نویسنده: عارف رستگار
مقدمه
فردریش نیچه یکبار گفته بود: «از آنچه عظیم است، یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش و آلایش» (ارادهی قدرت، بخش دیباچه). رمان «مسخ»، اثر فرانتس کافکا، بدون شک یکی از مصداقهای سخن نیچه است؛ یعنی عظیم است و از آن باید با عظمت سخن گفت. من در این یادداشت، ادعای به دوش کشیدن این مسئولیت عظیم را ندارم (با عظمت سخن گفتن از رمان مسخ). ایمانویل کانت، فیلسوف بزرگ آلمانی، در جایی گفته است: جسارت آن را داشته باش که فهم خود را بهکار گیری! نهایت ادعای این یادداشت نیز جرأت به اندیشیدن و بهکارگیری فهم است. لذا بنده میکوشم در سطور آینده با استفاده از فلسفهی اخلاق کانت و نظریهی «عقلانیشدن» ماکس وبر، به تحلیل رمان «مسخ» بپردازم.
«قفس آهنین»
ماکس وبر، جامعهشناس معروف آلمانی، مفهومی را بسط داده است که از آن با عنوان «عقلانیشدن» یاد میشود. بهرغم اینکه عقلانیشدن یکی از مفاهیم اصلی جامعهشناسی وبر است، او از این مفهوم تعریف واضح و روشنی ارائه نکرده است. اما با این همه، اگر نگاهی کلی به آرای وبر بیندازیم، درمییابیم مراد او از عقلانیشدن نوعی گرایش بهسوی محاسبهگری مبتنی بر سود و زیان و ابزارانگاری است. باید توجه داشته باشیم که وبر از این مفهوم افزایش فهم یا التزام به خرد و دانش را مراد ندارد؛ یعنی در معنایی که وبر از عقلانیشدن در نظر دارد، لزوما انسانها آگاهتر نمیشوند، بلکه «عقلانیشدن عبارت از سازمان دادن زندگی بهوسیلهی تقسیم و همسازی فعالیتهای گوناگون، بر پایه شناخت دقیق از مناسبات میان انسانها با ابزارها و محیطشان، بهمنظور تحصیل کارایی و بازده بیشتر است» (ژولین فروند، جامعهشناسی ماکس وبر، ص ۱۷). وبر بر این باور است که عقلانیشدن در تمدن غربی ناشی از تقسیمکار و فنگرایی است. همانگونه که از سطور بالا برمیآید، با عقلانیشدن دید ابزاریِ معطوف در جامعه و افراد رشد میکند. «البته ارائهی تعریف دقیق از پدیدهی عقلانیشدن در نظریههای وبر بسیار دشوار است» (حسینعلی نوذری، بازخوانی هابرماس، ص ۱۷۸). وبر عقلانیشدن را در سطوح مختلفی بحث میکند: عقلانیت نظری، عملی، جوهری و صوری (تیم دیلینی، نظریههای کلاسیک جامعهشناسی، ص ۲۰۸–۲۰۹). در یک تقسیمبندی نه چندان دقیق میتوان گفت که دو نوع اول عقلانیت مربوط به سطح فردی و دو نوع دیگر مربوط به سطح اجتماعی هستند.
ما در اینجا بر عقلانیت صوری تمرکز میکنیم. «این نوع عقلانیت به معنای انطباق دقیق، طراحیشده و سنجیدهی اهداف و ابزار بر یکدیگر است» (همان، ص ۲۰۶) که در ساختارهای جامعه (سازمانها و نهادها) و زندگی اجتماعی بروز و ظهور پیدا میکند. بهطور مثال، در جامعههای باستانی نظام مالی براساس قوانین نانوشتهای استوار بود که چندان نظاممند نبودند؛ ولی در جامعهی مدرن نظام اقتصادی بسیار دقیق و ضابطهمند شده است که پیآمد آن بوروکراسی مدرن است. این نظام را میتوان از جمله پیآمدهای عقلانیشدن تلقی کرد. در نظام بوروکراسی، فعالیت انسانها با یک سلسله قوانین سفتوسخت در جهت بازدهی هرچه بیشتر کنترل میشوند. در واقع، در درون نظم بوروکراتیک انسانها در حد ابزار تنزل پیدا میکنند. این ابزارشدگی انسان امتداد همان منطق سودگرایانه و ابزارانگارانهای است که فقط به میزان تولید و سود توجه میکند. لذا ارزشهای اخلاقی و انسانی نادیده گرفته میشوند و جامعهای پدید میآید که وبر آن را «قفس آهنین» نامیده است؛ جهانی با نظم دقیق و کارهای تکراری که انسان را زندانی و دربند میسازد.
انسان ابزار نیست
در فلسفهی مدرن، ایمانویل کانت از جنبهی فکری-فلسفی وزنهای سنگین است. در جدال پیپایان عقلگرایی (نمونهی دکارت) و تجربهگرایی (نمونهی هیوم) بر سر طیف گستردهای از مسائل مابعدالطبیعی، معرفتشناختی و اخلاقی، کانت نقطهی عطفی است که یکتنه بهدنبال حل این مسائل میباشد. کلیت فلسفهی کانت در این چارچوب قابل فهم است. اما در اینجا من بهدنبال بررسی همهجانبهی نظام فلسفی کانت نیستم، بلکه بر بخشی از فلسفهی اخلاق او متمرکز میشوم.
کانت به نقدهای خود مشهور است. او در دو کتاب بهطور جداگانه «عقل نظری» و «عقل عملی» را نقد کرده است. کانت دریافته بود که توانایی عقل آدمی محدود است و بعضی مسائل از دایرهی فهم آن بیرون هستند. اثبات وجود خدا، اثبات ارادهی آزاد انسان و جاودانگی روح از جملهی این مسائل اند؛ یعنی عقل آدمی توانایی اثبات یا رد آنها را ندارد. این محتوای نقد اول کانت است. از جانب دیگر، کانت به آزادی ارادهی انسان و قواعد اخلاقی بهشدت باور داشت. به دیگر سخن، کانت از یکسو فیزیک نیوتنی را داشت که علیت و جبرگرایی ستون فقرات آن را تشکیل میدهند و از سوی دیگر نمیتوانست اخلاق، خدا و جاودانگی روح را در این نظم جای دهد. با درنظرداشتن چنین مسائلی است که کانت مینویسد: «پس باید علم را از میان بردارم تا برای ایمان جا باز کنم» (نقد عقل محض، ص ۴۲). این اقدام کانت در واقع تلاشی بود برای مشخص کردن محدودهی عقل نظری-ابزاری تا ارزشهای اخلاقی و مسائل مابعدالطبیعی را از هبوط و سقوط در امان نگه دارد.
در فلسفهی اخلاق کانت بر ارزش ذاتی انسان تأکید فراوان میشود؛ تا آنجا که او قاعدهی کلی اخلاقی خود را اینگونه صورتبندی میکند: با انسان بهعنوان غایت برخورد کن. این گزاره در حقیقت بیان دیگری از این حکم است که «با دیگران آنگونه رفتار کن که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند». اینکه هیچ انسانی دوست ندارد بهعنوان ابزار و وسیله از سوی دیگران استفاده شود، بدیهی است. پس خودمان نیز از دیگران بهعنوان ابزار و وسیله استفاده نکنیم. با توجه به موضع ما در این یادداشت، فلسفهی اخلاق کانت از این دید که مخالف تعمیم دادن احکام عقل ابزاری به حوزهی ارزشهای اخلاقی است، اهمیت دارد. کانت مینویسد: «و بالاخره چون (همانگونه که اثبات شد) اصول مادی بههیچوجه صلاحیت فراهمآوردن قانون برتر اخلاق را ندارند، بنابراین اصل صوری عقل عملی محض (که بر طبق آن باید صورت محض نوعی قانونگذاری کلی از طریق دستورهای ما مبدأ ایجابکنندهی برتر و بیواسطهی اراده قرار بگیرد)، یگانه اصلی است که میتواند اوامر مطلق فراهم کند» (نقد عقل عملی، ص ۷۱).
کانت بر مطلق بودن حکم اخلاقی تأکید میکرد و از آنجا که هیچ گزارهی تجربی نمیتواند کلی باشد، از دایرهی احکام اخلاقی خارج میشود. همچنین میتوان ادعا کرد که گسترش بیش از حد عقل ابزاری منجر به نابودی ارزشهای اخلاقی میشود. این را نیز بیفزایم که از جهتی کانت را میتوان متفکر دوران روشنگری به حساب آورد. در کل، متفکران این دوره بر توانایی نامحدود عقل آدمی تأکید کرده و هر چیزی را با سنجهی عقل فردی میسنجیدند. بهرغم دیگر متفکران عصر روشنگری، کانت دریافته بود اگر بر عقل نظری-ابزاری محدودهای وضع نشود، ارزشهای اخلاقی و انسانی را در سرزمین سودگرایی و ابزارانگاری به هبوط میکشاند.
هبوط انسان در بوروکراسی مدرن
باری، اکنون با آنچه از نظریهی عقلانیشدن ماکس وبر و فلسفهی اخلاق کانت گفته آمد، میتوانیم به تحلیل و فهم رمان «مسخ» مبادرت بورزیم. رمان با این جملات آغاز میشود: «یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهای تمامعیار و عجیب تبدیل شده بود.» در جهان واقعی، تبدیل شدن بیمقدمهی یک انسان به حشره از نظر علمی و منطقی محال است. پس نویسنده میخواهد به ما چه بگوید؟
گرهگوار سامسا کارمند یک تجارتخانه است که از صبح تا شام در اتاقی تنگ مشغول انجام کارهای تجاری میباشد. شب نیز بعد از بازگشتن به خانه، باید به سرعت شام بخورد و بخوابد تا برای یک روز دیگر و کار در تجارتخانه آماده شود. گرهگوار پنج سال است این کار را انجام میدهد. جالب اینجا است که گرهگوار این کار را نمیخواهد و صرفا به این خاطر که بدهیهای پدرش را پرداخت کند و مصارف خانوادهی چهارنفرهی سامسا را دربیاورد، به کار در این تجارتخانه تن داده است. «اگر پابند خویشانم نبودم، مدتها بود که استعفای خود را داده بودم، میرفتم رییسمان را گیر میآوردم و مجبور نبودم که فرمایشهای او را قورت بدهم» (همان، ص ۵).
گرهگوار سامسا در چرخ بیپایان نظم بوروکراتیک جامعه که از او همچون ماشین کار میکشد گیر کرده است؛ آنهم بهخاطر «دیگری». در این میان، تنها چیزی که از آن حرف زده نمیشود و اهمیت ندارد، خودِ گرهگوار است. او بهعنوان انسانی که از گوشت و خون ساخته شده و با خواستهها، احساسات (به معنای روانشناختی کلمه) و غرایض عجین است، از این موقعیت پایین کشیده شده و مچاله شده است. اساسا در درون نظم بوروکراتیک مبتنی بر عقل ابزاری و معطوف به هدف که تنها چیز مهم برای آن تولید بیشتر و اجرای کارها است، انسان، انسان نیست، بلکه ابزاری برای اجرای کار است.
لایهی دیگر مسأله آنجا آشکار میشود که به نحوهی برخورد معاون تجارتخانه و اعضای خانوادهی گرهگوار سامسا توجه کنیم. بعد از اینکه خانواده از سوسکشدن گرهگوار باخبر میشوند، بیش از آنکه به فکر پسرشان باشند که سوسک شده است، درگیر عواقب دیرکردن گرهگوار هستند؛ تا مبادا کار خود را از دست بدهد. مادر و پدر گرهگوار اگرچه سطحی از عواطف و احساساتی را که مادرانه و پدرانه خوانده میشوند نشان میدهند، اما دیدگاه کلیشان این است: «از زمانی که پسرشان در تجارتخانه کار میکرد این فکر در مغزشان جایگیر شده بود که زندگی گرهگوار تأمین شده …» (همان، ص ۲۳). از جانب دیگر، معاون تجارتخانه بیتوجه به حال گرهگوار در فکر کارهای تجارتخانه است و از اینکه او بعد از پنج سال کار بیوقفه این صبح دیر کرده، سخت عصبانی میباشد. در نگاه نخست شاید این حرفها عادی بنمایند؛ اما اگر دقیق شویم، میبینیم این برخوردها سویههای ناپیدای زندگی مدرن را نشان میدهند. براساس نظریهی کنش اجتماعی ماکس وبر، کنشهای انسان معنادار اند. به عبارت دیگر، انسانها با درک موقعیتها و چیزها دست به کنش میزنند. اکنون درست مینماید از خود بپرسیم که پدر و مادر گرهگوار و معاون، موقعیت (سوسکشدن گرهگوار) را چگونه درک کردهاند که به چنین کنشهایی دست زدهاند؟
در این مورد باید گفت که والدین گرهگوار و معاون به قاعدهی اخلاقی کانت پابند نبودهاند؛ یعنی گرهگوار را بهعنوان غایت در نظر نگرفته و به او نگاه ابزاری داشتهاند. برای والدین، گرهگوار بیش از آنکه پسر باشد تا برای وضعیت او نگران شوند، «نانآور» خانه است. به این معنا که گرهگوار در این موقعیت برای والدینش ابزاری برای تأمین معاش است. لذا به جای اینکه نگران سلامت او باشند، در فکر پیآمدهای کاری این فاجعه هستند. همچنین در نگاه معاون تجارتخانه، گرهگوار، گرهگوار نیست، او یک کارگر است و برای کارفرما چیزی که اهمیت دارد کار و بازدهی کارگر است، نه سلامت یا ارزش ذاتی او. اینها همه موقعیتهایی هستند که در درون زندگی مدرن با نظم بوروکراتیک مبتنی بر عقل ابزاری امکان ظهور یافتهاند. ما از جنبهی تئوریک میتوانیم زندگی مدرن را با نظریهی عقلانیشدن وبر بفهمیم.
اما خواهر گرهگوار، گرت، رویکرد متفاوتی دارد. کافکا گرت را اینگونه توصیف میکند: «بعد هم خواهر؟ یک دختربچهی هفدهساله بود که برای زندگی بیدغدغهای که تا کنون میکرد آفریده شده بود؛ یعنی لباس قشنگ بپوشد، خوب بخوابد و در کارهای خانه کمک کند…» (همان، ص ۳۹). گرت یک کودک است؛ از اینرو میتوان گفت او تا هنوز فرآیند جامعهپذیری را تکمیل نکرده و هنجارهای اجتماعی، آرزوها، خواستهها و دیگر چیزهای دنیای مدرن برایش درونی نشدهاند. نیز گرت تا هنوز در «غم نان» نبوده و با زندگی سوداگرانهی مدرن بیگانه و در ورطهی عقل ابزاری گرفتار نشده است. لذا از همان ابتدا وضعیت گرهگوار را درک کرده و گریه میکند و برایش آب و خوراک میآورد. اما این وضعیت دوام چندانی ندارد. گرت بعد از اینکه کار پیدا میکند (وارد جامعه میشود) رویکردی شبیه به والدینش پیشه میکند.
از جهتی، تحول شخصیتی گرت به خوبی سخن کانت را تأیید میکند. گرت تا زمانی که کودک بود، به برادرش بهعنوان برادر و موجودی که خود غایت است مینگریست؛ اما به محض اینکه گرفتار عقل ابزاری شد، گرهگوار (در قالب آن سوسک) بیش از آنکه برادرش باشد، باری بر دوش شد؛ یعنی عقل ابزاری ارزشهای اخلاقی و انسانی را یا از میان میبرد یا در قالب معیارهای سودگرایانهی صرف به هبوط میکشاند (بر مبنای فلسفهی اخلاق کانت).
اکنون به پرسشی که در ابتدا مطرح کردیم بازمیگردیم: کافکا با سوسکشدن گرهگوار به ما چه میفهماند؟ گرهگوار فردی است گرفتار در چرخهی بیپایان کار و مصرف؛ چرخهای که در زندگی مدرن با تشکیلات بوروکراتیک بهوجود آمده است. در حقیقت این وضعیت بر گرهگوار تحمیل شده است. زیرا در چنین جامعهای انسانها بیش از آنکه برای خودشان زندگی کنند، خودشان تصمیم بگیرند و آرزوهای واقعیشان را دریابند، شیوهی زندگی، خواستهها و عملکردهایشان از سوی جامعه و ساختارها تحمیل میشود.
در اینجا وضعیت گرهگوار بهعنوان انسانی که سوسک شده، پارادوکسیکال است. زیرا از جنبهای بهطور نمادین وضعیت انسانی را نشان میدهد که برای فرار از چیزهایی که جامعه بر او تحمیل میکند، سوسک شده است؛ یعنی سوسکشدن گرهگوار بیان هستیشناختی «نه» است. چون در جامعه هرچه با زبان گفتاری «نه» بگوییم کسی نمیشنود. شاید گفتهی صادق هدایت در اینباره رساتر باشد: «من از جملههای براق و توخالی منورالفکرها چندشم میشه و نمیخواهم برای احتیاجات کثیف این زندگی که مطابق آرزوهای دزدها و قاچاقچیها و موجودات زرپرست احمق درست شده، شخصیت خودمو از دست بدم» (برشی از داستان تاریکخانه).
سوسکشدن یعنی به خود بازگشتن و نفی ارزشهای تحمیلی جامعه و دیگران. جنبهی دیگر این وضعیت پارادوکسیکال، ابتذال وضعیت کنونی (گرفتارشدن در چنگال نظم بوروکراتیک) است. اگر واقعبین باشیم، در زندگی کنونی کسانی که تن به نظام بوروکراسی میدهند، وضعیتی بهتر از یک سوسک ندارند. در سازمانهای بوروکراتیک ما یک انسان نیستیم، بلکه ابزار هستیم؛ همانگونه که روی ابزارها اسمهایی مانند «میز» میگذارند، آدمها نیز چنین اند. درست شبیه گرهگوار که انسانبودنش در زیر منشیبودنش گم شده است.
سخن آخر
بهطور خلاصه، در این یادداشت سعی کردم با تمسک به نظریهی «عقلانیشدن» ماکس وبر و فلسفهی اخلاق کانت، ابزاری برای تحلیل رمان «مسخ» دستوپا کنم و از فراز آن به فهم رمان بپردازم. همانطور که در بالا تذکر داده شد، در جامعههای مدرن آدمها در درون نظام بوروکراتیک از موقعیت انسانی خود بهعنوان موجوداتی که باید غایت باشند نه وسیله، هبوط داده شدهاند. از جهتی میتوان گفت کافکا با سوسککردن گرهگوار میخواهد همین حقیقت را به ما بفهماند: ما انسانها دیگر انسان نیستیم، بلکه ابزار هستیم. از جنبهی دیگر، سوسکشدگی گرهگوار نشاندهندهی ابزاربودگی است.
منابع:
۱. دیلینی، تیم (۱۳۸۷)، نظریههای کلاسیک جامعهشناسی، ترجمهی بهرنگ صدیقی و وحید طلوعی، تهران: نشر نی.
۲. فروند، ژولین (۱۳۸۳)، جامعهشناسی ماکس وبر، ترجمهی عبدالحسین نیکگهر، تهران: انتشارات توتیا.
۳. کانت، ایمانویل (۱۳۸۹)، نقد عقل محض، ترجمهی بهروز نظری، کرمانشاه: باغ نی.
۴. کانت، ایمانویل (۱۳۸۴)، نقد عقل عملی، ترجمهی انشاالله رحمتی، تهران: نورالثقلین.
۵. کافکا، فرانتس (۱۴۰۴)، مسخ، ترجمهی صادق هدایت، تهران: یوشیتا.
۶. نوذری، حسینعلی (۱۳۸۱). بازخوانی هابرماس، تهران: نشر چشمه.
۷. نیچه، فردریش (۱۳۸۴)، ارادهی قدرت، ترجمهی مجید شریف، تهران: جامی.
۸. هدایت، صادق (۱۳۹۹)، سگ ولگرد، تهران: جاویدان.