«مغز ایدئولوژیک»

معرفی کتاب

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: سارا عنان

اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌ها همواره از بنیادین‌ترین نیروهای محرک تاریخ بشر بوده‌اند. این نیروها می‌توانند انسان‌ها را به ایثارگری‌های وافر وادارند یا به ورطه‌ی هولناک‌ترین جنایات سوق دهند. اما این ساختارهای فکری چگونه در بستر نظام عصبی و مغز ما نهادینه می‌شوند؟ چه عاملی سبب می‌شود که فردی با روحیه‌ای گشوده، پذیرای افکار نو باشد، اما دیگری در دژ مستحکم جزم‌اندیشی‌های خود سنگر بگیرد و آگاهانه چشم بر واقعیت‌های متناقض ببندد؟ این پرسش‌های بنیادین، هسته‌ی اصلی کتاب تحسین‌برانگیز «مغز ایدئولوژیک: علم بنیادین تفکر منعطف» را می‌سازند؛ کتابی که نشان می‌دهد چگونه الگوهای ذهنی ما از دوران کودکی تا بزرگ‌سالی شکل می‌گیرند و چگونه مجموعه‌ای از ویژگی‌های شناختی می‌تواند افراد را به سمت تفکر ایدئولوژیک هدایت کند؛ واقعیتی که امروز در افغانستان به شکل عینی در حال تکرار است.

اثر توسط دکتر لئور زمیگراد (Dr. Leor Zmigrod)، عصب‌شناس سیاسی، نوشته شده و معصومه ملیکان آن را ترجمه کرده است. نویسنده با نگاهی علمی و عمیق به دنیای عصب‌شناسی، روان‌شناسی و علوم سیاسی از رازهای شکل‌گیری و عملکرد ایدئولوژی در مغز انسان پرده برداشته است. کتاب (که با رویکردی میان‌رشته‌ای نوشته شده) تلاش نمی‌کند ایدئولوژی خاصی را تأیید یا رد کند، بلکه به‌دنبال درک مکانیسم‌های عصبی و روانی‌ای است که تفکر ایدئولوژیک، در هر شکل و ظاهری، را ممکن می‌سازند. این نوشته مفاهیم کلیدی و یافته‌های این اثر ارزشمند را واکاوی می‌کند. در بخش فرجامین، چارچوب تحلیلی کتاب به‌مثابه‌ی ابزاری برای کالبدشکافی گروه طالبان به کار گرفته شده است. هدف، ریشه‌یابی ساختارهای فکری جزم‌اندیش و انعطاف‌ناپذیر این گروه است.

آیکون‌ها؛ قدرت نمادها در اشغال ذهن

کتاب با بررسی مفهوم «آیکون‌ها» یا نمادها آغاز می‌شود. زمیگراد معتقد است ایدئولوژی‌ها صرفا مجموعه‌ای از بیانیه‌های سیاسی یا دینی نیستند، بلکه از طریق نمادها در لایه‌های پنهان ذهن ما نفوذ می‌کنند. این نمادها به‌عنوان میان‌برهای شناختی عمل می‌کنند که پیچیدگی‌های جهان را برای فرد ساده‌سازی کرده و به او احساس هویت و تعلق می‌دهند. نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه یک نماد ساده می‌تواند واکنش‌های عاطفی و عصبی شدیدی را در پیروان یک مرام خاص برانگیزد.

برخلاف ردپاهایی که بر شن باقی می‌مانند و به‌دراحتی پاک می‌شوند، اثرات ایدئولوژیک به‌ سختی از بین می‌روند. تازه‌ترین کشفیات علمی نشان می‌دهند که مغز انسان با اشتیاق و عطشی شدید، باورهای ایدئولوژیک را جذب می‌کند. مغز ما اندامی شگفت‌انگیز است که به‌ راحتی از محیط خود می‌آموزد و این یادگیری به‌شدت سریع است. بنابراین، وقتی در «نظام دگماتیک» غوطه‌ور می‌شویم، بدن‌مان با اشتیاق این سخت‌گیری‌های ایدئولوژیک را در خود جذب می‌کند. تکرار مداوم قواعد و آیین‌ها اثری بازدارنده و فلج‌کننده بر ذهن ما دارد. با هر بار تکرار و اجرای بی‌فکرانه، مسیرهای عصبی‌ای که پشتوانه‌ی عادت‌های ما هستند تقویت می‌شوند و در همان حال، پیوندهای ذهنی جایگزین، اصیل‌تر اما کم‌تر تمرین‌شده، به‌ تدریج تحلیل می‌روند (ص، ۲۰-۱۹). باور پرشور به یک آموزه‌ی انعطاف‌ناپذیر، فرآیندی است که به درون نورون‌های ما نفوذ می‌کند و در سراسر بدن‌مان جاری می‌شود. ایدئولوژی‌ها صرفا پوشش‌هایی بیرونی برای زندگی ما نیستند؛ آن‌ها به درون پوست‌مان، جمجمه‌ی‌مان و سلول‌های عصبی‌مان راه می‌یابند. ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه ساختار کلی مغز را شکل می‌دهند و این تأثیر تنها به لحظاتی محدود نمی‌شود که مغز با گزاره‌های سیاسی یا مناظره‌های نظری مواجه است (ص، ۲۶).

ویژگی شناختیمغز منعطف  (Flexible)مغز ایدئولوژیک  (Rigid)
واکنش به ابهامپذیرش عدم قطعیت و کنجکاویگریز از ابهام و تشنه‌ی قطعیت
پردازش اطلاعاتسبک-سنگین کردن فعال شواهدفیلتر کردن اطلاعات متناقض
سرعت تصمیم‌گیریتأمل و دقت در تحلیلتصمیم‌گیری سریع و تکانشی
فعالیت آمیگدالاتنظیم‌شده و کنترل‌سنجفعالیت بیش‌ازحد در مواجهه با چالش
هویت جمعیحفظ فردیت و تفکر مستقلذوب شدن در هویت گروهی
مقایسه ویژگی‌های مغز منعطف در برابر مغز ایدئولوژیک (صلب)

در باب ذهن‌ها و اسطوره‌ها؛ گریز از ناامنی زیستی

در بخش دوم، زمیگراد استدلال می‌کند که ایدئولوژی‌ها پاسخ زیستی به ابهام و ناامنی جهان پیرامون ما هستند. مغز انسان به‌طور ذاتی از ابهام گریزان است و ایدئولوژی با ارائه‌ی یک نقشه‌ی راه ساده و قطعی، این خلاء را پر می‌کند. در این‌جا است که «اسطوره‌ها» متولد می‌شوند؛ روایت‌هایی که لزوما با واقعیت تطبیق ندارند، اما به ذهن آرامش و جهت می‌دهند؛ «ایدئولوژی‌ها پاسخ خوشایند مغز به مسأله‌ی پیش‌بینی و ارتباط‌ اند. آن‌ها راه‌حل‌های ساده‌ای برای پرسش‌های ما ارائه می‌دهند، الگوهایی که می‌توان از آن‌ها پیروی کرد و گروه‌هایی که امکان تعلق داشتن به آن‌ها وجود دارد. ایدئولوژی‌ها با جهت دادن به اندیشه‌ها و کنش‌های ما، میان‌برهایی به‌سوی اشتیاق ما برای فهم جهان و بازفهمیدن در آن هستند» (ص، ۸۳-۸۲).

یکی از یافته‌های کلیدی نویسنده در این بخش، بررسی دنیای سیاه‌وسفید است. تفکر ایدئولوژیک تمایل دارد جهان را به دسته‌بندی‌های دوگانه (حق/باطل، ما/آن‌ها) تقسیم کند. این همان تفاوت میان پیروان و ناپیروان، مؤمنان و نامؤمنان، گروه خودی و گروه غیرخودی است. بنابراین، افزون بر دگم یا باور جزمی قانون‌مند و سخت‌گیرانه، همواره بعدی اجتماعی نیز در ایدئولوژی‌ها وجود دارد: مرزبندی میان کسانی که به یک گروه ایدئولوژیک تعلق دارند، «ما»، و آنان که بیرون از آن قرار می‌گیرند، «آن‌ها» (ص، ۹۲). نویسنده این پدیده را به‌عنوان یک «مکانیسم دفاعی عصبی» توصیف می‌کند که مانع از فروپاشی تصویر ذهنی فرد از جهان می‌شود. نکته‌ی حائز اهمیت این است که جزم‌اندیشی صرفا ناشی از کمبود هوش نیست، بلکه افراد باهوش نیز ممکن است از توان استدلالی خود برای توجیه باورهای غیرمنطقی استفاده کنند.

خاستگاه‌ها؛ معماری عصبی تعصب

بخش سوم کتاب به بررسی ریشه‌های جزم‌گرایی در سه سطح رشد، نفوذ اجتماعی و ژنتیک می‌پردازد. بذرهای تفکر ایدئولوژیک اغلب در دوران کودکی و نوجوانی کاشته می‌شوند، به‌ویژه در محیط‌های تربیتی‌ای که در آن‌ها اطاعت مطلق بر پرسشگری ترجیح داده می‌شود. مغز در حال رشد، برای زنده ماندن در محیط‌های مقتدر، یاد می‌گیرد که انعطاف‌پذیری خود را سرکوب کند تا با قوانین سخت‌گیرانه سازگار شود.

رشد در یک محیط ایدئولوژیک یعنی آموزش دیدن در قالب عادت‌هایی خاص: عادت‌های توجه، عادت‌های وابستگی و عادت‌های کنش؛ عادت‌هایی که خودکار، بی‌چالش و جهت‌دهنده‌ی نگاه ما هستند و زبان‌مان را شکل می‌دهند (ص، ۱۲۲). وقتی عادتی شکل می‌گیرد، انگار دست نامرئی فک ما را می‌گیرد و چشم‌های‌مان را به سمتی مشخص می‌چرخاند؛ طوری که دیدن و توجه‌مان کنترل می‌شود. یاد می‌گیریم بعضی چیزها، حس‌ها یا حتا تناقض‌ها را نادیده بگیریم. یاد می‌گیریم هر وقت لازم شد، کاری را انجام دهیم. این ارتباط‌ها آن‌قدر در ذهن‌مان جا می‌افتند که تقریبا نمی‌توانیم جور دیگری رفتار کنیم و نمی‌توانیم آن عادت‌ها را کنار بگذاریم (ص، ۱۲۳).

زمیگراد همچنین به یافته‌های شگفت‌آوری درباره‌ی نقش وراثت اشاره می‌کند. بخشی از تمایل ما به «نیاز به قطعیت» ریشه در ساختار ژنتیکی دارد. برخی سیستم‌های عصبی به‌طور ذاتی در برابر ابهام تحریک‌پذیرتر هستند و برای رسیدن به آرامش، سریع‌تر به سمت باورهای صلب پناه می‌برند. تکرار آیین‌ها و مناسک باعث می‌شود که باورها به بخشی از «هویت زیستی» فرد تبدیل شوند. وقتی پیوندهای عصبی مربوط به تعصب تقویت می‌شوند، مسیرهای مربوط به تفکر نقادانه به‌دلیل عدم استفاده دچار تحلیل‌رفتگی می‌شوند. ایدئولوژی در این لایه مانند یک پناهگاه زیستی عمل می‌کند که جهان غیرقابل‌پیش‌بینی را به فضایی کنترل‌شده تبدیل می‌کند.

یافته‌های پژوهشی؛ کالبدشکافی مغز در دستگاه اسکن

قلب پژوهشی کتاب در بخش چهارم تپش دارد؛ جایی که نتایج تصویربرداری‌های مغزی (FMRI) ارائه می‌شود. زمیگراد نشان می‌دهد که وقتی یک فرد متعصب با داده‌هایی روبه‌رو می‌شود که باورهایش را به چالش می‌کشند، بخش‌های مربوط به «تشخیص خطا» و «انعطاف‌پذیری شناختی» فعالیت کم‌تری نشان می‌دهند. در مقابل، آمیگدالا، مرکز واکنش‌های احساسی و دفاعی، به‌شدت فعال می‌شود. این یعنی چالش با یک ایدئولوژی برای مغز جزم‌اندیش نه یک مسأله‌ی علمی، بلکه یک تهدید زیستی قلمداد می‌شود (ص، ۲۲۲-۲۱۹).

یکی دیگر از یافته‌های نویسنده بررسی توهم دانایی است. افراد ایدئولوژیک تمایل دارند مسائل پیچیده‌ی جهانی، مانند اقتصاد یا سیاست، را بسیار ساده بپندارند و تصور کنند تمام پاسخ‌ها را در اختیار دارند، در حالی که در آزمون‌های عملی دانش واقعی کم‌تری نشان می‌دهند. این افراد دچار «سوگیری تأییدی» هستند؛ یعنی عملا اطلاعات ناهمخوان را فیلتر کرده یا تغییر می‌دهند تا انسجام درونی اسطوره‌ی‌شان حفظ شود. افراد دگم‌اندیش و رادیکال نمی‌توانند فرآیندهای ذهنی خود را به‌ درستی قضاوت کنند. مغز دگم‌اندیش به‌گونه‌ای عمل می‌کند که هر داده‌ی جدید را در چارچوب باورهای پیشین بازتفسیر کند.

بخش پایانی کتاب به درمان و رهایی اختصاص دارد. نویسنده معتقد است اگرچه ایدئولوژی معماری عصبی ما را تغییر می‌دهد، اما مغز انسان دارای خاصیتی به‌نام «پلاستیسیته» است که اجازه می‌دهد مسیرهای عصبی جدیدی بر پایه‌ی پرسشگری بنا شود. آزادی واقعی به معنای توانایی مغز برای «بازآموزی» و خروج از سناریوهای از پیش نوشته‌شده است. در این چارچوب، تفکر منعطف یک وظیفه‌ی اخلاقی معرفی می‌شود، زیرا صلح در جوامع مدرن مستقیما به توانایی شهروندان در تحمل ابهام و پذیرش خطا بستگی دارد. نویسنده راهکارهای عملی برای پرورش نسل‌های آینده ارائه می‌دهد؛ از جمله آموزش شکاکیت سالم و تفکر انتقادی از دوران کودکی تا مغز در برابر ویروس‌های فکری واکسینه شود. به‌گفته‌ی نویسنده، آزادی یک وضعیت ایستا نیست، بلکه تمرین مداوم ذهنی برای باز نگه داشتن درهای تفکر است. این کتاب دعوتی است به فراتر رفتن از مرزهای تنگ تعصب و بازگشت به انسانیتی که در آن، فکر کردن بر باور داشتن مقدم است.

رژیم طالبان از عینک «مغز ایدئولوژیک»

اکنون با تکیه بر چارچوب تحلیلی کتاب، جغرافیای سیاسی افغانستان و زیست‌جهان طالبانی به‌مثابه‌ی یک «آزمایشگاه زنده» تلقی می‌شود. ایدئولوژی طالبان که ریشه در قرائت‌های افراطی مکتب دیوبندی دارد، بسان یک «سیستم‌عامل» ذهنی عمل می‌کند. این مکتب که در سده‌ی نوزدهم برای صیانت از هویت اسلامی در هند تحت استعمار شکل گرفته بود، بعدها در مدارس مذهبی پاکستان، از جمله دارالعلوم حقانیه، به نسخه‌ای رادیکال بدل شد. ساختار آموزشی و فکری این مدارس مستقیما بر تقویت تصلب شناختی استوار است؛ جایی که باب تفکر مستقل بسته شده و تقلید محض از فقهای گذشته جایگزین آن می‌شود. این رویکرد توانایی تفکر انتقادی را در نطفه خفه کرده و مغز را به پذیرش الگوهای از پیش تعیین‌شده عادت می‌دهد. در این نظام، نص‌گرایی و عقل‌گریزی به‌مثابه‌ی یک میان‌بر شناختی عمل می‌کند تا فرد بدون نیاز به تحلیل‌های پیچیده به قطعیتی کاذب دست یابد.

این انسداد فکری به شکل عریان در سیاست‌گذاری‌های طالبان و جهان‌بینی سیاه‌وسفید آنان تجلی یافته است. طالبان با دوقطبی‌سازی جهان به «دارالاسلام» و «دارالکفر»، عملا فضایی برای گفت‌وگو یا مدارا باقی نمی‌گذارند. آنان از مفهوم «بدعت» به‌عنوان یک دیوار دفاعی شناختی استفاده می‌کنند تا هر پدیده‌ی مدرن، از دموکراسی و حقوق بشر گرفته تا حقوق زنان، را به‌عنوان انحراف از دین خالص رد کنند. این سازوکار مغز را از مواجهه با واقعیت‌های متغیر جهان معاصر معاف می‌دارد. در این چارچوب، هر صدای مخالفی با برچسب‌هایی چون «مزدور»، «فتنه‌گر» یا «کافر» از دایره‌ی خودی‌ها رانده می‌شود. این برچسب‌زنی‌ها با تحریک بخش آمیگدال مغز، واکنش‌های هیجانی و خشونت‌آمیز را برمی‌انگیزد و سرکوب دیگران را به‌عنوان دفاعی مشروع از هویت ایدئولوژیک توجیه می‌کند.

اما پروژه‌ی طالبان تنها به حاکمیت سیاسی خلاصه نمی‌شود؛ آنان در پی یک «مهندسی عصبی-اجتماعی» گسترده برای بازتولید این مغزهای صلب در نسل‌های آینده هستند. پاک‌سازی نظام آموزشی از مضامین درسی مدرن، از جمله حذف ۱۸ مضمون کلیدی در دانشگاه‌ها و ممنوعیت نزدیک به ۷۰۰ عنوان کتاب، بخشی از این استراتژی است. حذف مضامینی چون فلسفه، هنر و جامعه‌شناسی در واقع حذف ابزارهای تفکر انتقادی است. هم‌زمان، سرمایه‌گذاری سنگین بر هزاران مدرسه‌ی «جهادی» عملا کارخانه‌های تولید انبوه ذهن‌های تک‌بعدی را فعال کرده است. در این میان، حذف کامل زنان از چرخه‌ی تحصیل و کار تیر خلاصی بر پیکره‌ی پویایی جامعه است که نیمی از توان فکری کشور را از فرآیند تولید دانش حذف می‌کند.

در کنار این مهندسی آموزشی، طالبان با ایجاد یک خلاء اطلاعاتی و کنترل شدید رسانه‌ها تلاش دارند جامعه را در تاریکی نگه دارند. وضع قوانین سخت‌گیرانه و سانسور سیستماتیک، که منجر به بسته‌شدن صدها رسانه شده است، مانع از رسیدن هرگونه دیدگاه متفاوت به ذهن شهروندان می‌شود. وقتی مغز از دریافت اطلاعات متناقض و شواهد جدید محروم بماند، ناچار در همان الگوهای تفکر قدیمی باقی می‌ماند. این رژیم با بستن دروازه‌های آگاهی می‌خواهد جامعه‌ای بسازد که در آن نه سؤالی باشد و نه تغییری؛ بن‌بستی که در آن ذهن آدم‌ها فقط برای اطاعت محض برنامه‌ریزی شده است.


کتاب «مغز ایدئولوژیک» با نگاهی به عصب‌شناسی سیاسی نشان می‌دهد که سخت‌گیری و جزم‌اندیشی ریشه در ساختار مغز دارد. وقتی انسان دچار «تصلب شناختی» می‌شود، دیگر نمی‌تواند حرف تازه یا شواهد جدید را بپذیرد و فکرش در برابر تغییر قفل می‌شود. این موضوع در مورد طالبان نیز صدق می‌کند؛ رژیمی که با تکیه بر مکتب دیوبندی، فکر مستقل و اجتهاد را کنار گذاشته و تنها بر تقلید تأکید دارد. آنان دنیا را سیاه‌وسفید یا «ما و دیگران» می‌بینند و هر چیز نو را به‌نام «بدعت» رد می‌کنند. اکنون نیز با حذف درس‌هایی مانند فلسفه و حقوق بشر می‌خواهند همین ذهنیت بسته را در مغز نسل جدید افغانستان حک کنند تا راهی برای اعتراض و تغییر باقی نماند.

از این‌رو، مشکل شهروندان افغانستان با طالبان فقط بر سر سیاست یا دین نیست، بلکه همگان با یک طرز فکر خاص روبه‌رو هستند؛ سیستمی که با کنترل مکتب و رسانه، جزم‌اندیشی را بازتولید می‌کند. به همین خاطر، گفت‌وگو و تعامل با چنین رژیمی که اساسا برای شنیدن و تغییر کردن ساخته نشده است، بسیار دشوار است. همان‌طور که زمیگراد هشدار می‌دهد، وقتی یک ایدئولوژی به سطح سلولی و عصبی نفوذ کند، به چالش کشیدن آن برای فرد به معنای از دست دادن بخشی از وجود خودش است.

بااین‌حال، پیام نهایی کتاب درباره‌ی «پلاستیسیته‌ی عصبی» روزنه‌ای از امید باقی می‌گذارد. ذهن انسان به‌طور ذاتی برای انطباق ساخته شده است و با آموزش شکاکیت سالم و تفکر منعطف می‌توان در برابر این جزم‌گرایی سیستماتیک ایستادگی کرد. درک این سازوکارهای عمیق، نخستین گام برای مواجهه‌ی واقع‌بینانه با پدیده‌ای است که آینده‌ی افغانستان و منطقه را رقم می‌زند.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه