سرگردانی‌های او روزا

از مجموعه «مادران و دختران»

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اشاره: روایتی که در پی می‌آید، یکی از هشت گفت‌وگویی است که در مجموعه ویژه‌ای از برنامه‌ی «ادبیات جهان» با عنوان «مادران و دختران؛ زندگی در جنگ و زندگی در فرار از جنگ» منتشر شده است. برنامه‌ی ادبیات جهان بیش از ۲۰۰ شرکت‌کننده از چهار ولایت افغانستان را به‌صورت آنلاین گرد هم آورد تا ضمن مطالعه‌ی رمان و داستان، مهارت‌های نویسندگی را بیاموزند و تجربه‌های ادبی خود را از طریق خلق ادبی با دیگران به اشتراک بگذارند.

مجموعه‌ی «مادران و دختران» (که روایت حاضر بخشی از آن است) به روایت تجربه‌ها، رنج‌ها، مقاومت‌ها و صدای زنان افغانستانی در بستر دهه‌های طولانی جنگ، مهاجرت و تحولات اجتماعی می‌پردازد. این مجموعه قبلا به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در اطلاعات روز منتشر شده است. ما تصمیم گرفتیم بخش‌هایی از این مجموعه را به‌صورت انفرادی نیز در دسترس خوانندگان اطلاعات روز قرار دهیم.


نویسنده: ط. انصار

– «کی او ره کشت؟»

– «کی ره؟»

– «پدرکلان ره!»

ناگهان سنگینی سکوت و سؤالم را خودم هم حس کردم. پیش‌تر نمی‌دانستم یک سؤال چطور می‌تواند سکوتی که سال‌ها در گلو گیر کرده را بیرون کند. دست از کوک زدن برداشت و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد؛ انگار به خاطره‌ی دوری پرت شده باشد. صدایی از عمق جانش برخاست؛ بی‌جان و کم‌رنگ گفت: «مجاهدا!»

همین‌قدر کوتاه. دلش نمی‌آمد حرف بزند. یا نمی‌خواست مرا به گذشته‌ای تلخ ببرد تا سنگینی دنیایش را ببینم و این‌که چطور کمرش را خمیده بود. نگاهش را از آن نقطه‌ی نامعلوم برداشت و دوباره کوکی زد.

 گفتم: «مجاهدا… همین طالبا؟»

گفت: «نی بچم. ای طالبا نو مجاهد شدن. مجاهدایی که وقت شوروی جنگ کدن. همونا. خانه‌سوختا مجاهدا او وقت دَ کوه و دشت فراری بودن. شهر د دست حکومت بود. شَو که می‌شد ای کوه می‌خَمبِیدن[1] و نفر می‌بردن. یک شَو هم به جان او آمدن.»

گویا دل به ادامه نداشت. سؤال‌هایم را با بی‌میلی جواب می‌داد. چشمانش به چشمان پرخواهش و تسلیم‌ناپذیر من گره خوردند. مثل این‌که چشمانش می‌خواستند بفهمند آیا حاضرم او را بشنوم. درنگی کرد، می‌دانست تا نفهمم، دست‌بردار نیستم. دست از کوک زدن برداشت و پارچه‌ را روی زانوهایش ماند. سنگینی کلامش واضح بود، خاطره‌ها را از اعماق درونش بیرون می‌کشید. چشمانش را اندکی فشرد تا بهتر به یاد بیاورد. بعد گفت: «او وخت، مه خاله‌ات ره حامله بودم. مادرت سه‌ساله و مامایت چهارساله؛ هر دو خرد بودن. اوست شَوا[2] همگی خانه ما جمع می‌شدن. یک‌شب انگه[3] عالم، انگه حلیمه رحمتی، کلثومِ دختر کاکام و بابه‌ات… همگی دور صندلی شیشته بودیم. اوسَتا یک طرفه خانه داشتیم و دَرای چهار طبقه‌ بود. دروازه‌ی حویلی واز شد؛ حویلی سروچ ای[4] مسلح پر شد.»

دست‌هایش را با حرکتی بالا آورد و گفت: «پشت شیشه قطار شدن. سروصدا همه‌جا پر شد…»

در خاطراتش آن صحنه را از پشت پنجره‌ی اتاقی که در آن نشسته بود به‌یاد می‌آورد و مجسم می‌کرد. مادر بزرگم دیگر این‌جا نبود، برگشته بود به آن روزهای دور. بعد با لحنی که پر از آه بود گفت: «ای کومش کن او شَوَه.[5] خدا دیگه او روزها ره نیاره.»

میان سکوت و پرسیدن مانده بودم. غم و ناراحتی را می‌شد در لرزش دست‌هایش که پشت‌هم کوک می‌زد، خواند. چه‌قدر منظم کوک می‌زد؛ اصلا کج نمی‌رفت. هر دو سکوت کردیم. سکوت آن‌قدر سنگین بود که مانع پرسش‌های من می‌شد. دیگر به‌یاد آوردن خاطره‌های مادرکلانم نه‌تنها برای او، بلکه برای من‌ هم آزاردهنده بود. تازه می‌فهمیدم حرف کشیدن از مادرکلانم چرا این‌ همه سخت است. آدم نمی‌خواهد بعضی صحنه‌ها را به‌یاد بیاورد؛ چون بی‌هوا زخمی خراشیده می‌شود.

بعد یادم آمد. من باید بنویسم و قصه را به‌ جایی ببرم. قصه، قصه‌ی فهمیدن و نوشتن بود نه قصه‌ی گریه. تا به‌ جایی نرسیده بودم، باید گریه‌ها را پس می‌زدم. با تردید و مِن‌مِن پرسیدم:

– «بعد چه شد؟»

– «گرفته بردنش».

– «چرا فرار نکد؟»

با لحن تمسخرآمیزی گفت: «کجا فرار می‌کد؟ کل‌ جا پر بودن. آمده ای دورن، جاگه‌خاو می‌بردن. فرار می‌کد، کجا فرار می‌کد؟»

– «چرا پدرکلانم را بردن؟»

– «صاحب‌منصب بود. چند وقت پیشش هم دریشی پنج‌ستاره گرفته بود. مه چه می‌فهمم؟ گفتن تو خلقی!»

پارچه‌ای را که می‌دوخت روی زانوهایش انداخته بود. یک کوکی زد و گفت:

– «مثلی که سوزن کند شده.»

سوزن در پارچه همان‌طور ماند و چشمانش را بست تا دقیق‌تر به‌یاد بیاورد. با دست‌هایش شروع به حساب کرد:

– «دو بچه‌ی فضل‌احمدخان، معلم غنی، بصیر، دو دادرِ[6] انگه عالم، واسوخت بابه‌ات… چند نفر شد؟»

حسابش را از دست داد. دوباره آهسته با انگشت‌هایش شروع به حساب کرد، گویا ذهنش یاری نمی‌کرد و گفت:

– «مگم امو شو سیزده نفر ره ای …[7] بردن.»

– «چه کارشان کردن؟»

با صدای لرزان و نگاهی پر از اندوه، طوری که تمام پریشانی‌ها و دردهایش را در همین چند واژه خلاصه کرده باشد، گفت:

– «چکار می‌کدن؟ می‌کُشن! قورایی[8] دسته‌جمعی ره دیدی؟»

– «ها».

«کشته د امو جا می‌نداختن. بابیت و دادرای انگه عالم ره بردن… دَ خاش[9]».

– «خاش چرا؟»

– «تا دَ پیش خویش قوم خودشان بکشتن.»

– «شما ای‌ کجا فهمیدین که اونا ره خاش بردن؟»

– «ای‌ بچم نگو، سرگردانی‌های او روزا. او روزا…!»

بغض گلویش را در هم می‌فشرد و صدایش می‌لرزید. هنوز هم آن روز را با همان سنگینی اولش که داشت، حس می‌کرد. فکر می‌کردم چه‌قدر سنگینی فریاد زن‌ها به سکوت تبدیل شده است؟

– «رفتن قورایی دسته‌جمعی امو شو ره دیدن؛ مرده‌شان ره نیافتن. بعد احوال آمد که درخوان خاش برده‌شان. هر سه‌شان ره ایستاد می‌کنن. اول دو دادر انگه‌ عالم ره شلیک می‌کنن. بعد او ره چند شلیک می‌کنن، اما زمین نمی‌خورده، استقامت دارد. بعد اونا می‌گن که البت د بَرِش کدام چیزی دارد. بعد می‌بینن که دَ جیوش[10] یک هفت‌هیکل. هفت‌هیکل ره ای جیوه می‌گیرند و دوباره شلیک می‌کنن.»

با حالت تسلیمی به دیوار تکیه کرد گفت: «بخت و نصیبم امی بوده؛ بخت و نصیبه بچیم…»

مگر این بخت و نصیبه چیست که مادربزرگم تسلیم بخت و نصیبه‌اش شده‌ بود؟ شاید این تنها چیزی است که در انتظارش بود. اگر این‌طور باشد، بخت و نصیبه چه‌قدر جوابگوی ما است؟

مادربزرگم باری دیگر مصروف دوختن شد. شاید دیگر وجود مرا در کنارش حس نمی‌کرد. با هر سوزن که می‌زد، غوطه‌ور می‌شد در خاطره‌های شوم و سیاه. شاید داشت زخم سال‌های دور را می‌دوخت تا دیگر سر باز نکنند و التهابی نشوند.

اما چه می‌دانم؟ شاید بارها سر این زخم را دوخته باشد، ولی باز هم التهابی شده و درد کرده است. دیگر دلم نمانده بود چیزی بپرسم. جرأت نمی‌کردم بیشتر از این روی زخم‌های این پیرزن دست بگذارم. شاید بهتر باشد بعضی زخم‌ها را به حال خودشان بگذاریم.


[1] در گویش بدخشان، یعنی پایین می‌شدند.

[2] آن شب‌ها

[3] ینگه، زن برادر

[4] در گویش بدخشان، یعنی از.

[5] هی گمش کن آن شب‌را

[6] برادر

[7] نام جای حذف شده‌است.

[8] قبرهای دسته‌جمعی

[9] شهرستانی در بدخشان

[10] در جیبش

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه