close

دو بعد معنایی واژه‌ها

پندارگونگی و معقولیت

۱. بین ذهن عامه‌ی مردم (ذهن‌های منفردی که در فهم امور، تابع مختصات زمینه‌ای و روش‌های تفهیمی واحد اند مانند فهم یک چیز از طریق تکرار و عادت) و ذهن اندیشه‌وران (ذهن‌های منفردی که در فهم امور تابع مختصات زمینه‌ای و روش‌های مختص فردی اند مانند فهم یک چیز از طریق استدلال عقلی) یک مرز منفصل‌کننده وجود دارد که خود را در زبان بازنمود می‌بخشد. در ذهن عامه‌ی مردم واژه‌ها معنای پندارگونه و مکدر دارند. در ذهن اندیشه‌وران واژه‌ها نزد برخی‌ها معنای منطقی دارند، یعنی این که معنا محصول روش‌های استدلالی می‌باشد. نزد برخی دیگر معنای شهودی دارند، یعنی این که معنا محصول نوعی شهود است. و نزد برخی دیگر واژه‌ها معنای تجربی و مشاهداتی دارند، یعنی این که معنا محصول روش‌های تجربی، مشاهداتی و آزمایشگاهی می‌باشد.

۲. آن‌جایی که واژه‌ها معنای پندارگونه و مکدر دارند، کاربرد واژه‌ها نیز شکل پندارگونه و مکدر دارند، و در نتیجه ذهنیت و رفتار و در کل پی‌آمدی که خلق می‌کند مغشوش و مکدر است. مثلا ما واژه‌ی «قوم» را مکررا به کار می‌بریم. ولی دقیقا نمی‌فهمیم با این واژه چه چیزی را می‌خواهیم بیان کنیم. ولی دو چیزی که از آن در ذهن داریم، یکی داشتن مجموعه تصوراتی‌ است که آن هم حاوی یک سری مختصات مبهم است. مثلا، تصور ریشه‌ی خونی مشترک داشتن، تصور تبار مشترک داشتن، تصور تاریخ و فرهنگ مشترک داشتن، تصور سرنوشت مشترک داشتن، تصور هویت مشترک داشتن و تصورات دیگر. دوم داشتن مهارت کاربرد واژه‌ها است، که به لطف یادگیری طبیعی زبان در جامعه برای ما میسر شده است. براساس هنر کاربرد، ما واژه‌ها را قبل از آن که براساس معنای شفاف و روشن و دقیق آن به کار ببریم، از روی موقعیت‌ها بر حسب عادت، آن‌ها را به کار می‌بریم. مثلا، کودک وقتی می‌گوید «لطفا»، «تشکر»، «خداحافظ» و غیره، هیچ معنایی از آن‌ها در سر ندارد. اما نظر به موقعیت کاربرد، یاد گرفته است که در کجا و در کدام حالات بگوید «لطفا»، در کدام موقعیت‌ها و حالات بگوید «تشکر» و در کدام موقعیت‌ها و حالات بگوید «خداحافظ». همین‌طور کودکان ما از کودکی با واژه‌های مثل «قوم»، «مذهب»، «خدا»، و غیره سروکار پیدا می‌کنند. این «سروکار» یعنی این که کودک کاربرد این واژه‌ها را می‌آموزد، بدون آن که بفهمد مرادش از آن‌ها چیست. مثلا، کودک در تعاملات روزمره‌ی زندگی اجتماعی خود به مرور زمان متوجه می‌شود که واژه‌ی «قوم» در فلان موقعیت‌ها و حالات کاربرد دارد، و فلان نوع کاربردها محبوب اند و فلان نوع کابردها منفور، و موارد متعدد دیگر از این دست.

کودک از این طریق، کاربرد واژه‌ی «قوم» را در عین موقعیت‌ها و حالات و یا موقعیت‌ها و حالات مشابه فرا می‌گیرد و به مرور زمان آن را به‌طور مکرر به کار می‌بندد. از باب مثال، ویدیویی از یک کودک حدود سه‌ساله در شبکه اجتماعی تیک‌تاک دیدم که به زبان انگلیسی در جلو دوربین می‌گفت: «من هزاره هستم. من افتخار می‌کنم که هزاره هستم». این کودک بنا بر طبع کودکانه‌اش اساسا هیچ معنای روشنی از واژه‌های قوم، افتخار قومی و امثال این‌ها ندارد. ولی از طریق دیکته‌ی زبان، او با واژه‌های مذکور، کاربرد آن‌ها، شیوه‌ی کاربرد، حالات و موقعیت‌های کاربرد آن‌ها و امثال این چیزها آشنا می‌شود و با تکرار کاربرد این واژه‌های در موقعیت‌ها و حالات مشابه رفته‌رفته با تصورات و احساس‌های مشترک اعضای گروه قومی خود مشارکت همسویانه پیدا می‌کند.
تکرار کاربرد واژه‌ها باعث تقویت و تعمیق مجموعه‌ای از تصورات مبهم درباره‌ی آن واژه می‌گردد. مانند تصور ریشه‌ی خونی و تباری و نژادی مشترک داشتن و غیره. از طرفی هم، این تصورات مبهم غالبا آمیخته با احساس ویژه‌ای است که هم‌بسته با معنای واژه حرکت می‌کند. مثلا، احساس ویژه‌ای که در واژه‌ی «قوم» مستتر است و اعضای یک گروه قومی آن را در هنگام کاربرد واژه‌ی «قوم» در خود احساس می‌کنند، چیزهای مانند احساس تعلق/نفرت شدید نسبت به یک گروه قومی، قبیله‌ای، تنظیمی، خانوادگی، منطقه‌ای و غیره می‌باشد. این احساس تعلق/نفرت شدید در هنگام کاربرد واژه‌ی «قوم» در زبان حجاب استتارش را پاره کرده و خود را بازنمود عینی می‌بخشد. مثلا، وقتی در حالات و موقعیت‌های خاص عباراتی از این قبیل را به کار می‌بندیم که «قوم الف شریف/شرور است»، «سر من فدای قومم»، «قوم من قوم برتر»، «قوم تو قوم پست‌تر» و غیره است، این کاربردها در واقع آن احساس مستتر در واژه‌ی «قوم» را از عمق ناپیدا به سطح پیدا می‌آورد.
از طرف دیگر، این احساس تعلق/نفرت شدید و امثال این‌ها در ذهن عوام، مخرج مشترک آن تصورات مبهم از واژه‌ی قوم قرار گرفته و باعث شکل‌دهی همگن‌سازی و قوام‌بخشی به گرایش جمعی بر محور آن احساس‌ها و تصورات مبهم می‌گردد. مانند گرایش‌های قوم‌ستیزانه و قوم‌دوستانه. از این رهگذر است که امکان دارد براساس احساس نفرت شدید و پندار پلید بودن یک گروه قومی، گرایش قوم‌ستیزانه در میان یک قوم بر علیه یک قوم دیگر شکل گرفته و قوام پیدا کند. بنابراین، در ذهن عوام مختصات ذهنی معنای واژه‌ها دو چیز بیشتر نیست: تصوارت/پندارهای غالبا مبهم، به‌علاوه‌ی احساس‌های غالبا تعمیق‌شده‌ی مرتبط به واژه‌ها.

بر این اساس، معنای واژه‌ها تصورات مبهمی هستند که غالبا فاقد شواهد، دلایل و استدلال‌ها معتبر می‌باشند؛ ولی احساس‌های تعمیق‌شده‌ای که کاربران از طریق کاربرد مکرر واژه‌ها در خود احساس می‌کنند، خلای شواهد، دلایل و استدلال‌ها را در ذهن عوام پر می‌کند. و به عبارتی، احساس‌های تعمیق‌شده مسأله‌ی شواهد، دلایل و استدلال‌ها را پس می‌زند و با پس زدن آن‌ها، صحت معنایی واژه را مهر تأیید می‌زند. مثلا، این میزان اطمینان و یقینی که ما از صحت معنای «قوم» در افغانستان داریم، نه با شواهد و مستندات علمی قابل تأیید است و نه با دلایل و استدلال‌های فلسفی و منطقی.

در چنین وضعی، اگر شیوه‌ی یادگیری زبان با مختصات ذهن عوام، شکل آموزش سازمانی‌تر و رسمی‌تر هم به خود بگیرد، در آن‌صورت شما با فاجعه‌ای از ذهنیت‌ها و گفتارها و رفتارهای مکدر و متوهم مواجه خواهید شد. چیزی که ما در فضای آلوده‌ی افغانستان همه روزه شاهد آن هستیم و ناگزیر از استنشاق آن.

۳. و اما آن‌جایی که واژه‌ها معنای معقول، منطقی و شفاف دارند، کاربرد واژه‌ها نیز شفاف و روشن اند. و در نتیجه پی‌آمد کاربرد واژه‌ها نیز مغشوش و مکدر نیستند و به روشنی قابل فهم اند. مثلا، واژه‌ی «قوم» وقتی معقول می‌شود، مختصات معنایی آن در ذهن، دیگر صرفا تصورات/پندارهای مبهم آمیخته با احساس شدید تعلق/نفرت مشترک جمعی نیست. بلکه فهم ویژه‌ای است که اساس آن را شواهد، دلایل و استدلال‌ها تشکیل می‌دهد و روش‌های حصول آن نیز روش‌های مشخص تجربی، منطقی و تحلیلی با اصول و قواعد مشخص می‌باشد. مثلا، با معقول‌شده‌ی واژه‌ی «قوم»، مختصات معنایی آن در ذهن تغییر پیدا می‌کند، به‌طوری که تصورات/پندارهای مبهم جایش را به فهم روشن می‌دهد و همین‌طور احساس تعمیق‌شده‌ای که با واژه‌ی قوم در کاربر زبان برانگیخته می‌شد، جایش را به شواهد، مستندات و استدلال‌ها می‌بخشد.

اما دشواری معقول‌سازی معانی واژه‌ها و شیوه‌های کاربرد آن‌ها در این است که واژه‌ی واحد مورد نظر را باید در شبکه‌ای از نسبت‌های هم‌بسته و ناهم‌بسته و نیز همگن و ناهمگن، براساس اصول و قواعد تجربی، منطقی و یا تحلیلی باید بررسی نمود تا بتوان از دل شبکه‌ی گسترده‌ای از نسبت‌های آن واژه با واژه‌های دیگر معنای معقول آن را برکشید و یا هم برساخت. مثلا، برای معقول‌سازی واژه‌ی قوم ما نیاز داریم آن را در نسبتش با شبکه‌ای از مفاهیم دیگر مانند هویت گروهی، قدرت اجتماعی و سیاسی، ضرورت اجتماعی انسان، تجارب مشترک گروهی، نام مشترک گروهی، زبان مشترک، پیوندهای بیولوژیک، تصورات و باورهای مشترک، احساس مشترک گروهی، درک مشترک از سرگذشت و سرنوشت گروهی، سرزمین مشترک، احساس تعلقیت اجتماعی به یک گروه و گستره‌ای از مفاهیم دیگر بررسی کنیم. با بررسی مشاهداتی، منطقی و یا تحلیلی واژه‌ی قوم در شبکه‌ای از نسبت‌های آن با مفاهیم گسترده و یا دسته‌ای از مفاهیم گسترده ما می‌توانیم، معنای واژه‌ی قوم را معقول‌سازی کنیم. یعنی آن را بر اصول و قواعد علمی و یا عقلی استوار کنیم. و این خود به این معنا است که مختصات معنایی واژه‌ی قوم دیگر نه آن تصورات/پندارهای مبهم و احساس تعلق/نفرت شدید نسبت به یک گروه قومی، بلکه مجموعه‌ای از رابطه‌های همگن یا ناهمگن و همسان یا ناهمسانی است که بین واژه‌ی قوم و هویت، بین واژه‌ی قوم و قدرت اجتماعی و سیاسی، بین واژه‌ی قوم و باورهای مشترک، بین واژه‌ی قوم و نام واحد قومی، بین واژه‌ی قوم و زبان، بین واژه‌ی قوم و دین/مذهب، بین واژه‌ی قوم و ژنتیک اعضای گروه قومی، بین واژه‌ی قوم و جغرافیا، بین واژه‌ی قوم و دولت/حاکمیت و… برجسته و آشکار گردیده است. مثلا، وقتی بین معنای واژه‌ی قوم و ریشه‌ی مشترک خونی/تباری/نژادی اعضای یک گروه قومی، براساس شواهد و مستندات علمی رابطه‌ی ناهمگن و ناهمسان کشف می‌شود، در آن‌صورت قوم، دیگر از معنای تباری و نژادی و خونی‌اش تهی می‌گردد. با تهی شدن واژه‌ی قوم از معنای نژادی و تباری‌اش، کاربرد و کارکرد آن در کنش‌های گفتاری و رفتاری روزمره نیز تغییر می‌کند. به‌گونه‌ای که به حکم عقل، دیگر معنای معقول واژه، معنای پندارگونه و نامعقول واژه را محل نمی‌دهد. اما این معقول‌سازی در سطح عمومی یک روند آموزشی-پرورشی طولانی، بغرنج و زمانبر است. چون نه ذهن عوام از مختصات معنایی معقول‌ناشده‌ (پندارگونه)ی واژه‌ها به راحتی فاصله می‌گیرد و فضا را برای مختصات معنایی معقول‌شده‌ی واژه‌ها باز می‌کند، و نه شیوه‌های نامعقول کاربرد واژه‌ها به راحتی جایش را به شیوه‌های معقول می‌بخشد و نه روابط و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی به راحتی تغییر می‌پذیرد تا از این طریق معنای واژه‌ها و شیوه‌های کاربرد آن‌ها را متغییر سازد.

دیدگاه‌های شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *