چادر گل‌سیب

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اشاره‌ی اطلاعات روز: رسانه‌هایی که حجم بزرگی از کارشان را تولید و نشر متن نوشتاری تشکیل می‌دهد، به‌طور سنتی آثار و نوشته‌هایی را منتشر می‌کنند که از فیلتر معیارهای تحریریه گذشته باشند. به عبارت دیگر، روزنامه‌ها و نشریات مشابه آن جای تمرین نوشتن یا نشر آثار تازه‌کاران نیست. این روال معمول کار در رسانه‌ها -از جمله در اطلاعات روز- است. اما وضعیت افغانستان امروز وضعیت نرمال نیست. این وضعیت غیرعادی، همراه با فشاری که خفقان طالبانی بر اندیشه و قلم شهروندان (مخصوصا دختران و زنان) وارد کرده، تعامل متفاوتی نیز می‌طلبد. ما در اطلاعات روز پیوسته مطالبی دریافت می‌کنیم که حاوی روایت‌ها، دردها، آرزوها و مشاهدات ارزشمند شهروندان افغانستان هستند، اما دقیقا در چارچوب سیاست تحریریه‌ی یک روزنامه و الزامات فرمی و محتوایی آن نمی‌گنجند. گاهی آثاری دریافت می‌کنیم که پاره‌های خلاقانه‌ و درخشان روایی دارند یا بر بخشی از زندگی نویسنده روشنی می‌اندازند، اما هنوز در قالب معیارهای معمول تحریریه‌ی ما سازگار نمی‌افتند. با این آثار و نوشته‌ها باید چه کار کرد؟ ما در اطلاعات روز تصمیم گرفتیم که بخشی را برای این آثار اختصاص بدهیم تا در وضعیت دشواری که مخصوصا بر جوانان افغانستان بسیار سخت می‌گذرد، مجالی فراهم کنیم که آنان نیز بتوانند کارهای خود را به نظر دیگران برسانند. البته این بخش به‌صورت انحصاری به کار جوانان اختصاص ندارد. اختصاص دادن یک بخش یا ستون جدا برای این آثار به هیچ وجه معنایش این نیز نیست که در میان کارهای نشرشده در این بخش نوشته‌های خوب و درخشان نیستند. بر عکس، ممکن است خوانندگان اطلاعات روز بعضی از جذاب‌ترین کارها را در همین بخش بیابند.

نویسنده: گیتی م. پیدا

صبح شنبه بود و  هوا گرم. بعد از حمام و پوشیدن لباس‌هایی که فرنگیس ‌دوست داشت، از خانه بیرون شدم. سه-چهار روز می‌شد که ندیده بودمش. طعم اولین بوسه‌اش را هنوز حس می‌کردم.

این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم: شاید از سمت چپ بیاید، کاش از سمت راست بیاید. دقیق نمی‌دانم از کدام سمت؟ اما کاش با همان پیراهن گل‌گلی سرخ و سبز و با چادر گل‌سیب‌اش؛ در حالی‌ که یک گوشه‌اش را پشت سر انداخته باشد و با گوشه‌ی دیگرش سمت راست صورتش را پوشانده باشد، با دیدنم از تعجب دستش را رها کند تا چشمان بادامی، ابروهای کمان، دهن پندک‌گونه‌اش، که لب‌هایش را با گل مرسل سرخ‌ رنگ کرده، ببینم.

به یاد روز قبل لبخندی نقش لب‌هایم شد. روزی که از بازار شهر جدید به طرف خانه می‌آمدم، فرنگیس به‌بهانه‌ی خبر گرفتن از مرغابی‌هایش لب جوی نشسته بود. همین که چشمش به من افتاد، از جا بلند شد. لب پایین‌اش را میان دندان گرفت، دست‌هایش را مشت کرد و پشت درخت توت پنهان شد. گوشه‌ی چادر گل‌سیب‌اش از دور نمایان بود. آرام‌آرام نزدیک شدم. ضربان قلبم تندتر می‌شد. پشت سرش ایستادم. فکر کرد پیشش نرفتم. با کنجکاوی رویش را دور داد. همین که نگاه کرد، قفسه‌ی سینه‌اش به سینه‌ام خورد. از شرم سرش را پایین انداخت. کمی فاصله گرفت. بند دستش را محکم گرفتم و به سمت خود کشیدم. گرمی نفس‌هایش را حس می‌کردم. با عصبانیت گفت: «دور شو!» با دست دیگرش به سینه‌ام کوبید. در چشمانش غم خانه کرده بود. در حالی که صورتش از اشک تر بود، با لب‌های لرزان می‌گفت: «رهایم کن…»

دستانم را دور کمرش حلقه کردم و آرام گفتم: «بگو، هرچه می‌گویی بگو… فقط آرام باش. ناراحتی‌ات را دیده نمی‌توانم.»

آرام و مانند پرنده‌ی معصوم در آغوشم نفس می‌کشید. میان هق‌هقش گفت: «دخترای قریه گفتند مادرت دختر کاکا سردار را برایت خواستگاری کرده و تو هم قبول کردی… بگو، قبول کردی؟ بگو سیاووش! یک چیز را بفهمی… یا تو یا مرگ.»

با گفتن واژه‌ی «مرگ»، ضربان قلبم تندتر شد.

«فرنگیس می‌فهمی چه می‌گویی؟ هر دردی دوایی دارد، جز مرگ.»

 و دیگر نگفت. بدنش داغ بود. و بوسه‌ای که وجودم را به قوغی از آتش بدل ساخت. بعد از لحظه‌ای سکوت خواستم بگویم با مادرم گپ زدم، به‌زودی نامزد می‌شویم…

اما صدای پایی آمد. فرنگیس با شتاب فاصله گرفت. پشت درخت پنهان شدم.

صدای مادرش آمد: «فرنگیس! فرنگیس! مرغابی‌هایت را خبر گرفتی؟ بیا خانه.»

فرنگیس پشت سرش را نگاه کرد. هنوز غم در چشمانش پیدا بود. با همان چادر گل‌سیب سرخ و سبز نیم‌رویش را پوشاند و رفت.

جمشید، برادر کوچکم با مادر و خواهرانم به خانه‌ی خاله در شهر کهنه رفته بودند. پدرم دیشب پلخمری رفته بود تا با کاکای کلانم در مورد خواستگاری و عروسی من و فرنگیس مشورت کند.

فرنگیس از خانه بیرون نشد. مرغابی‌هایش را هم آزاد نکرده بود. دلم برایش بیشتر تنگ شده بود، حتا برای همان مرغابی سفید که خیلی دوست داشت و همیشه برایم می‌گفت: «این مرغابی سفید عاشق مرغابی قهوه‌ای است؛ درست مثل من و او همیشه دنبال هم بودند.»

چشمانم به دروازه‌ی حویلی‌شان بود تا فرنگیس بیاید و برایش بگویم: دختری که آوازه‌ی نامزدی‌ام با او در قریه پیچیده، دختر کاکا سردار نیست… دختر کاکا جهانگیر اندرابی است. فرنگیس من است.

اما فرنگیس نیامد. از جا بلند شدم. کوچه‌ی قامتگاه را پشت سر گذاشتم، از پل بزرگ گذشتم، سوار گادی، در شهر جدید پیاده شدم تا با موتر به پلخمری بروم. موتر کرولا را انتخاب کردم تا زودتر به مقصد برسم. مادرم بیشتر از من هیجان داشت. دم‌به‌دم زنگ می‌زد و سفارش می‌کرد که جنس خوب بخرم.

در چوکی پیش‌روی موتر، کنار مردی قدبلند و تنومند نشستم. از خوشی و هیجان گرمی را احساس نمی‌کردم. هنوز به پلخمری نرسیده بودیم که نگاهم به آسمان خیره ماند. به راننده نگاه کردم و گفتم: «در این گرمی، این ابرهای سیاه از کجا پیدا شد؟»

راننده گفت: «ابر سیاه در گرمی خوب نیست… خدا خیر کند.»

کم‌کم آسمان را ابرهای سیاه فرا گرفت. به بازار پلخمری رسیدم…

نزدیک چوک پلخمری پیاده شدم. ابرهای سیاه آسمان پلخمری را پوشانده بود و کم‌کم باران شروع  شد. دست راست دور زدم و از آغاز تا انجام چند بار زرگری‌ها را از نظر گذراندم تا حلقه‌ای مناسب برای انگشت ظریف و زیبای فرنگیس پیدا کنم.

حلقه‎‌ای قشنگ انتخاب کردم؛ نسبتا بزرگ با نگین‌های سفید دورش و نگینی بزرگ و برجسته در وسطش. یک حلقه‌ی ساده هم برای خودم انتخاب کردم. حلقه‌ها را دست حکاک کنار دروازه‌ی زرگری دادم. حرف اول اسم هر دوی ما را حک کرد و در قوطی مخمل سرخ گذاشت. حس کردم فرنگیس مقابلم است و انگشتان لطیفش در دستانم می‌رقصند. نفسم داغ بود، مثل همان داغی‌ای که بوسه‌اش داشت؛ بوسه‌ای که آتش جنونش تا کنون بدنم را داغ نگه داشته بود.

صحن بازار پر سروصدا‌تر از همیشه بود. باران شدت گرفته بود و همه دنبال سرپناه بودند. زرگر در چشمانم دید و گفت: «خدا خیر کند! ابرهای سیاه در تابستان شگون خوب ندارد.»

هیچ حرف منفی را به ذهنم راه ندادم. به خودم گفتم امروز روز من است، نباید به‌خاطر هیچ چیزی آشفته شوم. از زرگری بیرون شدم و رفتم دکان کاکا غلام‌الدین جگرپز، یک خوراک جگر گوسفند خوردم. با دل خوش و شکم سیر دنبال موتر تیزرفتاری بودم تا دوباره به بغلان مرکزی و دو کوچه بالاتر از کوچه‌ی قامتگاه شهر جدید بغلان برگردم.

کرایه بالا رفته بود و مردم پراکنده به هر سو می‌دویدند. دقیق نفهمیدم چه گپ است؛ گویا قیامت شده بود. کسی با کسی حرف نمی‌زد. در میان هیاهو شانس آوردم یک موتر مدل کرولا پیش پایم ایستاد کرد و راننده صدا زد: «بنداز خوده بچه حاجی صاحب!»

چوکی پشت موتر جا نداشت. با عجله جلو نشستم. رو دور دادم؛ پسر معلم صاحب غبار بود. سلامی گفتم.

پرسیدم: «چه شده بچه معلم صاحب؟ چرا همه سراسیمه هستند؟»

– «پرسان نکن، بچه حاجی، باید زودتر به قریه برویم.»

– «چرا؟ چه شده؟ خدا خیر کند!»

– «می‌گویند باران شدیدتر شده، وضعیت خوب نیست.»

کلمه‌ای از زبانم بیرون نیامد. حرف زرگر یادم آمد: «ابرهای سیاه در هوای گرم شگون خوب ندارد.»

به پدر زنگ زدم. پدر با خوشحالی و صدای بلند گفت: «سیاووش، جان پدر، کاکایت رضایت داد، امشب به‌ خیر خواستگاری می‌رویم.»

سرعت موتر بیشتر و باران شدیدتر می‌شد، اما حس می‌کردم زمان ایستاده و موتر سرعت ندارد و به مقصد نخواهیم رسید.

خاموش بودم که بچه معلم صاحب تکانم داد. نمی‌دانم چند بار صدا زده بود؛ متوجه شدم باز هم بلند فریاد می‌زد: «پیاده شو بچه حاجی! پیاده شو!»

سرم را بالا کردم؛ به بازار شهر جدید مرکزی رسیده بودیم. پیاده شدم و در کوچه‌ها دویدم. در کوچه‌ی قامتگاه سر پل ایستادم.

باران بی‌وقفه و سهمگین، جوی‌بارها و کوچه‌های خاکی قریه را به سیلی خشمگین و بی‌رحم بدل کرده بود. آب گل‌آلود از زمین‌ها و جوی‌بار‌ها سرازیر شده بود و با خود شاخه‌های درختان، سنگ‌های بزرگ و حتا اشیاء خانه‌ها را می‌کشید. خانه‌های گلی، پناهگاه امن مردم یکی‌یکی فرو می‌ریختند و سقف‌های چوبی با صدای مهیب و خرد شدن بر زمین سقوط می‌کردند. حتا خانه‌های نو و مستحکم نیز در برابر خشم سیلاب بی‌پناه بودند؛ دیوارها ترک برداشته و سقف‌ها کج شده بودند و هیچ چیز نمی‌توانست مقاومت کند.

پدرم از پلخمری نیامده بود و مادر با خوا‌هران و برادر در شهر کهنه بودند، با دل‌ شاد و خیال‌بافی‌های نامزدی هنوز بوی این خشم طبیعت به مشام شان نرسیده بود. مردم با هم حرف نمی‌زدند، کسی صدای دیگری را نمی‎شنید. نگاه‌ها پراکنده و خیره بود و هر کس تنها به نجات جان خود و عزیزی می‌کوشید. زنان با اشک و وحشت کودکان را در آغوش گرفته بودند، مردان در کوچه‌ها سرگردان به‌دنبال مادران و پدران پیرشان می‌گشتند، و کسی حتا به دارایی‌های خود فکر نمی‌کرد. طلا‌ها و پول‌های‌شان حالا به دیوار‌‌های نیم‌ریخته پناه داده شده بود. در آن لحظه، تنها هدف زندگی، زنده ماندن بود. خشم عظیمی بر قریه سایه انداخته بود، که درهم‌آمیخته با صدای فریادها، شکستن دیوارها، و غرش وحشیانه‌ی بوی خاک تر شده از باران و لجن همه جا را پر کرده بود و هر گوشه‌ی قریه صحنه‌ای از وحشت بود. کودکان گریه می‌‌کردند. پیرمردانی که در میان موج‌های گل‌آلود ایستاده بودند، هیچ امیدی به نجات‌شان نمی‌دیدند. هر حرکت آب، درختی را می‌شکست، دیواری را فرو می‌ریخت. مرغ‌ها و مرغ‌آبی‌های زیبا و حیوانات در میان امواج آب ناپدید می‌شد. از کوبیدن صدای آب به خانه‌ها و زمین، فریادهای هراس‌آلود مردم و صدای دیگ و کاسه‌های نکلی، قاشق‌های مسی و صندوق‌های آهنی، که با جریان آب کشیده می‌شدند، خشم طبیعت را در قریه به نمایش گذاشته بود.

مینای خوش‌خوان بر شاخه‌ی چنار نبود و جفت‌ گنجشکان جیک‌جیک نمی‌کردند.

آثار زندگی روزمره‌ی قریه کم‌ و کم‌تر و ناپیدا می‌شد. به کوچه‌ی خود‌مان رسیدم؛ نشانی از جوی آب پیش خانه‌ی‌مان نبود؛ حتا جفت مرغابی‌های سفید و قهوه‌ای فرنگیس. با شتاب به سمت مسیر سیلاب می‌دویدم که صدای ناله و زاری زن کهن‌سالی به گوشم رسید. زن چادری را در دست گرفته و ناله می‌کرد: «خدایا! خدایا! دخترکم! دخترکم!»

نزدیک شدم. بوی آشنایی استشمام کردم؛ همان بویی که چند روز قبل وجودم را فرا گرفته بود. زن کم‌کم نزدیک می‌شد، چشمانم خیره شده بود. غبار سیل وحشی‌تر می‌شد، گویا می‌خواست خشمگین‌تر شود و همه‌ی ما را با زمین و رویاهای‌مان ببلعد، حتا حلقه‌های مملو از امید دو عاشق را.

انگشتانم را روی چشمانم ما‌لیدم تا زن را روشن‌تر ببینم. نزدیک‌تر شد؛ پاره‌ی چادری در دست داشت. زمینش سفید بود، برگ‌ها و گل‌های بزرگ سبز داشت و وسط برگ‌ها با سیب‌های سرخ و سبز تزئین شده بود. خودش بود؛ چادر گل‌سیب فرنگیس، همان چادری که من در سال نو برایش خریده بودم و خانواده‌اش فکر می‌کردند آن را خواهرم برایش گرفته است.

زن کهن‌سال روبه‌رویم ایستاده بود. بیچارگی یکسانی را در چشمان همدیگر مشاهده کردیم. حس کردم همه‌ چیز را می‌داند. فرنگیس گفته بود «مادرش شک کرده.» دستش را پیش آورد و پاره‌ی چادر را به دستم داد.

چادر را گرفتم و با عجله به مسیر شدت سیلاب دویدم. کم‌کم پاهایم از حرکت باز می‌ماند. در وسط شدت سیلاب روی سنگ بزرگی ایستادم و چشمانم هر طرف را جست‌وجو می‌کرد. نمی‌دانستم چه کنم؛ خودم را به سیل بیندازم یا فریاد بیچارگی سر دهم. گلویم خشک شده بود و دستانم می‌لرزید.

چشمم به پارچه‌ای افتاد که به سنگ می‌پیچید. زمینش سرخ بود و گل‌های رنگارنگ با برگ‌های سبز داشت. دست انداختم و از پارچه محکم گرفتم؛ سنگینی عجیبی را حس کردم و با تمام توانم آن را بالای سنگ بلند کردم. اشک‌هایم بی‌صدا روی دستانم ریخت و گلویم توان فریاد زدن نداشت؛ پاهایم از حرکت ماند.

دستانم مانند قوغ‌های آتش می‌سوخت و پاره‌ی دیگری از چادر و پیراهن فرنگیس با سنگ‌ریزهای خشمگین سیلاب روی دستانم افتاده بود و سنگینی را روی دستانم حس می‌کردم.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه