در انتظار؛ دختری که نه این‌جا است و نه آن‌جا

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اسلام‌الدین جرأت

ساعت شش صبح است. در تاج‌آباد، یکی از محله‌های مهاجر‌نشین پشاور، صدای اذان به گوش می‌رسد. حماسه، پانزده‌ساله، چشم‌هایش را باز می‌کند اما از جایش تکان نمی‌خورد. کنارش، اونیفرم سفید مکتب روی الماری دیواری آویزان است؛ نه برای پوشیدن، بلکه برای نگه‌داشتن.

او هر شب پیش از خواب و هر صبح به آن نگاه می‌کند. این کار برایش عادت شده؛ رسمی که معنا را زنده نگه می‌دارد.

پدرش در فضای کوچک خانه نشسته و چای می‌نوشد؛ «من هر وقت که به دفتر یو‌ان‌اچ‌سی‌آر می‌روم و می‌پرسم: جواب همیشه یکی است: هفته‌ی بعد معلوم می‌شود. نزدیک به پنج سال است همین جواب را می‌شنوم.»

حماسه چهار ماه می‌شود که نه به مکتب رفته و نه از خانه بیرون شده است. وضعیت حضورش در پاکستان قانونی نیست. او جایی میان کاغذها گیر مانده؛ جایی که نامش در سیستم هست، اما منقضی.

کاغذهایی که سکوت می‌کنند

روی فرش سرخ کم‌رنگ و کهنه، یک پوشه‌ی پلاستیکی قرار دارد. مادر حماسه آن را برمی‌دارد و ورق می‌زند:

  • یک سند ثبت یو‌ان‌اچ‌سی‌آر؛
  • یک رسید درخواست تمدید ویزه بدون مهر تأیید؛
  • یک کپی از شناس‌نامه و پاسپورت پدر؛
  • دو سه قبض برق و گاز به‌نام صاحب‌خانه‌ی پاکستانی.

مادر می‌گوید: «ما همه‌ی کاغذها را داریم، اما هیچ‌کدام جواب نمی‌دهند. این کاغذها نه ما را قانونی می‌کنند نه غیرقانونی. فقط ما را خاموش می‌کنند.»

حماسه به این پوشه می‌گوید: «پوشه‌ی شاید.»

بربنیاد آمار رسمی، بیش از دو میلیون پناه‌جوی افغانستانی در پاکستان با کارت ای‌سی‌سی و پی‌او‌آر ثبت شده‌اند که سال گذشته باطل اعلام شدند. در کنار این، صدها هزار نفر دیگر در وضعیت معلق زندگی می‌کنند؛ ویزه‌ی‌شان منقضی شده و انتقال شان به کشورهای سوم به تعویق افتاده است. این افراد نه پناهنده‌ی رسمی ‌اند و نه اخراجی؛ در خلاء قانونی شناور اند.

مکتبی که در تلفون است

ساعت نُه صبح. از مکتب‌های اطراف صدای دانش‌آموزان پاکستانی شنیده می‌شود. حماسه گوشی مادرش را برمی‌دارد و وارد کانال تلگرامی «آموزش آنلاین دختران افغانستان» می‌شود.

امروز درس ریاضی است. یک آموزگار افغانستانی مقیم ترکیه فرمول‌ها را توضیح می‌دهد. حماسه دفترچه‌اش را باز می‌کند و یادداشت برمی‌دارد. اما وقتی سؤال دارد، نمی‌تواند بپرسد؛ صنف یک‌طرفه است و بیش از ۲۰۰ دانش‌آموز دارد.

می‌گوید: «در مکتب حضوری، دستم را بلند می‌کردم. این‌جا اگر نفهمی، فقط ویدیو را دوباره پخش می‌کنی.»

ویدیو را سه بار می‌بیند، اما باز هم نمی‌فهمد.

پس‌ازچاشت، صنف انگلیسی است. جمله‌ای را با صدای بلند تکرار می‌کند: «I want to be a doctor». برادر کوچکش سر بلند می‌کند: «تو که مکتب نمی‌روی. چطور می‌خواهی داکتر شوی؟» حماسه گوشی را خاموش می‌کند.

دوستی که نیست

دو ماه پیش، سمیرا، دوست و هم‌صنفی حماسه، با خانواده‌اش به کانادا رفت. قبل از رفتن زنگ زد: «تو هم زود می‌آیی. منتظرت می‌مانم.»

حماسه هنوز آخرین عکس فرودگاه را نگه داشته است. از آن روز دو پیام آمده: «این‌جا سرد است اما مکتب خوب است» و «تو کی می‌آیی؟» حماسه جواب نداد؛ «وقتی سمیرا رفت، فکر کردم حسادت می‌کنم. اما نه. فقط احساس کردم نصف خودم رفته. سمیرا دارد زندگی می‌کند. من دارم صبر می‌کنم.» حالا دیگر به پیام‌ها نگاه نمی‌کند.

قانونی که وجود ندارد

پدر دو پس‌ازچاشت با وکیل محلی ملاقات می‌کند. هزینه‌ی مشاوره پنج هزار روپیه است؛ درآمد سه روز کار شاقه. وکیل پس از خواندن پرونده می‌گوید: «نه پناهنده‌ی رسمی هستید، نه ویزای معتبر دارید، نه اخطار اخراج. در حالت تعلیق هستید.» پدر می‌پرسد: «چه کار کنیم؟» وکیل شانه بالا می‌اندازد: «صبر کنید تا روند تمدید ویزه آغاز شود یا این‌که یو‌ان‌اچ‌سی‌آر پاسخ مثبت دهد.»

وقتی پدر برمی‌گردد، حماسه می‌پرسد: «چه گفت؟» پدر لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «گفت صبر کن.» این کلمه برای حماسه دیگر معنا ندارد.

تقویمی که حرکت نمی‌کند

روی دیوار اتاق، تقویمی از سال ۲۰۲۵ آویزان است؛ آخرین سالی که حماسه مکتب می‌رفت. هنوز روی سپتامبر باز مانده.

زیر ۱۵ سپتامبر نوشته: «اولین روز صنف نهم.»

زیر ۲۸ سپتامبر: «آزمون ریاضی-نمره‌ی خوب.»

بعد از آن، هیچ.

حماسه می‌گوید: «فکر می‌کردم اگر تقویم را عوض نکنم، شاید زمان متوقف بماند، اما زمان برای بقیه پیش می‌رود. فقط برای من ایستاده است.»

خانه‌ای که خانه نیست

صاحب‌خانه هر ماه برای گرفتن اجاره می‌آید. خوش‌رفتار است، اما می‌پرسد: «ویزه‌ی شما تمدید شد؟» ماه پیش گفت: «اگر ویزه تمدید نشود، من هم مشکل پیدا می‌کنم. پولیس چک می‌کند.» از آن روز، حماسه با هر صدای در، می‌ترسد. مادر می‌گوید: «نزدیک به پنج سال است این‌جا زندگی می‌کنیم، اما هیچ‌وقت حس نکرده‌ام خانه‌ی ما است.»

آینده‌ای که شکل ندارد

مادر می‌پرسد: «اگر بتوانی به مکتب برگردی، چه می‌خواهی شوی؟» حماسه درنگ می‌کند و می‌گوید: «قبلا می‌خواستم داکتر شوم. حالا فقط می‌خواهم مکتب داشته باشم.» صدایش می‌شکند و ادامه می‌دهد: «قبلا رویا داشتم. حالا فقط می‌خواهم زنده بمانم.»

صبح دیگری، همان انتظار

صبح دیگری. اونیفرم هنوز آویزان است. تقویم هنوز روی سپتامبر ۲۰۲۵ مانده. پوشه‌ی شاید هنوز روی میز است. حماسه وضو می‌گیرد، نماز می‌خواند و گوشی را برمی‌دارد؛ یک صنف آنلاین دیگر، یک روز دیگر. او دیگر نمی‌پرسد: «امروز چه خبر؟»

آنچه در آمار دیده نمی‌شود

حماسه در هیچ آماری ثبت نیست؛ نه پناهنده‌ی رسمی، نه دانش‌آموز، نه اخراجی. اما او واقعی است. اونیفرم‌اش واقعی است. تقویم‌اش واقعی است؛ «زندگی من یک جمله‌ی ناتمام است. شروع شده، اما نمی‌دانم چطور تمام می‌شود. فقط می‌دانم که هنوز ادامه دارد.»

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه