یاسین احمدی
دانشگاه کابل در سال ۱۳۱۱ خورشیدی تأسیس شد؛ یعنی حدود یک قرن از حضور دانشگاه در افغانستان میگذرد. اگر بخواهیم تاریخ را براساس کیفیت دگرگونی ذهنی جامعه بسنجیم، این پرسش بنیادی پیش روی هر یک از ما قرار میگیرد که چگونه ممکن است جامعهای که یک قرن حضور مستمر دانشگاه را تجربه نموده، هنوز در بزنگاههای تاریخی خود به عقلانیت انتقادی نهادینه تکیه نکند؟ چگونه ممکن است نسلهای متوالی تحصیلکرده وارد ساختار اجتماعی شوند، اما منطق تصمیمگیری در عمق این ساختار هیچ تغییری را تجربه نکند؟ به نظر من، در این مورد مسأله کمبود دانش و بودجه نیست، بلکه مسأله نسبت دانش با قدرت و ساختار است.
این نهاد علمی-ملی در دوران حکومت محمدنادرشاه تأسیس شد؛ دورانی که لحظهای تعیینکننده در بازتولید منطق قدرت در افغانستان محسوب میشد. نادرشاه، بهعنوان چهرهی محوری خاندان آلیحیا، پس از سقوط حبیبالله کلکانی به قدرت رسید و حامل دو پروژهی تاریخی بود که تأثیرشان از حوزهی سیاست فراتر رفت و به عمق نهادهای فرهنگی و آموزشی نفوذ کرد. نخست، تبدیل پارادایم پراکندهی قبیلهگرایی به قومگرایی متمرکز پشتونی؛ و دوم، پیگیری و تداوم کار ناتمام عبدالرحمانخان در قبال مردم هزاره و مناطق مرکزی؛ کاری که بر حذف، طرد و شکستن امکان حضور برابر آنان در ساختار قدرت استوار بود. ستمهایی که در عصر آلیحیا بر هزارهها اعمال شد، از حیث ماهیت و پیآمد، تفاوت بنیادین با دورهی امیر آهنین نداشت. تغییر در لحن و ابزار، به معنای تغییر در منطق نبود. منطق همچنان منطق تمایز، حذف و بیاعتبارسازی منزلت انسانی عدهی زیادی از باشندگان کشور بود. دانشگاه کابل با ایدهها و جهانبینی چنین حاکمیتی تأسیس شد؛ حاکمیتی که در ماهیت عملی خود نسبت به برابری شهروندان بیاعتماد بود و جامعه را سلسلهمراتبی از ارزشهای نژادی و فرهنگی میدید؛ حکومتی که بدون تدوین آییننامهی رسمی، جامعه را بر مبنای سیستم کاست هندی دستهبندی نموده بود.
دانشگاه بهمثابهی امتداد نرم سیاست حذف و بازتولید تبعیض
در چنین بستری، دانشگاه افغانستان (کابل) بهعنوان امتداد نرم پالیسی همان دستگاه سیاسی شکل گرفت. سیاست داخلی نادرخان در کلیت خود بر مبنای حذف و طرد مدیریت میشد و این منطق در نهادهایی چون ادارات دولتی و دانشگاه کابل نیز رسوب کرد و در امتداد تاریخ جریان یافت. دانشگاه کابل، با تأثیرپذیری مستقیم از دستگاه سیاسی نادرشاه، طرد و حاشیهنشینسازی بخشی از جامعه را بهعنوان قاعدهی علمی آموخت و آموزاند. متأسفانه این رویه به الگوی تاریخی این نهاد علمی بدل شد؛ الگویی که تا امروز نیز دست از سر این نهاد ملی برنداشته است.
در فضای کلی این دانشگاه، نگاه علمی و برابر به شهروندان و دانشجویان هرگز بهطور کامل محقق نشد، زیرا بنای آن از آغاز بر نابرابری نهاده شده بود. وقتی جامعهای در سطح نهاد مدیریت سیاسیاش منزلت انسانی اعضایش را برابر نمیبیند، دانشگاه آن جامعه نیز نمیتواند به آسانی مدعی بیطرفی عقلانی شود. این دانشگاه نامش ملی بود، اما در عمل بخشی از همان منطق طرد و تمایزی بود که نهاد قدرت آن را تولید کرده بود؛ با این تفاوت که اینبار این منطق در زبان علم، آموزش و مشروعیت معرفتی صورتبندی میشد. تضادهای مذهبی و نژادی که در متن تاریخ اجتماعی حلنشده باقی مانده بودند، با ورود به فضای دانشگاهی نهتنها خاموش نمیشدند، بلکه شکلی پیچیدهتر و رسمیتر مییافتند. دانشگاه، به جای آنکه محل تعلیق تعصب باشد، در بسیاری موارد به میدان بازنمایی همان تعصبها بدل شد. دانشکدهها، گروههای آموزشی و حتا حلقههای فکری، آرامآرام به جای آنکه پیرامون پرسش علمی سازمان یابند، بیشتر پیرامون هویت شکل گرفتند. محور بحث دیگر «مسأله» نبود، «ترکیب» بود؛ ترکیب قومی، زبانی و تعلق. در چنین فضایی، پرسش به حاشیه رفت و شناسنامه به متن آمد. این تغییر در ظاهر تدریجی بود، اما در عمق، دگرگونیای بنیادین در منطق دانشگاه ایجاد کرد.
آنچه از تاریخ و زمینهی تولد دانشگاه کابل در دل پروژهی دولتسازی میدانیم، این است که در چنین شرایطی این تولد حامل دو معنا بود: از یکسو امید به مدرنشدن با توجه به ماهیت علمی دانشگاه، و از سوی دیگر پیوند اولیه با میدان قدرت که اساسا تأسیس آن با اهداف و پروژههای سیاسی خاص معنا میشد. دانشگاه قرار بود کارگزار و نیروی انسانی برای بوروکراسی، قضا، طب و بخشهای گستردهای از انجینری تربیت کند. این مأموریت، بهخودیخود منفی نبود، اما میدان علمی را از همان ابتدا در مدار مصرف اداری و خدمات پروژهمحور سیاسی قرار داد. استاد تربیت میشد تا نگاه تعصب و تبعیض سیاسی را تئوریزه کند. سرمایههای فرهنگی تولیدشده در صنف، پیش از آنکه درون میدان علم انباشته شود، بیشتر به ساختار دولت ترجمه میشد. در چنین چارچوبی، مدرک مسیر ورود به ادارهی دولتی بود و منزلت نیز از طریق موقعیت نژادی و زبانی افراد توزیع میشد، نه از مسیر لیاقت علمیشان. به اینسان، انگیزهی رقابت بر سر فهم نظری عمیق جهت مهندسی اجتماعی، زیر سایه رقابت برای ارتقای اداری قرار میگرفت. این وضع سبب مرگ انگیزه و امید برای آنانی میشد که از چنبرهی منزلت اجتماعی طرد شده بودند. یکی از علل شیوع رویکرد «مدرکمحوری بدون درک» در میان صاحبان منزلت همین رجحان ملاحظات غیرعلمی بر معیارهای علمی بود. و اینچنین شد که جامعه یک قرن است که گردش بر مدار دور باطل را همچنان ادامه میدهد. همین الگوی اولیه بود که نسبت دانشگاه و قدرت را تثبیت میکرد. سایه سنگین اراده و پالیسی دولت سبب میشد تا دانشگاه به جای آنکه مرجع داوری مستقل باشد، به حلقهای در زنجیرهی بازتولید نظم اداری بدل شود.
گسست تاریخی، جنگ و تشدید وابستگی ساختاری
وقتی ارزش نهایی دانش در بیرون از میدان علم تعیین شود، چنانکه ارزش دانش در دانشگاه و میدان عمل اجتماعی نه، بلکه در ادارات سیاسی دولت تعیین میشد، در چنین وضعی استقلال معرفتی میمیرد و آنچه رشد میکند مهارت فنی اما بدون تعهد انسانی است. در دوران جمهوریت محمدداوودخان در سالهای ۱۳۵۰ خورشیدی و پس از آن، فضای سیاسی رادیکالتر شد و دانشگاه بیش از پیش در منازعات ایدئولوژیک درگیر گردید. به نظر من، اینجا نیز فرصت تاریخی قابل اتکا برای تبدیل دانشگاه به میدان جدال نظری عمیق خلق نشد، زیرا معیار تغییر فضای دانشگاه فقط ایدئولوژی بود؛ آنهم در شاخههایی که شکست را در آیینهی عملش به وضوح میتوان دید. در عمق جدال اسلامگرایان اخوانی الازهرزده با مارکسیستمشربان کرملینزده، جامعه و دردهایش حضور نداشت، بلکه برتری ایدئولوژی که باز هم در ساخت حذف و طرد حرکت میکرد، پررنگ بود. در چنین زمینهای، شکلگیری بحث تکثر و رویکرد انتقادی اصلا قابل تصور نبود. وابستگی ساختاری و فشارهای سیاسی، تکثر را مجال ظهور نمیداد. حذفگرایی که در سطح سیاست وجود داشت، با شدت بیشتر به فضای پرآشوب دانشگاه در این سالها سرایت کرد. دانشجو به جای تمرین تحلیل پیچیده جهت حل پازلهای تاریخی جامعه، تمرین تشخیص مرزهای مجاز و تمایز را میآموخت. این آموزش پنهان، چون با پشتگرمی نظم سیاسی بود و منافع دانشجویان را نیز حمایت میکرد، عمیقتر از هر درس رسمی بود.
دههی ۱۳۵۰ دههی آغاز جنگها است. این جنگ فقط ساختمانها را ویران نکرد؛ حافظهی علمی را نیز دچار گسست و انقطاع نمود. انباشت پژوهشی که باید نسلبهنسل شکل بگیرد، یکباره قطع شد. استادان مهاجرت کردند، شبکههای علمی از هم پاشیدند، سنتهای ناتمام نیمهکاره ماندند. دانشگاه باقی ماند، اما میدان علمی به بلوغ نرسید؛ بلکه حتا مسیر گذشته را نیز از یاد برد. در غیاب استمرار نسلی، برخلاف تمام جوامع بشری، طبقهی علمی خودمختار شکل نگرفت؛ طبقهای که بتواند در برابر میدانهای قدرت دیگر بایستد و معیار ارزشگذاری مستقل از ایدئولوژی و سیاست سودار را تثبیت کند. پس از گسترش کمّی آموزش عالی در دورههای بعد از ویرانی و آشوب، شمار دانشگاهها و دانشجویان افزایش یافت؛ اما این گسترش نیز بیشتر به معنای توزیع مدرک بود تا تثبیت میدان مستقل دانش. اینبار نیز اقتصاد شکننده و بازار کار محدود، مدرک را به ابزار بقا تبدیل کرد؛ تا جایی که خانوادهها مدرک را سپر امنیت خویش پنداشتند و گاهی بازار را برای خرید مدرک داغ میکردند.
چرخهی «مدرک بیدرک» و فقدان میدان علمی مستقل
در این بستر، رقابت بر سر کسب مدرک جهت استخدام، جای رقابت بر سر نظریهپردازی علمی را گرفت. دانشگاه به کارخانهی تولید عنوان و مدرک تبدیل شد. این تغییر آرام، جهت ذهنی دانشجو را نیز تغییر داد: پرسش اصلی دیگر «چه حقیقتی در کار است؟» نبود، بلکه «کدام مسیر سریعتر به موقعیت میرساند؟» شد. بیایید در این لحظه به شکلگیری ذهن یک دانشجو دقیق شویم؛ او با هزاران امید وارد دانشگاه میشود و امید دارد تا زخمها و پرسشهای زیستهاش در دانشگاه التیام یابد؛ اما به تدریج درمییابد که برخی پرسشها در محیط دانشگاهی بهشدت پرهزینه است. فضای صنف ممکن است گاهی آشکارا سرکوبگر باشد. نشانههای ظریفی از سکوت در برابر نقد ریشهای، از سانسور و احتیاط در برابر موضوعات حساس وجود دارد. در چنین فضایی، دانشجو یاد میگیرد کجا بایستد. این ایستادن تدریجی، به بخشی از شخصیت حرفهای او تبدیل میشود. او نظریه میخواند، اما عادت نقد ساختار را نمیآموزد. ناهنجاری را میفهمد، اما عادت به تقابلش را ندارد. این رویه عقدهمند محتاط، وقتی وارد اداره میشود، پیآمد خود را نشان میدهد. مدیر تحصیلکرده قانون را میداند، اما قانون برای او یک اصل پایدار و غیرقابل معامله و غیرقابل تخطی نیست، بلکه فقط گزینهای است در میان گزینهها. اگر فشار شبکه یا قدرت وجود داشته باشد، در به میان آوردن تفسیری منعطفتر و جایگزین ساختن قانون با گزینهی نزدیکتر به مصلحت خود تردید به دل راه نمیدهد. فساد ساختاری را دقت کنید که از کجا آغاز میشود؟ فساد از جهل زاده نمیشود؛ از ترجیح مصلحت کوتاهمدت بر اصول ناشی میشود. این همان هدیهی دانشگاه ما به جامعهی دردمند و منتظر است. شک نکنید که فاصله میان دانستن و ایستادن، همان شکاف مدرک و درک است.
در سیاستگذاری کلان اجتماعی نیز همین منطق ادامه مییابد. برنامههای توسعه ممکن است با دقت و معیار علمی هم نوشته شوند، اما هنگام اجرا تعدیل میشوند تا تعادل قدرت و منافع فردی بر هم نخورد. شخصا این گزاره را در ادارهی آزمایشات دانشگاه کابل تجربه نمودهام. به هر حال، ناکارآمدی یک کارگزار ممکن است حاصل کمبود دانش او نباشد؛ اما حاصل کمبود جسارت تحمیل منطق عقلانی بر فشارهای بیرونی حتما هست. دانشگاه و روح دانشپرور آن اگر میدان تمرین مقاومت نتواند باشد، قطعا سیاستگذار مقاوم در برابر فشار یا وسوسهی منفعت و فردی وفادار به روح قانون هم تولید نمیتواند.
در مرحلههایی از تاریخ حضور دانشگاه، اقلا در محدودهی کابل، گفتمان عمومی و عنوان علمی افزایش یافت، اما مرجعیت علمی هیچوقت تثبیت نشد. با رویهای که استادان و دانشگاه کابل در پیش داشتند، مرز میان پژوهش جدی و اظهارنظر شتابزده به شکل وحشتناکی کمرنگ بود. به لطف پروژههای دانشگاهی ما، جامعه نیز به نتیجهی سریع عادت کرده بود، نه به فرآیند استدلال. این سطحیشدن، ادامهی طبیعی رویکرد علمی-آموزشی دانشگاهی است که جدال نظری عمیق را به قاعده تبدیل نکرده است. در نهایت، اصلاح ساختاری نیز در همین مدار گرفتار شد. تغییر نام نهادها و بازآراییهای صوری رخ میدهد، اما قواعد بنیادین بازی دستنخورده میماند؛ زیرا تغییر قواعد مستلزم شکستن عادتهای ذهنی است. نشر کتاب «اتنوگرافی اقوام افغانستان» از آکادمی علوم کشور یادتان هست؟ این کتاب و این مرکز، نماد اصلی تغییر نام و ثبات ماهیت ذهنی نهاد و افراد است؛ ذهنی که یک عمر بهدنبال سیاست حذف و تبعیض راه رفته باشد، محال است وارد ریسک اصلاح عمیق شود.
متأسفانه، در این گیرودار جامعه نیز با پذیرش مدرک به نشانهی منزلت قدسی، چرخه را تقویت میکند. عنوان علمی کافی است تا فرد معتبر تلقی شود، بیآنکه کیفیت درک او سنجیده شود. خوب است این وصلهی بیگانه یادتان نرود که در دوران جمهوریت، کشور ما پنج برابر اتحادیه اروپا جنرال داشت و نیمی از جمعیت کابل پروفیسور یا فیلسوف نظریهپرداز اندیشهی سیاسی و روابط بینالملل بودند. در گیرودار چنین هجوم عنوان و مدرک بود که جامعه عادت کرد تا از طریق القاب و مدارک بیدرک به نوعی رضایت نمادین برسد. این رضایت، فشار اجتماعی برای استقلال میدان علمی را به صفر رسانده است. دانشگاه در این تاریخ صرفا قربانی ساختار نبوده است، بلکه به شکل فعال در بازتولید آن نیز سهم داشته است. این سهمگیری شاید از سر توطئه نبوده باشد؛ از سر وابستگی، احتیاط و ترجیح بقا بر استقلال بوده است. مسألهی آموزش معیاری در دانشگاه ما فقدان نهاد نیست، بلکه فقدان میدان است؛ فقدان فضایی که در آن دانش بتواند بدون وابستگی به قدرت، معیار ارزشگذاری خود را بر مبناهای استوار و معتبر علمی بازچینی و تثبیت کند.
عقلانیت در نهاد دانشگاه زمانی نهادینه میشود که شجاعت نقد به قاعده بدل شود و تکثر نظری تهدید تلقی نگردد؛ به عبارت دیگر، دانشگاه میدانی برای کثرت باشد، نه زندان آن. تا زمانی که این استقلال در نهاد دانشگاه ما شکل نگیرد، مدرک همچنان افزایش خواهد یافت، اما درکی که پشتوانهی این مدرک باشد، به نیروی تعیینکننده در سامان اجتماعی بدل نخواهد شد. جامعه ممکن است تحصیلکردهتر شود، اما الزاما عقلانیتر نمیشود؛ و این همان تراژدی تاریخی است که در پس ظاهر مدرن یک دانشگاه پنهان مانده است.
تکرار تاریخی و بازتولید هابیتوس سازگاری
اگر به این صد سال حیات دانشگاه کابل بهمثابهی یک پیوستار نگاه کنیم، مهمترین ویژگی آن تکرار است؛ تکرار الگوی امید و سازگاری. هر نسل با این انتظار وارد دانشگاه شده که افق تازهای خواهد گشود و هر نسل در ساختاری قرار گرفته که استقلال را محدود کرده است. در نتیجه، آنچه باید نقطهی گسست باشد، به حلقهی استمرار بدل شده است. این استمرار ممکن است از سر عادت شکل گرفته باشد؛ عادت ترجیح امنیت بر نقد، عادت ترجیح موقعیت بر حقیقت، عادت ترجیح توازن قدرت بر تغییر قواعد، عادت نادیدهانگاری ناهنجاری، عادت تداوم عملکرد گذشتگان این نهاد. در هابیتوس یا عادات درونیشدهی دانشگاه، دقیقا تاریخ درونیشده است. آنچه در یک دوره بهعنوان سازگاری عقلانی توجیه میشود، در دورهی بعد به خصلت طبیعی بدل میشود. دانشجویی که در محیط محتاط یا حذفمحور رشد کرده، وقتی استاد میشود، ناخودآگاه همان احتیاط و حذف را بازتولید میکند. مدیری که در فضای ترجیح مصلحت تربیت شده، همان منطق را در تصمیمگیری منتقل میکند. به این ترتیب، حتا اگر نسلها تغییر کنند، الگوی ذهنی ثابت میماند. آیا این همان دلیل پایداری بحران نیست؟
در این میان، دانشگاه میتوانست محل گسست این عادتها باشد. میتوانست فضایی باشد که در آن فرد برای نخستینبار فاصلهای انتقادی با ساختارهای مسلط برقرار کند. اما وقتی میدان علمی استقلال کافی نداشته باشد، این فاصلهگذاری شکل نمیگیرد. دانشجو ممکن است نظریهی نقد قدرت را بخواند، اما تجربهی زیستهاش نقد قدرت را تمرین نمیکند. میان متن و زندگی شکاف ایجاد میشود. این شکاف، بیدرکی را عمیقتر میکند: فهم نظری وجود دارد، اما به کنش اجتماعی تبدیل نمیشود. شما تاریخ دانشگاه کابل را بررسی کنید؛ در کمتر موردی مقالهی علمیای که درد جامعه را بازتاب دهد، خواهید یافت.
بسیار روشن و تجربهشده است که در لحظههای تاریخی حساس، گذارهای سیاسی، بحرانهای امنیتی و تغییر رژیمها، فقدان میدان مستقل در زمین دانشگاه خود را به وضوح نشان داده است. هر بار که ساختار سیاسی دگرگون شده، دانشگاه به جای آنکه مرجع عقلانی تثبیتکنندهی قواعد تازه باشد، خود در مدار جدید تعریف شده است. این انعطاف سریع، نشانهی ضعف استقلال است. میدان علمی بالغ باید بتواند در برابر تغییرات قدرت، معیارهای خود را حفظ کند تا جامعهای مبتنی بر معیار علمی بیافریند. اما وقتی معیارها بهدلیل ضعف نهادی از بیرون تعیین شوند، با هر تغییر بیرونی، درون نیز دچار جابهجایی میشود. از همینجا میتوان فهمید چرا اصلاحات در این تاریخ اغلب به بازآراییهای ظاهری محدود ماندهاند. اصلاحات نیازمند آن است که گروهی از تحصیلکردگان بتوانند فراتر از توازن قدرت، بر منطق عقلانی پافشاری کنند. اما وقتی هابیتوس (یا منشوارهی) غالب بر احتیاط و سازگاری بنا شده باشد، اصلاحات به تعدیلهای کمهزینه فروکاسته میشود. تغییر عمیق ساختارها مستلزم شکستن عادتها است، اما عادتهایی که یک قرن در درون نهاد آموزش عالی ما بازتولید شدهاند، به آسانی شکسته نمیشوند.
در سطح اجتماعی نیز این وضعیت پیآمدهای خود را داشته است. جامعهای که عنوان علمی را معیار منزلت میداند، اما سازوکار تولید اعتبار علمی را نمیشناسد، میان ظاهر و باطن تمایز قائل نمیشود. نتیجه آن است که مرجعیت علمی، شکننده و پایدرهوا باقی میماند. در بزنگاهها، صداهای اقتدارگرایانهی پرقدرتتر میتوانند به راحتی بر صداهای مستدل و علمی غلبه کنند؛ چنانکه لازم نیست این وضعیت را با مثالهای زندهی تاریخی بیان نمایم. در شرایط غلبهی اقتدار بر علم، اعتبار از مسیر جایگاه کانکریتی ثابت و شبکه توزیع میشود. با بیان این مجموعه از استدلال، «مدرک بیدرک» تنها توصیف یک نقص آموزشی نیست، بلکه بیانگر یک ساختار پایدار بازتولیدشوندهی بیگسست نیز هست؛ ساختاری که در آن دانش به سرمایهی نمادین مستقل تبدیل نشده و در نتیجه نتوانسته است قواعد بازی را تغییر دهد. دانشگاه ما نه فقط نتوانسته نظم مسلطی را که به پارادایم تاریخی این نهاد تبدیل شده بشکند، بلکه به سبب وابستگی و دیکتهپذیری ساختاری و محافظهکاری نهادی، در بقا و رشد آن نیز سهیم بوده است.
سخن آخر: ضرورت بازسازی میدان علمی مستقل
داوری این نوشتار ممکن است سخت و بیرحمانه به نظر برسد، اما بدون آن تحلیل ناقص میماند و حقیقت پنهان میماند. مسأله در تاریخ رنج جامعهی ما، کمبود دانشگاه یا کمبود نیت خیر نبوده، بلکه مسأله در ناتوانی تاریخی برای تثبیت میدان علمی خودمختار و مستقل بوده است؛ میدانی که بتواند در برابر دولت، بازار و سنت، معیار ارزشگذاری مستقل ارائه دهد. تا زمانی که چنین میدانی شکل نگیرد، مدرک افزایش خواهد یافت، اما درک به نیروی هنجارساز بدل نخواهد شد. همین است که طی صد سال حضور مستمر دانشگاه در جامعهی ما، ذهنیتها همچنان بدوی ماندهاند، هرچند ساختمانها به شیوهی معماری مدرن بازسازی شدهاند.
آنچه در این نوشتار سعی کردم نشان دهم این است که داشتن دانشگاه شرط لازم عقلانیت است، اما قطعا شرط کافی نیست. عقلانیت زمانی نهادینه میشود که استقلال علمی، تکثر نظری و شجاعت نقد به ساختار پایدار و الگوی غیرقابل معاملهی دانشگاه تبدیل شوند. بدون این عناصر، دانشگاه به تولید عنوان ادامه خواهد داد، اما جامعه در لحظههای تعیینکننده به همان الگوهای دیرپای شکست و حس تنهایی بازخواهد گشت. مسألهی آموزش عالی در افغانستان کمبود نهاد نبوده، بلکه ناتوانی و ضعف در تبدیل نهاد به میدان بوده است؛ یعنی دانشگاه وجود داشته، اما میدان علمی مستقل که بتواند معیار ارزشگذاری خود را تثبیت کند، شکل نگرفته است. نتیجه آن شده که مدرک افزایش یافته، اما درک انتقادی به هنجار جمعی بدل نشده است. نتیجهی این تعامل دیالکتیکی، استقرار ابدی جامعه در چرخهی تولید و بازتولید عقبماندگی و ناامیدی تاریخی بوده است.
البته روشن است که این شکاف پیآمدی صرفا آموزشی نداشته، بلکه توانسته به ساختار اداره، سیاست، گفتمان عمومی و اصلاحات اجتماعی نیز سرایت کند. بنابراین، جایی که قانون باید اصل باشد، تفسیرپذیر شده است؛ جایی که تحلیل باید تعیینکننده باشد، مصلحت کوتاهمدت بر آن چیره شده است؛ جایی که گفتوگو باید پیچیده و چندلایه باشد، به موضعگیریهای سریع با نتایج کوتاه تقلیل یافته است؛ و جایی که اصلاح باید قواعد بازی را تغییر دهد، به بازآرایی نمادین محدود مانده است. اینها تصادفی نیستند؛ امتداد منطقی همان هابیتوسی اند که در دانشگاههای وابسته و محتاط ما شکل گرفته است.
تلخترین بخش این داوری در آن است که شوربختانه دانشگاه تنها قربانی ساختار قدرت نبوده است، بلکه با صراحت و حتا افتخار در بازتولید آن نیز سهم داشته است. هنگامی که امنیت پرسش تضمین نشود و تکثر نظری تهدید تلقی گردد، شجاعت نقد به استثنا تبدیل میشود، نه به قاعدهای مانا و استوار. در چنین وضعی، مدرک فقط میتواند منزلت را تعریف کند، اما درک به مرجعیت تبدیل نمیشود.
چنان که گفته شد، داشتن دانشگاه معادل داشتن عقلانیت نیست. عقلانیت زمانی نهادینه میشود که دانش بتواند بدون وابستگی به قدرت، بازار یا شبکههای منزلتی، معیار ارزشگذاری خود را تثبیت کند. تا زمانی که این استقلال شکل نگیرد، جامعه تحصیلکردهتر خواهد شد، اما الزاما عقلانیتر نخواهد شد و در هر بحران تازه، به همان الگوهای دیرپا بازخواهد گشت، هرچند با زبانی مدرنتر. «مدرک بیدرک» در رابطه با تولید دانشگاهی ما یک تعبیر ادبی بیخاصیت نیست، بلکه نام یک وضعیت بسیار جدی تاریخی است: وضعیتی که در آن دانستن به نیروی تغییر تبدیل نشده است. اگر این چرخه قرار است شکسته شود، راه آن در افزایش کمی دانشگاهها نیست، بلکه در بازسازی میدان علمی و نهادینهکردن شجاعت فکری است. در غیر اینصورت، حتا با انبوهی از مدارک، فاصلهی میان ظاهر مدرن و باطن تغییرنیافته باقی خواهد ماند.