نویسنده: گیتی مهستی
بوتلهای پلاستیکی نوشابه را از دست کودک میگیرد و در بوری زرد میگذارد و قوطیهای آهنی را در بوری سفید. عرق از صورتش میچکد روی میلهی کراچی. زیر لب زمزمه میکند: «گرم است، گرم است… خیر، بوتل زیاد است. مردم در تابستان زیاد قرغه میآیند.»
سرش را بلند میکند؛ در فاصلهی یکمتری رهگذری میانسال به او خیره شده است.
با خود میگوید: «خدا نکند شناخته باشد… نی، نی، نشناخته.»
رهگذر قدمش را پیش میگذارد و به سر تا پایش نگاه میکند؛ به سرپاییهایی که یک بندش پاره شده، شلواری که پاچههایش نخنخ شده و پیراهن سیاهی که با نخهای رنگارنگ وصله شده است.
– تو هستی علیاحمد؟
منمنکنان میگوید:
– من… من… نی. نی. غلام هستم.
رهگذر کلاه لنگیاش را برابر میکند و میگوید: «همسایهی ما نبودی در کوچه دوم بهارستان؟»
دستههای کراچی را محکم میگیرد: «اشتباه گرفتید.»
رهگذر سر تکان میدهد: «ببخشید، آدمهای همشکل و همقیافه در دنیا زیاد است. سه سال شده ندیدمشان. یک شب خانه و زندگیشان را گذاشتند و برنگشتند.»
از جیبش صد افغانی برمیدارد: «این را بگیر.»
– گدا نیستم.
– میدانم، فقط هدیه فکر کن.
صد افغانی را در کف دستش میفشارد. رهگذر دورتر که میرود، دوباره به پشت سرش نگاه میکند. مرد گلویش خشکی میکند. عرق از پشت گوشهایش به گردنش میریزد. کراچی را حرکت میدهد.
از میان زبالهها و آدمها میگذرد، سه کوچه را پشت سر میگذارد و وارد حویلی میشود.
«فرشته، فرشته! کجاستی؟ بیا ببین چی آوردم.»
جوابی نمیشنود.
«نکند باز کلینیک رفته باشد؟»
یادش از گپهای فرشته میآید: «دو ماه قبل، من و پروین، زن همسایه، در حویلی بودیم که سروصدا از کوچه بالا شد. پسرک دکاندار سر کوچه از دیوار افتاده بود و سرش زخمی شده بود. پدرش مندوی پشت سودا رفته بود. با پروین رفتیم. با تکهی سفید خون را متوقف کردم و پروین را پشت چند قلم دارو فرستادم. زخمش را پانسمان کردم. از آن روز به بعد، در کوچه هر زن و کودکی به مشکل دچار میشوند، مرا صدا میزنند.»
از کلکین به حویلی نگاه میکند. بدنش داغ شده و حس خوابآلودگی دارد. کلکین را باز میکند، چند مگس خود را به توری کلکین میزنند. سرش را روی بالش میگذارد.
فرشته پیالهی چای را پیشش گذاشته و گفته بود: «این محل داکتر کم دارد.»
مرد پیاله را در دستش فشرده بود: «مبادا کسی بفهمد و نامهای ما را بلد شود.»
فرشته پاهایش را زیر دامنش جمع کرده بود: «کسی نمیفهمد. امروز یادت نرود بکس را از خانهی رفیقت بیاوری!»
چشمهایش بسته میشود. ناوقت شب است. در حویلی تکتک میشود. از کلکین بیرون را نگاه میکند و دستانش میلرزد. مردی بیچهره در را باز میکند. گروهی از مردان با چند زن سیاهپوش وارد حویلی میشوند. مردی از جمع صدا میزند: «خودش است، خودش!»
دستانش را پشت سرش دستبند میزنند. زنی از آنسوی اتاق میآید، دستان فرشته را پشت سرش دستبند زده و میگوید: «خودشان هستند، هر دوتایشان. علیاحمد تاجیک و همتا تاجیک.»
مرد دیوهیکل دستار به سر فریاد میزند: «اینها را هم پیدا کردیم. همینجا است، در بکس سیاه چرمی.»
از جا میپرد، نفسنفس میزند و فریاد میزند: «همتا! همتا!»
سرش را از کلکین بیرون میکند: «فرشته… فرشته…» کسی نیست.
از جک پلاستیکی روی طاق، در گیلاسش آب میریزد و جرعهای مینوشد. آب روی سینهاش راه مییابد. نفسنفسزنان دراز میکشد و به حویلی خیره میشود.
«نترس، نترس… تو که همه را آتش زدی، چیزی نیست. نترس، کابوس دیدی، همان کابوسی که سه سال پیش دیدی…»
پیش چشمانش آتش شعلهور است و دود سیاه زبانه میکشد.
«اگر آتش نگرفته باشد… اگر همهچیز پابرجا باشد… پشت ما آمدند، پشت ما… حالا میبرند ما را.»
در باز میشود. فرشته داخل حویلی میشود. علی دم دروازه میدود و میپرسد: «کجا بودی؟ رفتی کلینیک؟ نی؟»
فرشته گیلاسی آب مینوشد:
«ها، رفتم. گپ زدم. رییس واقعا مرد با درکی بود. گفتم هویتم باید پنهان بماند. گفت اسناد تحصیلی و کاریات را بیار، فقط خودم میبینم. بهخاطر قوانین و مقررات. اینجا هم فرشته خواهی بود و در بخش عاجل کار خواهی کرد. علی، همتا میان ما میماند؛ هیچکس خبر نمیشود.»
– اما…
– اما ندارد علیاحمد. سه سال است از خودمان بیگانه شدیم. دلم میخواهد دوباره کار کنم. طبابت کنم.
انگشت روی لبهای زن میگذارد:
– هیچ عادت نکردی غلام بگویی.
– کسی نمیشنود، کسی نیست.
– چطور نیست؟ داخل حویلی همسایه هست.
فرشته رو به آشپزخانه میرود، اما برمیگردد: «راستی علی، بکس سیاه چرمی را از خانهی رفیقت آوردی؟»
علیاحمد از کلکین به بیرون نگاه میکند. بدنش گرم میشود، دکمههای پیراهنش را آزاد میکند. معده و گلویش میجوشد. با عصبانیت میگوید: «رفتی و گفتی داکتر همتا تاجیک هستی؟ متخصص جراحی شفاخانه علیآباد؟»
– نه، فقط گفتم قبلا در دولت کار میکردم، بعد رفتیم ایران، از ایران رد مرز شدیم. مطمئن باش، راز میماند. همهچیز خوب میشود علی، فقط بکس سیاه چرمی را بیار… بکس…
علیاحمد به گوشهی حویلی خیره میشود. در چشمهایش آتش زبانه زده. دود دهان باز میکند و کاغذها و چرم سیاه را میبلعد.
از دیوار محکم میگیرد.
– خوب استی علی؟ بیا بنشین، هوا گرم است. اصلا بخواب. فردا زبالهها را به فروش ببر.
– اما…
– اما چی علی؟ فقط بکس سیاه چرمی را بیار، خلاص. دیگر لازم نیست زباله جمع کنی.
دستان زن را از گردنش پس میزند: «نیست! نیست همتا، بفهم! نیست! بکس سیاه چرمی نیست!»
– یعنی چی؟ کجاست؟ سه سال میشود که میگویی پیش دوستت است.
سرش را میان دستانش میگیرد: «همتا، آن بکس را نگه میداشتم که چی شود؟ که روزی در حویلی تکتک شود و طالبان بریزند داخل خانه و من هم با افتخار بگویم: خودم هستم، علیاحمد تاجیک، از جنرالهای کارکشتهی وزارت دفاع. این هم همسرم، داکتر همتا تاجیک؛ قبل از سقوط جمهوریت به دره نجراب رفتیم و به مبارزان پیوستیم. من جنگ کردم، زنم زخمیان را معالجه کرد. اگر کسی بفهمد ما را زنده میگذارد اصلا؟»
زن کنار دیوار زانو میزند.
– علیاحمد… اگر هم آنان ما را نکشند، از دربهدری و بیهویتی میمیریم. من آن مرگ را ترجیح میدهم به این مرگ تدریجی هر روز.
مرد نزدیک میخزد: «تو نمیفهمی همتا. دستت را بده… دستانت داغ نشد؟ بدنم از آتشش هنوز داغ است.»
– علی، آتش چی؟ کدام آتش؟
مرد سرش را به دیوار تکیه میدهد: «همان شب که به این حویلی گریختیم، تو خواب رفتی. من کابوس دیدم. کابوس… بعد به گوشهی حویلی…»
زن به صورتش میزند: «بکس… بکس سیاه چرمی را آتش زدی؟ کل زندگی ما را…»
مرد به کلکین خیره میشود. دروازهی حویلی نیمهباز مانده است.