بسمالله تابان
رابطهی پاکستان و طالبان پس از بازگشت این گروه به قدرت، از یک شراکت راهبردی به خصومت پنهان و فزاینده بدل شده است؛ خصومتی که میتواند وضعیت امنیتی منطقه، بهویژه بهدلیل موجودیت دست هندوستان در حمایت از طالبان، جنوب آسیا را وارد مرحلهای خطرناک سازد. پاکستان که دودهه طالبان را ابزار سیاست «عمق راهبردی» خود میدانست، امروز با نیرویی مواجه است که نهتنها از کنترل خارج شده بلکه خود را بازیگر اصلی میدان میپندارد و دیگر ظاهرا حاضر به پیروی از خواستهای اسلامآباد نیست.
پاکستان طالبان را به حمایت از تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) و فراهمسازی پناهگاه برای رهبران و جنگجویان آن متهم کرده است؛ گروهی که حملات خونینش از خیبرپختونخوا تا بلوچستان، دولت و ارتش پاکستان را به چالش جدی کشانده است. در ماههای اخیر، اسلامآباد با عملیاتهای محدود فرامرزی تلاش کرده مراکز این گروه، بهویژه بخش حافظ گل بهادر را در داخل خاک افغانستان هدف قرار دهد و اکنون بعد از شکست تلاشهای دیپلماتیک با میانجیگری قطر و ترکیه، زمزمهی تداوم و تشدید چنین عملیاتهایی در جنوب و شرق افغانستان جدیتر شده است.
در سلسله عملیاتهای هوایی چند هفته پیش، با وجود برخی موفقیتهای محدود نیروهای هوایی پاکستان در هدفگیری اعضای تحریک طالبان پاکستان در داخل افغانستان، حمله به کابل یک اشتباه جدی محاسباتی و ناکامی آشکار استخباراتی بود.
براساس اطلاعات موجود، حملات انجامشده در کابل عمدتا غیرنظامیان را هدف قرار داد (البته این احتمال نیز وجود دارد که طالبان در انتشار اطلاعات مربوط به محل و ماهیت اهداف، سانسور اعمال کرده و صرفا قربانیان ملکی را به نمایش گذاشته باشند). بااینحال، نتیجهی نهایی نشاندهندهی ضعف جدی در اطلاعات استخباراتی پاکستان است؛ اطلاعاتی که باید پیش از اجرای چنین عملیاتهایی دقیق، قابل اتکا و مبتنی بر اهداف مشخص نظامی باشد.
از سوی دیگر، این حملات -با وجود تلفات ملکی- برای طالبان به یک فرصت بزرگ تبلیغاتی و سیاسی تبدیل شد. طالبان تلاش کردند خود را «مدافع تمامیت ارضی افغانستان» و حتا «حاکمیت ملی» (موضوع فعلا در افغانستان وجود ندارد و تنها ما شاهد حاکمیت گروه طالبانی با زور تفنگ هستیم) جلوه دهند و بخشی از حامیان این گروه نیز، در پوشش وطندوستی، واکنشها به این موضوع را معیار «خیانت» یا «وطندوستی» برای سایر شهروندان تعیین کردند.
به تعقیب حملات هوایی پاکستان، طالبان یک سلسله نمایشها از حملات زمینی بر پوستههای مرزی در امتداد مرز میان دو کشور (برخیها در افغانستان آن را خط فرضی میدانند) را انجام داد. هر دو طرف مدعی وارد نمودن تلفات بر همدیگر شدند. اما این حملات پس از چند روز متوقف شدند و تلاشهایی از جانب دو کشور (ترکیه و قطر) برای رسیدن به یک توافق پایدار در دو جلسهی مقامهای ارشد و تخنیکی دو طرف صورت گرفت.
نشست نخست در قطر، با وجود تلاش طالبان برای نمایش یک پیروزی سیاسی، تنها با استفاده از واژهی «مرز» در اعلامیهی پایانی، به دردسر جدی سیاسی و حیثیتی برای این گروه تبدیل شد. همان واژهای که شماری از شهروندان افغانستان معتقد اند باید بهجای آن «خط فرضی دیورند» ذکر میشد. این خطای سیاسی، تمام تلاش طالبان برای مشروعیتسازی دیپلماتیک را تحتالشعاع قرار داد.
نشست دوم در استانبول که به مدت سه روز (۲۵–۲۸ اکتبر ۲۰۲۵) برگزار شد، از همان ابتدا از ترکیب هیأت طالبان میشد پیام واضح شکافهای درونی و نیت این گروه برای به نتیجه نرسیدن مذاکرات را دریافت. انتخاب اعضای هیأت بیشتر بر مبنای مصلحتهای درونجناحی صورت گرفته بود؛ بهعنوان نمونه، انس حقانی بدون داشتن هیچ مسئولیت رسمی، صرفا بهدلیل عضویت در شبکه حقانی در ترکیب هیأت قرار داده شده بود. این اقدام نشان میداد که سراجالدین حقانی نسبت به معاون خود -که ریاست هیأت را بر عهده داشت- اعتماد کامل نداشته و فرد مورد اعتمادش را همچون «چشم و گوش» خود همراه آنان ساخته است.
گزارشهای منابع باز نشان میدهند که هیأت طالبان حتا در سطح تخنیکی نیز توان تصمیمگیری نداشت. اعضای هیأت بارها مذاکرات را ترک کرده و به مراکز قدرت خود در قندهار، خوست و کابل گزارش میدادند و پس از بازگشت با مواضع کاملا متفاوت حاضر میشدند. خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، ضمن تأیید این روند در جریان نشست، ادعا کرد که اعضای هیأت طالبان «عروسکهایی بودند که نخ آنان از کابل و با مدیریت هند کشیده میشد». این ادعا بسیار سنگین است و میتواند مسیر بعدی مذاکرات و مناسبات دیپلماتیک را بهشدت پیچیدهتر کند.
برخی گمانهزنیها حاکی از آن است که طالبان پس از یادآوری دونالد ترامپ، رییسجمهور امریکا، دربارهی حل مسأله و برقراری صلح با پاکستان، عمدا وضعیت را بحرانیتر میکنند. هدف آنان از این کار ایجاد فرصتی برای مطرح شدن بهعنوان یک طرف مشروع در مناسبات امنیتی جنوب آسیا، بهویژه در تقابل با پاکستان است. برای طالبان، نتیجهی مداخلهی ترامپ اهمیت چندانی ندارد، زیرا میدانند ترامپ پیروزی آنان بر پاکستان را ترجیح نمیدهد. بااینحال، خود مداخلهی ترامپ و باز شدن باب گفتوگو با او برای طالبان یک فرصت بزرگ و حتا خدادادی است که میتواند در تداوم بقا و مشروعیت سیاسی آنان نقش کلیدی ایفا کند.
آنگونه که دیده میشود، مطالبات پاکستان از طالبان محدود و مشخص است: توقف فعالیت تیتیپی در خاک افغانستان و عدم حمایت از آنان. اما طالبان حاضر نیستند از این امتیاز استراتژیک صرفنظر کنند. بقای این گروه نه در صلح، که در ناامنی تعریف میشود. این گروه همچون موجودی زنده اما انگلی، حیات سیاسی خود را در محیطی سرشار از بحران جستوجو میکند. ساختاری که بر پایه جنگ، هراس و خشونت شکل گرفته و برای تداوم بقا، از پیکر جامعهی افغانستان تغذیه مینماید: از اقتصاد ویرانشده، از سرکوب گستردهی زنان، از فروپاشی نهادهای رسمی، از قتلعام نیروهای امنیتی پیشین، از تداوم نسلکشی هزارهها و از رنج مردمی که هر روز فقیرتر میشوند. طالبان امنیت را عمدا نایاب نگه میدارند تا تنها عرضهکننده و تعیینکنندهی آن باشند.
منابع میدانی میگویند طالبان نهتنها تیتیپی را محدود نمیکنند بلکه تجهیزات انفجاری، نیروهای آموزشدیده و برخی حمایتهای استخباراتی را در اختیار این شبکه قرار میدهند. هماهنگیهای تاکتیکی میان طالبان، تیتیپی و حتا شورشیان بیالای در بلوچستان، نشان میدهد که عمق خاک پاکستان نیز به میدان رقابت و انتقامگیری تبدیل شده است. اگر این دور باطل ادامه یابد، حملات در خاک پاکستان و پاسخهای تهاجمی اسلامآباد، افغانستان را دوباره در آستانهی یک جنگ فرامرزی خواهد برد.
مدل بقای طالبان اما نقطهی پایان دارد. موجودی که تنها با خوردن «دیگری» زنده است، روزی به جایی میرسد که چیزی برای بلعیدن باقی نمیماند؛ آنگاه است که دندان به جان خود میگذارد. نشانههای فروپاشی درونی در طالبان از هماکنون قابل مشاهده است: رقابتهای استخباراتی میان شبکهها، حذف فرماندهان ناراضی، شکافهای عمیق قومی، رقابت شدید برای زراندوزی و چپاول و حتا نارضایتی نیروهایی که زمانی انگیزهی ایدئولوژیک داشتند. گروه طالبان برای ادامهی عمر خود، ناگزیر از گسترش بحران بیرونی است؛ اما این فرار از پوسیدگی داخلی، بیش از پیش عمر آن را کوتاه خواهد کرد.
این تنش فزاینده گرچه تهدیدی بزرگ برای مردم افغانستان و منطقه است، اما میتواند در بلندمدت به فرصت تاریخی بدل شود؛ فرصتی برای شکستن چرخهی ترور، ناامنی و انزوای سیاسی. فشار حسابشدهی منطقهای و بینالمللی میتواند طالبان را از موقعیت تحمیلگر کنونی به وضعیت آسیبپذیر سوق دهد و راه را برای شکلگیری یک دولت فراگیر، مشروع و مبتنی بر ارزشهای جامعهی افغانستان هموار کند؛ دولتی که برخلاف طالبان، حیات خود را در آرامش و توسعه بجوید.
آیندهی افغانستان، هرچند امروز در سایه تهدید میگذرد، اما این حقیقت روشن است که هیچ قدرتی نمیتواند تا ابد از بحران بهعنوان منبع تغذیهی خود استفاده کند. طالبان نیز دیر یا زود با واقعیتی روبهرو خواهد شد که موجودات انگلی همیشه با آن مواجه میشوند: پایان منابع، آغاز خودخوری و سپس سقوط.