سلطانعلی کشتمند، سیاستمدار و اقتصاددان افغانستانی، در نودسالگی از دنیا رفت. عنوان این نوشته “سلطانعلی کشتگر” است- به منظوری. در زبان فارسی پسوند “مند” غالبا بر دارندگی دلالت دارد؛ مثلا، نیرومند کسی است که نیرو (ی زیادی) دارد. دانشمند به کسی میگویند که دانش دارد (معمولا دانش بسیار). اما پسوند “گر” بر کنش و ورزش دلالت دارد. آهنگر آهن را شکل میدهد، ویرانگر ویران میکند و از این قبیل. از این منظر، سلطانعلی کشتمند -هرچند اسمش “کشتمند” بود- از بسیاری جهات “کشتگر” بود.
در صد سال اخیر افغانستان، گروههای سیاسی بسیاری به نیت مهندسی جامعه و ساختن مدینهی فاضلهی تصورشدهی خود پا به میدان کنشگری اجتماعی نهادند. یکی از قدرتمندترین این گروهها حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود که اندیشههای رادیکال برای تغییر اجتماعی داشت. شتاب بسیار نیز داشت. اما این حزب به خاطر روشهای خشن و خونباری که پس از به قدرت رسیدن در دههی پنجاه شمسی در پیش گرفت، بدنام شد. این بدنامی (مخصوصا در فضای تبلیغاتی دوقطبی جهان در آن ایام) چنان بود که سهم این گروه و گروههای چپی دیگر در تغییر ادبیات سیاسی افغانستان و معرفی اندیشههای تازهی اجتماعی را کاملا به سایه برد. به بیانی دیگر، اگر در اندیشهها و رویکردهای اجتماعی چپها، از آن جمله حزب دموکراتیک خلق افغانستان، اینجا و آنجا حُسنی هم بود، آن حسن در زیر آن بدنامی دفن شد.
نقش سلطانعلی کشتمند، به ویژه در دورهی طولانی نخستوزیریاش، نیز در چنان فضایی درک میشد. او عضو حزب بود و طبعا هر قضاوتی که در بارهی آن حزب و همنوایان ایدئولوژیکش میرفت، شامل حال کشتمند هم میشد. یکی از وجوه تاملانگیز این ماجرا این بود که کشتمند نخستین فرد هزاره بود که در کشوری چون افغانستان، با آن سابقهی انحصارگری قومی، نخست وزیر شده بود و تقریبا 9 سال در این مقام کار کرد. چنین رویدادی، در تمام تاریخ افغانستان، فقط در چارچوب نگاه “چپ” ممکن شده بود. بخش بزرگی از جامعهی هزاره نیز این حُسن را در آن فضا ندید و فقط با فریاد “مرگ بر کمونیسم” (که از گلوی همسرایان جهادی بلند میشد) همراهی میکرد.
کشتمند در چنان احوالی عملا به عنوان یک الگوی هوشمندی، دلیری و بردباری برای مردمی عمل میکرد که اکثرا در سنگر مخالف او ایستاده بودند و صدایش را نمیشنیدند. او برای مردم هزاره – که هرگز حق نداشتند حتا در شعاع خاکستری قدرت پا بگذارند- نشان میداد که از این سو هم راهی هست. ولی بیشتر هزارهها پابند و ذهنبند ایدئولوژی جهاد و نبرد حق علیه باطل بودند و نمیفهمیدند کشتمند چه میگوید. با همهی اینها، کشتمند آنچه را باید “میکِشت”، کِشت. او در زمانهای دشوار، میان هزاران بدفهمی و در روزگاری مملو از ترس، در ذهن هزارهها این بذر را کِشت که برای آنان چه مسیرهای ممکن دیگری وجود دارند. او هوشمند، دلیر و بردبار بود. با هوشمندی آنسوی جهاد اسلامی را دید، با دلیری الگوی عملی فراهم کرد و با بردباری تیر ملامت را، حتا از سوی قوم خودش، به جان خرید.
اما نقش کشتمند، از وجه کشتگری، فقط برای قوم هزاره برجسته نبود. او در درون همان حزب خلق-پرچم نیز بیشتر علمی و تکنوکراتیک برخورد میکرد تا ایدئولوژیک. به همین خاطر هم بود که همراهان قدرتمندش در راس ساختار حقیقی قدرت ماندن طولانی او در موقعیت نخستوزیری را راحتتر هضم میکردند. چرا که کشتمند توانایی فنی (اقتصاددانی) داشت، اما باور نداشت که درگیر شدن روزمره در ماجراجوییهای ایدئولوژیک و سیاسی درونحزبی و فراتر از آن بتواند سود چندانی به حزبش یا به مردم افغانستان برساند. این است که قدرتجویان حزب خلق-پرچم نیز از سوی او تهدیدی احساس نمیکردند. درسی که در این رویکرد کشتمند بود این بود که هرچند در روزگاری صفت “انقلابی” در ذهن اعضای یک گروه سیاسی یا بسیاری از مردم بهترین صفت ممکن باشد، هنوز باید به کارکرد دانش و فن ارج نهاد. میراث کشتمند در فضای ملتهب، شعارزده، ایدئولوژیک و انقلابیپرور آن زمان، التفات به ارزش فهم اقتصادی و دوراندیشی اجتماعی بود.
این که بسیاری پس از مرگ کشتمند به او ادای احترام کردند، نشان میدهد که آنچه او در ایام سیاستورزی و مدیریت خود کِشت، اکنون رفته-رفته مورد توجه مردم قرار میگیرد. جامعه، بعد از چند دهه تجربهی تلخ ستیزهگری پرپیامد، به تدریج به کارنامهی کسانی دقت میکند که در گذشته جز دشنام و ملامت دریافت نمیکردند.