حسرت های پائیزی

اطلاعات روز
اطلاعات روز

ج. کرشمه

به خاطر می‌آورم. خاطراتم در ذهنم می‌چرخند، مثل پرنده‌هایی که در قفس حس آزادی دارند؛ می‌چرخند، می‌پیچند، و بال‌های‌شان را به آهن‌های قفس می‌کوبند. خاطراتی مه‌آلود، شبیه آسمان امروز کابل- ابری، سنگین و پر از غبار. انگار در سقف دهانم صف بسته‌اند، بی‌قرار و مشتاق، بی‌قرار از این‌که چرا اکنون نمی‌توانند چیزی فراتر از یک خاطره باشند؛ چرا نمی‌توانند دوباره زنده شوند و به روزهایی برگردند که ما در میان‌شان نفس می‌کشیدیم؟ این خاطرات قوی‌اند. گاهی آن‌قدر توان دارند که شانه‌هایم را می‌گیرند و مرا به پاییزهای گذشته، به روزهای مکتب، می‌برند؛ به آن روز هایی که برای دختران هم زندگی جریان داشت.

من دختری درون‌گرا و کم‌حرف بودم. در میان همهمه، همیشه سکوت را انتخاب می‌کردم. دیگران بحث می‌کردند: روز معلم چه کنیم؟ جشن چه‌گونه باشد؟ کیک از کجا بخریم؟ چه رنگی داشته باشد؟ من پشت میزم می‌نشستم، یک دستم زیر چانه، و فقط نگاه می‌کردم. شاید همین نگاه‌های طولانی‌ام بود که امروز خاطراتم را زنده نگه داشته است. نگاه‌هایی که همه چیز را ثبت می‌کرد، از لبخندهای پنهانی تا دعواهای کوچک بر سر جزئیات. یادم هست یکی از استادان روزی برایم گفت: «نگاه های تو عین نگاه یک روان‌کاو است، می‌لغزد در درون آدم‌ها.» نمی‌دانستم تعریف است یا تحقیر. اما یادم است که در جواب باز هم فقط نگاه کردم. بعضی‌ها خندیدند، بعضی‌ها تأیید کردند، ولی من با چشم‌هایی همیشه بازم خیره ماندم. چشم هایی که می‌خواستند صحنه‌ها را بخورند، لحظه‌ها را و واکنش ها را…

فضای صنف پر از هیاهو بود؛ صدای بلند دخترانه، خنده، نقشه‌کشی، خط زدن و دوباره نوشتن. هر کدام آنها نقش خود را داشتند. یکی مسئول کیک بود، یکی مسئول تزئین، و بعضی دیگر مدام با ایده‌های جدید می‌آمدند که همه را به شور می‌آوردند. آخر سر هم برنامه‌ها با اندکی تغییر تکرار می‌شدند. اما شیرینی همان هیاهوی جشن چند روز قبل همیشه در دلم می‌ماند، با وجود این که من فقط نظاره گر بودم. و در آخر فقط یک لحظه مهم بود؛ لحظه‌ای که استاد شمع را فوت می‌کرد، همه کف می‌زدند و لبخند روی لب‌ها می‌نشست. شاید تنها من متوجه می‌شدم که وجود کیک مهم‌تر از شکل و تزئینش بود. دخترانی که روزها بر سر رنگ و شکل کیک دعوا می‌کردند، همان لحظه شیرینی را با لبخند می‌خوردند و اهمیتی به جزئیات نمی‌دادند. برای من، لحظه‌ی واقعی، حس مشترکی بود که همه را در کنار هم جمع می‌کرد؛ خنده‌های بی‌اختیار، نگاه‌های مهربان، و حس تعلق داشتن به دنیا.

یادم می‌آید که گاهی در همان روزها، وقتی هوا خنک پاییزی بود و برگ‌های زرد و نارنجی زیر پا خش‌خش می‌کردند، با دوستی از مکتب به خانه برمی‌گشتیم و از هر چیزی که دیده بودیم، حرف می‌زدیم. حتی کوچک‌ترین چیزها، مثل شکل ابرها یا صدای باد در میان شاخه‌ها، برای ما دنیایی از شادی می‌آفریدند. حالا گلوی من پر از بغض است. بغض حسرت؛ حسرت یک زندگی ساده، همان زندگی که از قضا حق من است ولی از من گرفته شد: یک صنف کوچک، چند  چوکی چوبی، تخته‌ای سیاه و شاگردانی که با این چیزهای ساده زنده بودند و با عناوین مختلف نقشه میکشیدند. آنچه در آن روزها کوچک و ساده بود، امروز به حسرتی بزرگ بدل شده است. حسرت خاطراتی که هرگز دوباره زنده نمی‌شوند، خاطراتی که حالا تنها در ذهنم پرواز می‌کنند و می‌چرخند. دلم آن پاییزها را می‌خواهد؛ پاییزهایی که روز معلم را جشن می‌گرفتیم، از خنکی روز هایش کتاب‌هایمان را در آغوش می‌فشردیم و با قدم‌های تند از مکتب به خانه برمی‌گشتیم. پاییزهایی پر از عطر خاک باران‌خورده و خش‌خش برگ‌ها زیر پای شاگردان بی‌خیال.گاهی با خود فکر می‌کنم: صنفی‌هایم کجا شدند؟ آیا هنوز همان قدر حساس‌اند؟ هنوز می‌توانند برای یک روز پاییزی دیگر نقشه بکشند، بحث کنند، بخندند و در پایان همه چیز را به شوخی بگیرند؟ آیا هنوز می‌توانند با همان شور و هیجان کوچک، شادی ساده‌ای را تجربه کنند؟کاش می‌توانستم برگردم، نه برای تکرار گذشته، که برای لمس دوباره‌ی ساده‌ترین لحظه‌های زندگی؛ نشستن روی همان درازچوکی‌ها، شنیدن زنگ مکتب، دیدن لبخند پشت کیک و شمع، کاش می‌توانستم دوباره حس کنم بوی قلم و کتاب، گرمای کلاس در زمستان و صدای خنده‌های بی‌پروا را.

اما امروز من در جایی هستم که هیچ‌کدام از آن‌ها نیست. این حسرت تنها حسرت شخصی من نیست. حسرت هزاران دختری است که حق‌شان را گرفتند. دختری که باید کتاب به بغل می‌داشت و برای امتحانات سالانه آماده می‌شد، امروز بار سنگین سکوت و محرومیت را به دوش می‌کشد. من خود را میان این بغض جمعی می‌بینم، میان خاطراتی که زنده‌تر از امروز نفس می‌کشند. خاطراتی که اگرچه به گذشته تعلق دارند، هنوز توان دارند که قلب و ذهن مرا لمس کنند و مرا به یاد حق و حقوق از دست رفته‌مان بیندازند. و من در این میان، همچنان می‌نویسم؛ نگاه‌هایم را، بغض‌هایم را، خاطراتی را که از مرگ نجات یافته‌اند.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه