زغال‌فروش منصب‌دار

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نویسنده: رهام شب‌نگار

اشرف دوروبرش را می‌پالد.
نیست.
سرگردان، دستی لای موهایش می‌برد. پوست سرش را می‌خاراند.

«نمی‌دانم کجا گذاشتم دستکش‌ها را.»

شانه بالا می‌اندازد.

«خیرباشد.»

خریطه‌ی سیاه را روی ترازو گذاشت. با شنیدن صدای عثمان، کمر خمیده‌ی خود را راست کرد و قدش کادر دروازه‌ی دکان را پر کرد.

«پدر، پدر، رفیقم در مسجد می‌گوید که تو خایین استی.»

اشرف خریطه‌ی زغال را مقابل خریدار گذاشت. نگاهش افتاد به بچه‌های هم‌سن عثمان که از مقابل دکان می‌گذشتند.
دست‌های سیاه خود را با پارچه‌ی نم‌دار پاک کرد و کلاه جمپر را به سر عثمان کشید.

«بدو، برو خانه. هوا سرد است.»

عثمان که دور می‌شد، پدر روی برف به جای پاهای پسرش خیره ماند. باد تند از شمال می‌وزید و دانه‌های برف را به صورت عثمان می‌کوبید. برگشت و به پدر لبخندی زد. اشرف صدا کرد:

«زود زود برو!»

پکی به سیگار زد و دود را به‌سوی دانه‌های برف فوت کرد. عبور موترها را در جاده‌ی عمومی کابل-پروان نگاه می‌کرد.
دود که بالا رفت، چیزی را با خود آورد- صحنه‌ای از همان روزها. روزی که پس از سقوط جمهوریت، در ریاست امنیت ملی، سلاح و موتر را تسلیم می‌کرد.
کاغذ امان‌نامه هنوز در دستش بود که یکی از جنگ‌جویان طالب، رو به پهلودست خود گفت:

«برای خایین‌ها چرا امان‌نامه می‌دهند؟»

صدای دست‌فروش‌ها پرده‌ی گذشته را درید و اشرف به زغال‌فروشی برگشت.

«اشرف‌خان، بوجی‌ها را داخل ببر، افراد ناحیه می‌آیند.»

اشرف ته‌مانده‌ی سیگار را روی برف‌ها انداخت. بوجی زغال را به داخل دکان کشید و سیاهی روی برف باقی ماند.

سؤال عثمان در سرش تکرار می‌شد:
«پدر رفیقم در مسجد گفت تو خایین استی.»
باد سردتر وزید. اشرف یخنش را بالا کشید.
برای لحظه‌ای، نگاهش روی دانه‌های سفید و بی‌صدای برف ماند.
خیالش به گذشته رفت. ده سال پیش، شب تولد عثمان، مادرش زنگ زده بود:

«سلطانه را به شفاخانه آوردیم.»

آن شب، اشرف که به شفاخانه رسید، سلطانه گفت:

«مسؤولیت‌هایت بیشتر شد. پدر شدی!»

اشرف لبخندی زد و صورت او را بوسید.

«اشرف!»
سر خود را از دکان بیرون کرد. یکی از همسایه‌ها به آتش اشاره کرد.

«بیا، خودت را گرم کن.»

اشرف لبخندی زد و دست راست خود را دو بار به‌سوی‌شان تکان داد و برگشت به دکان. پیاله‌ی چای سبز را در آغوش دست‌های سرد و ترک‌خورده‌ی خود گرفت.

پس از چند دقیقه، مأموران ناحیه رسیدند.

«دکان به نام کیست؟»

اشرف قرارداد را نشان داد. مأمور، پس از بررسی، گفت:

«جواز فعالیت؟»

***

ساعت دوی پس‌ازچاشت بود که اشرف به خانه رسید.
سلطانه گفت:

«کاش زنگ می‌زدی، سودا می‌آوردی!»

اشرف پاسخی نداد. آبی به صورت زد. وارد اتاق که شد، هوای سرد به صورتش خورد.

«عثمان کجاست؟»

سلطانه به طرف پته‌ی صندلی اشاره کرد و گفت:

«پاهایش یخ کرده بود. زیر صندلی خوابش برد.»

اشرف در پته‌ی بالاتر، لحاف صندلی را بر خود کشید. سلطانه گفت:

«برای شب چیزی نداریم.»

اشرف، همان‌طور که خودش را زیر لحاف جمع‌وجور می‌کرد، گفت:

«من هنوز نان چاشت نخورده‌ام.»

چشم‌هایش را بست. در سرش غوغایی بود و در آن میان صداهایی را می‌شنید:

«مرد باغیرت گریه نمی‌کند.»

نمی‌خواست از آغوش گرم صندلی جدا شود. پس از چند دقیقه، هنگامی که بند کفش‌هایش را می‌بست، سلطانه از آشپزخانه بیرون شد.

«کجا می‌روی؟ نان گرم کردم.»

اشرف بند کفش را محکم‌تر کشید.

«جواز فعالیت نداشتم. دکان را مهرولاک کردند.»

همان‌طور که به تعمیر ناحیه نزدیک می‌شد، صدای همهمه‌ی صف در گوشش می‌پیچید.
چند مرد، آرام با هم گپ می‌زدند. یکی خندید.

اشرف لحظه‌ای ایستاد.
چیزی در آن صداها آشنا بود.

سال‌ها پیش، در راه مکتب، دستش در دست پدر بود.
پرسیده بود:

«چرا کاکااحمد دکاندار می‌گوید مردها نباید گریه کنند؟»

پدر، بی‌آن‌که بایستد، گفته بود:

«مردها ستون‌ اند؛ اگر بشکنند، سقف خانه فرو می‌ریزد. این گپ را بعدها می‌فهمی.»

در صف طولانی شعبه‌ی جواز فعالیت، تا ساعت سه‌ونیم پس‌ازچاشت به اشرف نوبت نرسید. او به خانه برگشت. به آشپزخانه که وارد شد، سلطانه بل برق را روی میز گذاشت. اشرف یک آن کاغذ را گرفت:

«چی است؟»
همان‌طور که به چشم‌های همسرش خیره مانده بود، گفت:

«سه روز پیش، مالک بلاک به دکان آمد. گفتم فعلا پول ندارم، صب…»

واژه‌هایش در هوا معلق ماند و آشپزخانه را ترک کرد.

شام، سلطانه پرده‌ها را کشید و چند شمع در اتاق، دهلیز و آشپزخانه روشن کرد. اشرف، که زیر صندلی پناه گرفته بود، در گوشی عکس‌های زمان وظیفه را نگاه می‌کرد.

عثمان، که در کنارش نشسته بود، گفت:

«پدر، چرا لباس نظامی نمی‌پوشی؟ حالی رنجر هم نداری؟»

اشرف گوشی را قفل کرد. همان‌گونه که آن را بالای صندلی می‌گذاشت، گفت:

«به‌خاطر این‌که پدر باید در خانه همراه عثمان باشد.»

شکم پسرش را قلقلک داد. عثمان که می‌خندید، گفت:

«همراه مادر رفتم بازار، گندنه آوردیم. امشب بولانی داریم.»

اشرف از دست‌های پسر گرفت و بلندش کرد.

«پس چرا نمی‌روی کمک نمی‌کنی؟»

عثمان طرف دروازه‌ی اتاق دوید. اشرف پرده را کنار زد. در برابر چراغ همسایه، دانه‌های برف را دید که در چنگال قدرتمند باد به دیوارها کوبیده می‌شدند.

تا صدای عثمان را شنید، پرده را روی شیشه جابه‌جا کرد.

«دسترخوان را آماده کن، پدر، نان تیار است.»

اشرف از جایش تکان نخورد. سلطانه سفره را هموار کرد.

«پدر، برق نامده؟»

نگاه‌های سلطانه به اشرف ماند.

«اگر بیایه، می‌بینیم.»

شب از نصف گذشته بود.

«به چی فکر می‌کنی؟»

اشرف سرش را چرخاند.

«چرا نمی‌خوابی؟»

سلطانه از بستر بیرون شد.

«ببین، اشرف. حتا اگر نتوانی نان بیاری، برای من و عثمان سقف روی سر ما هستی.»

اشرف به چشم‌های همسرش خیره شده بود. سلطانه ادامه داد:

«روزهای خوب و قشنگ را داشتیم و باز هم خدا مهربان است. چرا خودت را اذیت می‌کنی؟»

انگشت‌هایش را لای موهای اشرف گذاشت.

«فکر کن اگر ما کنار هم نبودیم. اگر عثمان ما نبود، چه می‌کردیم؟ ببین، این‌ها به چه روزی به کار می‌آید؟»

دستش را تکان داد و صدای چوری‌های طلا بلند شد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه