلبند و خواستهها و ترجیحات جدید پاسخهای جدید. حکومت تئوکراتیک -با باور به این که دیگر کسی فکر تازه نکند و خواست و ترجیح جدیدی نداشته باشد- غیرمنطقی و غیرانسانی است و لاجرم به بنبست میرسد.
مشکل البته فقط در عاملان و کارگزاران حکومت دینی نیست؛ مشکل در خود متن کانونیای هست که مرجع حکومت دینی است. آن متن مقدس و واجبالاطاعه است. در این صورت، مردم و حکومت نباید از آن عدول کنند. وقتی امکان عدول نبود، سخنی که پانزده قرن پیش گفته شده، خواهینخواهی، با زندگی امروزی ناسازگار میشود. امکان ندارد ناسازگار نشود. مگر ممکن است زندگی امروزی مثل زندگی پانزده قرن پیش باشد؟ مگر ممکن است کسی که پانزده قرن تجربهی انسانی و آزمون فکری و عملی آدمی را پشت سر دارد، مثل انسان پانزده قرن قبل زندگی کند؟ حتا اگر بتواند، چرا باید آن گونه زندگی کند؟ چرا کسی که حاضر نیست به عصر حجر برگردد، به عصر شتر برگردد؟ چرا آدمها آنچه را همین اکنون و در همین مکان و زمان تجربه میکنند، نادیده بگیرند و دایما خود را به زمان و مکانی پرتاب کنند که از هیچ جهت به آنان تعلق ندارد و برایشان نسبت معناداری فراهم نمیکند؟
حکومت دینی هیچ چارهای ندارد جز آن که به تغلب و تقلب و فشار و سرکوب روبیاورد. چرا؟ برای این که حکومت دینی میخواهد مردم را در جایی نگه دارد که مردم نمیخواهند در آنجا باشند. این ناسازگاری، تصادم افکار، تصادم احساسات، تصادم تصمیمات، تصادم ترجیحات و تصادم اقدامات ایجاد میکند. مردم نمیخواهند آن چیزی را که حکومت میخواهد. حکومت تحمل نمیکند آن چیزی را که مردم میپسندند. نتیجه؟ رویارویی خونین اجتنابناپذیر.
صد البته که در تمام حکومتهای تئوکراتیک این ناسازگاری به یکسان رخ نمینماید. به این معنا که شهروندان مملکتی که حکومت دینی دارند، در تمام کشورها به یک نحو عمل نمیکنند. در ایران شکاف میان حکومت دینی و افکار عمومی در جامعه بسیار عمیق شده است. سطح بالاتر سواد عمومی و جهانآگاهی مردم ایران به شهروندان آن کشور امکان داده است که در برابر حکومت سرکوبگر خود بهتر بسیج شوند و ادبیات سیاسی و مدنی غنیتری را به میدان مبارزه بیاورند. در افغانستان، میزان آگاهی عمومی در میان شهروندان پایینتر است و دلبستگی مردم به حکومت دینی بیشتر. به همین خاطر، هرچند عدهی زیادی از مردم با تندترین سیاستهای گروه طالبان (در حوزههای مختلف) مخالفاند، مخالفت با خود پدیدهی حکومت دینی در میان مردم دیده نمیشود یا بسیار ضعیف است. به بیانی دیگر، اگر در ایران کثیری از مردم اساسا با حکومت دینی مخالف شدهاند، در افغانستان اکثر مردم حکومت دینی را میپسندند؛ فقط شکل طالبانیاش را دوست ندارند. تصور مردم افغانستان این است که حکومت دینی میتواند گونههای خوب و کارآمد هم داشته باشد.
واقعیت آن است که، چنان که گفته شد، حکومت به محضی که از مدیریت عرفی و اینجهانی امور مملکت فراتر رفت و خود را در موضع نمایندهی خداوند گذاشت، دیگر امکان ندارد به شهروندان خدمت کند. کار چنان حکومتی قطعا به ظلم و سرکوب و بیعدالتی خواهد کشید. علتش هم این است که حکومت دینی معیارش این نیست که مردم چهقدر از حکومت خدمات دریافت میکنند و راضیاند؛ مبنای حکومتی دینی، در عوض، این است که تا کجا توانسته مردم را به زور و اجبار یا از طریق تبلیغ و فریب پیرو القائات ایدئولوژیک خود نگه دارد.
تجربهی ایران، خیزش مردم در برابر حکومت جبار دینی، درسهایی برای حکومتداران افغانستان نیز دارد (هرچند که امروز افق فکری مردم در باب دینی بودن حکومت با حاکمان امروزی ناسازگاری زیادی نداشته باشد).