نظیفه یزدانپرست
ساعت چهار عصر، در دهلیز رو به پنجره نشسته بودم. برای وظیفهای که تازه ثبتنام کرده بودم آمادگی میگرفتم. مادرم کنار نل آب وضو میگرفت. خواهرم کنار گل ملکهی شب، میز و چوکی گذاشته بود و ریاضی تمرین میکرد. یک سال و چهار ماه میشد برای کانکور آمادگی میگرفت. میخواست خانم دکتر شود.
مادرم، باقیمانده آب وضویش را که در آفتابه مانده بود، پای ملکهی شب ریخت. برگهایش را لمس کرد و گفت: «دستنشانی بچیم…»
یادم آمد سه سال پیش که برادرم بوته را نشاند، پرسیدم: «چند گرفتی؟» گفت: «پنج صد.» گفتم: «یک بوته گل، پنج صد؟»
با لبخند گفت: «یک عمر میماند.»
- ای جان مادر. حالا یک دستنشانت مانده و بس. ای کاش آن موتر را نمیگرفتی…
مادرم بود.
این گفتوگوی هر روز و شب با بوته و خودش بود: «از انسان کرده، یک درخت خوب است، میماند.»
ناگهان دروازهی خانه چنان لرزید که گردوخاک در هوا پخش شد. بعد از اخبار سقوط ولایتها بهدست طالبان، با هر صدا از جا میپریدیم.
تا مادر دروازه را باز کرد، مامایم خود را به حویلی انداخت. چهرهاش مثل گج سفید شده بود.
مادرم گفت: «خیریت باشد؟»
- طالبان نزدیک شهر رسیدند. احتمال سقوط تخار است. زود وسایل ضروری را بردارید، برویم.
مادرم به سمت کلکین نگاه کرد: «چه میگی؟ کجا بروم با دو دختر؟»
- خدا مهربان است. راهی پیدا میکنیم.
بدنم شل شده بود. دستهایم میلرزید.
مادرم با سراسیمگی سمت من و خواهرم فریاد زد: «نگاه دارید! زود باشید.»
با صدای بلندتر و لرزانتر گفتم: «من جایی نمیروم.»
مامایم گفت: «جای دور نمیبرمتان. خانهی خودم. تا وضعیت خوب شود آنجا میباشید، بعد دوباره برمیگردید خانهیتان.»
مادرم به ملکهی شب خیره بود.
کیف سیاه برادرم را برداشتم، لپتاپ و چند کتابم را داخلش گذاشتم.
نگاهم به خواهرم افتاد؛ تمام کتابهای آمادگی کانکورش را با شتاب در کولهپشتیاش جا میداد. اشک در چشمانش گره خورده بود. شانههایش افتاده و دستانش خمیده، مدام به کتابها نگاه میکرد. بعد نگاهم کرد. اشک از گوشهای چشمهایش روی کتابها ریخت؛ مثل باران، قطرهقطره.
رو به مادر آهسته گفت: «تا کی آنجا میباشیم؟ در آن خانهی پر سروصدای طفل درس خوانده نمیتوانم.»
- مجبوریم. اگر یکبار جنگ شود و وضعیت خراب، بعد چه کنیم؟ خیر، تا چند روز یک چاره میکنیم، عزیز مادر.
موبایلم را برداشتم و رفتم کنار ملکهی شب. به آسمان نگاه کردم؛ هیچ پرندهای پرواز نمیکرد. ابرها بسیار کند حرکت میکردند. یاد ثریا، دوستم، در کابل افتادم. به ذهنم گشت آیا خطر به کابل هم رسیده باشد؟ پیام دادم؛ آنلاین نبود.
فیسبوک را باز کردم. صفحهی خبری «طلوع» نوشته بود که طالبان به چند ولسوالی ولایتها حمله کردهاند، اما حکومت در این باره اطلاعات دقیق نمیدهد.
مادر به اتاق رسید.
گفت: «مامایت رفت موتر بیاورد، شما تا هنوز جمع نکردید.» رو به من کرد و افزود:
- تو چع میکنی در این وقت در فیسبوک؟
- کتابهایم را با خودم میبرم.
- من در چه غم هستم، شما در چه غم.
مادرم در سالهای پیش گاهی از طالبان قصه کرده بود که در دورهی اول دختران را به زور نکاح میکردند.
به عکس پدر و برادرم روی میز خیره شدم. پدر دست انداخته بود دور شانهی برادرم. دهان هر دو پر از خنده بود. روی میز سبدی از گلهای سرخ مصنوعی قرار داشت؛ برادرم برای روز مادر آورده بود.
مادر رد نگاهم را گرفت. قاب عکس پدر و برادرم را در دستمالی پیچاند و زیر بغلش زد.
مامایم با موتر برگشت. خواهرم کیف کتابهایش را بغل گرفته بود.
در حویلی مادر دستی به ملکهی شب کشید، سرش را پیش برد یکی دو برگ را بوسید و رو به آسمان چیزی زیر لب خواند.
از جایی نزدیک صدای چرچر بلند گنجشک میآمد. دور حویلی راه رفتم.
زیر درخت کلان توت جوجهگنجشکی روی زمین افتاده بود. مادرش بالای شاخه، بیقرار چرچر میکرد. جوجه را برداشتم. و آرام درون لانهاش روی شاخه گذاشتم.
مادر رو به ملکهی شب گفت: «پس میآیم بچیم.»