گزارشگر: احسان عنان
پنج سال بیشتر نداشتم که پدرم در هلمند، در جنگ مستقیم با طالبان جان باخت. تلخی آن روزهای یتیمی هنوز در جانم مانده است. وقتی طالبان پرچم جمهوری را پایین کشیدند، دیگر راهی جز بستن کولهبار و رفتن به غربت نداشتیم. میان همهی درهای بسته، ایران تنها روزنهی باز بود.
چهار سال نخست مهاجرت، این دستان مادر و انگشتان ظریف خواهرم بود که با مهرهدوزی، نان سفرهی چهارنفرهی ما را به سختی فراهم میکردند. سال گذشته حس کردم که به سنی رسیدهام که شانههایم دیگر توان برداشتن بخشی از بار زندگی را دارد. برادر کوچکم، که دو سال از من کوچکتر است، شریک رنجهایم شد. سرانجام، دست روزگار ما را به یکی از آشنایان رساند؛ مردی که زمین اجاره میکرد، سبزی میکاشت و میفروخت. او راه را نشانمان داد و کار ما آغاز شد.
صبحهای زود، پیش از آنکه شهر از خواب برخیزد، دستههای سبزی را از زمین بار میکردیم و با امیدی خاموش به سمت منطقهی «بهاران» تهران میآمدیم تا بفروشیم. شروع کار سخت بود، اما کمکم بساط کوچک ما، با نیشپیازهای تازه و دستههای سبز گشنیز، گوشهای برای خود در پیادهرو پیدا کرد. دوستی برای حمایت از ما، زمینهی صحبت با شهرداری را فراهم کرد. توافقی شد و کارمان اندکاندک سامان گرفت. شش ماه تمام، زیر آفتاب و سرما دویدیم و ایستادیم تا کار را یاد گرفتیم. از پسانداز همان روزهای سخت، توانستیم مدارک قانونی، یعنی دفترچهی اقامت یکساله، بگیریم.
ادامهی این کار آسان نبود، اما انتخاب دیگری هم نداشتیم. بیدار شدن و به راه افتادن، آن هم وقتی شهر هنوز در خواب بود، خودش نوعی جنگیدن با تقدیر بود. من و برادرم پیش از آنکه نور خورشید روی دیوارهای شهر بیفتد، راهی زمینهای سبزی میشدیم. دستهایمان پیش از چشیدن لقمهای نان، با خاک سرد زمین آشنا میشد. وقتی به «بهاران» میرسیدیم، با همان لباسهای خاکآلود و چهرههای آفتابسوخته، بساط سبزی را روی چهارپایه پهن میکردیم. بوی تند گندنه، عطر نعناع و طراوت ریحان تازه، تنها چیزی بود که در آن هیاهوی خفهکنندهی خیابان، اندکی جان به ما میداد.
در این غربت سنگین، گاهی نگاههای سرد و بیاعتنای مردم روحم را میخراشید؛ اما همهی تلاش من برای بهدستآوردن نان حلال و حفظ حرمت خانوادهام بود.
هر صبح که از خانه بیرون میزدم، اولین فکرم برداشتن مدرکم بود؛ همان دفترچهای که آن را در جیب داخلی پیرهنم، چسبیده به قلبم، میگذاشتم. مدام لمسش میکردم تا مطمئن شوم هنوز سر جایش است. آن کاغذ، تنها چیزی بود که ثابت میکرد من اینجا «قانونی» هستم و حق دارم مثل یک انسان کار کنم و زندگی داشته باشم.
شهرداری برای همین چند متر جای بساط در حاشیهی پیادهرو، هر ماه از ما پول میگرفت. من هم هر روز بخشی از درآمد ناچیزمان را کنار میگذاشتم تا آن حق پرداخت شود. اما گاهی حتا این «حق» هم بیاعتبار میشد. روزهایی بود که مأموران شهرداری جلومان را میگرفتند و با لحنی آمرانه میگفتند: «امروز تا فلان ساعت بساط نکنید؛ هیأت برای بازدید میآید.»
دو هفته پیش، حوالی ساعت ۱۰ صبح، صدای سنگین پوتینهای دو سرباز پولیس روی سنگفرش پیادهرو، آرامش صبح ما را درید. هر قدمشان مثل ضربهی پتکی بر سرم فرود میآمد. میدانستم چه کسانی اند؛ همانهایی که همیشه درست وقتی میآیند که امید یک روز کاری در دلمان جان گرفته است.
نزدیکتر که شدند، یکیشان بیهیچ حرفی دست دراز کرد و دستهای ریحان را از روی تخته به زمین انداخت. بعد با صدایی پر از خشونت فریاد زد:
«بچهی افغانی، چرا اینجا بساط کردی؟»
صدایش مثل کشیده شدن آهن روی شیشه در گوشم پیچید. سرم را پایین انداختم؛ همانطور که مادرم همیشه سفارش میکند: «پسرم، هر وقت با پولیس روبهرو شدی، سرت پایین باشد. بحث نکن. فقط بگذار بگذرد.» آهسته گفتم: «آقا، من مدرک دارم. حق شهرداری را هم پرداخت میکنم.» اما پاسخ او حرف نبود؛ سیلی سنگینی بود که به صورتم خورد. گیج شدم و روی زمین افتادم. انگار تمام هوای سینهام یکباره بیرون کشیده شد. فقط صدای او را میشنیدم که با خشونت میگفت: «مگر من از تو مدرک خواستم؟»
چند لحظه بعد، به سختی از زمین بلند شدم. برادرم چند قدم آنطرفتر ایستاده بود؛ وحشتزده و خاموش. اما آنان به سیلی بسنده نکردند. یکیشان با لگد، پایههای تخته را شکست و سبزیها روی زمین پخش شد. دستههای سبزی که با هزار زحمت و امید چیده بودیم، در یک لحظه زیر پوتینهای سنگینشان له شد؛ تربچههای سرخ و کاهوهای تازه، میان خاک و کف پیادهرو مچاله میشدند.
بعد مدارکم را خواستند. دفترچه را با دستهای لرزان از جیبم بیرون آوردم. افسر آن را از دستم قاپید و مثل کسی که از تحقیر دیگری لذت میبرد، شروع کرد به بازی کردن با آن. دفترچه را در هوا بالا و پایین میانداخت و با تمسخر میگفت: «این چیست؟ اینها باطل شده. چهکسی این را به شما داده؟»
حتا اجازه نداد چیزی بگویم. بعد به برادر ۱۰ سالهام اشاره کرد؛ همان کودکی که تنها گناهش همراهی با برادرش برای پیدا کردن لقمهای نان بود. ناباورانه دیدم که دستهای هر دوی ما را در یک ولچک بست. سردی آهن روی مچهای لرزانمان نشست. بعد اشاره کرد که به سمت موتر حرکت کنیم.
در آن لحظه، چیزی که بیشتر از سیلی پولیس آزارم میداد، نگاه مردم بود؛ همانهایی که چند دقیقه پیش مشتری ما بودند و برای خرید نعناع و ریحان صف کشیده بودند. حالا اما طوری نگاهمان میکردند که انگار موجودات غریبه و خطرناک هستیم. سکوت آن جمعیت، از فریاد پولیس سنگینتر بود. میان آن همه آدم، ما فقط دو کودک بیپناه بودیم که هیچکس حاضر نبود حق قانونی بودنمان را باور کند.
تصویر دستبند بر دستان کوچک برادرم، در آن مسیر کوتاه تا موتر، چیزی است که تا زندهام فراموش نخواهم کرد.
ما را سوار موتر کردند و راه افتادند. هنوز فاصلهی زیادی نگرفته بودیم که بازجویی شروع شد. یکی از مأموران، دفترچهام را میان انگشتانش میچرخاند و با پوزخند پرسید: «این دفترچه را چهکسی برایتان گرفته؟»
پشت سر هم سؤال میکرد و فرصت جواب دادن نمیداد. بعد ناگهان بحث را به پول کشاند: «روزانه چقدر کاسبی میکنی؟»
سکوت کرد و منتظر ماند. آرام گفتم: «در حدی که خرج زندگیمان دربیاید.»
دوباره پرسید: «چقدر پسانداز داری؟»
سادهلوحی کردم. شاید فکر کردم راستگویی کمک میکند. شاید هم ترسیده بودم. گفتم: «۱۰، ۲۰ میلیون تومان… برای رهن خانه جمع کردهایم.»
همان لحظه فهمیدم لحنش تغییر کرد. نرمتر شد. همکارش موتر را در نقطهای خلوت کنار زد. مأمور نگاهی سرد به من انداخت و گفت: «دلمان برایتان میسوزد. اگر نمیخواهید رد مرز شوید و بساطتان از بین برود، باید بیسروصدا ۲۰ میلیون را به ما بدهید.»
همانجا فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردهام. تمام آن خشونت، دستبند و تحقیر، فقط مقدمهای برای اخاذی بود.
بغض گلویم را گرفت. التماس کردم: «آقا، این تمام داروندار ما است. پول رهن خانه است. اگر آن را بدهیم، دیگر جایی برای ماندن نداریم.»
اما سنگدلی، گوش شنوا ندارد. گفت: «به من ربطی ندارد. یا پول را میدهی، یا هر دویتان را رد مرز میکنیم.»
گفتم: «کارت بانکی همراهم نیست.»
اینبار عمدا دروغ گفتم. فکر کردم شاید بتوانم طفره بروم. اما یکیشان شروع کرد به تلاشی بدنی. کارت بانکی را از جیبم بیرون کشید. بعد به همکارش اشاره کرد. موتر چند دقیقه بعد کنار یک عابربانک ایستاد.
کاغذی به دستم داد که شماره کارت رویش نوشته شده بود و گفت پول را واریز کنم.
ناچار بودم. نمیشد ریسک کرد. مادر و خواهرم تنها میماندند.
تمام پولی که من و برادرم با دستهای آفتابسوخته و خسته، در گرمای تابستان و سرمای زمستان جمع کرده بودیم، با چند کلیک به حساب آنها رفت.
وقتی دوباره سوار موتر شدیم، کاغذ را از دستم گرفت. هر دو به هم نگاه میکردند و میخندیدند؛ خندهی کسانی که شکار آسانی گیر آوردهاند. بعد از مسیری دیگر ما را برگرداندند و چند کوچه دورتر از بساطمان پیاده کردند. پیش از رفتن هم تهدید کردند که اگر چیزی بگوییم، چون آدرسمان را دارند، «پوستمان را میکنند».
همین که رفتند، با اضطراب به سمت بساط دویدم. برادرم پشت سرم میآمد. وقتی رسیدیم، سکوت سنگینی آنجا را گرفته بود. با روحیهای شکسته، خم شدم سمت تختههای شکسته. همه چیز در چشمم تار بود. چشمهایم میسوخت و شقیقههایم میزد؛ اما اشک جرأت فروریختن نداشت.
میان سبزیها زانو زدم. ریحانهای لهشده و گلآلود را مشتمشت جمع میکردم؛ انگار تکههای زندگیام را از خاک بیرون میکشیدم. تخته را با هزار زحمت روی پایههای شکسته نگه داشتم تا دوباره بساط راه افتاد.
چند دقیقه بعد، مشتریها برگشتند. بعضی زیر لب، با خشم از رفتار پولیس حرف میزدند. اما من در دل فقط یک جمله را تکرار میکردم:
«وقتی وطن و خانهای از خود نداری، تحمل هر زخمی در غربت، بخشی از هزینهی زنده ماندن است. بهخصوص در ایران؛ جایی که خشونت پولیس، در سالهای اخیر فقط ابزار اجرای قانون نیست، بلکه برای بعضیها به یک کسبوکار تبدیل شده است؛ درآمدی آسان از جیب کسانی که جز کارگری و این بساط ناچیز، پناه دیگری ندارند.»
تا غروب چیزی نخوردم. هیچ لقمهای از گلویم پایین نمیرفت. دستهایم مثل ماشینی بیاحساس ریحان و کاهو میپیچید و کارت روی دستگاه میکشید؛ اما چشمهایم دیگر دنیا را مثل قبل نمیدید.
آفتاب بیرحمانه میتابید و من فقط سنگینی این غربت بیپایان را بر دوش میکشیدم؛ با این حسرت که چگونه پولیس، یعنی پاسبان قانون و امنیت، بیهیچ ترسی، نان یکماههی خانوادهی مرا که با عرق پیشانی و تاول دست به دست آورده بودیم، مثل حق مسلم خود برد.
روز به پایان میرسید و من، با کولهباری از خشم و تحقیر، بساطم را جمع میکردم؛ به این امید که شاید فردایی هم باشد، اگر تقدیر مجال دهد و پولیس این شهر، فرصت طلوع دوبارهی خورشید را از این تخت چوبی لرزان نگیرد.