قایق کوچک، حماسه‌ای بزرگ

قایق کوچک، حماسه‌ای بزرگ

اطلاعات روز

نویسنده: محمدهاشم امید


پیش‌درآمد

گاهی آدم بی‌آن‌که بداند دنبال چه می‌گردد، سراغ چیزهایی می‌رود که سال‌ها کنارش بوده‌اند. چند روز قبل، در جست‌وجوی لحظه‌هایی که در زندگی‌ام آرام و بی‌صدا گذشته بودند، به سراغ کتاب‌هایی رفتم که زمانی خریده بودم و خواندن‌شان را به وقتی دیگر سپرده بودم. کتاب‌هایی که در سفرهای میان ایران و افغانستان همراهم بودند؛ سبک در دست، اما سنگین در معنا.
آن‌روز، باران بی‌وقفه می‌بارید. بامیان در سکوتی خاص فرو رفته بود؛ سکوتی که نه خالی، که پر از چیزی نادیدنی بود. از تپه‌ای رو به پیکره‌های خاموش بودا، به دوردست نگاه می‌کردم. خستگی در تنم بود، اما ذهنم آرام نمی‌گرفت. در همان حال، بی‌اختیار به این فکر افتادم که انسان، با همه‌ی پیچیدگی‌اش، چقدر موجود عجیبی است: می‌تواند خسته باشد، اما هنوز در درونش چیزی برای ایستادن باقی مانده باشد. شاید همین حال‌وهوا بود که مرا بی‌درنگ به سمت کتابی برد که مدت‌ها پیش باید می‌خواندم: «پیرمرد و دریا»، نوشته‌ی ارنست همینگوی. کتابی کوتاه و کم‌حجم، اما از آن دست آثاری که به‌ سادگی از کنارش نمی‌توان گذشت. از همان سطرهای نخست، روشن است که با داستانی روبه‌رو هستیم که قرار نیست با پیچیدگی شگفت‌زده‌ی‌مان کند؛ قرار است آرام، اما عمیق، با ما بماند.

بیشتر از آن، این خوش‌اقبالی را هم داشتم که کتاب را با ترجمه‌ی بی‌نظیر مرحوم نجف دریابندری بخوانم؛ ترجمه‌ای که خودش به‌ تنهایی بخشی از لذت خواندن این اثر است. از همان صفحه‌های نخست، بی‌درنگ وارد قایق کوچک سانتیاگو شدم و همراه او به دل دریا رفتم. مسیر، گاهی آرام بود و گاهی سخت؛ در جایی احساس کردم راه را گم کرده‌ام، اما در نهایت، مثل خود پیرمرد، با دست خالی اما بی‌باخت برگشتم. و شاید همین مهم‌ترین نکته‌ی داستان باشد: همیشه لازم نیست چیزی را به ساحل بیاوری؛ گاهی همین که برگردی، یعنی هنوز نباخته‌ای.

وقتی کتاب را بستم، بارانی که پیکر سرخ بودا را خیس کرده بود، کم‌کم فروکش می‌کرد. در آخرین صفحه‌ی سفید کتاب، نوشتم:

«انسان همیشه برنده نمی‌شود، اما می‌تواند طوری بجنگد که بازنده هم نشود».

داستان چه می‌گوید؟

«اما انسان برای شکست ساخته نشده است. انسان ممکن است نابود شود، ولی هرگز شکست نخواهد خورد».
بعضی جمله‌ها از دل یک کتاب بیرون می‌آیند، اما از خود کتاب بزرگ‌تر می‌شوند. این جمله هم از همان‌ها است. اگر بخواهند «پیرمرد و دریا» را در یک خط خلاصه کنند، شاید همین کافی باشد. داستانی کوتاه از ارنست همینگوی که ظاهرش ساده است، اما هر بار که خوانده می‌شود، چیزی تازه از دلش بیرون می‌آید. ادبیات قرن بیستم فرازوفرودهای بسیاری به خود دیده است، اما کم‌تر اثری توانسته مانند «پیرمرد و دریا» عصاره‌ی وجودی انسان را در تقابل با سرنوشت، چنین عریان و بی‌پرده به تصویر بکشد. ارنست همینگوی زمانی که در سال ۱۹۵۲ این رمان کوتاه را به رشته‌ی تحریر درآورد، خود در میانه‌ی یکی از تاریک‌ترین دوران‌های زندگی‌اش بود. او که سال‌ها با بن‌بست خلاقیت و سایه‌های سنگین جنگ‌های جهانی دست‌وپنجه نرم کرده بود، در سکوت سواحل کوبا به‌دنبال معنایی می‌گشت که فراتر از پیروزی‌های پوشالی و شکست‌های خردکننده باشد. حاصل این جست‌وجو، خلق شخصیتی به‌نام «سانتیاگو» بود؛ ماهی‌گیر پیر که نامش در تاریخ ادبیات، با مفهوم «شکست‌ناپذیری» گره خورد. برای درک ژرفای این شاهکار، باید از سطح کلمات فراتر رفت و به لایه‌های زیرین آنچه همینگوی «نظریه کوه یخ» می‌نامید، نفوذ کرد. در این سبک، نویسنده تنها بخش کوچکی از حقیقت را بر روی کاغذ می‌آورد و اجازه می‌دهد حجم عظیم معنا در سکوت میان واژه‌ها و در اعماق تجربه‌ی خواننده شکل بگیرد. همینگوی با نثری که به تیغ جراحی می‌ماند، اضافات را حذف کرد تا فقط استخوان‌بندی محکم حقیقت باقی بماند. او داستانی را روایت کرد که در ظاهر درباره‌ی صید یک نیزه‌ماهی غول‌پیکر است، اما در باطن، مانیفستی است برای هر روحی که در برابر تلاطم‌های روزگار، پارو زدن را متوقف نکرده است.

روز هشتادوپنجم؛ شروع یک نبرد

سانتیاگو، قهرمان این حماسه، مردی است که ۸۴ روز متوالی با دست خالی از دریا بازگشته است. در نگاه جهان مادی، او یک «شکست‌خورده» است؛ حتا شاگرد جوانش، مانولین، به اصرار خانواده از او جدا شده تا در قایقی «خوش‌شانس‌تر» کار کند. اما عظمت سانتیاگو در همین انزوای باشکوه نهفته است. او در روز هشتادوپنجم، به فراتر از مرزهای همیشگی می‌رود، به جایی که هیچ ماهی‌گیر دیگری جرأت نفوذ به آن را ندارد. نبرد او با نیزه‌ماهی، یک درگیری وحشیانه برای بقا نیست، بلکه یک گفت‌وگوی عرفانی میان دو برادر است. سانتیاگو ماهی را «برادر» خطاب می‌کند و در میانه‌ی درد و خون، به ستایش قدرت و زیبایی حریفش می‌پردازد. این‌جا است که همینگوی مرز میان شکارچی و شکار را از بین می‌برد و نشان می‌دهد که در ترازوی هستی، رنج هر دو یکی است.
یکی از درخشان‌ترین جنبه‌های این روایت، تقابل میان فرسودگی جسمانی و جوانی جاودانه‌ی روح است. پیرمرد در کلبه‌ی محقرش، وقتی از خستگی نبرد با امواج به خواب می‌رود، همواره یک رویا را تکرار می‌کند: «شیرهای جوان بر سواحل آفریقا». این شیرها استعاره‌ای از قدرت، معصومیت و شکوهی هستند که زمان نمی‌تواند آن‌ها را از بین ببرد. سانتیاگو با یادآوری این تصاویر، از مرز سن‌وسال فراتر می‌رود. او می‌داند که بدنش ممکن است زیر بار سنگین طناب‌ها درهم بشکند، اما اراده‌اش همچنان مثل همان شیرهای رویایی، مغرور و تسخیرناپذیر است. همینگوی با ظرافت خیره‌کننده نشان می‌دهد که پیری، نه یک ضعف، بلکه فصلی است برای به ثمر نشستن خردی که فقط از راه زخم خوردن به‌دست می‌آید.


در نهایت، وقتی کوسه‌ها به صید باارزش پیرمرد حمله می‌کنند و از آن نیزه‌ماهی عظیم، تنها اسکلت بی‌جان باقی می‌گذارند، تراژدی به اوج خود می‌رسد. سانتیاگو با قایقی که فقط استخوان‌های یک رویا را با خود حمل می‌کند به ساحل بازمی‌گردد. اما آیا او شکست خورده است؟ پاسخ همینگوی در آن دیالوگ تاریخی نهفته است که می‌گوید انسان ممکن است نابود شود، اما شکست نخواهد خورد. پیروزی واقعی در رسیدن به ساحل با ماهی سالم نیست؛ پیروزی در همان لحظاتی است که پیرمرد در میانه‌ی اقیانوس، با دستانی زخم‌خورده و قلبی لبریز از امید، به چشمان مرگ خیره شد و خم به ابرو نیاورد. او شرف انسانی را در برابر بی‌تفاوتی طبیعت حفظ کرد و این، بزرگ‌ترین صید زندگی او بود.

پایان

«پیرمرد و دریا» برای انسان امروز که در هیاهوی موفقیت‌های زودگذر و اضطراب‌های بی‌پایان گم شده است، پیام رهایی‌بخش دارد. این کتاب ما را به آشتی با کتاب‌خوانی دعوت می‌کند، نه با وعده‌ی داستان‌های پیچیده، بلکه با جادوی سادگی. این رمان کوتاه، بهترین دروازه برای بازگشت به دنیای ادبیات است؛ چرا که به ما یادآوری می‌کند کلمات هنوز هم می‌توانند پناهگاهی برای رنج‌های ما باشند. اگر احساس می‌کنید در میانه‌ی اقیانوس زندگی، بادها علیه شما می‌وزند، سراغ سانتیاگو بروید. او به شما یاد خواهد داد که چگونه حتا با دست‌های خالی، قهرمان قصه‌ی خویش باقی بمانید و چگونه در پایان هر نبرد، باز هم خواب شیرهای جوان را ببینید. این یادداشت، ستایشی است از قلم ارنست همینگوی و تمام انسان‌هایی که می‌دانند شرف، در راهی است که می‌پیماییم، نه در مقصدی که به آن می‌رسیم.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه