یاسین احمدی
اگر به تاریخ سیاسی افغانستان، بهویژه از ۱۷۴۷ به اینسو نگاه کنیم، میبینیم که رنج تاریخی در این سرزمین فقط پیآمد اتفاقی سیاست نبوده است. این رنج به تدریج به بخشی از سازوکار قدرت بدل شده است. به نظر میرسد حذف و انحصار در این قلمرو مدام بهصورت الگوهای تکرارشونده عمل کردهاند تا بهعنوان استثناهای گذرای تاریخی؛ ارکان سیاست در این جغرافیا بیش از آنکه نگران ساماندهی زندگی جمعی باشد، دلمشغول تنظیم فاصلهها، مرزها و نابرابریهای اجتماعی بوده است. سیاست این کشور کمتر با زندگی سخن گفته، زیرا سروکارش همیشه با تمایز و طرد است و ذات تمایز راندن و کشتن است. با توجه به چنین ناهنجاریها، آیا تولد مزاری در این پهنه معنای متفاوت پیدا نمیکند؟ بیتردید ظهور او فقط بهعنوان یک چهرهی سیاسی معمول قابل توجه نیست، بلکه بهعنوان لحظهای برجسته میشود که این منطق فرسوده را دچار اختلال نظم ساختاری کرد. اهمیت مزاری فقط در برخاستنش از دل یک جامعهی حذفشده نیست؛ بلکه در این است که سیاست را وادار کرد تا دوباره به جامعه نگاه کند. مزاری سیاست را از قلمرو مالکیت موروثی بیرون کشید و به قلمرو حق نزدیک کرد، بیآنکه ادعا کند همهچیز را یکباره دگرگون کرده است. او نشان داد که حتا در شرایطی که بقا مسألهی اصلی است، میتوان از کرامت سخن گفت؛ و شاید دقیقا همین پیوند ناپایدار اما جسورانه میان بقا و کرامت بود که سیاست اجتماعی را برای لحظهای از مسیر عادتشدهاش منحرف کرد.
جامعه در حاشیهی قدرت
پیش از مزاری، سیاست اجتماعی بر منطق فاصله استوار بود. ایدهی مشارکت در قاموس سیاست جایگاهی نداشت. فاصله میان دولت و جامعه، میان مرکز و پیرامون، و میان آنان که دیده میشدند و آنانی که به سختی تحمل میشدند، اما هرگز بهرسمیت شناخته نمیشدند، جامعه در این نظم خصلت کنشگری نداشت؛ بیشتر در وضعیت انفعال تاریخی قرار گرفته بود. گویی از پیش تعیین شده بود که چهکسی حق سخن گفتن دارد و بدن چهکسی میدان اعمال ارادهی سیاسی است. هویت اجتماعی افراد از نسبتشان با شبکههای قدرت تعریف میشد. این نسبت میتوانست به امتیاز بدل شود یا به محرومیتی پایدار بینجامد. نتیجهی چنین وضعیتی، شکافی مزمن میان دولت و جامعه بود؛ شکافی که خود را در قالب بیاعتمادی عمیق، خشونت انباشته و فرسایش پیوندهای اجتماعی نشان میداد.
از ۱۸۸۰ میلادی به بعد، قانون (بیش از هر زمان دیگری در افغانستان) به جای آنکه زبان عدالت باشد، زبان تثبیت قدرت بود. کارکرد آن متوازنسازی روابط اجتماعی نبود، بلکه تحکیم همان تمایزهایی بود که پیشتر در سطح سیاسی نهادینه شده بودند. سیاست اجتماعی، به جای آنکه میدان ادغام و همسرنوشتی باشندگان جامعه باشد، به عرصهی طرد و جوخه مرگ عدهای بدل شد که توسط نظم سیاسی از جامعه بیپناه شده بود و مرگش هیچ پیآمد قضایی و جزایی در پی نداشت. این طرد به شکل گسترده از منابع مادی، فرآیند تصمیمگیری و شاید مهمتر از همه، از روایت رسمی جامعه در صورتبندی حق زندهمانی تبارز مییافت. در این نظم برخی صداها از ابتدا غیرقابل شنیدن تلقی میشدند. این همان شکلی از قدرت است که از راه سرکوب مستقیم و نابرابر ساختن حقوق و کرامت افراد بهشکل مداوم عمل میکند؛ قدرتی که نابرابری را به قاعده بدل میکرد و سپس همان قاعده را طبیعی و حتا الهی جلوه میدهد.
مزاری، بازگرداندن جامعه به سیاست
مزاری در لحظهای از تاریخ وارد میدان شد که جامعه از بستر معنا و کنش سیاست حذف شده بود. بیتردید، جامعه در این وضعیت، صرفا موضوع تصمیم، مدیریت و حذف سیاست بود؛ بیآنکه حتا لحظهای بهعنوان فاعل معنا و کنشگر مختار شناخته شود. آنچه مزاری به درستی تشخیص داد، این بود که این وضعیت محصول یک نظم خاص سیاسی اجتماعی است که سیاست را از جامعه جدا کرده و آن را در سطحی بیرونی، عمودی و غیرپاسخگو ساماندهی کرده بود. همین تشخیص مزاری، سیاست را از حوزه سرنوشت به پهنهی نقد منتقل کرد. کنش بنیادین مزاری دقیقا از همینجا شکل میگیرد: شکستن منطق تبدیلکردن جامعه به موضوع منفعل و بازگرداندن آن به جایگاه کنشگر فعال. او باورمند بود که مردم سرچشمهی سیاست است نه مخاطب بیزبان آن. این انتقال به معنای آن بود که جامعه دیگر فقط محل اجرای تصمیمها نیست، بلکه محل تولید معنا، مطالبه و مشروعیت است. پیشنهاد نظم فدرالی او به معنای مردمی ساختن سیاست و مسئولیتپذیرسازی نهاد قدرت و سیاست بود. در این چارچوب، سیاست دیگر تنها امری نیست که بر جامعه اعمال شود، بلکه فرآیندی است که در درون آن شکل میگیرد و از تجربه زیسته آن تغذیه میکند.
با این نگرش، مزاری سیاست را اجتماعی کرد؛ یعنی سیاست را از قلمرو بسته نهادها و کاخها بیرون کشید و آن را به سطح زندگی روزمره، رنجهای انباشته و خواستهای سرکوبشده پیوند زد. این بازتعریف، سیاست اجتماعی را از منطق اداره و کنترل به منطق مشارکت و بازشناسی منتقل ساخت. جامعهای که پیشتر فقط موضوع سیاست بود، اکنون میتوانست خود را بهعنوان فاعل اندیشنده و کنشگر مؤثر عرصهی آن بازشناسد. این دگرگونی، یک تغییر تاکتیکی و گذرا نبود، بلکه جابهجایی در بنیانهای فلسفی سیاست نیز بود؛ جابهجاییای که امکان شکلگیری سیاست اجتماعی مبتنی بر کرامت و مسئولیت جمعی را تضمین میکرد.
هویت کنشپذیری و کنشگری
پیش از مزاری، هزارهها بیشتر موضوع تصمیم دیگران بودند تا کنشگر سرنوشت خود. مزاری این وضعیت را شکست و حس کنشگری را به جامعهاش بازگرداند. از این تاریخ به بعد مرگ انسانهایی که یک قرن در سکوت و شادی در زمین ثواب دینی برگزار میشد، هزینهبردار شد. فریاد مزاری با «هزاره بودن جرم نیست» را اگر در سطح سیاست اجتماعی بخوانیم، از مرز دفاع هویتی فراتر میرویم و به نقد یک سازوکار بنیادی قدرت میرسیم. این گزاره نفی منطقی است که از پیش برخی انسانها را از دایره کرامت خارج میکرد و سپس این خروج را طبیعی و حتا الهی جلوه میداد. به این معنا، مسأله دیگر هزاره بودن بهعنوان یک هویت نیست، بلکه «جرمانگاری بودن» بهعنوان تکنیک ساختاری سیاست زمان است. مزاری با طرح این جمله، سیاست را از سطح نامگذاریهای تبعیضآمیز به سطح بازشناسی اجتماعی ارتقا داد؛ جایی که پرسش اصلی دیگر این نیست که چهکسی قدرت دارد، بلکه این است که چهکسی حق ظهور، سخن گفتن و دیدهشدن دارد. بدینسان، شعار یادشده به کنشی معرفتشناختی بدل شد تا نظم معنایی مسلط را به چالش بکشد.
در افق نظری آرنت، سیاست دقیقا از جایی آغاز میشود که انسانها امکان ظهور در مقام کنشگران برابر را مییابند؛ ظهوری که نتیجهی بهرسمیتشناختن تفاوت در چارچوب عدالت و برابری است. ما به راحتی میتوانیم کاربست تفکر آرنت را در رفتار سیاسی مزاری نظاره کنیم. او این امکان را با فریاد از بلندای افشار برای مردمی فراهم کرد که از جامعه حذف شده بودند و حضورشان یا ناممکن تلقی میشد یا سرشار از هزینه، رنج و خون بود. فریاد او مبنی بر اینکه ما در افغانستان برابری و برادری میخواهیم نه سروری و نوکری، هویت شهروندی را بهعنوان شرط ورود به عرصهی عمومی و امکان کنش سیاسی تعریف کرد، نه بهعنوان ابزار تقابل با دیگری. در این معنا، هویت نزد مزاری مقصد سیاست نیست، بلکه آستانهی آن است؛ آستانهای که عبور از آن، جامعه را از یک قرن سکوت تحمیلی به مشارکت فعال منتقل میکند و سیاست اجتماعی را بر پایه کرامت و مسئولیت مشترک بازمیسازد.
بازتعریف قدرت، پرسش از بنیان
قدرت در تاریخ سیاسی افغانستان، اغلب بهصورت امری متمرکز، شخصی و بهعنوان ابزار حذف تجربه شده است. حذف از تصمیم، از منابع، از روایت رسمی نظم اجتماعی کشور. البته این حذف همیشه با خشونت عریان همراه نبوده؛ بلکه گاه با سکوت، گاه با نادیدهگرفتن و گاه حتا با شرعی جلوهدادن نابرابری عمل کرده است. در چنین بستری، مسأله فقط این نبود که چهکسی حکومت میکند، بلکه این بود که چهکسانی اصلا به حساب میآیند. مزاری در همین نقطه دست گذاشت، اما او بهدنبال تصاحب قدرت نبود، بلکه در صدد شکستن پارادایم انحصار قدرت بود، هرچند او بیرون از منطق قدرت زمانهاش عمل نمیکرد. او نیز در دل همان جنگها، همان معادلات، همان فشارهای منطقهای و داخلی قرار داشت. تفاوت اما در این بود که برای اولینبار، قدرت را بهعنوان موضوع نقد و مالکیت مردمی مطرح کرد.
وقتی از انتخابات آزاد یا ساختار فدرالی سخن میگفت، مسأله تنها تقسیم سهم نبود؛ مسأله این بود که قدرت چگونه مشروع میشود؟ آیا مشروعیت از تفوق نظامی میآید یا از رضایت اجتماعی؟ این پرسش ساده به نظر میرسد، اما در زمینی که تاریخ آن بیشتر تاریخ غلبه بوده تا مشارکت، پرسشی بنیادین و ریشهای است. بااینحال، باید اذعان کرد که پروژهی او ناتمام ماند؛ نه فرصت نهادمندسازی یافت و نه امکان آزمون کامل در ساختار سیاسی. از اینرو، بازتعریف قدرت نزد مزاری بیشتر در سطح گشودن افق بود تا تحقق ساختاری. او بنیان انحصار را به پرسش کشید، اما بهدلیل عمر کوتاهش نتوانست جایگزینی نهادی برای آن تثبیت کند. این تمایز مهم است؛ زیرا اگر او را به تصویر کامل یک الگوی تحققیافته بدل کنیم، ناخواسته پیچیدگی تاریخی را ساده کردهایم.
با وجود این محدودیتها، اهمیت او در جابهجایی نقطه تمرکز باقی میماند؛ قدرت از مالکیت به مسئولیت منتقل شد. او بارها هشدار میداد که حاکمیت بدون رضایت مردم پایدار نمیماند. این گزاره در فضایی که مشروعیت اغلب از زور استخراج میشد، نوعی واژگونی معنایی بود تا یک باور سیاسی. اگر بخواهیم از دریچه تئوری نظری به قضیه نگاه کنیم، میتوان گفت او قدرت را از حالت صرف فرماندهی به رابطه میان جامعه و نهاد قدرت نزدیک کرد. معنای این سخن چنین نیست که ساختار قدرت ناگهان دموکراتیک شد، بلکه معنایش این است که تصور مردم از خودشان تغییر کرد. جامعهای که سالها موضوع تصمیم بود، آرامآرام خود را در مقام مطالبهگر دید. این تغییر در تصور، شاید از خود تغییر ساختار مهمتر بود.
امروزه بخشی از پیروان مزاری با تکیه بر ستون گذشتهی محترم و تصویرسازی قدسیانهاش، او را از گسترهی میراث انسانی به مالکیت خصوصی تقلیل دادهاند. این همان روند فرسایشی است که میراث وی را از نهادمندی و رسوب در لایههای اندیشهی جامعه به ابزاری برای سوگ تاریخی و فخر فروشی خویشاوندی بدل میسازد. هر بازتعریفی از تحول اجتماعی و قدرت، اگر به نهاد و کنش خردمندانه بدل نشود، در معرض جذب در همان منطق پیشین قرار میگیرد. تاریخ افغانستان بارها نشان داده که جابهجایی افراد بدون جابهجایی قواعد، به تکرار چرخه میانجامد.
از اینرو، میراث مزاری گشودن یک پرسش ماندگار است: آیا میتوان قدرت را بهگونهای صورتبندی کرد که از حذف تغذیه نکند و از دایرهی میراث خانواری به زمین اجتماعی بازگردد؟ میدانیم که پاسخ این پرسش هنوز قطعی نیست. اما طرح آن خود نوعی شکاف در سنت انحصار قدرت بود که از مسیر آن یک تاریخ و یک ملت به گروگان یک خانوار درآمده بود. وی هشدار میداد که بیدار باشید کسی با سرنوشت شما بازی نکند. بدینسان، میراث مزاری در این سطح، تولید سوژهی اجتماعی مقاوم و خودآگاه است؛ سوژهای که خود را دیگر قربانی هیچ میدان معامله سیاسی نمیبیند، بلکه کنشگر تاریخ و صاحب سرنوشت سیاسی خویش است. این گذار، مهمترین شرط امکان هر تحول پایدار در سیاست اجتماعی افغانستان است.
مزاری و جامعه مدنی غایب
یکی از خلاءهای مزمن تاریخ سیاسی افغانستان، فقدان جامعه مدنی نهادینهشده است. سیاست اجتماعی در این کشور اغلب بدون واسطه نهادهای مستقل میان دولت و جامعه عمل کرده و همین امر، میدان را برای انحصار، موروثیسازی قدرت و حذف اجتماعی فراهم ساخته است. مزاری با باور بر اینکه «رهبران رفتنی اند و مردم میمانند و باید نظر و خواست مردم معیار حاکمیت باشد»، آشوبی در پهنهی غیبت مردم در نهاد تصمیمگیری ایجاد نمود. اهمیت مزاری در این زمینه در احیای روح جامعه مدنی نهفته است. او مردم را به مشارکت فعال، همبستگی اجتماعی و مسئولیت جمعی فراخواند؛ عناصری که هستهی هر جامعه مدنی زنده را تشکیل میدهند.
در تفکر فلسفی هانا آرنت، جامعه مدنی بدون حوزه عمومی فعال شکل نمیگیرد. مزاری با وارد کردن مطالبات اجتماعی به عرصهی گفتار سیاسی، نوعی حوزه عمومی بدیل خلق کرد؛ فضایی که در آن صداهای حذفشده امکان ظهور یافتند و اشکهایی که یک صد سال در درون خشکیده بود، مجالی برای جریان پیدا نمود. این کنش، گرچه بهدلیل عمر کوتاه او نهادی نشد، اما در درون جامعه، میل به نهادسازی و مشارکت را بیدار کرد. فقدان حمایت ساختاری و سرکوب خشونتآمیز، مانع از تداوم این پروژه شد. بااینحال، مزاری نشان داد که حتا در غیاب نهاد، میتوان افق جامعه مدنی را گشود. میراث او در این سطح، یادآوری این امکان است که سیاست اجتماعی میتواند از دل جامعه بیرون بزند، نه لزوما از بالا.
فراقومی بودن سیاست اجتماعی مزاری
اثرات حضور کوتاه مزاری در غرب کابل به خوبی نشان داد که کنش سیاسی او از اخلاق جدا نبوده است. شیوه زیست ساده و فقیرانهاش با چپن برک و دستاری خاکستری که هیچوقت نو نشد، نشان میدهد که سیاست در نگاه وی عرصهی مسئولیت است نه میدان امتیاز و رفاه. این همخوانی نظر و عمل، همان چیزی است که میتوان آن را صداقت عملی نامید. بدیهی است که سیاست بدون مسئولیت اخلاقی راه به جایی نمیبرد، چنانچه جامعهی ما تجربهای تاریخی دردناکی از آن دارد. مزاری با قرار دادن کرامت انسانی در مرکز کنش، سیاست اجتماعی را نیز از منطق ابزارانگارانه دور ساخت و آن را به حوزه تعهد و پاسخگویی بازگرداند.
هرچند مزاری از دل رنج جامعهی هزاره برخاست، اما افق سیاست اجتماعی او در همان نقطه متوقف نماند. تجربهی خاص رنج در اندیشهی او به معیار انحصار بدل نشد، بلکه به نقطهی عزیمت به فهمی عامتر از بیعدالتی تبدیل گردید. او رنج را نشانهای از اختلال در نظم کلی جامعه میفهمید، نه سرمایه سیاسی برای مطالبه امتیاز. از همینرو، زبان او به تدریج از حقوق یک گروه فراتر رفت و به زبان حق انسان تبدیل شد؛ زبانی که مسألهی اصلیاش امکان زیستن شرافتمندانه در یک نظم مشترک در ساختار سیاست بود. برای وفاداری به این اندیشه بود که گاه در کابل و گاهی در جبلسراج با ایمان کامل حتا از حقوق برابر دشمنانش نیز دفاع مینمود.
این جابهجایی، اندیشه مزاری را از سطح سیاست هویتی محدود به سطح سیاست اجتماعی ملی ارتقا داد. فراقومی بودن سیاست اجتماعی مزاری را باید در همین افق فهم کرد. اگر او در سودای عدالت برای هزاره ابدی شد، در آرزوی برابری برای اوزبیک، پشتون و تاجیک نیز بهای سنگینی داد. فراقومی بودن در اینجا به معنای انکار تفاوتها یا تعلیق تجربههای خاص نیست، بلکه به معنای صورتبندی سیاست بر پایه «همسرنوشتی» برای ذات انسانی است.
در اندیشهی سیاسی مزاری، جامعه مجموعهای از واحدهای رقیب نیست که هر یک برای سهم بیشتر میجنگند، بلکه شبکهای از پیوندهای متقابل است که سرنوشت هر بخش آن به سرنوشت کل گره میزند. چنین برداشتی از سیاست، مسئولیت را جایگزین تقابل میکند و عدالت را شرط پایداری زیست جمعی میداند. مزاری با این فهم، سیاست اجتماعی را از منطق جمع صفر خارج کرد و آن را به افقی سوق داد که در آن، رهایی هر گروه تنها در نسبت با رهایی دیگران معنا مییابد.
تداوم سیاست پس از مرگ
مرگ مزاری پایان زندگی یک رهبر سیاسی نیست؛ اما در دم نخست، جامعه دقیقا با همین واقعیت تلخ روبهرو شد: واقعیت فقدان یک امید، فقدان یک صدا و یک امکان ناتمام. در کشوری که مرگ همواره فراوان و ارزان است، مرگ او نیز میتوانست در همان چرخهی خاموش و پرابهام حل شود. افغانستان بستر مرگهای پرسکوت و بیصدا است؛ مرگهایی که نه پرسشی برمیانگیزد و نه مسئولیتی تولید میکند. اما اینبار چیزی متفاوت رخ داد.
تشییع پیکر او در سرمای مناطق مرکزی تا شهر مزار شریف، آن راهپیمایی طولانی در میان برف و سنگلاخهای ناهموار، واقعا یک آیین سوگواری نبود. آن صحنه بیش از آنکه یک مراسم باشد، نوعی داوری خاموش اما باظرفیت نهادمندی علیه تاریخ حذف بود. مردمی که سالها در حاشیه زیسته بودند، با بدنهای خستهیشان مرگ را از سکوت بیرون کشیدند. این همان لحظهای بود که مرگ از سوگ و عدد فاصله گرفت و به روایت تبدیل شد.
در تاریخ سیاسی افغانستان، مرگ اغلب بیصدا بوده است؛ حذفشدهها نهتنها در زندگی، که در مرگ نیز نادیده گرفته شدهاند. قدرت زمانی پایدار میماند که بتواند مرگ را عادی کند، آن را به حادثهای طبیعی تقلیل دهد و پیوندش را با مسئولیت سیاسی قطع کند. در این معنا، شهادت مزاری نظمی را مختل کرد که به بیاثر شدن مرگ عادت کرده بود. بااینحال، این رخداد نیز تضمین دائمی نبود، زیرا هر رخدادی در معرض فرسایش و نسیان است.
اگر حافظهی جمعی بتواند به نیروی مطالبه بدل شود، شک نکنید که به مناسک نیز تقلیل مییابد. این همان نقطهای است که خطر آغاز میشود. وقتی یادآوری و خاطره جای اندیشیدن را میگیرد، تکرار نیز جای پرسش را خواهد گرفت. اگر «شهادت» مزاری فقط به تقویم و مراسم سالانه محدود شود و به برنامهای اجتماعی تبدیل نگردد، آن معنا نیز آرامآرام فرسوده شده و به گستره آیین ماتم سپرده خواهد شد. بنابراین، تداوم سیاست پس از مرگ در حفظ توان پرسشگری آن لحظه است نه در قدسیسازیاش؛ لحظهای که جامعه درمییابد که توان عبور از موقعیت بقا را دارد و خود را در مقام کنشگر تاریخ میبیند.
این گذار، اگر زنده بماند، از مرگ یک فرد فراتر میرود؛ و اگر فرسوده شود، حتا بزرگترین رخدادها نیز به خاطرهای بیخطر و پر از اعتیاد تبدیل خواهند شد. شاید مسأله امروز پس از ۳۱ سال از آن رویداد دقیقا همین باشد: آیا ما هنوز آن مرگ را به پرسش سیاسی زنده تبدیل میکنیم، یا فقط آن را یاد میکنیم؟
در نگاه منصفانهتر، مرگ او نه به خاموشی صدا انجامید و نه به حذف معنا؛ بلکه برعکس، به شکوفایی گفتار و انفجار معنا منجر شد. زیرا در پرتو مرگ او بود که یک جامعه از استراتژی بقا عبور کرد و در کنش هستی و اندیشیدن استقرار یافت. برای همین مرگ او به نقطه آغاز بدل گشت. سیاست اجتماعی مزاری از سطح حضور فیزیکی فراتر رفت و در سطح حافظه جمعی استمرار یافت؛ حافظهای که فعال است و گذشته را برای داوری اکنون و ساخت آینده فرا میخواند.
شکوفایی بازماندگان او در روزگار پسا مرگش گواه بر این ادعا است. این حافظهی اجتماعی، میدان بازتولید مطالبه است نه زمین ثبت خاطره یا سوگواری. جامعه از طریق بازخوانی «شهادت» مزاری، رنجهای پراکنده را به روایت بدل میکند و روایت را به امکان کنش پیوند میزند. مزاری در این معنا به نمادی ایستا تبدیل نشد، بلکه به گرهی معنایی بدل گشت که گذشته، حال و آینده را به هم میدوزد. مرگ او نشان داد که حتا در نظمی که مرگ را بیمعنا میسازد، میتوان مرگی آفرید که معنا تولید کند؛ مرگی که به جای بستن افق سیاست، آن را گشودهتر سازد و کنش اجتماعی را از سطح واکنش به سطح تداوم تاریخی ارتقا دهد.
وضعیت موجود و مناسک خنثی
با گذشت زمان، بسیاری از اندیشههای رهاییبخش به تدریج در معرض فرسایش قرار میگیرند. لحظهای فرا میرسد که یک اندیشه دیگر توان پرسشگری پیشین خود را از دست میدهد و به جای آنکه ذهنها را به چالش بکشد، نوعی آرامش و عادت ایجاد میکند. در چنین وضعیتی، آنچه روزی نیرویی برای برهمزدن نظم موجود بود، آرامآرام به بخشی از همان نظم تبدیل میشود. در این نقطه است که حافظه به مناسک بدل میگردد.
مناسک به خودی خود مسأله نیست؛ مسأله زمانی آغاز میشود که مناسک جای اندیشیدن را بگیرد. وقتی یادآوری به تکرار تبدیل شود و تکرار احساس انجام وظیفه را جانشین نقد کند، اندیشه بهتدریج نیروی پرسشگری و تحولآفرین خود را از دست میدهد. بنابراین آنچه زمانی پیامش امکان گشایش بود، اکنون به قالبی پیشبینیپذیر بدل میشود. در چنین وضعیتی، حتا کلیت گفتمان مقاومت نیز میتواند در ساختار مسلط هضم شود.
قدرت همیشه از راه سرکوب عریان عمل نمیکند؛ گاهی با اهلیسازی عمل میکند و اعتراض را به نماد تبدیل میکند، نماد را به آیین و آیین را به عادت. آنگاه وجدان جمعی بهجای آنکه بهسوی کنش برود، به نوعی رضایت نمادین بسنده میکند. تقریبا اکثر مناسک دینی ما در درون چنین فرآیندی ماهیت خود را از بیدارگری به عادت روزمره سپرده است. شما میتوانید با اندکی تساهل عاشورا و حج را در این چارچوب صورتبندی کنید.
میراث مزاری نیز از این خطر مستثنا نیست. اگر یاد او فقط در قالب بزرگداشتهای تکراری باقی بماند، اگر نامش بیش از آنکه به برنامهای اجتماعی پیوند بخورد، به نشانی هویتی تقلیل یابد، آنگاه نیروی انتقادیاش تحلیل رفته و خصلت پرسشگریاش به زوال میگراید. وفاداری واقعی به اندیشههای شهید مزاری در شدت احساس و هیاهوی پرواکنش نیست، بلکه در ترجمه اندیشه او به عمل پایدار و کنشمندی سنجیده وابسته است.
از همینرو، مسألهی اصلی این نیست که چگونه از خاطره و میراث مزاری یاد کنیم؛ مسأله این است که چگونه ادامه دهیم؟ چگونه حافظه را به مطالبه، مطالبه را به سازوکار و سازوکار را به تغییر ملموس در نسبت جامعه خود با قدرت تبدیل نماییم. تنها در این صورت است که میراث مزاری بهعنوان معیاری برای داوری اکنون و راهکار آینده زنده میماند. این امکان سبب میشود تا از مزاری و کارنامهاش بهمثابه خاطرهای محترم عبور نموده و آن را در سپهر پرمخاطره زندگی به مطالبه حق و سازوکار نهادی تبدیل نماییم.
مزاری و گشایش یک مسیر تازه
اگر اندیشهی مزاری صرفا در امتداد واکنشهای تاریخی به ستم یا در چارچوب رهبری قومی خوانده شود، آنچه از دست میرود دقیقا روح نوآوری مفهومی او است. مزاری نه ادامهی طبیعی سنتهای قدرت بود و نه تکرار گفتمانهای رایج مخالفت؛ اهمیت او در گشودن مسیری نهفته است که پیش از آن در افق سیاست اجتماعی افغانستان تابوی قدسی بود. منطق تفکر او که دشمنی و نابرابری اقوام در افغانستان را فاجعه میدانست، سیاست را از سطح اضطراری بقا به سطح تأمل در معنا، از واکنش به حذف به پرسش از امکان زیست مشترک عادلانه منتقل کرد.
در تاریخ سیاسی افغانستان، سیاست همیشه یا معطوف به حفظ سلطه بوده است یا معطوف به تصاحب آن. آنچه در هر دو صورت فراموش شده، خود جامعه بهعنوان محور و صاحب سیاست بوده است. مزاری نخستین چهرهای است که این خلأ را بهصورت آگاهانه نشانه گرفت و سیاست را در سطح اندیشه اجتماعی بازتعریف کرد: سیاست بهمثابه سازماندهی کرامت انسانی، بازشناسی اجتماعی و امکان کنش جمعی. این جابهجایی مفهومی، نقطه گسست بنیادین او با سنت سیاسی پیشین است.
نوآوری مزاری در این بود که پرسش سیاست را از «چهکسی حکومت میکند» به «چگونه جامعه سیاسی میشود» منتقل کرد. مزاری باور داشت که حاکمیت مال مردم است و نادیده گرفتن مردم سبب زوال حکومت میشود. بدینسان، او سیاست را از بالا به پایین نخواند، بلکه آن را از دل تجربه اجتماعی و از پایین به بالا بازسازی کرد. جامعه در اندیشه او تنها مخاطب یا موضوع قدرت نبود، بلکه خاستگاه مشروعیت، معنا و مطالبه بهشمار میرفت؛ جایی که سیاست برآمده از زیست مشترک مبتنی بر عدالت اجتماعی تلقی میشد.
این مسیر تازه، سیاست اجتماعی افغانستان را وارد افقی سوژهای اجتماعی کرد که پیش از آن قابل تصور نبود. مزاری نشان داد که حتا در غیاب نهادهای پایدار، میتوان خودآگاهی جمعی، زبان مطالبه و امکان کنش را سامان داد. این دستآورد محصول الگوهای وارداتی و برساخته ایدئولوژیک نبود، بلکه از دل تجربه زیسته جامعه و از مواجهه مستقیم با رنج تاریخی در جغرافیای بحران سر بر میآورد.
از همینرو، اندیشه مزاری را باید افقی ناتمام دانست نه اندیشهای بسته و پایانیافته. فراموش نکنید که ناتمام بودن در اینجا نشانه نقصان نیست، بلکه بیانگر ظرفیت تاریخی بیپایان آن است؛ ظرفیتی که همچنان امکان بسط نظری، ترجمه نهادی و تبدیل شدن به راهبرد اجتماعی را در خود نهفته دارد. اندیشهای که ناتمام میماند، هنوز زنده است و همچنان مخاطب پرسشهای تازه باقی میماند.
مسیر تازهای که مزاری گشود، ما را ناگزیر با پرسشی بنیادین روبهرو میکند: آیا سیاست در افغانستان میتواند از منطق حذف عبور کند و به منطق مشارکت اجتماعی برسد؟ پاسخ به این پرسش در بازگشت نوستالژیک به گذشته نهفته نیست؛ در مسیری نهفته است که سیاست را به مسئولیت جمعی پیوند میزند و جمعیت را از میدان تصمیم به کنشگران فعال بدل مینماید. در نهایت، اندیشه مزاری مبنی بر خانه مشترک دانستن افغانستان برای تمام اقوام، دعوتی است به بازاندیشی سیاست بهمثابه تعهد به زندگی مشترک؛ سیاستی که بنیان خود را بر امکان زیست شایسته بنا میکند نه بر مرگ و حذف دیگری. همین نقطه نظری ما را به پرسشی تازهتر رهنمون میسازد: به نظر شما اگر سیاست مزاری پاسخی به وضعیت اضطراری بقا بود، سیاست اجتماعی امروز باید در کدام افق معنایی صورتبندی شود؟
بازتنظیم میراث مزاری در افق زمانه جدید
زمانهای که مزاری در آن اندیشید و کنش کرد، زمانهی «سیاست بقا» بود؛ زمانهای که در آن سیاست پیش از آنکه به ساماندهی زندگی جمعی بیندیشد، درگیر حفظ امکان زیستن بود. جامعهای که مزاری از دل آن برخاست، با حذف فیزیکی، طرد اجتماعی، انکار کرامت و بیپناهی تاریخی مواجه بود؛ وضعیتی که در آن مرز میان زندگی و مرگ و مرز میان دیدهشدن و حذفشدن بهطور مداوم در حال جابهجایی بود.
در چنین شرایطی، سیاست بیشتر به دفاع از حداقلهای زندگی تبدیل میشود. حتا ایستادن و سخن گفتن از حق، خود نوعی کنش سیاسی به حساب میآید. اندیشه مزاری دقیقا در پاسخ به همین وضعیت اضطراری شکل گرفت. پرسش محوری او این نبود که چگونه میتوان قدرت را تصاحب کرد، بلکه این بود که چگونه میتوان جامعهای را که در معرض حذف سیستماتیک قرار گرفته، از فروپاشی کامل نجات داد و امکان بازگشت به سطحی حداقلی از زیست شرافتمندانه را فراهم ساخت.
از این منظر، سیاست اجتماعی مزاری پیش از هر چیز سیاست حفظ بقا بود؛ کوششی برای بازگرداندن انسان حذفشده به شرایط «قابلزیستن». این سیاست بهطور رادیکال واقعگرایانه بود، زیرا بدون تضمین بقا، هیچ افق معناییای قابل تصور نیست. اما سیاست بقا در ذات خود سیاستی موقت است. بقایی که به معنا نرسد، در نهایت یا به فرسایش اجتماعی میانجامد یا به بازتولید همان منطق انکار و حذف.
جامعه، هرچند در زمانهی مزاری ناگزیر بود در افق بقا بیندیشد، اما هرگز در این نقطه متوقف نماند. امروزه انباشت تجربههای تاریخی، شکلگیری حافظه جمعی، گسترش ارتباطات، مهاجرت و پیدایش اشکال نوین آگاهی اجتماعی، شرایط کنش سیاسی را دگرگون کردهاند. ما وارد فصلی تازه از تعامل سیاسی اجتماعی شدهایم؛ فصلی که میتوان آن را «گذار از سیاست بقا به سیاست معنا» نامید.
گذار از سیاست بقا به سیاست معنا
در فصل «سیاست معنا»، مسأله دیگر صرفا زندهماندن نیست، بلکه پرسش از چگونگی زیستن، افق زندگی مشترک و صورتبندی آیندهی اجتماعی نیز مطرح میشود. سیاست از «واکنش به حذف» فراتر میرود و به تلاشی آگاهانه برای ساختن بدل میشود. در اینجا، سیاست تولید افق است نه فقط پاسخ به تهدید. در چنین وضعیتی، استمرار سیاست بقا به تنهایی ناکافی و حتا بازدارنده میشود؛ زیرا جامعه را در وضعیت اضطرار دائمی نگه میدارد و امکان برنامهریزی بلندمدت را سلب میکند.
در همین نقطه است که ضرورت «عبور» مطرح میشود؛ عبوری که باید به دقت فهم شود. این عبور هرگز به معنای نفی مزاری نیست و نیز به معنای فاصلهگیری ارزشی از اندیشههای او محسوب نمیشود. برعکس، این عبور شکل عمیقتری از وفاداری به میراث فکری او است. مزاری خود سیاست را امری تاریخی و زمانمند میفهمید و هرگونه ایستایی را نفی میکرد. اگر سیاست اجتماعی او پاسخی به وضعیت اضطراری بقا بود، سیاست اجتماعی امروز باید پاسخی به وضعیت معنا باشد؛ پاسخی که ناگزیر به ابزارها، زبانها و سازوکارهای متفاوتی نیاز دارد.
اگر سیاست اجتماعی مزاری را در امتداد تاریخ حذف ساختاری بخوانیم، ناگزیر به این پرسش میرسیم: آیا رخداد مزاری نقطه پایان است یا آغازی برای مرحلهای دیگر از سازمانیابی اجتماعی؟ مزاری در لحظهی تاریخی پدیدار شد که سیاست در افغانستان به جای آنکه میدان ادغام و همسرنوشتی باشد، به سازوکاری برای تنظیم فاصلهها بدل شده بود. حذف، نه فقط به شکل خشونت عریان، بلکه بهصورت نامرئیسازی تدریجی، سلب حق ظهور و جرمانگاری بودن عمل میکرد. در چنین نظمی، بقا خود به مسئلهای سیاسی تبدیل شده بود.
اهمیت مزاری در آن بود که بقا را از سطح اضطرار زیستی به سطح کرامت ارتقا داد و نشان داد که حتا در شرایط تهدید دائمی نیز میتوان از حق سخن گفت. این پیوند میان بقا و کرامت، سیاست را از منطق صرف مقاومت به منطق تأسیس سوژه اجتماعی منتقل کرد.
تعیین نسبت دوباره
عبور از مزاری را نمیتوان به سادگی در افق گسست یا نفی او و اندیشههایش فهم کرد. عبور به معنای فاصلهگرفتن از صورت مفهومی مزاری نیست؛ مسأله تعیین نسبت دوباره با افقی است که او گشود. اگر سیاست مزاری پاسخی به یک وضعیت تاریخی خاص بود، وفاداری به او نیز نمیتواند به تکرار همان پاسخ در همان وضعیت تاریخی خاص محدود بماند. وفاداری در اینجا ادامهدادن منطق اندیشه است، نه تثبیت صورت تاریخی آن.
مزاری در زمانهای پدیدار شد که سیاست در افغانستان به سطح اضطراری بقا فروکاسته شده بود. جامعهای که از دل آن برخاست با مسألهی امکان زیستن مواجه بود. حذف در آن دوره تجربهای انباشته از طرد، انکار و بیپناهی تاریخی بود. در چنین افقی، نخستین سطح سیاست ناگزیر سطح بقا است. جامعهای که امکان حضور ندارد، نمیتواند از معنا سخن بگوید. به همین دلیل، سیاست اجتماعی مزاری پیش از هر چیز کوششی برای بازگرداندن انسان حذفشده به وضعیت قابلزیستن بود؛ کوششی برای شکستن انسدادی که تاریخ ظهور را در اسارت داشت.
اما بقا، هرچند شرط لازم است، شرط کافی نیست. اگر جامعه در افق بقا برای مدت طولانی متوقف بماند، سیاست به وضعیت دائمی دفاع فروکاسته میشود. در این حالت، کنش اجتماعی همواره در نسبت با تهدید تعریف میشود و امکان طرح افقهای ایجابی کاهش مییابد. اینجاست که سطح دوم، یعنی معنا، خود را آشکار میکند: معنا، عبور از دایره حفظ حضور و صرفا زندهماندن، به سمت پرسش از چگونگی و کیفیت زیستن است.
هنگامی که مزاری شعار «هویت جرم نیست» را فریاد زد، میدانست که بقا را به کرامت پیوند میزند و سیاست را از سطح مقاومت صرف به سطح تأسیس سوژه اجتماعی ارتقا میدهد. این جابهجایی گذار از اضطرار زیستی به افق ارزشی بود؛ افقی که در آن انسان فقط موجودی برای زندهماندن نیست، بلکه صاحب حق ظهور نیز تلقی میشود.
بااینحال، معنا اگر به ساختار ترجمه نشود، در معرض فرسایش قرار میگیرد. تاریخ سیاسی افغانستان بارها نشان داده است که رخدادهای بزرگ، اگر به نهاد، قانون و سازوکارهای پایدار بدل نشوند، در حافظه باقی میمانند اما در نظم مسلط تغییری ایجاد نمیکنند. حذف در افغانستان، بهعنوان جغرافیای تبعیض، صرفا با خشونت عریان بازتولید نشده است؛ بلکه از طریق قانون، روایت رسمی و شرعی، توزیع منابع و عادیسازی تبعیض استمرار یافته است.
از همینرو، مقابله با آن نیز نمیتواند صرفا در سطح گفتار باقی بماند. اینجا است که سازوکار، بهعنوان سطح سوم، ضرورت مییابد؛ سازوکاری که امکان مشارکت، پاسخگویی و بازتولید عدالت را در قالب ساختارهای پایدار تضمین کند.
در این نسبت سهگانه، عبور از مزاری معنای دقیقتری پیدا میکند. طرح مسأله عبور از مزاری، انتقال از رخداد به ساختار است؛ از حافظه به برنامه و از هیجان تاریخی به عقلانیت نهادی. نه قدسیسازی میراث و مناسکیسازی خاطرات او که آن را از نقد و بازتولید اجتماعی خارج میکند، و نه تقلیل وجود تاریخی و اندیشهاش به تجربهای شخصی یا خانوادگی. وفاداری یعنی بازگرداندن او به میدان عمومی؛ جایی که جامعه بتواند با آن خود را بسنجد.
بلوغ تاریخی جامعه در حفظ تعادل میان این سه سطح شکل میگیرد: بقا بهعنوان شرط امکان، معنا بهعنوان افق ارزشی و سازوکار بهعنوان تضمین پایداری. بقا بدون گذار به معنا به اضطرار دائمی میانجامد؛ معنا بدون سازوکار در سطح شعار باقی میماند؛ و سازوکار بدون معنا به مدیریتی بیروح فرو میکاهد. اگر سیاست اجتماعی افغانستان بخواهد از چرخه تاریخی حذف عبور کند، ناگزیر است این سه را در پیوندی زنده نگه دارد.
در نهایت، مسأله این نیست که آیا باید از مزاری عبور کرد یا نه؛ مسأله این است که چگونه میتوان به او وفادار ماند، بیآنکه در صورت تاریخیاش متوقف شد. میراث مزاری، اگر زنده بماند، معیاری برای سنجش نسبت جامعه با زندگی و قدرت خواهد بود؛ معیاری برای آنکه آیا توانسته از دفاع صرف عبور کند و خود را در مقام سوژهای پایدار در تاریخ تثبیت نماید یا همچنان در افق اضطرار باقی مانده است. اینجاست که تفاوت میان فهم زنده از مزاری و برخورد صرفاً شعاری با او روشن میشود.
سرچشمهها:
- هانا آرنت، وضع بشر، ترجمه محسن ثلاثی، نشر ثالث، ۱۳۸۶. (متن اصلی: 1958)
- هانا آرنت، میان گذشته و آینده، ترجمه سعید مقدم، نشر خوارزمی، ۱۳۷۹. (متن اصلی: 1961)
- یورگن هابرماس، تحول ساختاری حوزه عمومی، ترجمه مراد فرهادپور، نشر طرح نو، ۱۳۸۴. (متن اصلی: 1962 / چاپ انگلیسی 1989)
- الکسی دو توکویل، دموکراسی در آمریکا، ترجمه محسن ثلاثی، نشر نی، ۱۳۸۰. (متن اصلی: 1835–1840)
- ارنست گلنر، شرایط آزادی: جامعه مدنی و رقبای آن، 1994.
- دیوید آر. کارپ و ویلیام سالیوان، ایده جامعه مدنی، 1997.
- چارلز تیلور، خیال اجتماعی مدرن، نشر طرح نو، ۱۳۸۶. (متن اصلی: 2004)
- میشل فوکو، قدرت/دانش: گفتارها و نوشتههای برگزیده، 1980.
- بندیکت اندرسن، جماعتهای خیالی: تأملاتی درباره خاستگاه و گسترش ناسیونالیسم، نشر مرکز، ۱۳۸۱. (متن اصلی: 1983)
- فرانسیس فوکویاما، نظم و زوال سیاسی، ترجمه عزتالله فولادوند، نشر ماهی، ۱۳۹۳. (متن اصلی: 2014)