نویسنده: گیتا م. پیدا
بدنم یخ زده است. انگشتهای گلآلود پایم از سرما گزگز میکند. پیشانیام یخ بسته، به آسمان نگاه میکنم، به دانههای سفید برف. باد خنک به صورتم میزند. نفس میکشم. چشمهایم میسوزند. عصبم تیر میکشد. سه شبانهروز گذشته؛ نه مهسا خوابیده، نه من.
دیگر حوصلهی ادامه دادن ندارم. لباسهای شستهوناشسته را یکی میکنم و در سبد بزرگی روی صفحه میگذارم. آب نیمهسرد تشت لباسشویی را روی پاهایم میریزم و تشت را به گوشهی حویلی پرت میکنم. داخل دهلیز میشوم، از دیوارهای گِلی نمناک محکم میگیرم و به اتاق خواب میروم.
با دستان لرزان آخرین بقایای بوتهای بازماندهی زبالههای منطقه را با پارچههای کثیف و تکهای چوب بلوط از کنار تشت برمیدارم و در بخاری فلزی فرسوده میگذارم. گوگرد میزنم، آتش میگیرد. چشمانم را به آتش دوختهام. از نلهای بخاری بوی بدی بیرون میآید، قفسهی سینهام درد میگیرد، سرفه میکنم. سرفهام با صدای سوز و گداز چوب یکی میشود.
از گذشته عادت دارم آنقدر به صداها گوش کنم تا انتهای آن را بفهمم؛ گوش دادن به قرآنخواندن مادرم، به آهنگهای محلی که از رادیوی قدیمی پدر پخش میشد. به صدای پرندهها، به صدای آب باران، به موسیقی… حتا گاهی به صدای قورت دادن جرعهای چای که مینوشیدم هم گوش میدادم. برای همین صداها را خوب تشخیص میدهم.
میان سوزوگداز شعلهها، فضای اتاق میل بدنم شده است. وسط اتاق دراز میکشم. یخ پیشانیام کمکم باز میشود، انگشتانم نرم میشوند. صدایی ملایم به گوشم میرسد. دستم را نزدیک رادیو میبرم و صدا را بلند میکنم.
برنامهی ده آهنگ برتر رادیو آرمان است.
فرهاد دریا میخواند:
«گردش چشمِ سیاه تو خوشم میآید، خوشم میآید…»
آرام چشمانم را میبندم و زیر لب تکرار میکنم:
«گردش چشمِ سیاه تو خوشم میآید… خوشم میآید…»
ذهنم میخواهد با من حرف بزند، چیزی بگوید، فریاد خاموشی که تنها از زبانش میفهمم. میخواهد کمکش کنم، اما دستهایم تهی اند. بعد از رفتنش، حافظهام شکست خورده است؛ خاطرات مثل برگهای خشک پاییزی در میان انگشتانم خرد و خاکشیر میشوند.
سه سال پیش بود یا دو سال پیش؟ پل سرخ بود، در حیاط شهرکتاب، روی چوکی چوبی نشسته بودم، چوکی شبیه آثار عتیقه، از جنس چوب بلوط بود. کیهان در آنطرف میز گردِ چوبی نشسته بود.
آسمان صاف و آفتابی بود، گاهی باد خنکی برگهای طلایی پاییزی را که میل به ریختن داشتند، به هر سو پراکنده میکرد. برگهای سرخ، طلایی و زرد، دانهدانه روی میز چوبی میریختند. در حالی که از بازی با برگها لذت میبردم، نگاههای دزدانهاش را دوست داشتم.
عطر نفسهای باد خزانی، طعم چای زعفران، موسیقی آرام و صدای فرهاد دریا «گردش چشم سیاه تو خوشم میآید…» همه را دوست داشتم. برگها گاهی شبیه طرح مینیاتوری میشدند، گاهی حروف اول نام یک جفت عاشق پریشان، گاهی قلبی زخمی و گاهی فال میگرفتم.
دستم را گرفت و گفت:
ــ دست نگه دار، بگذار نگاهت کنم.
گرمی چشمانش را حس کردم… و گرمای دو کتفم، پشت گردنم و کمرم را.
یکباره شانههایم را بالا گرفتم.
گفت:
ــ آفتاب گرمت کرد.
ابروهایم را بالا انداختم و تبسمی آرام بر لبانم نشست.
ــ نیکی جا عوض کنم؟
ــ نه! من آفتاب را دوست دارم.
میدانی؟ به باور من، آفتاب نماد صفا، محبت و مظهر پاکی است.
ــ مظهر پاکی؟ کی گفته؟
ــ در آیین زرتشتی، آفتاب را نماد پاکی و مقدس میدانستند.
ــ این باور را آیین زرتشتی داشت. تو چه؟
ــ من هم همین باور را دارم. آفتاب نعمت است.
لبخند آرامی زد و ادامه داد:
ــ من در مورد شخصیت بزرگوار زرتشت و دیدگاه او خوب میدانم، گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک خلاصهی زندگی بشری ما است. اما این آفتاب، نماد دلگرمی تو، همه جا و بر همه یکسان نمیتابد. ببین، تو گرمی و من سرد.
ــ آفتاب نماد صفا و مهربانی است. هر که دوستش بدارد، بر او بیشتر میتابد.
ــ اوهووم خانم جان، پس من چی؟
ــ تو هم دوستش بدار!
ــ تو گرمای قلب منی و من تو را دوستتر میدارم.
آفتاب، آسمان، باد، برگها، من و او… با این جمله سکوت کردیم.
آرام به چشمانش خیره شدم.
ــ کجا را نگاه میکنی؟
ــ آنجا را ببین.
روبهرویمان، کتابخانهی شهرکتاب بود. پشت شیشه، درون قفسهها، کتابهای زیادی چیده شده بودند؛ کتابهای گوناگون، هرکدامشان شاهد دردها، رنجها، شادیها و دلدادگیها از سرزمینهای مختلف، با باد و باران و ماه و آفتاب.
گفتم: کدامشان؟
ــ فال حافظ.
ــ بیارم؟
ــ برو.
کتاب را آوردم. دستش را دراز کرد، کتاب را گرفت، روی برگهای روی میز چوبی گذاشت و گفت:
ــ فال حافظ بگیریم؟
ذوقزده گفتم: با کمال میل!
خندید و گفت:
ــ اول تو.
کتاب را گرفتم، چشمانم را بستم و صفحهای را باز کردم.
برای سال آیندهام، ازدواج آمد.
با خواندن فال، اشک در چشمانش حلقه زد. کتاب را از دستم گرفت، چشمانش را بست. قطرهای اشک آرام از گوشهی چشمش، چون مرواریدی، روی برگ زرد افتاد. صفحهای را باز کرد؛ برای سال آیندهاش ازدواج آمد.
خط لبخندش عمیقتر شده بود و کتاب را ورق میزد. کاغذ سفیدرنگ کوچکی از لای کتاب افتاد.
ببین نیکی چی نوشته شده! اسمهای قشنگ دخترانه: آرام، شیرین، آریانا، مهرماه، تمکین، غزل، باران، مهسا… آه، چه اسم قشنگی! مهسا! دوست دارم این نام دخترم باشد و تو…
– و من؟
– تو دیگه مادرش استی، مادر مهسا.
به برق چشمانش و لبخندی که آثار قلب ذوقزدهاش بود خیره ماندم. صدایی در فضا پیچید. باد تندی وزید و دستم را گرفت.
صدایی مردانهای به گوشم میآید؛ اما صدای کیهان نیست. صدای او اینقدر تلخ نبود و نامم را اینطور تند نمیگرفت. این صدای او نیست. صدای دریا هم نیست. از «گردش چشم سیاه» نمیخواند.
بلندتر صدا میزند: «مادر مهسا! مادر مهسا!»
میان خواب و بیداری قرار گرفتهام؛ گویا کابوس دیدهام. از جا میپرم. پیش چشمانم فرشید ایستاده است.
فریاد میزند: «نیکی بلند شو، مهسا گریه دارد، چطور توانستی آرام بخوابی؟»
چشمانم را با انگشتهایم میمالم و برمیگردم به فضای اتاق. مهسا را از بغل فرشید میگیرم، روی زانوهایم میگذارم و آرامآرام میجنبانم. دردش را میدانم؛ اثر تزریق واکسن یکسالگی است. به صدای گریههایش گوش میسپارم و آرام اشکی از کاسهی چشمم فرو میافتد.
اشکهایم مثل هر بار که دلم از شوهر بیمهر و بیکارم میرنجد، جاری میشوند. هر قطره مرا به گذشته میبرد و نمکی میشود بر زخم کهنهام. صدایش، برق چشمانش و لبخندش زخمم را باز میکند.
مهسا کمکم آرام میشود. از سوزش چشمانم نمیتوانم درست نگاه کنم. چشمانم را میبندم و به آن روزگار وصل میشوم.
بعدازظهر روز چهارشنبه بود. زمین نمناک، باران پاییزی گلدانهای دو طرف سرک کارتهمأمورین را آبیاری کرده بود. بوی خاک بعد از باران، عطر دلانگیزی داشت.
من و کیهان از سرک کارتهمأمورین به سمت کوتهسنگی، قدمزنان در حرکت بودیم و چشم ما جز هم، دیگری را نمیدید. سرِ پل کوتهسنگی لحظهای ایستادیم و به پایین نگاه میکردیم.
پسری آنطرف سرک صدا میزد:
«دارلمان! بیست روپه! بیا کاکا، بیا خاله، دارلمان نمیری؟»
فقط صدا میزد، اما چشمانش را با نگاههای پرسشبار به من دوخته بود و دست راستش را به جیب جمپرش میبرد و گوشیاش را در دست میگرفت. با دستم از پنجرهی سرِ پل محکم گرفتم و دقیق شدم؛ خودش بود: غلام، پسر همسایهی ما. پسری با قد بلند، هیکل درشت، صورت بیضوی، چشمان بزرگ و دهان بزرگ؛ دندانهایش حتا وقتی حرف نمیزد، به خوبی نمایان بود.
در کوچهی ما، وقتی کودکان شبها نمیخوابیدند، مادرشان با بردن نام غلام، کودک را میترساند و کودک به خواب میرفت؛ پسری که گرفتن نامش برای ترساندن کودکان کفایت میکرد.
خاله ماجان، همسایهی پهلوی ما که روابط فامیلی با خانوادهی غلام داشت، در نانوایی برای زنها قصه کرده بود که غلام در بیرون از خانه دو چشم و دو گوش اضافه دارد؛ تمام حواسش جمع است که دختر و زن، کی، کجا، با کی و چطور رفتار میکند. خدا نکند روزی غلام دختری را در بیرون از خانه با دامن کوتاه ببیند؛ از کاه، کوه میسازد.
در آن لحظه، همهی آن حرفها به حافظهام هجوم آوردند. حس کردم زمین زیر پایم خالی میشود. کیهان نزدیک شد، کنارم ایستاد و گفت:
ـ «نیکی، به چی فکر میکنی؟»
ـ «پسر همسایه… پسر همسایهی من و تو را دید! بدبخت شدم!»
کیهان خاموشانه به من نگاه میکرد. ندانستم آن روز چطور خودم را به خانه رساندم. دروازهی حویلی را که باز کردم، پدرم در حویلی منتظرم بود. صورتش سرخ شده بود و گردن و پیشانیاش پر از عرق بود. دستهایش را به هم میفشرد و در حویلی قدم میزد. با دیدنم دوید و بدون مقدمه از موهایم گرفت و مرا کشانکشان طرف خانه برد. با هر کشش از موهایم، با لحن غضبآلود تکرار میکرد:
«گفتم پوهنتون نرود، گفتم شوهر کند. کلش از دست مادرش است، مادر طرفدارش بود، میگه دخترم اولنمره است. بیا، حالا پوره کن، جمع کن لکهی ننگ را. در سرک با بچهی بیگانه دیده شده…»
گوشیام را گرفت و مرا در اتاقی حبس کرد.
یک هفته با ناله و زاری و درد سپری شد. تنها خیال راحتم از بابت دانشگاه بود؛ آخرین امتحان سمستر خزانی همان روز تمام شده بود. از کیهان هم خبری نبود و سؤالها ذهنم را آزار میداد:
«کیهان چی شد؟ چطور آرام است؟ او که آدرس خانه را بلد است. شاهد بود که پسر همسایه ما را دید. چرا تا حالا کاری نکرده؟ آخر چرا؟»
یک هفته بعد، پدر آمد، درِ اتاق را باز کرد و اجازه داد در خانه کنار خانواده باشم، اما اجازهی بیرون رفتن نداشتم. گوشی مادرم را پنهانی گرفتم و به کیهان تماس گرفتم.
یک بار، دوبار، سه بار… تا ده بار؛ جواب نداد.
فکر میکردم چرا؟ کیهان شمارهی تماس مادرم را میشناسد. هزار سؤال جورواجور در ذهنم میچرخید که جواب هیچکدامش را نداشتم. با سؤالهای ذهنم درگیر بودم و برای خودم بهانههایی پیدا میکردم تا کیهان را تبرئه کنم. اصلا باورم نمیشد.
یک سالی که از آشنایی ما میگذشت، کیهان در یک ساعت بیشتر از پنج بار برایم تماس میگرفت و پیامهای مکرر میفرستاد. اکنون، در این موقع حساس، کجا بود؟
در همین خیالها بودم که زنگ آمد. گوشی را گرفتم، به دستشویی رفتم و جواب دادم. خودش بود؛ کیهان. نه سلام، نه علیک. همین که گفتم «بلی»، گفت:
ـ «نیکی، میدانم خودت هستی. فردا صبح باید ببینمت. در کوتهسنگی منتظرت استم.»
و بدون شنیدن حرفم، قطع کرد.
کمی امید در دلم جوانه زد. خوشحال بودم، دردها را فراموش کرده بودم و با خود تکرار میکردم:
«بلی، حتما در مورد خواستگاری است. بالاخره وعدههایش را جامهی عمل میپوشاند.»
آن شب با بیقراری و تا صبحبیداری گذشت و بیصبرانه منتظر بودم که پدرم به دکان برود. پدرم دکان کوچکی از میوهی خشک در «دهافغانان» داشت. مطمئن بودم حالا که برود، حداقل تا عصر برنمیگردد؛ مگر اینکه کدام کار عاجل پیش بیاید.
به صدف، دوستم، تماس گرفتم تا با مادرم حرف بزند و بگذارد با او به بازار بروم. با هزار عذر و زاری و اصرار، مادرم راضی شد، اما تأکید میکرد زود برگردم. مادرم بیشتر از ما از پدر میترسید. نصف موهای سرش از استرس ریخته بود و نصف دیگرش لای دستان پدر.
گوشی مادرم را گرفتم و از خانه بیرون شدم. به کوتهسنگی رسیده بودم که کیهان در پیام، آدرسی فرستاد. احتیاط میکردم از مسیری که غلام آنجا بود، نروم. در یک رستورانت کوچک که فقط سه میز داشت، یک میز مربوط دختری میشد که به نظر میرسید منتظر دوستی نشسته است، میز دیگری مربوط زن میانسال و پسر کوچکش بود و میز اول، نزدیک دروازه، مربوط کیهان بود که در انتظار من نشسته بود.
با دیدنش، چشمانم برق زد و با شوقی که گونههایم گل انداخته بود، نزدیک شدم و روبهرویش نشستم. کیهان، با آنکه وقت رسیدنم از جا بلند نشده بود، هیچ خوشحالی از دیدنم در نگاهش نبود.
همین که نشستم و بعد از سلامی سرد، بیمقدمه شروع کرد به حرفزدن:
ـ «نیکی، نمیشود از این بیشتر ادامه بدهیم.»
ـ «چ… چ… چرا؟ چرا؟ چی شده؟»
ـ «نیکی، ما دیگر به درد هم نمیخوریم.»
دستانم میلرزید، پاها و بدنم به لرزه افتاده بود. صورتم رنگبهرنگ میشد. سرم داغ شده بود؛ گویی آتشفشان عظیمی در سرم منفجر شده و برای خاموشکردنش باید آسمان به سرم میافتاد.
«ما دیگر به درد هم نمیخوریم.»
تکرار آن جمله در ذهنم، با انعکاس تأسفبارش، گوشم را داغ میکرد. بیوقفه اشک میریختم. انگشتان لرزانم را به دهانم گذاشتم تا صدایم بلند نشود. آن زن میانسال و کودکش به من خیره شده بودند و دختر جوان با نگاههای مبهم و حیران، چشمش از من دور نمیشد.
کیهان از جا بلند شد و رفت. همانجا خشکم زده بود.
پسرکی که یازدهساله به نظر میرسید، نزدیک گوشم تکرار میکرد:
ـ «خاله، اگر چیزی نمیخوری برو، جا خالی شود. چند ساعت شد اینجا نشستی.»
و باز تکرار میکرد: «خاله، خاله!»
چند بار صدا زده بود و من نشنیده بودم. با چشمان اشکبار سر تکان دادم و از جا بلند شدم. ذهنم منجمد شده بود؛ نمیدانستم کجا هستم و چه میکنم.
پاهایم از روی عادت، راه خانه را میشناختند.
با صدای پسربچهای که دوازدهساله به نظر میرسید، نزدیک گوشم، تکرارکنان میگفت:
ـ «خاله، خاله، ایستگاه آخر است، دارالامان رسیدیم، پیاده شو! خاله!»
از موتر پیاده شدم. دو قدم دور شده بودم که پسرک صدا زد:
ـ «خاله، خاله، کرایهات را بده! بیست روپه!»
از روبهروی لیسه حبیبیه گذشتم و دو کوچه پشت سر مکتب، درِ آهنی بزرگ و رنگرفته را باز کردم. مستقیم به اتاقی رفتم که پدرم حبسم کرده بود. این بار میخواستم خودم را حبس کنم. کمپل را روی صورتم کشیدم و تا عصر، به حال خودم و این تغییر یکبارگیِ کیهان، خون گریه کردم.
عصر، مرسل، خواهر کوچکم، داخل اتاق شد و گوشیام را تسلیم کرد:
ـ «بگیر نیکی، پدر گوشیت را داد.»
ـ «پدر گوشیم را داد؟ چطور؟ چی به سر دارد؟»
گوشی را روشن کردم. برنامهی رخنامه (فیسبوک) را باز کردم و بیمقدمه صفحهی کیهان را دیدم. بهترین دوست کیهان تصویری از او گذاشته بود؛ با موها و ریش خرماییِ مرتب، دریشی سرمهای و یخن قاق سفید که صورتش را روشنتر نشان میداد و زیبایی چشمان عسلیاش را بیشتر کرده بود.
چشمانم از هیجانِ خواندن نوشتههای زیر آن تصویر، از تعجب بزرگتر شد. برای کیهان، نامزدیاش را تبریک گفته بودند.
میخواستم به پیامگیر رخنامهی کیهان پیام بگذارم، اما از قبل بلاک شده بودم؛ در واتساپ و در هر صفحهای که با هم حرفی داشتیم.
به یکی از فامیلهایشان که زن جوانی بود و دوست اجتماعی خوبی برای من به شمار میرفت، پیام فرستادم. با آنکه نامزدی کیهان را تأیید کرد و گفت این تبریکی تازه است، اما توضیح داد که کیهان یک ماه قبل، به خواست خودش نامزد شده بود.
تماس گرفتم؛ دو بار، سه بار… جواب نداد. بار چهارم، گوشی خاموش بود.
ضربان قلبم تند میزد، سفیدی چشمانم به قوغ آتش بدل شده بود و در سراسیمگیِ بیپیشینهای قرار گرفته بودم. همان لحظه صدای پدر به گوشم رسید. اشکهایم را پاک کردم و گوشی را لای کمپل پنهان کردم.
پدر وارد اتاق شد و مادر را صدا زد. مادر، در حالی که یک دستش خمیر داشت و دست چپ را زیر دست راست گرفته بود، به ما پیوست. بعد مرسل آمد. پدر به طرف من نگاه کرد و بیمقدمه خطاب به مادر گفت:
ـ «ای دختر را بگو مثل آدم رفتار کند، امشب خواستگارهایش میآیند.»
مادر به آرامی و با لکنت زبان پرسید:
ـ «نیکی… نیکی چی؟ رضایت دارد؟»
پدر با لحنی آمرانه و جدیتر از همیشه به طرف مادر نگاه کرد و گفت:
ـ «لازم نیست کس دیگری قبول کند، وقتی من تصمیم خود را گرفتم. کاکا گلداد، بولانیپزِ پیش لیسه حبیبیه، برای پسرش فرشید خواستگاری میآید.»
نهتنها برای من، بلکه برای هیچکس قابل باور نبود. دختری که دانشجوی سال سوم دانشکدهی انجنیری ساختمانی در دانشگاه پولیتخنیک بود و انتخابش پسری در سطح ماستر ادبیات پارسی، اکنون قرار بود با مردی ازدواج کند که پدرش کراچی بولانیپزی داشت و گاهگاهی خودش هم دور و بر همان کراچی میچرخید.
آسمانِ چشمانم بیصدا روی صورت مهسا میبارد. مهسا صورتش تر میشود، طعم اشکهایم را میچشد و آرام میگیرد. به او نگاه میکنم و زیر لب میگویم: مادر مهسا!
دو مهسا؛ دو مادر؛ دو زنِ از هم بیخبر. زنها، هرکدام غرق در دنیای خود هستند؛ یکی غرق در خوشبختی و دیگری غرق در اندوه؛ اندوهی که روزی خوشترین خاطراتش را به کابوس بدل میکند. و همین کابوسها و خوشیها است که آنها را از هم بیخبر نگه میدارد.
فقط یک نفر از دنیای هر دو خبر داشت؛ مردی که همزمان، برای جنینهای نارسیده، یک نام با چند مادر انتخاب کرده بود.
اینجا، مادر این مهسا، در کورترین کوچهی گِلیِ دارالامان، در حویلی مخروبهای با اتاقی نمناک، از بوی خاکستر بوتها و پارچههای فرسوده گلو صاف میکند.
و مادر آن مهسا، در صبح ملایم پارک شهر برلین، با مهسا و او قدم میزند.
واقعا حق با او بود. آفتاب همه جا یکسان نمیتابد. حافظ هم راست گفته بود: برای هر دو ازدواج آمد.
اما من، مادر مهسای او نشدم.